خاطرات نفرت انگیزی که هیچ وقت فراموش نمی شن. یادمه رفته بودم مسافرت. شب در در جنگل فین چالوس توقف کردیم. پسرم که اون موقع تقریبا یک سال داشت نصف شب حدود ساعت یک بود که شروع به گریه کرد و من هراسان در داخل ماشین در پی درست کردن شیر برای او بودم. اون موقع شب دیدم یکی داره می زنه به شیشه ماشین. شبشه رو که آوردم پایین گفت خانم روسریت رو بکن سرت! خوب که نگاه کردم دیدم ماشین شون اون طرف تر ایستاده!
نمی دونم ساعت یک بعد از نصفه شب کی بیدار بود که بخواد توی اون وضعیت هراسان با دیدن موهای بهم ریخته تحریک بشه! فکر مریض همیشه مریضه!