مقاومت خانمدباغ زیر شکنجه و انتقال دخترش به شکنجهگاه شاه/اینمریض بهزودی میمیرد!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، نزدیکشدن به ۲۶ دی سالروز فرار محمدرضا پهلوی از میهن، بهانهای شد تا ۲ خاطره از خاطرات عزتالله مطهری مبارز سیاسی و زندانی معروف پیش از انقلاب را مرور کنیم.
مطلب مرور اینخاطرات در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
* «شباهت زندان پهلوی دوم با زندان آمریکاییها در ابوقریب/چهطوری چریک؟»
در ادامه بنا داریم زندگی و کارنامه مبارزاتی یک چهره انقلابی دیگر را نیز در سالروز فرار شاه و همچنین نزدیکشدن به ایام بهمنماه و پیروزی انقلاب اسلامی مرور کنیم.
مرضیه حدیدچی (دباغ) یکی از زنان مبارز انقلاب اسلامی است که در طول زندگی مبارزاتی و انقلابی خود، تجربیاتی را پشت سر گذاشته که عجیب و غریباند؛ زنی که پس از ازدواج در صدد تحصیل علوم دینی و سپس مبارزه با رژیم پهلوی برآمد و مبارزه چنان نقش و جایگاهی در زندگیاش پیدا کرد که رسیدگی به بچهها و خانه را به همسرش سپرده و راه مهاجرت و سفر به اینشهر و آنشهر را بر آسایش و یکزندگی آرام و عافیتطلبانه ترجیح داد.
اینمبارز که بهقول خیلیها «خانمدباغ» خوانده میشود، در مسیر مبارزه، چندمرتبه دستگیر و شکنجه شد؛ تا جاییکه پزشکان از نجاتش قطع امید کردند و تصور کردند باید با زندگی خداحافظی کند. او ناچار به مهاجرت اجباری به خارج از کشور تن داد تا به مبارزه ادامه دهد و توانست خود را به امام خمینی (ره) بهعنوان محور مبارزه برساند. پس از پیروزی انقلاب نیز اسلحه و مبارزه را کنار نگذاشت و به فرماندهی سپاه همدان منصوب شد.
حدیدچی سال ۱۳۱۸ در همدان متولد شد و یکی از خاطرات سالهای کودکیاش حضور نیروهای متفقین در اینشهر است. او سال ۱۳۳۳ با محمدحسن دباغ ازدواج کرد و در طول زندگی مبارزاتی و مهاجرتهای اجباری خود مادر ۸ فرزند بود. او کار سیاسی خود را در سالهای ۱۳۴۰ تا ۴۱ با پخش اعلامیه آغاز کرد و سال ۱۳۵۲ توسط ساواک دستگیر شد. دباغ طوری زیر دست شکنجهگران ساواک شکنجه شد که امیدی به زندهماندنش نبود و بههمیندلیل از زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری آزاد شد؛ در حالیکه دخترش رضوانه در زندان ماند. پس از آزادی، مورد عمل جراحی قرار گرفت و از مرگ نجات پیدا کرد اما دوباره زندانی شد و پس از آزادی دوباره، سال ۱۳۵۳ در حالیکه دوباره تحت تعقیب بود، برای ادامه مبارزات خود به خارج از کشور رفت و تا پیروزی انقلاب اسلامی از ایران دور ماند. دباغ در پایگاههای نظامی مرز لبنان و سوریه آموزشهای رزمی و چریکی دید و فعالیت نظامی و سیاسی خود را زیر نظر محمد منتظری با گروه روحانیت مبارز خارج از ایران ادامه داد. پس از ورود امام خمینی (ع) به پاریس و دهکده نوفل لوشاتو، دباغ خود را به همراهان امام رساند و تا چندی پس از پیروزی انقلاب در نوفل لوشاتو ماند.
