روند انتخاب رئيسجمهور در آمريکا بر خلاف ظاهر آن که نمايشي از ظرفيت و توان يک نظام سياسي مبتني بر دمکراسي و نظام حزبي است، حاصل فرايند تصميمگيري از سوي صاحبان قدرت، ثروت، ايدئولوژي و در يک جمله، عناصر پشت پرده سياست در آن کشور است که بر پايه نيازها و الزامات داخلي و خارجي آمريکا صورت ميگيرد و دو حزب عمده آن کشور «حزب دمکرات و حزب جمهوريخواه» نقش اصلي اين نمايش را بازي ميکنند.
انتخابات رياست جمهوري در آمريکا، دست كم در چند دهه اخير بر پايه دو عنصــر «منافع ملي» و «منافع اسرائيل» شکل گرفته است. در مورد اول سيستم در آمريکا است که با توجه به موقعيت داخلي و خارجي اين کشور و بر اساس طرحها و سياستهاي آتي منبعث از تصميم گيريهاي کلان نتيجه ميگيرد چه کسي رئيسجمهور شود. چه سياستي را دنبال کند و تابع کدام جريان و جرياناتي بايد باشد. در مورد دوم آيپک نقش اصلي را بازي ميکند و دو کانديداي اصلي احزاب دمکرات و جمهويخواه در واقع کساني جزو برگزيدگان آن سازمان به شمار نميروند.
لطمات و ضرباتي که نومحافظه کاران آمريکايي در هشت سال حکومت در آن کشور به منافع ملي آمريکا وارد کرده بودند، آن کشور را نيازمند تغييرات اساسي و عمده در سياست داخلي و خارجي کرده بود. پيمانه دنيا از شعارهاي نو محافظه کاران پر شده و به حد نفرت رسيده بود. سياست يکجانبهگرايي و نظاميگري نومحافظهکاران، آمريکا را با مشکلات گوناگوني روهبرو کرده است، در حالي که دوره تهديد به سر آمده و شکل چالشها عوض شده و چالش نظامي جاي خود را به چالش منطقها و ايدهها داده است. دولتمردان آمريکا نه از باب قدرت نظامي و اقتصادي که در زمينه توجيه منطقي افکار عمومي داخل و خارج از آمريکا شکست خورده بودند. آنان تحت اين شرايط نيازمند تغيير بودند و آنچه اوباما به عنوان شعار خود بر ميگزيند، در واقع شعار همان عناصري است که در آغاز تحليل به آن اشاره شد.
شعار تغيير در عين اينکه بسيار ماهرانه طرحي شده بود در همان حال بيانگر شکست سياستهاي دولت بوش نيز بوده است. سيستم در جهت چرخش از سياست شکست خورده دولت نو محافظه کار، بايد به وسيبله يک کانديد رياست جمهوري اين شعار را در داخل و خارج جا ميانداخت. اوباما و هيلاري که آمدنشان خود يک تغيير بزرگ بود (نخستين رئيسجمهور رنگين پوست و يا خانم) بهترين افراد براي جا انداختن آن به شمار ميرفتند.
آمريکا رئيسجمهوري را خواستار بود که با دوري جستن از سياستهاي جنگ طلبانه و با شعارهاي متفاوت، به بازسازي چهره آن کشور پرداخته و در نتيجه قدرت تضعيف شده آمريکا را احيا كند که اين فرد با توجه به شرايط بينالمللي فردي از حزب جمهوريخواه نميتوانست، باشد.
نقش سيستم در انتخابات
نگاهي به پنج کانديداي اوليه حزب جمهوريخواه که در ميان آنها چهره شاخص، تاثيرگذار و مطمئن براي کسب قدرت وجود نداشت، بيانگر اين نکته بود که سيستم، کانديداهاي حزب جمهوريخواه را از همان ابتدا با هدف شکست چيده بود. به وضوح مشخص بود که آنها منافع ملي آمريکا را فراتر از اين يا آن حزب جستجو ميکنند، ولي در هياهوي انتخابات کمتر کسي به اين نکته توجه داشت و آنان در پس اين بيتوجهي ابتدا روي اوباما و کلينتون تمرکز کرده و در شرايطي که انتخاب هر کدام از اين دو نفر ميتوانست نتيجه لازم را برايشان دربر داشته باشد، در گزينش نهايي، سفر تاريخي اوباما به آلمان و استقبال يکصد هزار نفري از او در آن کشور که با ادامه روند حمايت داخلي و خارجي از وي همراه شد، اوباما را به آنان تحميل کرد و سرانجام اوباما با شعارهاي همه پسند مبني بر ايجاد تغييرات گسترده با عبور از خطوط قرمزي چون مذاکره بدون پيش شرط با ايران، خروج نيروها از عراق و... توانست به چنان درجهاي از محبوبيت در داخل و خارج برسد که سيستم را از آينده کار مطمئن سازد.
