آخرین خبرعکس: زیباترین مناطق گردشگری جهان در ایران!
10بازدید
۱۲۸

خاطره‌ای از رضا ایرانمنش:

«به هم قول دادیم تا آخرش بایستیم اما من مرد رفتن نبودم»+تکمیلی

پرویز آن لحظات را برای من تعریف کرد و گفت: رضا! به ولای حسین بن علی(ع) قسم لحظه‌ای که در آن ماشین بودم، چهره تمام بچه‌هایی را که شهید شده بودند و شهید خواهند شد، می‌دیدم رضا باور کن٬ به ولله ریا نیست. اسم خود من هم بود / انگار دنیا بر سرم خراب شده بود. ما آن شب موعود با هم عهد کردیم که با هم برویم...

«به هم قول دادیم تا آخرش بایستیم اما من مرد رفتن نبودم»+تکمیلی
سرویس دفاع مقدس ـ هرچند بارها گفته و شنیده‌ایم که دوران پر شور و حماسه دفاع مقدس، دورانی مختص به یک گروه و طبقه و قشر خاصی نبوده و تک تک آدم‌هایی که دلشان برای این آب و خاک می‌تپیده، هر یک به نوعی در بذل جان و مال خویش سهیم بوده‌اند، باز هم یادآوری برخی خاطرات شاید در شفاف کردن این مسأله بیشتر کارگر افتد.

به گزارش «تابناک»، در عرصه هنر و به ویژه سینما نیز بودند افرادی که نه تنها در قاب تصویر، بلکه در میدان عمل نیز حاضر بودند و عشق و علاقه خود را به دین و کشور خود به اثبات رساندند.

«رضا ایرانمنش»، بازیگر سینما و تلویزیون، یکی از همین افراد است که هنوز جراحات شیمیایی دشمن بعثی را در سینه نگه داشته و با آن دست و پنجه نرم می‌کند.

به مناسبت این روزها، خاطره‌ای از او قطعا جذاب و البته پندآموز خواهد بود:



.................................................

خاطرم می‌آید در یکی از عملیات‌ها٬ بنده تک‌تیرانداز بودم. زمانی که هنوز جنگ به شهرها کشیده نشده بود٬ دوست بزرگواری به نام مصطفی امیری داشتم. با اسم مستعار پرویز. دوست بسیار صالح و درستی بود. هر وقت ما این این بزرگوار را می‌دیدیم به شوخی می‌گفتیم: بوی شهادت می‌دی برادر!

در یکی از عملیات‌ها تانک‌های دشمن هجوم سنگینی آورده بودند و آتش سنگینی روی بچه‌ها بود. شهید امیری در آن عملیات٬ معاون تیپ زرهی بود٬ آن زمان ایران ادوات سنگین مثل تانک و نفربر و ... خیلی کم داشت.

بیشتر مهماتی که داشتیم غنیمتی بود. آن روز یک تیپ تشکیل و پرویز معاون آن تیپ شد. خاطرم هست از کنارم رد شد٬ صدایش زدم٬ گفتم: پرویز کجا می‌ری؟ گفت: تانک‌ها دارن میان٬ به کمکی‌اش که یک سر و گردن از خودش بزرگتر بود٬ گفتم: هوای پرویز را داشته باش.

از روی خاکریز رد شدند و ما تا جایی که می‌توانستیم، آنها را استتار و منطقه را کمی شلوغ کردیم تا آنها نزدیک تانک‌ها برسند. وقتی رسیدند نزدیک تانک‌ها٬ شروع به شلیک کردند. از آن طرف هم یک تیربار تانک بود که دایما به طرف بچه‌ها شلیک می‌کرد٬ به ناچار ما تغییر موضع دادیم٬ از بی‌سیم اعلام کردند که پرویز امیری شهید شد!