* بالاگرفتن شور مبارزه در مادر سهدختر
دباغ، آبانماه سال ۱۳۳۳ پس از گذشت ۵ روز از زندگی مشترکش، همراه همسر خود به تهران رفت. تا آنزمان، پای همسرش به جلسات و نشستهای سیاسی دوران دکتر محمد مصدق رسیده بود. اما خانمدباغ پرسشهایی داشت که حتی همسرش هم توانایی پاسخدادن به آنها را نداشت. در نتیجه او را به علما معرفی کرد تا پاسخ سوالات دینی و سیاسی خود را از آنها بگیرد. به اینترتیب مرضیه دباغ در حالیکه مادر ۳ دختر بود، پای درس حاجکمال مرتضوی امامجماعت مسجد محله نشست و درس جامعالمقدمات و منطق را فرا گرفت. سپس شاگرد حاجشیخعلی خوانساری در مسجد سلمان شد و در کنار تحصیل روزانه دوساعت، خود نیز دوساعت از روز را به تدریس مشغول میشد.
* آشنایی با امام خمینی
پس از درگذشت آیتالله بروجردی، دباغ با آیتالله خمینی آشنا شد. در آنبرهه، ماجرای تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی پیش آمده بود و پس از انتشار اعلامیههای مخالفتآمیز امام خمینی (ره)، تصویر ایشان به دست مرضیه دباغ رسید. با بالاگرفتن شور مبارزه در درون وی، از همسرش خواست او را هم در امور مبارزاتی مشارکت دهد. به اینترتیب اعلامیههای امام خمینی (ٰره) در کیف جاسازی شده و توسط مرضیه دباغ در مکانی دیگر به دست مبارز دیگری میرسیدند.
دو روز پس از راهپیمای بزرگ عاشورای ۱۳۴۲ و ۱۵ خرداد آنسال در خیابان شهباز تهران (۱۷ شهریور کنونی)، دباغ تیراندازی بهسمت مردم و کشتارشان توسط نیروهای شاه را از نزدیک دید و شکافتن سینه یکجوان توسط گلولههای مأموران حکومت پهلوی یکی از خاطرات تلخش از آنروز است.
* ورود مستقیم به مبارزه
استاد بعدی که خانمدباغ با او آشنا شد، آیتالله سعیدی از شاگردان امام خمینی (ره) بود که نقش و تأثیر زیادی در زندگی مبارزاتی اینبانوی مبارز دارد. او موفق شد رضایت آیتالله سعیدی را برای روزی دوساعت تدریس را بگیرد. آیتالله سعیدی هم پس از چندمرتبه آزمایش و بررسی ظرفیتهای مبارزاتی مرضیه دباغ، از سال ۱۳۴۶ او را بهطور مستقیم وارد مبارزات سیاسی ضدشاه کرد. به اینترتیب مأموریتهای مختلفی به دباغ و یکزن دیگر که در کلاس آیتالله سعیدی حضور داشت، سپرده میشد. یکی از اینماموریتها این بود که فتواهای مختلف امام خمینی (ره) از نجف در اختیار ایندو قرار میگرفت تا توزیعشان کنند. نسخه دستنویس کتاب «ولایتفقیه» امام هم به آنها سپرده شد تا از روی آن کپی گرفته و رونویسی کنند. دباغ میگوید بعدها متوجه شده دو منزل در قم بودهاند که با هماهنگی آیتالله سعیدی، اعلامیههای سیاسی را در اختیار او و دیگر توزیعکنندگان قرار میدادهاند؛ یکی از اینمنازل، منزل آیتالله منتظری و دیگری منزل آیتالله ربانی شیرازی بود.
آموزشها، تمرینها و اردوهای مبارزاتی اینمقطع از زندگی خانمدباغ، با ابتکار شهید سعیدی شکل گرفتند. او همه وقت و زندگی خود را به مبارزه اختصاص داد. در اینمقطع، همسرش از نبود او در خانه و نیاز فرزندانش به مادر گلایه شدیدی کرد و به مرضیه دباغ اعلام کرد اجازه ندارد به مبارزه بپردازد. اما اینمشکل با حضور آیتالله سعیدی و توضیح اهمیت مبارزه برای همسر دباغ رفع شد. اینگونه بود ک همسر مرضیه دباغ پذیرفت مسئولیتهای خانه و خانواده را به عهده بگیرد تا او بتواند وقت و تمرکز خود را بهطور کامل روی مبارزه هزینه کند.