جريان قدرت در آمريکا ناگزير از انتخاب اوباما بود؛ آنها انتخابات رياست جمهوري را به گونهاي هدايت کردند که يک مک کين بيمار، داراي مشکل تابعيتي با شعارهاي تکراري و بدون خريدار دولت بوش با يک معاون اول مسئله دار در جامعه معتقد به خانواده آمريکا در مقابل اوباما قرار گيرد تا وي بتواند با بيشترين درصد آرا راهي کاخ سفيد شود. آنها از مدتها پيش به اين نتيجه رسيده بودند که کسي بايد در مقابل اوباما قرار گيرد که آراء وي نيز به جيب اوباما سرازير شود. در واقع اين منافع ملي و کلان آمريکا بود که سوار بر انتخابات و نتيجه آن شده بود نه حزب دمکرات و کانديد منتخب آن حزب اوباما. آنها قبل از اين در دهه هفتاد نيز به چنين تصميمي رسيده بودند و کارتر را جايگزين جمهوريخواهاني کرده بودند که با جنگ ويتنام ضربه کاري به موقعيت آمريکا در داخل و خارج زده بودند.
رابطه کاريزما و سيستم
رؤساي جمهور در آمريکا همواره از بخشي از کاريزماي خود استفاده ميکنند و بخش ديگر سياستهاي آنها را سيستم به آنان تحميل ميکند. کاريزماي روزولت به سيستم ميچربيد. ريگان را سيستم آورد و اداره کرد. جالب اينکه در آن دوره نيز هدف از آوردن ريگان تغيير بوده است. کلينتون هم همينطور ولي در نهايت سيستم وي را از دور خارج کرد. نيکسون داراي کاريزماي شخصي بود. نيکسون در مورد چين کاري کرد که پيشينيان وي قبل از او حتي به حيطه چنان اقدامي نزديک نشده بودند. بوش پدر هم کاريزماي فردي داشت؛ او از آلمان خواست تا به رهبريت جهان به پيوندد.
اما بوش پسر هيچگاه اينچنين نبوده است و اين سيستم بود که او را با تقلب روي کار آورد و هدايت امور را خود به عهده گرفت.
اکنون بايد پرسيد که اوباما در چه شرايطي وارد کاخ سفيد ميشود. او به دليل داشتن مشکلات هويتي، رنگ تيره پوست، نداشتن پيشينه قوي خانوادگي در آمريکا و... آيا ناگزير از اعمال سياستهايي خواهد بود که به وي ديکته خواهد شد و يا اينکه فرديت وي غالب شده و راه مستقلي را در قالب شعارهايي که داده است، دنبال خواهد کرد.
در آمريکا اگر چه سيستم در انتخاب رؤساي جمهور نقش اصلي دارد، ولي در عين حال شرايط همان سيستم را ناچار از پذيرش برخي واقعيتها و رفتار در چارچوب خواستههاي نظام بينالملل و شرايط داخلي ميکند. در مورد اوباما نيز اين نکته صادق است. اکنون اين با اوباما است، آيا شخصيت و کاريزماي وي اجازه بهرهبرداري از اين موقعيت را برايش فراهم خواهد آورد يا نه؟ آينده اين را مشخص خواهد کرد.
اوباما و سياست خارجي در دوره رياست جمهوري جمهوريخواهان يک نوع در هم تنيدگي در سياست و نظاميگري تداوم يافت. جمهوريخواهان از همان آغاز با انتخاب يک تندرو در راس وزارت دفاع (رامسفلد) و يک نظامي (کالين پاول) به سمت وزير امور خارجه نشان دادند که سياست خارجي آمريکا را در اختيار پنتاگون قرار داده و گسترش نظاميگري در جهان را سر لوحه فعاليتهاي خود خواهند داشت. آمدن رايس به وزارت خارجه آمريکا نشاندهنده شکست سياستهاي نظاميگري آمريکا در جهان بود، اما سيستم هيچگاه نخواست، يا نتوانست اين موضوع را هضم كند و در نتيجه رايس عليرغم داشتن ديدگاههاي ميانهرو و معتدل، ناچار از حفظ روندي شد که آن را براي پاول نيز تحميل کرده بودند.
