یک دختر درس خوانده و آرام که از سایه خود میترسید، یک مرتبه مردی غریبه را از تراس طبقه سوم به پایین پرت میکند! این سرانجام یک دوستی خاموش اینترنتی است.
به گزارش ابتکار، من دختری بودم که شبها رویاهای زیادی میدیدم و صبح آن را زیر خاک مدفون میکردم.... دنیا را خائنی میدیدم که هیچ وقت از من حمایت نمیکرد، نقشه هایم را میخواند و لو میداد... امتحاناتم تمام شده بود و من چیزی نداشتم که باهاش ذهنم مشغول باشه و دلتنگیام را فراموش کنم.
مامانم که دید دمق نشستم، گفت: میخواهی فردا یه مهمونی مفصل بگیرم ؟ جمع مان جمع میشه و خوش میگذره ! حوصله ات هم سر جایش میاد” ناراحت شدم. غرغر کردم که: میگم حوصله ام سر رفته، آن وقت شما میخواهید مهمان بازی کنید؟
ب
ابا، از آن یکی اتاق، صدای فریاد مرا که شنید، آمد و گفت: عجب دوره زمانه ای شده ها! توی جوانی، سر ما درد میکرد برای دور هم جمع شدن و خاطره تعریف کردن و بازیهای دسته جمعی. معلوم نیست شما جوانها چتان شده!؟
حوصله حرفهای تکراری پدر و مادرم را نداشتم؛ از خانه زدم بیرون؛ نمیفهمیدم چند قدم برداشتم؛ رسیدم در کافی نت مجید آقا؛ کافی نت شلوغ بود و همان یک دستگاهی که مجید آقا همیشه برای من نگه میداشت، منتظر من بود، طبق معمول تا رسیدم پای کامپوتر نفسش را گرفتم و رفتم توی چت روم تا ببینم کدام یک از بچهها آن لاین هستند.
رضا، احمد، حسن و....زیاد برام مهم نبودند؛ تااینکه همان دوست همیشگیم را که همیشه منتظر آن لاین شدنش بودم، دیدم؛” افشین” ! تا صفحه باز آن را دیدم چشمم برق زد؛ دیگه وقتی با دوستام چت میکردم پیشنهادهای مسخره شان مثل بریم سینما و... باعث سر گرمیم نمیشد.
با اینکه موقع ناهار بود و دایما به مادرم که نگران برگشتن به خونه بود رد تماس میزدم با دوست جنتلمنی که پیدا کرده بودم سرگرم شدم....هنوز خودش را بعد یک ماه ندیده بودم ولی دوستی هایمان هر روز در باز و بسته شدن صفحاتی در صفحه ای که تمام دلخوشیم شده بود محکم و محکم تر میشد. پسری ظاهرا آرام و مظلوم با چشمهای قهوه ای و عینک بدون فریم.
اولین بار که عکس او را در صفحه فیس بوکم دیدم برای دیدن مرد رویاهایم سر از پا نمیشناختم، ولی با خودم گفتم بذار بیش تر بشناسمش. افشین که نام اصلی اش”سیامک” بود خودش را استاد یکی از دانشگاههای معتبر معرفی کرده و میگفت پسری پولدار و صاحب یک مرکز تجاری است.
ما بیشتر از درس و کار و زندگی روزمره حرف میزدیم. او هم خیلی صبور بود. کمتر شکایت از چیزی میکرد یا عصبانی میشد. فقط میدانم از نیش پشه خیلی عصبانی میشد! از پارتی بازی هم نفرت داشت. میخواست آدمها را با لیاقتشان بشناسند و هر کس در جایگاه خودش باشد.
وقتی اینجوری نمیشد غصه میخورد،اما اصلا افسرده نبود. مادرش را خیلی دوست داشت...و به من بسیار ابراز علاقه میکرد.... بالاخره روز بر آورده شدن آرزوهایم فرا رسید سر از پا نمیشناختم محل قرارمان خانه افشین تو ظفر بود.... وقتی آن پسر را دیدم، جا خوردم از تعجب داشتم سکته میکردم؛ پرسیدم شما افشین هستید؟ گفت: آره؛ گفتم اما اصلا شبیه عکستون نیستید؛ جواب داد آدمها نباید دل به حرفها و صورتها ببندند، دنیا پر از دروغ؛ آدمها با همین دروغ هاشون در کنار هم به قول خودشان زندگی مسالمت آمیز میکنند.