* شهادت آیتالله سعیدی و فرازهای مختلف از دست ساواک
خانمدباغ و دیگر شاگردان آیتالله سعیدی در ۱۰ خرداد ۱۳۴۹ در منزل سعیدی در کلاس درس بودند که نیروهای ساواک خانه را محاصره کرده و آیتالله سعیدی را با خود بردند. پس از ۱۱ روز هم در ۲۱ خرداد خبر شهادت وی به خانواده و دوستانش اعلام شد.
مرضیه دباغ پس از شهادت آیتالله سعیدی، برای ادامه دریافت دروس دینی ازجمله شرح لمعه و مکاسب، به شاگردی سیدمجتبی صالحی خوانساری و استادی دیگر، و همچنین برای ادامه مبارزه هم سراغ چهرههای مرتبط با آیتالله سعیدی ازجمله شیخ محمد منتظری و آیتالله ربانی شیرازی رفت. محمد منتظری، مأموریتهای مختلفی ازجمله پخش اعلامیه، کتاب، نوار، شناسایی افراد انقلابی و ایراد سخنرانی را به دباغ سپرد.
در همیندوره بود که یکی از درجهداران پایگاه هوایی دزفول بهنام آقای احمدی از مرضیه دباغ برای سخنرانی در جمع همسران پرسنل پایگاه دزفول دعوت کرد. به اینترتیب او به منزل نظامیان درجهدار متعهد میرفت و برای همسرانشان سخنرانی میکرد. اما اداره اطلاعات و امنیت پایگاه دزفول متوجه اینمساله شد و در صدد دستگیری دباغ درآمد. اینخبر بهواسطه یکسرباز به اطلاع او رسید و موجب شد بهسرعت به اندیشمک و از آنجا با قطار راهی تهران شود. اما مأموران ساواک، احمدی را دستگیر کردند.
قدم بعدی مبارزه هم توسط آیتالله منتظری ترسیم شد که دباغ را برای تبلیغ و پخش اعلامیه به اردستان فرستاد. با گذشت ۸ روز از فعالیت در اردستان، ساواک متوجه اقدامات او شد و بههمینخاطر به قم رفت. با ارائه گزارش فعالیتهای انجامشده در اردستان، دباغ پس از یکروز بهسمت تهران حرکت کرد و مطلع شد مأموران ساواک چندمرتبه به منزلش رفته و سراغش را گرفتهاند. بههمیندلیل بهسرعت بهسمت همدان حرکت کرد.
* ارتباط با انجمنهای اسلامی اروپا و آمریکا
اتفاق بعدی در زندگی مبارزاتی مرضیه دباغ، آشنایی و برقراری ارتباط با دانشجویان مبارز دانشگاههای «علموصنعت»، «آریامهر» (صنعتی شریف امروز) و «ملی» (شهید بهشتی امروز) بود. به اینترتیب جلسات مشترکی بین او و دانشجویان خط مبارزه با شاه برگزار شد. اما در ادامه مشکل قلبی و ریوی محمد تنهاپسر مرضیه دباغ باعث شد برای درمان اینفرزند خود به انگلستان برود. برای رفتن به اینسفر و درمان محمد، اعضای شاخه بازار، مبلغی پول گردآوری کرده و بدون شرط و شروط خاص در اختیار دباغ قرار دادند. با حضور در لندن، اینبانوی مبارز توانست با اتحادیه انجمنهای اسلامی دانشجویان اروپا و آمریکا آشنا شده و با آنها ارتباط بگیرد.