برای من که مدتی با او بودم، این خبر خیلی سنگین بود٬ حسابی گیج شده بودم، چون دوران مدرسه و رشد و بلوغمان با هم بود. در همان حین من سه تا گلوله خوردم و مرا به پشت خط آوردند. پس از مدتی مداوا و بیمارستان و بستری در تهران٬ به شهرستان خودمان جیرفت برگشتم. از یکی از دوستان سؤال کردم جنازه پرویز را آوردند؟

گفت: پرویز شهید نشده.
 گفتم: من همان جا از پشت بی‌سیم شنیدم پرویز امیری شهید شده!
 گفت: نه اون٬ زخمی شده بود٬ مدتی در بین مجروحین گم بود٬ اونو بردند مشهد٬ اونجا هم ناشناس بود.




متوجه شدم، پرویز بستری است. خب٬ من هم زخمی بودم. زنگ زدم خانه‌شان. پدرش گوشی را برداشت٬‌ گفتم: پرویز هست؟ گفت: نه٬ هر وقت اومد٬ می‌گم زنگ بزنه.

عصر همان روز در خانه را زدند٬ رفتم در را باز کردم، دیدم پرویز است. خوشحال شدم٬ حال و احوالش را پرسیدم و گفتم: کجایی؟ بیا تو.
گفت: رضا اول بیا بریم سر کوچه‌تون٬ عکس یادگاری با هم بگیریم.
 گفتم: فردا هم وقت هست.
گفت: نه بیا بریم.

رفتیم عکاسی٬ عکاس هم از بچه‌های جبهه و جنگ بود و پاسدار رسمی سپاه جیرفت که عکاسی باز کرده بود.

رفتیم عکاسی و پرویز گفت: آقا مجید می‌خوام دو تا عکس توپ از ما بگیری٬ می‌خوام رضا هم یک عکس از من بندازه. این عکس مطمئنا بعدا به کارش می‌آد.

ما آنجا این حرف‌ها را به شوخی گرفتیم٬ یک عکس پرویز از من گرفت٬ یک عکس من از او انداختم و یک عکس هم با عکاس محله انداخت و یک عکس هم سه نفری با هم.

پس از آن آمدیم خانه. الان هر وقت که می‌روم خانه مادری‌ام٬ آن نقطه٬ آنجایی را که تا صبح با پرویز صحبت کردیم٬ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

خلاصه با پرویز رفتیم مهمانخانه شام خوردیم٬ پس از شام پرویز گفت: رضا٬ بگو کسی دور و برمان نیاید٬ می‌خوام کمی با هم درد و دل کنیم. چراغ‌ها را خاموش کردیم. او از ناحیه چپش زخمی شده بود. می‌خواست به پهلو بخوابد٬ درد می‌کشید. من برعکس او بودم. بنابراین یکجوری روبه‌روی هم دراز کشیدم که زخم او بالا بود و زخم من هم بالا. شروع به صحبت کردیم و فکر می‌کنم از اینجایش جالب باشد.

 پرویز گفت: رضا من فردا نه٬ پس فردا می‌خوام به منطقه برم.
 گفتم: آخه عزیز دلم٬ تو که هنوز آثار جراحتت خوب نشده.
 گفت: نه باید برم.
 گفتم: خوب چه لزومی داره. آیا عملیاتی در پیشه؟
 گفت: نه نمی‌دونم٬ می‌خوام برم٬ نمی‌تونم تو شهر بمونم و این فضا و این هوا رو استنشاق کنم.



آن شب او نحوه مجروحیت و ماجرای شهادتش را برایم تعریف کرد و این‌که چرا گفتند شهید شده. ماجرا از این قرار بود که پرویز از کتفش زخمی می‌شود. بعد که خون زیادی از او می‌رود٬ بی‌هوش می‌شود. کمک آرپی‌جی‌اش سریع او را روی دوشش می‌اندازد تا نصف راه می‌آورد.