یه قطره اشک سمج از گوشه چشمام چکید.... چشمم را از روی نفرت انداختم پایین و نگامو دوختم به سرامیکهای کثیف کف اتاق.... چقدر کثیف بودن ... درست عین دل بعضی از آدما.
او با نگاه هوس بازش به من نزدیک شد و خواست نیت بی شرمانش عملی کنه؛ با این کار مخالفت کردم و خواستم با دادو فریاد کمک بگیرم اما او با چاقویی که در دست داشت من را تهدید کرد؛ هیچکس به غیراز ما دو نفر در آن خانه نبود و صدای کمکخواهیام به جایی نمیرسید برای همین شروع به گریه و التماس کردم و از او خواستم اندکی صبر کند و قول دادم........ افشین رفت سمت پنجرههای قدی و بزرگ که در انتهای سالن بود؛ پردههای طلایی - سفید رنگ اونو پوشونده بود؛پردهها رو زد کنار، پنجره را باز کرد و به کارگرا که داشتن کار میکردن نگاه کرد و شروع کرد به سیگار کشیدن، هر پک سیگارش نفسهای من را بیش تر به شماره میانداخت،من هراسان از زندگیم که قرار بود به دست مردی کلاهبردار پر پر بشه؛ نمیدانستم چه کار کنم... ناگهان پنجره باز اتاق توجهم را جلب کرد، یک دفعه به ذهنم رسید؛ این دفعه برای اولین بار بخت با من یار شد با سرعت تمام دستهایم را به کمر افشین فشار دادم او هول شده بود، نتوانست خودش را نجات دهد.
با دیدن پیکر خون آلود افشین،من هم بین همهمه آدمها گم شدم. بهوش که آمدم؛ دستبند روزگار را روی دستام حس کردم و نگاهم بی اختیار به پلیسی که کنارم ایستاده بود گره خورد.... حالا نمیدانم بی گناهم یا گنهکار ..... اول فکر کردم یه خواب ولی وقتی قطره اشکی را که روی صورتم سر میخورد حس کردم متوجه شدم نه بیدارم. حالا من موندم پشت پرده سرنوشت و روزگار خاکستری ام که نمیدانم چطور باید سپری کنم.
سرهنگ” نیک نفس” در اظهار نظری بیان داشت: دلبستگیهای بوجود آمده در دوستیهای اینترنتی در دراز مدت ممکن است با عث سوء استفاده افراد فرصت طلب شود و در تجربه این دوستی ها، فرصتی برای انتخاب و شناخت صحیح دختر و پسر از یکدیگر به وجود نمیآید.
این مقام مسئول ادامه داد: معمولا افراد در این گونه دوستیها فقط ادعا میکنند که ارتباطشان با انگیزه ازدواج است و این رابطه بیش تر بر عشق ورزی کور استوار میباشد و عنصر خرد ورزی و عقلانیت در تصمیم گیریهای اینچنینی وجود ندارد.
سرهنگ نیک نفس ادامه داد: دوستیهای اینترنتی نه تنها مشکلی را برای پسران و دختران حل نمیکند، بلکه اگر هم این روابط به ازدواج بیانجامد، در زندگی مشترک سوء ظن و بی اعتمادی را برای دو طرف به همراه دارد.
رئیس مرکز تشخیص و پیشگیری پلیس فتا ناجا با اشاره به اینکه معمولا دوستیهای اینترنتی با انگیزه تفنن، سرگرمی و هوسرانی شکل میگیرد، تصریح کرد: عمر این دوستیها بسیار کوتاه است و آنچه که در پی آن باقی میماند تعارض فکری واحساسی دختران و پسران و از دست دادن اعتماد به نفس و به وجود آمدن بدبینی در بین آنهاست.