* ششروز حضور ساواکیها در منزل دباغ
سال ۱۳۵۱ پس از شکلگیری هر ازدواج، خانه و پایگاهی برای نیروهای مبارز فراهم میشد. به همینترتیب بود که دوتن از دختران خانمدباغ در سنین ۱۳ و ۱۴ سالگی ازدواج کردند و مراسمهای مربوط به اینازدواجها در خانهها و منازل فامیل و آشنایان برگزار میشد. سال ۱۳۵۲ وقتی یکی از همینمراسمها در حال برگزاری بود، مأموران ساواک وارد خانه دباغ شدند اما او با اطلاع از حضور مأموران، موفق شد اسناد و مدارک موجود در منزلش را مخفی کند. آنها بنا را بر این گذاشتند که در خانه بمانند تا افراد انقلابی را که به آنمکان میآیند، دستگیر کنند.
در روز اول محاصره و اشغال منزل دباغ، دوتن از مبارزانی که به خانه آمدند دستگیر شدند. به همیندلیل دباغ دخترش را به بهانه خرید شیر به مغازه سر کوچه فرستاد. صاحب اینمغازه فردی قابل اطمینان بود که اعلان خطر دباغ را به دیگر مبارزان رساند. به اینترتیب ترددها به خانه قطع و دیگر کسی دستگیر نشد.
روز دوم حضور مأموران در خانه دباغ، او موفق شد تعدادی از نوارهای سخنرانیهای امام (ره) را داخل سبدی گذاشته و روی آنها را با گوجهسبز و گیلاس استتار کند. نامهای هم برای دختر همسایه نوشت و در سبد مخفی کرد. اینسبد با اینتوجیه که فرزندان دباغ در خانه حبس و خسته شدهاند، به دست یکی از دختران او داده شد تا به دست دختر همسایه برسد. دختر همسایه نیز با دیدن دستخط دباغ و دستورالعملی که در نامه بود، نوارها را در مکانی امن مخفی کرد.
حضور نیروهای ساواک در منزل دباغ، ۶ روز طول کشید و با بیفایده دانستن محاصره خانه، از آنجا رفتند.
* تمسخر مادر و دختر پتویی!
با گذشت حدود ۲ ماه از محاصره خانه دباغ، نیروهای ساواک بار دیگر به خانه ریخته و اینبار او را دستگیر کرده و با خود بردند. با حضور در کمیته مشترک ضد خرابکاری بود که دباغ متوجه شد ساواک اطلاعات بسیاری زیادی از او گردآوری کرده است. به اینترتیب با توجه به اهمیت فرد دستگیرشده، «شکنجهها با سیلی و توهین شروع و به تدریج با شلاق و باتوم و فحاشی، جانفرسا شد.» (صفحه ۷۰ کتاب خاطرات)
دباغ ۱۶ روز شکنجههای شدید را تحمل کرد و مطلب قابل توجه و مهمی را لو نداد. به همیندلیل نیروهای ساواک دخترش رضوانه را که بهتازگی عقد کرده بود، به کمیته مشترک ضد خرابکاری و نزد او آوردند تا تحت فشار قرار گیرد. حجاب را هم از سر هر دو گرفتند تا جنگ روانی بیشتری را به روح و روانشان تحمیل کنند. در نتیجه دباغ و دخترش با پتوهای زبر سربازی حفظ حجاب میکردند که همینمساله توسط بازجویان و شکنجهگران ساواکی مورد تمسخر قرار میگرفت و مادر و دختر را با لفظ «مادر پتویی! دختر پتویی» خطاب میکردند.
خانمدباغ در اینحالت هم دوستانش را لو نداد. بههمیندلیل ساواکیها چند موش را در سلول مادر و دختر رها کردند که باعث ترس زیاد رضوانه دباغ شده و شبها تا صبح گریه میکرد. به گذشت چند روز دیگر، زخمها و جراحات دباغ عفونت کرده و بوی مشمئزکنندهای فضای سلول کوچک را فراگرفت. مأموران ساواک رضوانه را از سلول خارج کرده و در اتاقی دیگر شکنجه کردند که صدای فریادهایش به گوش مادرش برسد. دباغ ضمن بیان خاطرات آنلحظات میگوید یکی از عوامل آرامش و دلداری به او، صدایی است که از سلول کناری به گوشش میرسید و قرائت قرآن توسط آیتالله ربانی شیرازی بود.

