اگر امام حسین را دوست داشته باشیم و به مولانا هم علاقه داشته باشیم کاری میکنیم که مولانا مدح حسین بگوید ولو آن که نگفته باشد. اگر شیعه باشیم و طرفدار مولانا هم باشیم مولانا را طوری معنی می کنیم که انگار دارد به مای شیعه ، طرز شیعه بودن را یاد میدهد ولو که خود مولانا شیعه نباشد و از شیعیان بدش هم بیاید. به این هم میگوییم مقاله تحقیقی! استاد دانشگاه هم که هستیم!!
ضمن تشکر از مطالبی که نویسنده بزرگواری با امضای یک پژوهشگر نوشته است در جهت تکمله بحث باید عرض کنم که جناب مولوی در عین اینکه اشعار انصافا زیبایی دارد و هرگز نباید استادی مولوی در سرودن شعر خدشه دار گردد چه ایشان جزو مفاخر ادب ایران زمین هستند اما باید نکاتی چند به عرض خوانندگان گرامی رسانده شود:
1- مولوی فردی سنی مذهب است و در جای جای دیوان اشعار خود به مدح خلفای راشدین می پردازد. چگونه است که این چنین فردی که از مکتب خلفا پیروی می کند و یزید را امام واجب الاطاعه می داند(چه اهل تسنن اطاعت از امام را واجب می دانند و خروج بر او را حرام می دانند ولو فاسق یا فاجر باشد) مدح امام حسین علیه السلام بگوید؟ مگر نه این است که در نظر اهل تسنن ائمه هدی علیهم السلام جایگاهی همچون فردی عادی دارند که بسیار محل اشتباه و خطا هستند؟ کما اینکه با بی شرمی تمام در مورد امام حسین علیه السلام و حرکت جاودانه ایشان می سراید:
پا منه بی معرفت در کربلا
تا نیفتی چون حسین اندر بلا!
ببین که روزگار به کجا رسیده که فردی چون مولوی باید بر مقام شامخ امامت این چنین طعنه کند. واقعا یاد سخنان امیر کلام بزرگ مظلوم تاریخ می افتیم که فرمودند: الدهر انزلنی ثم انزلنی ثم انزلنی حتی یقال معاویه و علی!
امیر المومنین علیه السلام فرمودند که روزگار مرا آنقدر پایین آورد که نام من و معاویه را در کنار هم می برند!
البته این دیدگاه از جناب مولوی هم طبیعی است. وقتی برای او مقام فردی چون امیرالمومنین علیه السلام که منصوب از جانب حضرت باریتعالی است با شخصی معلوم الحال چون خلیفه دوم یکی است دیگری جایی برای طعن نظر بر اندیشه های مولوی باقی نمی ماند.آنجا که می گوید:
پس به هر دوری ولیی قائم است
خواه از نسل علی خواه از عمر
و تاریخ گواه است که از نسل علی علیه السلام امام حسین (ع) ماند و از نسل عمر فرزندش عبدالله که با امام حسین بیعت نکرد و در صف مخالفین حضرتش قرار گرفت.
افسوس که بر اثر تبلیغات وسیعی که می شود و بزرگداشت ها برای چنین افرادی گرفته می شد باعث اعتقادات خود را نیز از بزرگان ادب خود بگیریم در حالیکه ما امر شده ایم به کتاب و سنت پیامبر و اهل بیت علیهم السلام.
به نظر بنده اول مولوی را باید تحلیل کرد و اینکه او که بود و چه گفت . در یک کلمه مولوی عاشق بود عاشق یک تجسم از خدا و با پردازش این تجسم و اصرار به آن آنچنان ذهن خود را در این غالب قرار داد که مبتلا شد به جنونی که اعلی مجنونین است . باید جنون مولانا را شناخت . اوشو از مردان بزرگ فلسفه بودا که خود دارای سبک و سیاق ویژه و خاصی است . از جنبه دیگری عاشق است و عاشق ذات خودی انسان و درون یت و اعتماد انسان به خود است . و کریشنا مورتی هم به نوعی خود آگاهی برتر بدون واسطه عقل دست میازد. و امثال این افراد که همچون مولانا جوهر خویش را شناخته و هر یک از راهی عرفانی به وصالی واقعی رسیده اند . با این تفسیر جریانی که در موضوع مقاله است جریانی علی السویه است و مولانا هیچگاه به اینگونه که نویسنده ارجاع می دهد به موضوع امام حسین نظر نداشته و فقط به وجوه مشترکی که همان عشق به ذات باری است خود را در گیر موضوع نموده است . و از آن همه ابیات که 70 هزار به بالاست چند بیتی هم به فراخور گفته است. اما در زمانه فعلی تمام اذکار و اوراد و همه و همه در حد غلو سراسر زندگی شیعیان را تحت شعاع قرار داده و به نظر می رسد قابل بررسی و حساسیت است .