وی بیان داشت: برای پیشگیری از چنین آسیبهایی باید خانوادهها به نقش حیاتی خود در برابر فرزندان آگاه شوند تا بتوانند الگوهای صحیح رفتاری را به فرزندان ارائه دهند و آنها را در برابر آسیبهای اجتماعی واکسینه کنند.
این مقام ارشد انتظامی ادامه داد: : در این باره جامعه، خانواده، وسازمانهای مسئول میتوانند با تقویت ارزشهای اخلاقی، معنوی و انسانی و سست گردانیدن معیارهای مادی در نظر جوانان، تقویت و توسعه مراکز ورزشی و تفریحی و برنامه ریزی صحیح برای اوقات فراغت آنها، ارائه خدمات رفاهی و اجتماعی جهت برطرف کردن کمبودهای عاطفی کودکان و نوجوانان، پرورش احساس عزت نفس و اعتماد به نفس کودک و نوجوان در خانواده و مدرسه جلوی منزوی شدن جوانان در اجتماع و روی آوردن آنها به دوستیها در فضای مجازی را بگیرند.
به گزارش ابتکار، من دختری بودم که شبها رویاهای زیادی میدیدم و صبح آن را زیر خاک مدفون میکردم.... دنیا را خائنی میدیدم که هیچ وقت از من حمایت نمیکرد، نقشه هایم را میخواند و لو میداد... امتحاناتم تمام شده بود و من چیزی نداشتم که باهاش ذهنم مشغول باشه و دلتنگیام را فراموش کنم.
مامانم که دید دمق نشستم، گفت: میخواهی فردا یه مهمونی مفصل بگیرم ؟ جمع مان جمع میشه و خوش میگذره ! حوصله ات هم سر جایش میاد” ناراحت شدم. غرغر کردم که: میگم حوصله ام سر رفته، آن وقت شما میخواهید مهمان بازی کنید؟
ب
ابا، از آن یکی اتاق، صدای فریاد مرا که شنید، آمد و گفت: عجب دوره زمانه ای شده ها! توی جوانی، سر ما درد میکرد برای دور هم جمع شدن و خاطره تعریف کردن و بازیهای دسته جمعی. معلوم نیست شما جوانها چتان شده!؟
حوصله حرفهای تکراری پدر و مادرم را نداشتم؛ از خانه زدم بیرون؛ نمیفهمیدم چند قدم برداشتم؛ رسیدم در کافی نت مجید آقا؛ کافی نت شلوغ بود و همان یک دستگاهی که مجید آقا همیشه برای من نگه میداشت، منتظر من بود، طبق معمول تا رسیدم پای کامپوتر نفسش را گرفتم و رفتم توی چت روم تا ببینم کدام یک از بچهها آن لاین هستند.
رضا، احمد، حسن و....زیاد برام مهم نبودند؛ تااینکه همان دوست همیشگیم را که همیشه منتظر آن لاین شدنش بودم، دیدم؛” افشین” ! تا صفحه باز آن را دیدم چشمم برق زد؛ دیگه وقتی با دوستام چت میکردم پیشنهادهای مسخره شان مثل بریم سینما و... باعث سر گرمیم نمیشد.
با اینکه موقع ناهار بود و دایما به مادرم که نگران برگشتن به خونه بود رد تماس میزدم با دوست جنتلمنی که پیدا کرده بودم سرگرم شدم....هنوز خودش را بعد یک ماه ندیده بودم ولی دوستی هایمان هر روز در باز و بسته شدن صفحاتی در صفحه ای که تمام دلخوشیم شده بود محکم و محکم تر میشد. پسری ظاهرا آرام و مظلوم با چشمهای قهوه ای و عینک بدون فریم.
اولین بار که عکس او را در صفحه فیس بوکم دیدم برای دیدن مرد رویاهایم سر از پا نمیشناختم، ولی با خودم گفتم بذار بیش تر بشناسمش. افشین که نام اصلی اش”سیامک” بود خودش را استاد یکی از دانشگاههای معتبر معرفی کرده و میگفت پسری پولدار و صاحب یک مرکز تجاری است.