اوباما آنگونه که نشان ميدهد، آمده است تا غول پنتاگون را داخل شيشه کرده و سياست خارجي آمريکا را با اعمال يک ديپلماسي فعال اداره نمايد. او براي رسيدن به اين هدف ناچار است تا در سياست خارجي آمريکا از قدرت نرم به جاي سخت، از چند جانبهگرايي به جاي يکجانبهگرايي، از تحليل منطقي وقايع به جاي استفاده از زور و بها دادن به کشورهاي به اصطلاح آنان ياغي بهره بگيرد.
اکنون بسيار زود است که به قضاوت در اين باره بنشينيم. اما انتخاب فردي مانند کلينتون به عنوان وزير خارجه خود، ميتواند نخستين مانع اقدام در اين زمينه تلقي گردد. کلينتون رفاقت بسيار نزديک با بلر دارد. دختر او تحصيل کرده انگليس است و درهم تنيدگي سياسي آمريکا و انگليس چنان بالاست که عملکرد يکسان دو قدرت را طلب ميکند. آيا اين امر اجازه مانور در حوزه فرا آنگلوساکسوني را به اوباما خواهد داد؟
افکار عمومي در آمريکا درباره سياست و پيچيدگيهاي آن بسيار ساده لوح است اما در برابر حکومت و دستگاه حاکمه عاقل، بسيار پيچيده و فهميده هستند.
فريد زکريا در اين باره ميگويد: «اوباما را نياوردهاند که سياست داخلي و خارجي را تصحيح کند، او را آوردهاند که روح آزرده، خشن و جريحه دار شده آمريکاييها را ترميم کند موضوعي که در لايههاي اجتماعي براي آمريکا مشکل آفرين شده و بيم بحرانهاي اجتماعي از آن ميرود».
تحليل ديگري در اين باره ميگويد: اوباما آمده است تا شعار تغيير را در لايههاي حکومت و جامعه در آمريکا اعمال کند. اما اوباما رئيس جمهور جواني است که نه سگ دارد؟ و نه نئو کان است! طرفداران اين نظريه بر اين باورند كه اوباما نه توان اين کار را دارد و نه اجازه آن را؛ اما در همان حال ميگويند اگر اين کار صورت بگيرد، تغييرات گستردهاي در سياست خارجي آمريکا به وجود خواهد آمد.
سومين تحليل حاکي است اوباما تغيير ايجاد ميکند، اما تغييري که مطلوب افکار عمومي مردم آمريکا است. اين تغييرات که در زمينه ممانعت از تحديد آزادي، کاستن از ساختار پليسي و بحران اقتصادي در آمريکا است، سياست خارجي آن کشور را در خدمت اين اهداف قرار خواهد داد.
اوباما و روابط با ايران پر واضح است که ظرفيت سياستهاي خشن و دست راستي نه در آمريکا که در دنيا به سر آمده است. آمريکاييها اكنون با بحراني روبهرو هستند که در دهه پنجاه گرفتار آن بودهاند؛ بحران مشروعيت در داخل و خارج. در سالهاي اخير حتي متحدين آنها نيز به نوعي از آنان رويگردان شدهاند. حمايت تنها چهار کشور دنيا از انتخاب مک کين در مقابل اوباما، ظرفيت همراهي جامعه جهاني با نومحافظهکاران را به خوبي نشان داد و به جز برخي سران کشورهاي عربي که نگران باز شدن مباحث حقوق بشري در کشور متبوع خويش و نزديکي احتمالي آمريکا به ايران در دوره اوباما بودند، ديگر کشورها رغبتي به رياست جمهوري مک کين نشان ندادند.
با اين تفاسير و نقش پررنگ سيستم در انتخابات آمريکا، در باره ايران به نظر ميرسد تغييرات اساسي در ديدگاهها و اقدامات آن کشور به وجود نخواهد آمد مگر در رفتار سخت پنتاگون و سيا و نگاه نرمافزارانه وزارت خارجه آن کشور در برابر ايران. در هر صورت بايد منتظر ماند و ديد؛ هر چند چيدمان دولت نيز نقش اساسي در اين زمينه بازي خواهد کرد.