* دختر خانم دباغ به حال اغما میافتد
شکنجه رضوانه دباغ باعث شد به حالت اغما افتاده و او را به بیمارستان شهربانی منتقل کنند. عفونت بیش از پیش زخمها و جراحتهای مرضیه دباغ هم باعث زمینگیری او شد. رضوانه نیز با گذشت مدتی حضور در بیمارستان، به زندان قصر منتقل شد.
* چرا لو رفتم؟
در همانروزها نعمتالله نصیری سومینرئیس ساواک از کمیته مشترک ضدخرابکاری بازدید کرد. دباغ موفق شد تا پیش از اینبازدید علت بازداشت و دستگیریاش را متوجه شود؛ اینکه یکی از نیروهای مبارز که قابل اعتماد بود و بهاصطلاح رویش حساب میشد، او را لو داده بود. اینفرد با دست و چشم بسته وارد اتاقی شد که دباغ در آن بود و بدون آنکه از حضور او خبر داشته باشد، در پاسخ به سوالات بازجویان، اعترافات زیادی درباره دباغ کرد.
* پیرزن تو اینجا چه میکنی؟
با بازدید نصیری از سلولهای کمیته مشترک، او دباغ را هم دید و در حالیکه اینبانوی مبارز در آنزمان ۳۴ سال داشت، از او پرسید: «پیرزن تو اینجا چهکار میکنی؟» با خروج نصیری از سلول دباغ و پایان بازدید که صبح انجام شد، ساعت ۱۸ عصر دباغ به اتاقی منتقل شد که نصیری در آن بود و بنا بود خبر آزادی زن مبارز را به او دهد. دباغ به گفته خود فیلم بازی کرد و گفت اگر شوهرش بفهمد بناست با ضمانت آزاد شود، پا پیش نمیگذارد و رهایش میکند.
نصیری در پاسخ به دباغ گفت خود ضمانت او را به عهده میگیرد چون اگر بهزودی میمیرد و بهتر است این مرگ بیرون از زندان ساواک باشد تا امامزاده دیگری چون آیتالله سعیدی درست نشود!
با گذشت مدتی از گفتگو با نصیری، دباغ به اتاق بازجویی منتقل شد که در آن منوچهری (بازجو) و تهرانی (سربازجو) حضور داشتند. سر دواندن بازجوها توسط دباغ باعث شد در اینجلسه بازجویی هم دستهای او را بسته و شروع به کتکزدنش کنند. چندروز پس از اینبازجویی، دباغ دوباره نقش بازی کرد و با بیان اینکه سواد ندارد، با ثبت اثر انگشت و تعهد، آزاد است.
مرضیه دباغ تا اینمقطع، ۴۰ روز شکنجه و فحاشی بازجویان ساواک را تحمل کرده بود اما متوجه شد آزادیاش از زندان یکترفند است. او میگوید «به ایننتیجه رسیدم که این آزادی توطئهای برای شناسایی سایر افراد گروه است و رضوانه هم گروگانی در دست آنهاست.»
* جراحیهای سنگین و دستگیری دوباره
وخیمشدن وضع جسمی خانمدباغ باعث شد در بیمارستان آریا بستری شود تا در یکجراحی، قسمتی از پوست رانش را به کمرش پیوند بزنند. عفونتهای شدید ناشی از شکنجهها باعث شد رَحِم او نیز توسط تیم پزشکی خارج شود. او ۴۰ روز را در بیمارستان گذراند و طبق خاطراتش، در آنبرهه بهطور کامل توسط دوست و فامیل طرد شده بود.
پس از ۴۰ روز حضور در بیمارستان و ترخیص، ساواک نامهای برای دباغ فرستاد و از او خواست خود را به زندان معرفی کند. اما دباغ ایندستور را تمکین نکرده و به زندان نرفت. در نتیجه چندروز بعد با احضاریه به منزلش رفته و دوباره به کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقلش کردند.
