وقتی کسی اینحوری به مادرش توهین میکنه یعنی به نهایت پوچی رسیدیم من میشناسم کسی که تا چهلم مادرش سرخاکش بودن فقط گریه میکردن این جواهرا تکن وقتی میرن میفهمی چی بودن وفقط میتونم بگم لیاقت داشتن مادر نداری خدا یه بچه مثل خودت بهت بده ایشال..
پاسخ ها
مریم هستم که ندانسته قضاوتم کردید
||
۰۱:۲۳ - ۱۳۹۸/۰۴/۱۵
من مریم هستم_ سه سال است دارید بهم توهین میکنید و منو با این حرف های ناعادلانه زود قضاوت میکنید_ سه سال قبل، زمانی که من این پست را گذاشتم تو شرایط بدی بودم، من بچه آخر هستم و یک خواهر و یک برادر بزرگتر از خودم دارم و آنها به هیچ عنوان برای بیماری های مادر کمکم نمیکردند و میگفتند: ما هزار مشغله داریم و مریم که هنوز ازدواج نکرده میتونه کارهای مادر را انجام بده_مادر من آسم شدید دارد که بعضی از شب ها تا صبح نشستنی می خوابد+ تنگی دریچه میترال قلب+ پارکینسون لرزش، من همیشه داخل مطب دکتر و بیمارستان کنارش بودم و از ته قلبم دلم میشکست و حرص میخورم، برادر و خواهرم به ندرت میامدند عیادت، چون پدر و مادر من، زمانی که ما بچه بودیم هرشب دعوای شدید و زد وبند داشتند و ما از ترس پدر، میرفتیم قایم میشدیم و این موضوع روی همه ما اثر بد و یه جور نفرت گذاشته بود و لرزش مادرم هم مربوط به همین دعواهای پدر است، اینطوری بود که خواهر و برادرم دیگر میلی به سر زدن به منزل پدری ندارند و پدرم هم هفت سال پیش فوت کرد، بنده چندین خواستگار داشتم ولی چون مادرم تنها بود، مجبوری جواب رد میدادم و خواهر و برادرم میگفتند: ما اگر جای تو بودیم دیگر هیچ موقع ازدواج نمیکردیم و خودمونو دردسر نمیدادیم، تو هم از شانست استفاده کن و مجرد بمان و گرنه مثل ما بدبخت میشی- جالب قضیه اینجاست که برادر و خواهر من، زندگی آروم و راحتی داشتند ولی به من این چنین میگفتند_ الان با مادر زندگی میکنم و از بس حرص خوردم و آرزو به دل ماندم، خودم هم لرزش دست گرفتم طوریکه بعضی از جاها، توان یک امضا روی کاغذ را ندارم و خجالت میکشم- و جریان خانه سالمندان این بود که: قرار شد من ازدواج کنم و با مادرم، یه خونه دو طبقه اجاره کنیم تا کنار هم باشیم ولی مادر به گفته های خواهر و برادر بزرگترم خام شد و قبول نکرد، من هم گفتم میزاریمت خونه سالمندان و بهش گفتم: مامانجون من هم حق زندگی، بچه،شوهر را دارم، آیا فقط دل من است که از خشت و گل ساخته شده؟ حالا دوستان گرامی که بهم توهین کردید اگر من به گفته برادر و خواهرم تا آخر کنار مادرم مجرد زندگی کنم و بعد از فوت مادرم نه پول داشته باشم نه ازدواج کرده باشم و سنم هم زیاد شده باشد و ناراحتی اعصابم شدید شده باشد آیا آن موقع دینم را به مادرم ادا کردم؟ خوب اگر جوابتون بله است پس چرا خودتون میروید ازدواج میکنید و از دور هوای پدر و مادر را دارید؟ چرا خودتون را تا آخر عمر وقف پدر و مادر نمیکنید و کنار مادر زندگی نمی کنید؟ فقط یادمه در بیمارستان، پرستار چند بار دست مادر من را سوراخ کرد تا رگ پیدا کنه و بعدش که رگ پیدا شد یه نگاه به من کرد و گفت: ظاهرا شما بیشتر از مادر دارید اذیت میشید. گفتم چرا؟ گفت: رنگتون مثل گچ شده. میخواید یه آرام بخش بهت بزنم ؟ که گفتم نه نیازی نیست و یکم نشستم.
چرا دو تا برادر و خواهرش خودشونو کنار کشیدند اونم باید ازدواج کنه ، زندگی کنه ،الهه جان شما خودت یه گزارش از زحماتی که برای مادرت تا حالا کشیدی بده تا دیگران مطلع بشن