یکی از بچه‌ها نگاه می‌کند، می‌بیند نفس نمی‌کشد و ظاهرا شهید شده. یک آمبولانس می‌آید که چند تا شهید و چند مجروح داشت. پرویز آخرین نفری بود که او را درون آمبولانس می‌اندازند. (اینها را کمکی‌اش تعریف می‌کرد)

می‌گفت راه افتادند و رفتند بعد که ما خط را تحویل دادیم٬ بچه‌ها پدآفند کردند. می‌خواستیم برویم استراحتی بکنیم و بار دیگر برگردیم خط که دیدم همان آمبولانس مورد اصابت موشک‌های عراق قرار گرفته و سوخته! در سمت راننده و درهای عقب باز بود و تعدادی جنازه هم سوخته بودند. گفتم حتما پرویز هم شهید شده و بلافاصله آمدم اعلام کردم که پرویز شهید شده و ... حالا اینها را از زبان خود پرویز بشنوید.

پرویز می‌گفت: وقتی که زخمی شدم حواسم همه‌اش به این بود که تانک‌ها جلو نیایند. بعد از هوش رفتم و چیزی نفهمیدم٬ مرا آوردند انداختند توی آمبولانس قاطی شهدا. یادم هست سرم کنار جنازه یک شهید افتاده بود. در را بستند. آمبولانس به راه افتاد. اینها یادم هست ولی هیچ صحبتی نمی‌توانستم بکنم. در جایی می‌دیدم آتش دارد زیاد می‌شود٬ جای دیگر متوجه می‌شدم که ماشین دارد می‌افتد توی چاله.

در یک نقطه هم دیدم ایست کرد٬ مثل این‌که راننده پیاده شده٬ در را باز کرده و تنها توانسته بود مرا بکشد بیرون و ... . خلاصه پرویز هم نجات پیدا می‌کند و به بیمارستان می‌رود.

پرویز آن لحظات را برای من تعریف کرد و گفت: رضا! به ولای حسین بن علی(ع) قسم لحظه‌ای که در آن ماشین بودم، چهره تمام بچه‌هایی را که شهید شده بودند و شهید خواهند شد، می‌دیدم رضا باور کن٬ به ولله ریا نیست. اسم خود من هم بود.



می‌گفت: شماها هم شهید می‌شوید.
بعد گفت: حرم آقا را دیدم٬ چون آرزوی همه ما این بود که به کربلا برویم و حالا که موقع شهادتمان رسیده، آقا خودش عنایتی کرده.
من به او می‌گفتم: حالا که وقت شوخی نیست.
 می‌گفت: رضا٬ من فردا می‌رم منطقه و تو یادت باشه که من عینا از همین ناحیه زخمی می‌شم!

پرویز رفت و پس از چند روز٬ نیمه شبی بود که من خواب بودم. در زدند٬ سراسیمه از جا پریدم٬ دیدم بچه‌های تبلیغات سپاه هستند. گفتند: رضا بلند شو چند تا شهید آورده‌اند. می‌خواهیم فیلم بگیریم٬ دوربین را بردار برویم. گفتم: کی‌ها هستند٬ گفتند حالا بیا برویم.

یادم افتاد که پرویز برایم روز تعیین کرده٬ گفته بود: پانزده روز دیگر این اتفاق خواهد افتاد. من گیج بودم٬ پرسیدم که کی‌ هست؟ نگفتند. دیدم اصرار فایده ندارد٬ لباس پوشیدم و آمدم توی ماشین. پیش خودم حساب کردم ببینم از روزی که پرویز رفت و آن شبی که با هم صحبت کردیم، چند روز گذشته٬ دیدم دقیقا پانزده روز شده٬ اینجا دلم بیشتر لرزید٬ رفتیم معراج شهدا٬ چهار تابوت آورده بودند. بچه‌ها می‌دانستند که من علاقه خاصی به پرویز دارم.

دیدم برچسب روی یکی از تابوت‌ها را برداشته‌اند. دست به کار شدم به ترتیب از نخستین تابوت فیلم گرفتم و بعد همین‌طور دومی٬ سومی به چهارمی که رسیدم دیدم اسم ندارد.

گفتم: گمنام است؟
 گفتند: حالا تو فیلم‌ات را بگیر.

در تابوت را باز کردم، یک کیسه یک کیلویی خاکستر و یک استخوان ساعد دست درون آن کیسه بود. کیسه را برگرداندم. دیدم نوشته‌اند: شهید پرویز٬ داخل پرانتز٬ مصطفی امیری!