شکنجهها و ضربوشتمها دوباره شروع شده و اینبار ۴ ماه ادامه پیدا کردند. دباغ درباره دستگیری دوباره خود میگوید: «مهندس قیطانی، برادران سجادی (صادق و مهدی)، بهجت تیفتکچی، برادران عراقچی (حسین و محسن) و روشنروان همگی در زندان بودند. مسجل شد که دستگیری من در اثر اعترافات آنها بود. اینان دانشجویان دانشگاههای تهران بودند که در جریان مبارزه، با من در ارتباط بودند.»
به اینترتیب با اعترافات گستردهای که روی دباغ شده بود، جای کتمان و انکار باقی نماند بود. به همیندلیل او تعدادی از خبرهای سوخته و مطالب خنثی را برای بازجوها افشا کرد.
* زخمهای قبلی سر باز میکنند
دومین دستگیری و شکنجهها باعث شدند زخمهای ناشی از دستگیری اول سر باز کرده و زخمهای جدیدی نیز به آنها اضافه شود. اینبار نیز بیماری بهطور شدید بروز کرد و باعث شد دباغ به زندان قصر منتقل شود. او آنجا موفق شد دخترش رضوانه را ملاقات کند که ۱۰ روز بعد آزاد شد و به خانه رفت.
* زنان سیاسی قصر
بخشی از خاطرات مرضیه حدیدچی درباره زنان دربند حکومت پهلوی است که گروهی از آنان مذهبی و اسلامگرا و گروه دیگر چپ و مارکسیست بودند. مرحوم نصری همسر مرتضی نبوی، منظر خیّر، زری موسوی گرمارودی همسر علی موسوی گرمارودی، سوسن حداد عادل، زهرا میهندوست همسر علی میهندوست، که بیشترشان در مدرسه مذهبی رفاه تحصیل کرده بودند، ازجمله همفکران دباغ در زندان قصر بودند.
در گروه مقابل یا به تعبیر او در چپها هم از سیمین نهاوندی، ویدا حاجبی، شهین توکلی، صدیقه صیرفی و همسر خسرو گلسرخی و … نام برده شده است.
* اینمریض بهزودی میمیرد!
کارکنان درمانگاه زندان قصر پس از مداوای طولانی و تزریق آنتیبیوتیکهای بسیار قوی، از درمان مرضیه دباغ عاجز شدند و به ایننتیجه رسیدند که امکان بهبودیاش وجود ندارد. به اینترتیب به او گفته شد بهزودی خواهد مُرد. «چپها حاضر نبودند در چنین محیطی به سر برند و بیم آن داشتند که بیماریام مسری باشد و به آنها سرایت کند. پس از مشورت با هم، نامهای به رئیس زندان و بنیاد فرح نوشتند و در آن، وضعیتم را شرح دادند.» (صفحه ۹۶) به اینترتیب در نامه مورد اشاره از مقامات بالا خواسته شد هرچه سریعتر جای دباغ یا جای خودشان تغییر داده شود.
مرضیه دباغ چندروز را بهحالت اغما بستری و اعلام شد سرطان بر تمام سلولهای پوستیاش سیطره پیدا کرده است. او پیشتر دو دادگاه داشت که در دو نوبت بهشکل فرمایشی برگزار و به حکم ۱۵ سال زندان منجر شده بودند. اعلام خبر سرطان و مرگ زودرس دباغ باعث شد دادگاه سوم او برگزار شود و محکومیتش به زندانی که تا آنمقطع کشیده بود _ یکسال و چهارماه_ تقلیل پیدا کند.
به اینترتیب مرضیه دباغ از زندان آزاد و دوباره در بیمارستان آریا بستری شد. پس از ۲ ماه هم نشانههای سلامت نسبی در او دیده شد.
* مهاجرت به انگلستان و حضور در جلسات دکتر سروش
سال ۱۳۵۳ وقتی مرضیه دباغ از بیمارستان مرخص شد، خبرهایی مبنی بر احتمال دستگیری دوباره به او رسید. علتش هم این بود که یکی از مبارزان بهنام مرتضی دستگیر شده و پس از شکنجههای فراوان با تصور اینکه دباغ هنوز در زندان است، اعلام کرده بود برای مرضیه دباغ اسلحه برده است. با نزدیکشدن خطر دستگیری، برای دباغ پاسپورتی جعل و او با فردی نابینا که برای معالجه قصد سفر به انگلستان داشت، همسفر شد.
