كدخبر: ۸۳۹
تاريخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۱۲:۵۰
تعداد بازديد: ۸۱۰۵
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
خبر «‌ناگهاني»، «جانگداز» و«دلهره آور» بود، اما...
قيصر امين‏ پور، تنها 48 سال داشت و جوانمرگ شد؛ شکري که چند سال پيش، از جان سالم به در بردن او از زبانمان جاري شد، امروز چون آهي از گلويمان بيرون آمد.فقر و فساد و ريا و ناروايي‌هاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نمي‌کرد. اينچنين بود که به‌رغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفره‌اي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.
خبر «‌ناگهاني»، «جانگداز» و«دلهره آور» بود، اما...
خبر: دکتر قيصر امين‏پور، شاعر متفکر، متعهد، آزادانديش و وارسته معاصر که اشعارش هم به کار دلنوازان مي‌آمد و هم درد دل دلسوختگان بود، درگذشت.

چرا ناگهاني؟
قيصر امين‏ پور، متولد دوم ارديبهشت 1338 در دزفول بود و در سال 1376 (ده سال پيش) دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران، با راهنمايي دکتر شفيعي کدکني و معدل 20 گرفت. قيصر تنها 48 سال داشت و جوانمرگ شد؛ شکري که چند سال پيش، از جان سالم به در بردن او از آن سانحه از زبانمان جاري شد، امروز همچون آهي از گلويمان بيرون آمد.

چرا جانگداز؟
قيصر از نوادر اهل فرهنگ بود؛ مؤمن و متعهد و مسئول، اما نه براي نان و نام و خوشامد ديگران که براي حرمت وجدان؛ آزادانديش و نوگرا و مبدع بود، اما نه براي پزهاي روشنفکري و برج عاج‌نشيني و نقل مجالس دگرانديشان و خارج‌نشينان؛ مسئول بود و در ازاي نبض تغييرات اجتماعي و احساسي جامعه‌اي که در آن مي‌زيست، احساس مسئوليت مي‌کرد و فرق «مقام» و «مسئول» را مي‌دانست که اولي ظرف و قالبي است براي انجام مسئوليت و دومي، مظروف و ماهيتي است که همه جا و همه وقت قابليت تحقق دارد.
قيصر هرچند روحي لطيف و قلبي شکسته (به معناي متعالي و مقربانه نه افسرده) داشت و زباني گيرا و قلمي نافذ که مي‌توانست آن را متکبرانه در ساحت زيبايي‌شناسي در شعر و ادبيات به هماوردی بزرگان ببرد، ولي متواضعانه چنين نکرد؛ از جنگ و جانبازان و شهداي عزيز ايران گفت و پرواي اخم و تهمت «مذهبي بودن و انقلابي بودن و مردمي بودن» ديگران «مفتخر به لائيسيته و نخبگي» را نداشت که آن مسئوليت دروني او را به چنين شهامتي بيروني دعوت مي‌کرد. قيصر کلامي قلبي داشت که به قول مرحوم فرديد، نه قالبي بود و نه قلابي. هرچند مي‌دانست اين روزها بازار انديشه‌هاي قالبي و قلابي همچون کالاهاي اينچنيني سکه است و انديشه‌هاي قلبي در کسادند. سخن و شعرش از جان برمي‌خاست و لاجرم بر جان‌ها مي‌نشست. فقر و فساد و ريا و ناروايي‌هاي جامعه بدقواره امروزين ما، قيصر را برآشفته و گرد اين ناملايمات بر شعرش سايه افکنده بود. اهل خود را به خواب زدن نبود و چرب و شيرين کوتاه و کم دوام دنيا هم ارضايش نمي‌کرد. اينچنين بود که به‌رغم سهم سترگش در ادبيات انقلاب نه سفره‌اي برايش پهن کردند و نه سمتي و مسئوليتي پيشکشش.