انگار دنیا بر سرم خراب شده بود. ما آن شب موعود با هم عهد کردیم که با هم برویم. ما به هم قول دادیم تا آخرش بایستیم... من مرد رفتن نبودم. وقتی اولین بار سر مزار این بزرگوار رفتم٬ دقیقا همان عکسی که من از او گرفته بودم٬ در قاب گذاشته بودند.

تکمیلی:

یکی از کاربران محترم تصاویر شهید بزرگوار مذکور در این خاطره یعنی شهیدد مصطفی (پرویز) امیری را برای ما ارسال نمودند که کمال تشکر را از ایشان داریم.







تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

امين از اصفهان۱۳۹۰/۰۷/۱۰ ۱۲:۱۹

سلام. خسته نباشيد
خيلي ناراحت شدم و گريه كردم .ميتونم حس كنم وقتي آقا رضا جسد دوستشون رو ميبينند چه حسي داشتند . رضا جان الهي خدا اين مجروحيت رو از تنت بگيره و واسه همه ما دعا كن

آژير۱۳۹۰/۰۷/۱۰ ۱۱:۳۴

آقاي ايرانمنش براتون آرزوي هر آنچه آرزو داريد رو دارم . انشاالله

کمال۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۲۳:۱۷

خداوند حق شهدا وزحماتی که برای این کشور کشیده اند بر ماحلال کند وتمام جانبازان را شفادهد به خصوص اقارضا که ماارادت خاص به ایشان داریم-متاسفم که درحال حضر حق جانبازان رانیز ادا نمی کنندبا این درصد بندی ظلم درحق خیلی ازجانبازان شده ودستشان به جایی هم نمی رسد مسئولین به خود بیایید وکمک حال همه جانبازان باشید

مهدی علی محمدی۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۱۲:۰۰

شهادت مبارکش باد.

ايوب۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۱۱:۰۴

انشاء الله اجرش را بگيرد و سر سفره بي بي دو عالم رزق و روزي بخورد.
و دوم اينكه زمانش كه شد به درجه رفيع شهادت نائل شود.

محمدرضا۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۱۰:۴۷

امیدوارم مردم و مخصوصاً مسئولین بدونن که ما چه آدمای با عشق و دل پاکی و از دست دادیم.اگه اون ادما الان بودن اینجا بهشت شده بود

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۱۰:۱۷

I LOVE YOU

برديا۱۳۹۰/۰۷/۰۹ ۱۰:۱۵

راستي كسي از دوستان هست كه خاطره اي از آقاي دكتر احمدي نژاد در زمان دفاع مقدس يا اسفنديار رحيم مشايي يار هميشگي ايشان تعريف كنه.راستي آقاي محمدرضا رحيمي در كدام يك از عملياتها حضور داشتند. اصلا از دار و دسته آقايان كه در حال حاضر سكان امور اين مملكت و بدست گرفته اند كسي خاطره اي از زمان دفاع مقدس از آنها به ياد داره.
ميشه يك روز آقاي احمدي نژاد از زمان 8 سال دفاع مقدس كه كجا بود و چه ميكرد صحبت كنه. كاش ميشد.

محسن۱۳۹۰/۰۷/۰۸ ۱۲:۲۴

با تشکر از تابناک. ممکن است آقای ایرانمنش مشخصات دوران بسیجی خود در جبهه و نه دوران سربازی خود در کرمان را برای خوانندگان عزیز بفرمایند و بفرمایند در کجا و چگونه مجروح شیمیایی شدند و آیا اکنون بعنوان جانباز تحت پوشش بنیاد هستند؟ من که بعنوان یک دانشجوی کرمانی و از نزدیکان ایشان چیزی از سوابق جنگ ایشان قبل از پایان جنگ نشنیده و یا ندیده بودم. اگر هم عکسی از جبهه دارند منتشر کنند بد نیست. امیدوارم سانسور نکنید.