حضور و زندگی مرضیه دباغ در انگلستان، باعث آشنایی با عبدالکریم سروش و خانوادهاش شد. در آنبرهه جلساتی برای ایرانیهای ساکن لندن برگزار میشدند و سروش در آنها برای ایرانیها از توحید، اخلاق و دین صحبت میکرد. دباغ در خاطرات خود میگوید «دکتر سروش در لندن ساختمان دو طبقهای اجاره کرده بود که نسبت به سایر منازل دوستان بزرگتر بود؛ و از اینرو خیلی از دانشجویان و کسانی که به آنجا رفتوآمدی داشتند، از آن محیط به عنوان محل اقامت موقت استفاده میکردند.»
هویت واقعی مرضیه دباغ برای عبدالکریم سروش، در منزل وی در لندن توسط شهید بهشتی فاش شد.
* سفر مبارزاتی به مکه
با گذشت ۳ ماه از اقامت دباغ در لندن، محمد منتظری به اینشهر آمد. منتظری در ایران مسئول تشکیلاتی دباغ بود و حال برای سازماندهی نیروها به لندن آمده بود. او ۶ ماه در لندن بود و سپس همراه با نیروهایی چون دباغ، برای پیگیری برنامههای بعدی مبارزه، بهسمت سوریه حرکت کرد. گروه محمد منتظری در خارج از ایران، زیر نظر تشکیلات گروه روحانیان مبارزه قرار داشت و یکی از برنامههایش، رفتن به حج و تبلیغ قیام سیاسی اسلامی امام خمینی (ره) بود. دباغ نیز برای مشارکت در اینماجرا، با پاسپورتی لیبیایی و هویتی جدید، از راه زمینی بهسمت عربستان حرکت کرد.
در ادامه و پس از موسم حج هم بنا شد گروه محمد منتظری، نمایندهای را به نجف نزد امام خمینی (ره) بفرستند. برای اینکار مرضیه دباغ و جعفر دماوندی انتخاب شدند.
* دیدار با امام خمینی (ره) و طی دورههای چریکی
با ورود به نجف و دیدار به امام خمینی (ره)، دباغ به ایشان گفت نمیداند تکلیفش چیست و آیا باید برای ادامه مبارزه به ایران برود یا خارج از ایران بماند؟ چون چندفرزند هم دارد که در خانه انتظارش را میکشند. امام خمینی (ره) هم در پاسخ به او گفتند: «بمانید انشاالله اوضاع تغییر میکند و همه با هم میرویم.»
با کسب اجازه از امام خمینی (ره)، مرضیه دباغ برای طی دورههای آموزش نظامی چریکی به لبنان رفت و در یکی از پایگاههای ساف (سازمان آزادیبخش فلسطین) آموزش دید. او در چند عملیات نامنظم علیه اسرائیلیها هم شرکت کرد و در همانبرهه زمانی با دو شخصیت مهم انقلاب اسلامی ایران یعنی امام موسی صدر و مصطفی چمران آشنا شد.
* آتشگرفتن ماشین رحیمصفوی
دباغ خانم دباغ درباره اینبرهه از کارنامهاش، خاطرهای از یکسانحه برای یحیی رحیمصفوی دارد. او میگوید «یک بار شهید منتظری در خودروی آقای [یحیی] رحیم صفوی اسلحه، مهمات و TNT جاسازی و او را راهی ایران میکند، اما در میانه راه تصادفی روی میدهد و ماشینش آتش میگیرد و به خود وی هم آسیب میرسد. تعدادی از برادران پس از اطلاع از حادثه، به کمکش رفتند و او را برگرداندند. گویا آقای صفوی مدتی در ترکیه بستری شد و پس از بهبود به ایران بازگشت.» سیدعلی اندرزگو هم دیگر شخصیت مبارزی است که مرضیه دباغ در خاطرات خود به آنها اشاره کرده است. اینآشنایی مربوط به برههای است که شهید اندرزگو برای تهیه اسلحه به سوریه رفته بوده است.