چرا دلهره آور؟
جامعه امروز ايران براي اهل ذوق و فرهنگ و ادب و تعالي، جامعه‌اي بدقواره و نامبارک و برعکس به کام نوکيسگان و زراندوزان و زهدفروشان است و به قول حافظ، اهل بصيرت طوق زرين همه بر گردن خر مي‌بينند؛ نه فضيلت ارجي دارد و نه معنويت اجري؛ نه دانش حرمت دارد و نه بينش خلعتي به شمار مي‌آيد. همه چيز پول و پست و پارتي است؛ همان بت‌هاي ديرين ابراهيم کش؛ همان قصه تکراري تيغ و طلا و تسبيح رياکارانه؛ همان ائتلاف شوم قارون و فرعون و بلعم باعورا در قالب‌هاي نوين سر برآورده.
در اين ميان، معدود انسان‌هايي که هنوز با قلب و احساس و ايمان خود زندگي مي‌کنند و يک طره از ناز دوست را به دنيا و مافي‌هايش نمي‌دهند، بهانه زندگي و نفس کشيدن هستند. چرا در احاديث داريم که از دست دادن يک عالم، جبران ناپذير است؟ زيرا اينها بهانه زندگي انساني هستند؛ کساني که گل‌ها براي بوييده شدن توسط آنان مي‌شکفند و باد براي وزيده شدن بر سيما و اندامشان وزيده مي‌شود.
حال آيا در اين برهوت احساس و بحبوحه روح‌خراش، فقدان قيصر و امثالهم چون سيدحسن حسيني، دوست و يار ديرين قيصر دلهره ندارد؟ دلتنگي‌آور نيست؟ آيا بهانه‌هاي زيستن رو به کاستي است؟ چقدر بايد منتظر نشست تا قيصري ديگر ظهور يابد و با زبان و قلم لطيفش و از آن مهمتر، زندگي وارسته‌اش، دنياي لهو و لعب‌گونه سرشار از ناملايمات را تحمل کردني کند؟ به راستي که:
آواز عاشقانه ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند
تنها بهانه دل ما در گلو شكست


و در پايان به قيصر که امروز روحش پر کشيده، «خسته» نباشيد مي‌گوييم و با بغض، «لحظه‌هاي کاغذي» را زمزمه مي‌کنيم:
خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

قيصر عزيز، از امروز بر بال فرشتگان آسوده بياساي و زندگي جديدت را با رشحات الطاف خداوندي آغاز کن.


*امير دبيري مهر
نظرات بینندگان:
خورشید چونان عروسی است
که بدون روگشایی
رخ نمی نماید
امروز
خورشید
مروارید مانده از سالهای کهن را
به روگشانی گرفت
روحت شاد اي هميشه ماندگار...
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را
تادگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
خدا رحمتش کنه، من با شعرهای قیصر با زبان شعر نوین که هم اخلاق مدار بود و هم شیرین مثل قند زبان پارسی، آشنا شدم.
شعرهای قیصر و کسانی مانند او برای من مثل چشمه ای بود که از آن می نوشیدم و سیرآب نمی شدم.
خدا با شهدا محشورش کند که مرکب قلمش از خون شهدا کم ارزش تر نبود.
نبودنت باور نكردنيست.
روحش شاد و يادش گرامي كه شعرهايش مايه تسلي خسته‌دلان بيقرار بود...
خدایش رحمت کناد...راستی چقدر سینه پردرد و رخ زرد در طول عمر آدمی تاثیر میگذارد . این چندمین نفر از خیل قافله بود؟
پس از كوچ شاعراني همچون مرداني - حسيني - سپهر - ترنج - آغاسي و ... اين بار ادبيات پايداري بزرگي ديگر را از دست داد كه فقدانش در عرصه هنر دفاع مقدس بسي ملال آور و جبران ناپذير است . بدرود اي پرستوي عاشق.
ما و مجنون همسفر بوديم در صحراي عشق او به منزلها رسيد و ما هنوز آواره ايم.
قیصر عزیز ! باور نمی کنم ! بغض گلویم را می فشارد .......

فصل فصل خیش و فصل گندم است
عاشقان! این فصل فصل چندم است؟

.....
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدرزود
دير مي‌شود !

روحش شاد
اگر مي توانستم از خاك
يك دسته لبخند پرپر بچينم
تو را مي توانستم اي دور
از دور
يك بار ديگر ببينم
"نام او زمزمه نيمه شب مستان باد"
جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش
چند روزی است دلم می گیرد
دلم از شوق حرم می گیرد
دسته سینه زنی در دل ما
نوحه می خواند و غم می گیرد
قیصر خدا قوت
دست حق یارت
خدا به کدامین شعرت صله می دهد؟
به ما هم بگو....
به ياد قيصر که با " تنفس صبح " رفت :

