سلام...
بد نیست درد دل ما بمی ها رو هم بشنوید!!!
از صبح زلزله بگم؟!
از قیامت اون روز بگم؟!
از زجه هایی بگم که از کیلومتر ها اون طرف تر شنیده می شد؟!
از اشک بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از اینکه سپاه پاسداران اولین کمک رسان بود بگم؟!
از جسدهای سر به سجده بگم؟!
از مسجدهایی که قبرستون مومنین دارالصابرین شدن بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از مهربونی مردم عزیزمون بگم؟!
از کمک های بی دریغشون بگم؟!
از حضور آرامش بخششون بگم؟!
از عشق بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از زخم زبون های یه عده نادان بگم؟!
از تهمت هایی که به مردم پاک این شهر زدن بگم؟!
از تهمت غضب خدا بگم که میگن از همه ی دنیای کفر عبور کرد و بر سر ما خراب شد که هنوز بوی شهدامون توی خونه هامون بود؟!
از اشک بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از ورود مخفیانه ی آقا بگم؟!
از یتیم نوازیش بگم؟!
از تذکراتش به اون ابله هایی که بهمون تهمت زدن بگم؟!
از نگاه گرم آقا بگم؟!
از آرامش بودنش بگم؟!
از خدا بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از نفس های سنگین بم بگم؟!
از لباس های عذا بگم؟!
از رنگ سیاه بگم؟!
از همکلاسی هایی که نبودن بگم؟!
از معلم هایی که نبودن بگم؟!
از خاله هایی که نبود بگم؟!
از دایی ها؟!
از عمو ها؟!
از عمه ها؟!
از پدر بزرگ ها؟!
از مادر بزرگ ها؟!
از مادر هایی که نبودن بگم؟!
از پدر هایی که نبودن بگم؟!
از بچه هایی که نبودن بگم؟!
از بهشت زهرایی که دیگه آخرش معلوم نبود بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از شروع زندگی بگم؟!
از شروع ساخت و ساز بگم؟!
از دستورات اکید آقا بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از دزدی های یه عده از خدا بی خبر بگم؟!
یا نه...هنوز هیچی نگفتم اما خسته شدم...بیاین بشینین کنارتون گریه کنم تا شاید آروم شم...بیایین...بیایین...
پاسخ ها
ناشناس
||
۰۹:۳۹ - ۱۳۹۰/۱۰/۰۶
همه چي رو گفتي ؟خيلي خوب هم گفتي ولي تابناک به خدا عکسي که گذاشتي.......
چرا شما هم مثل بقیه ی خبر گزاریهای ایران تعداد کشته شدگان رو دروغ اعلام میکنید ؟!! پدرم در ثبت احوال بم کار میکرد و همون سه ماه اول فقط بالای پنجاه هزار شناسنامه باطل شد ! و بعدا به هفتاد هزار به بالا رسید ! چرا اخه ؟! دروغ چرا ؟؟؟!!! میدونم که اینو حذف میکنید ! به همون دلیلی که امار رو دروغ اعلام میکنید !!
سلام.دقيقا روز وقوع زلزله بم يعني 5/10/90 ولي تو همون ساعت نه ، ساعت 23:48:06 بود كه زمين لرزه 1/4 ريشتري شهرستان كنگان يكي از شهرستان استان بوشهر رو لرزوند نميدونم چرا اين زمين لرزه چرا ن و5 ديماه اتفاق افتاد . من كه حسابي شوكه شده بودم تا الانم هنوز تو حالو هواي زلزله هستم .
سلام
دوست عزيزی که از لامرد پيغام نوشتيد. بايد حضورمحترمتان عرض کنم که ظاهرا خداوند متعال به مردم لامرد لطف فراوان دارد که مدتی است شهر آنها دچار ارزشهای متعدد بابزرگی کم شده است.حکايت مانند ريختن يک حجم زياد آب به صورت ناگهانی و ياجريان آب بصورت آرام و تدريجی است . اگر انرژی جمع شده در زمين به ناگاه ظرف مدت چند ثانيه تخليه شود ، داستان بم و رودبار تکرار خواهد شد. اما تخليه انرژی بصورت تدريجی فقط کمی صبر و تحمل لازم دارد. دقيقا مشابه اين اتفاق در سال 1369 برای شهر گرمسار در استان سمنان اتفاق افتاد که 4 ماه بصورت تدريجی و بدون تخريب لرزيد. کمی صبر نمائيد انشاء .. خدا با ماست.
بد نیست درد دل ما بمی ها رو هم بشنوید!!!
از صبح زلزله بگم؟!
از قیامت اون روز بگم؟!
از زجه هایی بگم که از کیلومتر ها اون طرف تر شنیده می شد؟!
از اشک بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از اینکه سپاه پاسداران اولین کمک رسان بود بگم؟!
از جسدهای سر به سجده بگم؟!
از مسجدهایی که قبرستون مومنین دارالصابرین شدن بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از مهربونی مردم عزیزمون بگم؟!
از کمک های بی دریغشون بگم؟!
از حضور آرامش بخششون بگم؟!
از عشق بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از زخم زبون های یه عده نادان بگم؟!
از تهمت هایی که به مردم پاک این شهر زدن بگم؟!
از تهمت غضب خدا بگم که میگن از همه ی دنیای کفر عبور کرد و بر سر ما خراب شد که هنوز بوی شهدامون توی خونه هامون بود؟!
از اشک بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از ورود مخفیانه ی آقا بگم؟!
از یتیم نوازیش بگم؟!
از تذکراتش به اون ابله هایی که بهمون تهمت زدن بگم؟!
از نگاه گرم آقا بگم؟!
از آرامش بودنش بگم؟!
از خدا بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از نفس های سنگین بم بگم؟!
از لباس های عذا بگم؟!
از رنگ سیاه بگم؟!
از همکلاسی هایی که نبودن بگم؟!
از معلم هایی که نبودن بگم؟!
از خاله هایی که نبود بگم؟!
از دایی ها؟!
از عمو ها؟!
از عمه ها؟!
از پدر بزرگ ها؟!
از مادر بزرگ ها؟!
از مادر هایی که نبودن بگم؟!
از پدر هایی که نبودن بگم؟!
از بچه هایی که نبودن بگم؟!
از بهشت زهرایی که دیگه آخرش معلوم نبود بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از شروع زندگی بگم؟!
از شروع ساخت و ساز بگم؟!
از دستورات اکید آقا بگم؟!
یا نه...بریم جلوتر...
از دزدی های یه عده از خدا بی خبر بگم؟!
یا نه...هنوز هیچی نگفتم اما خسته شدم...بیاین بشینین کنارتون گریه کنم تا شاید آروم شم...بیایین...بیایین...