علی۱۳۹۰/۰۷/۰۸ ۱۱:۳۱

امیدوارم خداوند شما گنجینه های جنگ رو برامون حفظ کنه.ان شاا.. لیاقت پاسداری خون شهدا و رنجهای شما جانبازان عزیز باشیم.زنده باشی آقا رضا

محمد۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۲۲:۵۸

شهدا که رفتند اما اینا که موندن و یه عمر خاطره.......اینا نباید بزارن ما از شهدا دور بشیم تنها راهشم اینه که تمام اتفاقات جنگو عین واقعیت تعریف کنن هنوز مردم ایران فکر میکنن که اینا 8سال خوردنو بردنو الانم دارن از امکانات زیادی بهره میبرن ولی کسی نمیدونه که وقتی دوستت کنارت باشه ویهویی گلوله توپ سرشو قطع کنه یعنی چی

شهرام رفیع۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۲۰:۵۸

سلام به اقای ایران منش .هر وقت این خاطرات را میشنوم بدنم به لرزه میافتد واین رومیفهمم که عشق وایمان به خدا وعشق به وطن همان روزها بوده وبس. اینها هم بازمانده های همان دوران هستند که هیچ ادعایی ندارند.

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۹:۲۸

اقارضا به حق امام رضا (ع) انشاالله همیشه سلامت باشی با این رنجی که می کشید وب ا این صداقت و اخلاصی که دارید اجرت همپایه شهدا است و شاید بیشتر اگر بلایی سر ما مردم نمیاد از وجود برکت امثال شماست خدا نگه دارتون باشه همیشه دعاگوی وجود نازنینتان هستیم.

fallah۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۶:۳۳

salam va dorod be tamame shohada va janbazan salam va dorod be shahid bahman ahmadi baradare hamsaram ke dar abadan va dar roze 5 mehr dar amaliate shekaste hasre abadan be shahadat resid rohe hameie shohada shad

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۵:۰۲

آقا ایرامنش: چهره شما خود عیان کننده صداقت و پاکی و خلوص شماست و نشان می ده گذشته پر افتخاری از جانبازی در راه اسلام داری خدا ان شائ الله شهادت نصیبت کند و.....ما

saeed۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۵:۰۰

عالی بود

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۲:۴۸

اقا رضا خوش به سعادتت که هنوز نور و صداقت روزهای جنگ رو میشه تو چهره ات دید .همین یعنی شهادت. یعنی شاهد یعنی عاشق . اقا رضا دوران بدی رو میگذرانیم خداوند خود دادرس ما باشد. برای جوانهایمان دعا کنید.....

جواد غفاري۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۲:۰۳

خدايش بيامرزد

مهدی ورزدار۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۱۱:۲۸

آقایان اختلاس گر شرم کنند . این است پاسخ خود شهدا و ایثارگران

چاشت۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۰۸:۳۲

شما اینجوری جانتان راکف دست گذاشتید ومخلصانه جنگیدید حالا آقایون 3000 -3000 میبرند یک آب هم روش با سفر خارجه

فرامرز۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ۰۵:۱۱

از خداوند منان ميخواهم كه هر كس در هر لباس و مقام كه هست و به خون شهدا و جانبازان و ايران اسلامي خيانت ميكند نيست و نابود كند . هستند مجاهداني كه منتظر فرمان فرمانده خود آن سيد بزركوار ميباشند تا به تلكيف خود عمل كنند . از خداي يكتا فرج آقا آن عزيز زهرا را خواهانم .

سجاد۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۲۱:۵۲

آقا رضا من خیلی دوستت دارم خوش بحال آقا پرویز ، واقعا آن مردان و شهیدان بی ادعا کجایند .

محمد رضا۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۲۰:۱۱

امیدوارم که مردم و مسئولین قدر داشته های خودشون رو بدونن، قدر این سرمایه ها رو بدونن ، و از این آدم ها مناسبتی یاد نکنن .

سایت بازخوانی جیرفت۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۹:۴۲

سلام
ضمن تشکر از سایت تابناک بابت این مصاحبه با آقای ایرانمنش، گفتنی است عکاسهای شهید پرویز(مصطفی) امیری در سایت کانون به نشانی bazkhani.ir l موجود است.