صبح ،
خورشيد آمد
دفتر پاک نويسم را ديد
زير آن ، سبز نوشت :
آفرين
...
دفترم پر شده است
می برم
از خدا روضهء رضوان بخرم
از گلستان گلی شده پرپر
رفته از ملک شاعری قیصر
دوش اوراق دفتر عمرش
کنده شد صفحه صفحه تا آخر
چرا عادت كرده ايم بزرگان اين ديار را بعد از مرگشان معرفي كنيم و افسوس را بر دل عاشقان اين طريق زيستن بنهيم كه كاش قبل از مرگشان مي شناختيمشان ؟!
سلام, نادره ای بود و از اهالی امروز , آشنا, رفیق...
چه زود پا به جاده نهاد, , درد و دریغ ...
ایکاش از جعبه جادویی مصلحت اندیش تلویزیون زود تر از اینها نامش, و کلامش را شنیده بودیم... خدایش رحمت کناد
خدا رحمت كند اين شاعر مومن و انقلابي را. بحق بايد اورا قيصر شعراي پس از انقلاب ناميد . شاعري كه نوجوانان در كتابهاي درسي شان جوانان در دانشگاه ها و محافل ادبي و مردم او را در اشعار انقلابيش شناختند....روحش شاد
خدايش بيامرزد شعرهايش جان را جلا ميداد ومي توانستي براي زماني هرچند اندك از اين دنيا فاصله بگيري ، هرچند خودش با سرعتي كه افسوس را براي دوستارانش بهمراه داشت از اين دنيا فاصله گرفت
خدا رحمتش کند. تازه داشت «دستور زبان عشق» را یادمان می داد و ما تازه داشتیم می شناختیمش. خدا رحمتش کند.
نه از کفر و نه از دین می نویسم
نه از خشم و نه از کین می نویسم
دلم خون است می دانی برادر
دلم خون است از این می نویسم
قیصر عزیز ، خوشحالم از آسودنت ، از رها گشتنت .
قیصر امین پور را ندیده بودم... اما همیشه ارادتی قلبی و حسی و عاطفی نسبت بهش داشتم.. از وقتی که تصادف کرد و حالش رو به بدی گذاشت همیشه نگران خبری بودم که دیروز بالاخره شنیدم..

بعضی ها را ندیده شیفتشون میشی... بدون اینکه دیدن و ندیدنشون تاثیری در حست بهشون داشته باشه.. و قیصر از این جنس بود...

چون کارش دلی بود و با دل دیگران سر و کار داشت نه با چشمشون.... همین هم باعث شد که امروز بی اراده و با تمام وجود من رو کشوند به محل تشییع پیکرش....

جایی که کسانی را میدیدی که هیچوقت چشمانشون را در حال گریه ندیده بودی...

و چه قشنگ گفت :

قاف حرف آخر عشق است ، آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...

روحش شاد و غریق رحمت بیکران خدایش
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگي
لب ز خنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت:
زندگي شكفتن است
با زبان سرخ، راز گفتن است.

گفتگوي غنچه و گل، از درون باغچه
باز هم به گوش مي رسد...
راستي... تو چه فكر مي كني؟
كداميك درست گفته اند؟

من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است.
هرچه باشد او گل است....
گل يكي دو پيرهن
بيشتر ز غنچه پاره كرده است..!

زنده ياد قيصر امين پور
و «قاف»
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من آغاز مي شود.
روحش شاد. دلتنگيم.
دلم برايت تنگ شده قیصر گویی که هنوز هم رفتنت راباور ندارم راستی انگار همین دیروز بود که برای اولین بار قدم بر کلاس عریض و طویل دانشکده انسانی گذاشتی شاگردها از دیدین همچین استادی انقدر سر ذوق امدن که یک دقیقه برای نبوغ و مهربانی تو دست زدند
قیصر عزیز استاد تمام لحظه های من دلم برایت تنگ شده به همین زودی
روحت شاد
قیصر بزرگ !
دردهایت در احوال پرسیهایت هم رهایت نکردند ، چنانکه گفتی :
گفت : احوالت چطور است ؟!
گفتمش : عالیست مثل حال گل
حال گل در چنگ چنگیز مغول
اولین بار است برای کسی که ندیده ام اشک می ریزم.معلوم می شود روح ما آدم ها یکی بوده است.امروز تکه ای از آن پرواز کرد.روحش شاد.
قیصر امین پور برای من یه اسم خیلی خیلی آشناست . لایه های درونی ذهنم خیلی خوب اونو میشناسه ....
کلی گریه کردم .
رضوان و غفران الهی نثار روح پاکش باد ...
آنکه بادها به یمن وجودش میوزند و گلها به عشق او میشکفند : و او که بهانه بودن همه ماست ، آقایمان حضرت حجت(عج) است که جان ما و تمام عالم فدای خاک پای او باد. آنکه برای رهائی عالم از رنج و ظلم و جهل و بیماری ، همه باید با قدرت و امید بکوشیم تا زودتر بیاید و جهان به نور ظهورش از ظلمت رها شود . دعای خیر حضرتش بدرقه یار سفر کرده مان باد...
نظرات کاربران:
نام:
ايميل:
* نظر: