سال 67نزدیکی های اذان صبح بود که بیدار شدم و رفتم در حیات خانه تا وضو بگیرم و برای نماز به مسچد محل بروم. داشتم وضو میگرفتم که نوری عجیب به من نزدیک شد. بسیار ترسیده بودم. نور به من نزدیک شد و بر سرم نشست و به من گفت تو چند سال آینده به مقام و منسب بزرگی خواهی رسید و به نیویورک خواهی رفت. سپس نور محو شد.
چند سال از این واقعه گذشت و من در کار خود که ساخت کلید و ماله کشی بود بسیار پیشرفت نمودم. در سال 80 تصمیم گرفتم که سفری به نیویرک داشته باشم و برای همیشه ایران را ترک نمایم. به نیویروک رفتم. واقعن زیباترین و زنده ترین شهر دنیا برای زندگیست. از محل فرودگاه تا هتل که در نزدیکی سنترال پارک نیویرک بود پیاده روی کردم.
نکته ای که بسیار توجهم را جلب نمود توجه و ابراز حیرت ساکنین نیویورک نسبت به من بود. به طوری که همگی با انگشت من را نشان میدادند. از یکی از آنها که کوکدکی 3 ماهه در آغوش داشت و داشت به کودک خود شیر میداد پرسیدم موضوع چیست. ایشان فرمودند شما چهره نورانی دارید و یک هاله نور به بزرگی یک توپ بسکتبال در بالای سر شماست.
بسیار حیرت نمودم. تصمیم گرفتم فورن به اسکاتلند بروم و یک مدرک دکترا بگیرم و به ایران برگردم و به کشور عزیزم خدمت کنم.
این جماعت هر چقدر هم که سیر باشن بازم گرسنه هستن