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۹:۲۲

اقارضا به حق امامرضا انشاالله همیشه سلامت باشی توایندوره ایکه داری میگذرونی وبا این صداقتی که تو چشمات هست اجرت کمتر از شهید نیست اگر بلایی سر ما مردم نمیاد از وجود برکت امثال شماست خدا نگه دارتون باشه همیشه دعاگوتم.

عاشوري۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۸:۵۷

باسلام:انشاءالله خدا همه مجروحين مخصوصاً اقاي ايرانمنش راشفآ عنايت بفرمايت واين شهداء زنده رابراي ما نگهدارد

امین۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۸:۰۶

چرا مسئولین بی انضباط و بی تعهد عبرت نمیگیرند.آیا نباید در برابر این رشادتها و از جان گذشتن ها مسئول و متعهد بود.
چرا هیچکس پاسخ گوی فساد جامعه نیست چرا خون این شهیدان پایمال میشود.
باور کنید خداوند به خاطر ارج ندادن به خون شهدا ما را به عذاب سخت دچار خواهد کرد که فکر کنم الان این طور شده
ما دوستدار شما و تمام شهدا هستیم آقای ایرانمنش عزیز برای ما عزیزی......

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۶:۳۸

بعد ميگويند عشق از مفاهيم تعريف نشده است

بهرام از بوشهر۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۵:۴۸

من ايرانمنش رو خيلي دوست دارم و به اين هنرمند متعهد افتخار ميكنم

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۵:۲۵

خدا به همه جانبازان شیمیایی این شهیدان زنده شفا بدهد. اقای ایرانمنش و بازی خوبشان را خیلی دوست دارم. قصد تملق ندارم اما بچه بسیجی ها و جانبازان را خیلی دوست دارم. خیلی بی ادعا هستند.

lمجيد۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۵:۲۴

يادش بخير چه روزهايي بود. يكجا در اينترنت درست كنيد تا همه رزمنده گان عزيز بتوانند خاطرات خود را بنويسند و يك مجموعه عظيمي از خاطرات شود. اينها اسناد رشادت جوانان و پيران دلسوخته كشور است كه با دم مسيحاي امام عزيزمان به جبهه رفتند و افتخار آفريدند. هر گوشه جبهه ها شهيد پرويزهايي بودند كه هم اكنون در گمنامي هستند و ياد وخاطر آنها در قلب دوستانشان هستند.منتظر سايت جديد هستيم آستين بالا بزنيد.

طاهر۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۴:۴۵

سلام حاج رضا دل تنگتم اخوی* ولی ناراحت نباش خدا شما رابرای این روزها نگه داشه که ما فراموش نکنیم چه کسانی برای عزت این کشور امام زمان چه کارهای که نکردند وخود شما یک شهید زنده ایدخدا شمارو حفظ کنه انشاا...

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۴:۱۶

عشق یعنی استخوان و یک پلاک *سالها ، تنهای تنها زیر خاک
شهدا شرمنده ایم.

ali۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۳:۴۹

خدایاازتومی خواهم دران دنیا شرمنده ی شهدانباشیم چون شرمنده بودن ازشهداشرمنده بودن ازامام زمان ایمه اطهار وپیامبر عظیم الشان اسلام است خداوندماراازشفاعت شهدامحروم نگرداند اقای ایرانمنش خوشابحالتان که بوی شهدا را می دهید

كوروش۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۲:۳۱

سلام ودعاي خير ما هميشه بدرقه راهتان رضا جان باور كن يكي از علاقهمندان واقعي شما هستم مثل برادر دوستت دارم چون بي ريا هستي دعاي هميشگي من اين است خدايا ياد بچه هاي جنگ خاطرات آن دوران هيچوقت فراموشمان نشودروزگاري كه مردانش در تاريخ تكرار نميشوندخداوند نگهدار همه شما يادگاران جبهه باشد