* اعتصاب غذا در پاریس و بستریشدن در خانه بنیصدر
در روزهایی که آیتالله طالقانی، آیتالله منتظری و آیتالله ربانی شیرازی در زندان پهلوی دوم تحت شکنجه بودند، محمد منتظری تصمیم گرفت برای اعتراض و جلب توجه افکار عمومی جهان به مبارزات انقلابی، در مهرماه ۱۳۵۶ اعتصاب غذایی گسترده را در پاریس شکل دهد.
بهگفته مرضیه دباغ طراح و کارگردان اصلی ایناعتصاب، محمد منتظری بود و غیر از او و منتظری، محمد غرضی و علی جنتی نیز از دیگر اعتصابکنندهها بودند. ایناعتصاب همچنین با حضور حدود شانزده روحانی از کشورهای مختلفی چون عراق، لبنان، سوریه و ایران در کلیسای سنمری پاریس انجام شد.
با گذشت ۴ روز از اعتصاب، مرضیه دباغ به حال اغما افتاد و ابوالحسن بنیصدر در مواجهه با اینمساله گفت میتوان تا زمان بهبودی دباغ، او را در خانهاش بستری کنند. به اینترتیب دباغ ۳ روز را در خانه بنیصدر در پاریس پشت سر گذاشت و نکته جالبی که در اینباره در خاطراتش مطرح کرده، عدم تقید خانواده بنیصدر به رعایت ظواهر اسلامی است. او میگوید «خانواده او (همسر و دخترش) نسبت به اصول و ارزشهای اسلامی کاملاً بیتفاوت بودند، نه نماز میخواندند و نه حجاب داشتند.» اینوضعیت مورد اعتراض دباغ قرار گرفت و پس از بهبودی نسبی، دوباره خود را به اعتصابکنندگان رساند.
اعتصاب در کلیسای سنمری ۱۰ روز طول کشید و بهتعبیر مرضیه دباغ، صدایش در دنیا شنیده شد. اعتصابکنندگان خواستههای خود را اینگونه مطرح کرده بودند: بازگشت امام خمینی (ره) به ایران و آزادی افرادی چون آیتالله طالقانی، آیتالله منتظری و سایر زندانیان.
* شهادت سیدمصطفی خمینی
پس از اعتصاب غذا در پاریس، نیروهای انقلابی ازجمله مرضیه دباغ از فرانسه به انگلستان رفتند که مدت کوتاهی پس از رسیدن به لندن، خبر شهادت مصطفی خمینی فرزند بزرگ امام خمینی (ره) را شنیدند. اینخبر سرعت بیشتری به مبارزات داخل و خارج ایران داد و موجب شد نیروها تلاش کنند خود را به امام (ره) برسانند. به اینترتیب ابتدا محمد منتظری، محمد غرضی، ناصر آلادپوش و سراجالدین موسوی عازم پاریس شدند و دو روز بعد نیز خانمدباغ خود را به آنها رساند تا کارهای درون منزل امام خمینی (ره) و مسائل امنیتی بیت ایشان را به عهده بگیرد.
امام خمینی (ره) در اینمقطع مصاحبههایی با خبرنگاران زن داشت که نقل خانمدباغ از آنمصاحبهها اینگونه است: «درخصوص گفتگوهای مطبوعاتی و یا حتی تلویزیونی، حضرت امام بدون اینکه بپرسند خبرنگار آقاست یا خانم، اجازه دیدار میدادند. و بنابر فتوای ایشان نیازی نبود که زنان دیگر را امر به حجاب کنیم.»
خانمدباغ در حالیکه اطرافیان امام خمینی (ره) خود را برای بازگشت به ایران آماده میکردند، بیمار شد و نتوانست با هواپیمای امام (ره) خود را به تهران برساند. به اینترتیب خبر پیروزی انقلاب را در پاریس شنید.
مرضیه دباغ با چندتن از مبارزان باقیمانده در پاریس، ۱۶ اسفند ۱۳۵۷ به ایران برگشت.
ادامه دارد...