لطفاً چشم هایتان را باز کنید و ببینید فقط شیعیان نیستند که حب علی و خاندان او را دارند و یک سنی هم مثل مولانا اینقدر این ها رو دوست داره
شیعه و سنی نداریم همه باید قلب هایشان یه سوی حقیقتی والا باز و گشاده باشه و اگر همه به دور از کینه و تعصب فکر کنند می بینند که:
بر یکی تختند این هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند(علی و عُمَر)
با نام خدا
انچه در دفتر ششم مثنوی ابیات 777 به بعد مطرح می شود و غزل زیبای کجایید از شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی نگاه عمیق مولانا به واقعه عاشورا و عظمت امام حسین است انچه مورد نقد است حقارت مدعیان حسینی در ظاهر و معنی است که بقول مرحوم شریعتی
جا دارد که دنیا بر ما بخندد که ما مظاهر ذلت و زبونی بر حسین اصحابش که مظاهر غزتند بگرییم (نقل به مضمون )
نمي دانم چرا اصرار بر اين است كه براي اثبات اعتقادات شيعي، از مخالفان و دشمنان اين آيين مدد بجوييم.
شكي نيست كه مولوي دشمن آيين تشيع است و در كتابها و مقالات متعددي اين امر واضح مورد بررسي قرار گرفته است.
از جمله مي توان به كتاب تحفه الاخيار محمدطاهر قمي كه به كوشش استاد داوود الهامي تصحيح شده و يا به كتاب ارزشمند نقدي بر مثنوي اثر استادسيد جواد مدرسي و مرحوم آيه الله مصلايي يزدي رجوع كرد.
مولوي در دفتر دوم مثنوي(2604) داستاني مي آورد كه در آن معاويه ابليس را كه قصد گمراه كردن او را دارد، بر خاك مذلت مي نشاند و در اين داستان آن قدر از معاويه تمجيد شده است كه گويي از اولياي مقرب خداست كه شيطان فريب او را به مخيلهي خويش هم راه نمي دهد. و صد البته نقش معاويه در جريان عاشورا و تحريف دين بر كسي پوشيده نيست.
اين كه برادرمان ميگويد بايد همان عينك عرفا را به چشم بزنيم تا بتوانيم آنان را درك كنيم، يك مغالطه بيش نيست، چرا كه مي توان گفت بايد عينك مشركان را به چشم زد تا باطن بت پرستي آنان را دريافت و بايد خود را جاي ابليس و ابوسفيان و فرعون گذاشت تا شرايط آنان را درك كرد و دليل مخالفتشان با حق را فهميد و جاي دوري نرويم، خود را جاي كوفيان و شمر و يزيد بگذاريم و از ديد آنان به موضوع بنگريم، آن گاه خواهيم ديد كه كاري كه مرتكب شدند، توجيه پذير است (همان گونه كه خود آنان بعدها توجيهات و اجتهاداتي براي قتل امام حسين بيان داشتند).
در دفتر سوم مثنوي، آمده است:
هين مدو گستاخ در دشت بلا/هين مران كورانه اندر كربلا/كه ز موي و استخوان هالكان/مي نيابد راه پاي سالكان(شعر 831 و 832)
يا در بعضي نسخ مثنوي آمده است كه :
كوركورانه مرو در كربلا/تا نيفتي چون حسين اندر بلا (كتاب خيراتيه/ج1/ص159)
شايد بگوييد اين دو شعر را مي توان به نيكي تفسير كرد.
اين جاست كه بايد گفت بياييد عينكي را كه مولوي به چشم داشت به چشم بزنيد. يعني فردي سني و صوفي كه بنا بر اعتقاداتش، امام حسين بر خليفه ي وقت خروج كرد و تاوان عملش را داد.
براي كسي با چنين عقيده اي، معناي اين اشعار كاملا واضح و روشن است و نيازي به تفسير و توجيه ندارد.
مولوي علاوه بر اينها، در سراسر مثنوي و ديوان كبير ، ابيات بسياري در قدح شيعه و اعتقادات او دارد كه شايد مصلحت نباشد در اينجا بيان شود.
اهل علم را به كتابهاي يادشده و كتابهاي فراوان علمي (و نه ادبي يا عرفاني و احساسي) كه در اين زمينه نوشته شده است، ارچاع ميدهم.
در خاتمه بايد گفت كه اينجا اصلا بحث بر سر ارزشگذاري بر مولوي و آثار او نيست؛ بلكه بحث بر سر كاري است كه نويسندهي اين مقاله انجام داده است و آن چشم بستن بر حقيقت و نديدن بخشي بزرگي از آن است. بحث بر سر اين است كه اين مقاله و ساير نوشتههاي نويسندهي محترم كه اكثرا از اين دست است، به چه دليل و با كدام استناد نوشته شده و چه اهدافي را دنبال مي كند؟
و سلام علي من اتبع الهدي و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون