یاد یکی از همسایه هایمان افتادم. یک پیرزن تنها که همیشه جلوی درب حیاطشان از صبح تا غروب آفتاب می نشست و چشم به انتهای خیابان می دوخت. مادرم می گفت که چشم به راه پسر مفقودالاثرش است. یادمه که پیرزن به ما بچه ها می گفت پسرم همیشه تو خابم میاد میگه مادر من زنده هستم و به زودی میبینمت . ما از آنجا نقل مکان کردیم، چند ماه قبل که پرسیدم به رحمت خدا رفته، بدون اینکه پسرش را ببینه. این متن را خواندم داغ دلم تازه شد. خدا رحمتش کنه.
سلام وصلوات به روح تمام شهیدان بزرگوار از خواندن متنی که مادرعزیز عکس فرزندش را همراه دارد قلبم را شکافتی گریه امانم نداد واقعاً ستایش کنیم صبر چنین مادرانی را مادرعزیز دست وپایت را می بوسم قربانت برم