مي گويند روزي شغالي يك مرغ دزديد ودر حاليكه به دهان گرفته و مي دويد پيرزن روستايي كه صاحب مرغ بود با داد و فرياد پشت سر شغال داد مي زد مرغ ده كيلوئي ام را برد مرغ ده كيلوئي ام شغال كه از اين حرف بسيار تعجب كرده بود ايستاد و به پيرزن كه او را لنگان لنگان نگاه دنبال مي كرد نگاهي انداخت درهمين لحظه گرگ زيركي به او رسيد و علت توقف او را جويا شد شغال گفت مي بيني مرغي كه يك كيلو هم وزن ندارد پيرزن فرياد ميز ند كه ده كيلوست گرگ زريك مرغ را از شغال گرفت و گفت : بده ببينم واقعا چند كيلوست . اما همن كه مرغ را زا شغال گرفت با سرعت شروع كرد به دويدن و به شغال گفت به پيرزن بگو مرغ را براي من سي كيلو حساب كند اشكالي ندارد . حالا هم شده است حكايت شما آقا جان اگر از نظر شما اين خود رها زشت است اشكالي ندارد بدهيد به ما و هر طور خواستيد نامگذاري كنيد زشت زيبا چه م يدانم بدقيافه بد رنگ هرجور خواستيد