سرورم بنظر می رسد که احساسات وعواطف نازنینی داری ! اما : یادت می اید انروز که پدر جان را به خانه سالمندان میبردی با گوشه چشم التماس می کرد که این کار را بامن نکن! وتو با چشم غره ناز خانم جان کار را در ایکی ثانیه تمام کردی !؟ ویا مامانی از زمانیکه به قبرستان رفت هر عصرپنجشنبه کتی جون از پیش همه چیز را اماده کرده که به دیدار اناهیتا جون (خواهرش) برود چرا ؟ چون دوست ندارد در کنار مزار مادرشوهرمثلا قطره اشک را در گوشه چشمان تو نازنین شویش ببیند !.... دیگر چه انتظاری از صاحب اسب وسرنوشت اسب داری ؟! البته از جامعه ای که از عاطفه انسانی فاصله گرفته عجیب نیست که این نیاز فطری خود را با حیوانات پر کند .