محمدرضا۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۲:۲۹

خيلي تاثير كذار بود
ايكاش اون عكس رو هم ميكذاشتي

مصطفي۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۲:۱۹

از خداوند مي خواهم به توسلامتي دهد و با شهدا محشور فرمايد ولي رضا جان تو درد ماراخوب مي فهمي به خاطر اين مي نويسم وگرنه حال نوشتن ندارم من نيز مهدي و حميد باكري را ديدم و همچنين حميد ملا رسولي و شهداي ديگر را و تواضع و فروتني آنانرا با جشمان خود ديدم و احساس كردم من نيز نمی‌دونم٬ می‌خوام برم٬ نمی‌تونم تو شهر بمونم و این فضا و این هوا رو استنشاق کنم.
آنچه ميخواستند و ميخواستيم چه شد ؟ چه آرزوهايي داشتيم ، با كي ها بوديم و با چه كساني هستيم ؟ چي بوديم چي شديم ؟ در كجا بوديم و دركجا قرارگرفته ايم ؟ دوستان ما را دشمن كردند؟ حق كجا و باطل كجاست ؟ و......... حيف كه دلم گرفت و نمي توانم ادامه دهم

حسين۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۲:۱۸

الهم رزوقني شهادت في سبيلك

مهدی۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۵۵

مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

علیرضا۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۳۶

نمیدونم چی بگم ما که خیلی نامردی کردیم در حق اینها ولی خدایش یکی مثل این اقا یکی هم مثل اون تن فروش مینا لاکانی

كاظم۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۳۴

خدا رحمت كنه اين عزيزهاي مارو كا بي ادعا رفتن وخدا ذليل كنه هر كسي رو كه با ياد اين عزيزان و دين تمام زحمات اين پرپر شدهارو لح ميكنن و واسه خودشون موقعيت ميسازن با لاف خدمت به مردو!!!

مسعود۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۲۳

ایشون و امثال ایشون کجا بودند و هستند . مختلسین و برخی مدعیان پوشالی نظام کجا !! واقعاً این تضاد تا چه اندازش قابل اغماضه ؟

امین۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۲۱

سلام
امام حسین هست امام زمان هست ما حضرت رسول ا... را داریم ما خانم فاطمه زهرا را داریم
قربون هر 14 نفرشون برم من خدایا میشه یه دری باز کنی ماهم باشون بریم خدایا میشه من بد هم یه روز دنبال امام زمان راه بیفتم بریم جبهه خدایا میشه ماهم تنمون بسوزه امام حسین بالای سرمون بیاد شادمون کنه میشه خدا پیامبر شفاعتمون کنه خدایا من موقع جنگ بچه بودم جبهه را ندیدم ولی منم چنان دلم تنگ میشه که نفسم درنمیاد خدا میدونه اونایی که درهای بهشت را دیدن چی می کشن خدایا آل یس را خوشحال کن به ظهور فرزندشون ابا صالح ع

مجيد۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۱۱

به اميدنابودي استكبارجهاني

كاوه۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۱:۰۶

ياد شهداي نازنين مان به خير و انشاء الله با حضرت حسين(ص) محشور و همدم باشند. خداوند به آقاي ايرانمنش عزيز هم سلامت و حسن عاقبت نصيب فرمايد.

حمیدرضا۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۰:۴۳

خوشا به حال شهدا که رفتند و مثل ما غرق در روزمرگی و این شهرهای گناه آلود نشدند

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۰:۳۹

يا دمدعيان بي ادعا بخير

بسیجی خمینی۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۰:۳۴

آری برادر
عکس شهیدان بردیوار
وعکس شهیدان در کردار

ناشناس۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۰:۳۱

من به همه شهدا و رهروان آنها درود مي فرستم و اميدوارم هميشه روحشان شاد و هم نشين با سالار شهيدان باشند و آرزو مي كنم شما هم به آرزوي خود كه شهادت است برسيد و ما را در آخرت شفاعت كنيد و خواهر شما

نسيم۱۳۹۰/۰۷/۰۶ ۱۰:۲۴

خداوند از سر تقصيرات كساني كه در دوران كنوني به اين وضع خون شهيداني مثل مصطفي اميري و شايد "شهيد ايرانمنش" آينده را پايمال مي كنند نگذرد.....به راستي كه اي كاش آقايان بيت المال خوار ساعتي هم به اين خونها مي انديشيدند!

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.