ما بیشتر از درس و کار و زندگی روزمره حرف میزدیم. او هم خیلی صبور بود. کمتر شکایت از چیزی میکرد یا عصبانی میشد. فقط میدانم از نیش پشه خیلی عصبانی میشد! از پارتی بازی هم نفرت داشت. میخواست آدمها را با لیاقتشان بشناسند و هر کس در جایگاه خودش باشد.
وقتی اینجوری نمیشد غصه میخورد،اما اصلا افسرده نبود. مادرش را خیلی دوست داشت...و به من بسیار ابراز علاقه میکرد.... بالاخره روز بر آورده شدن آرزوهایم فرا رسید سر از پا نمیشناختم محل قرارمان خانه افشین تو ظفر بود.... وقتی آن پسر را دیدم، جا خوردم از تعجب داشتم سکته میکردم؛ پرسیدم شما افشین هستید؟ گفت: آره؛ گفتم اما اصلا شبیه عکستون نیستید؛ جواب داد آدمها نباید دل به حرفها و صورتها ببندند، دنیا پر از دروغ؛ آدمها با همین دروغ هاشون در کنار هم به قول خودشان زندگی مسالمت آمیز میکنند.
یه قطره اشک سمج از گوشه چشمام چکید.... چشمم را از روی نفرت انداختم پایین و نگامو دوختم به سرامیکهای کثیف کف اتاق.... چقدر کثیف بودن ... درست عین دل بعضی از آدما.
او با نگاه هوس بازش به من نزدیک شد و خواست نیت بی شرمانش عملی کنه؛ با این کار مخالفت کردم و خواستم با دادو فریاد کمک بگیرم اما او با چاقویی که در دست داشت من را تهدید کرد؛ هیچکس به غیراز ما دو نفر در آن خانه نبود و صدای کمکخواهیام به جایی نمیرسید برای همین شروع به گریه و التماس کردم و از او خواستم اندکی صبر کند و قول دادم........ افشین رفت سمت پنجرههای قدی و بزرگ که در انتهای سالن بود؛ پردههای طلایی - سفید رنگ اونو پوشونده بود؛پردهها رو زد کنار، پنجره را باز کرد و به کارگرا که داشتن کار میکردن نگاه کرد و شروع کرد به سیگار کشیدن، هر پک سیگارش نفسهای من را بیش تر به شماره میانداخت،من هراسان از زندگیم که قرار بود به دست مردی کلاهبردار پر پر بشه؛ نمیدانستم چه کار کنم... ناگهان پنجره باز اتاق توجهم را جلب کرد، یک دفعه به ذهنم رسید؛ این دفعه برای اولین بار بخت با من یار شد با سرعت تمام دستهایم را به کمر افشین فشار دادم او هول شده بود، نتوانست خودش را نجات دهد.
با دیدن پیکر خون آلود افشین،من هم بین همهمه آدمها گم شدم. بهوش که آمدم؛ دستبند روزگار را روی دستام حس کردم و نگاهم بی اختیار به پلیسی که کنارم ایستاده بود گره خورد.... حالا نمیدانم بی گناهم یا گنهکار ..... اول فکر کردم یه خواب ولی وقتی قطره اشکی را که روی صورتم سر میخورد حس کردم متوجه شدم نه بیدارم. حالا من موندم پشت پرده سرنوشت و روزگار خاکستری ام که نمیدانم چطور باید سپری کنم.
سرهنگ” نیک نفس” در اظهار نظری بیان داشت: دلبستگیهای بوجود آمده در دوستیهای اینترنتی در دراز مدت ممکن است با عث سوء استفاده افراد فرصت طلب شود و در تجربه این دوستی ها، فرصتی برای انتخاب و شناخت صحیح دختر و پسر از یکدیگر به وجود نمیآید.
این مقام مسئول ادامه داد: معمولا افراد در این گونه دوستیها فقط ادعا میکنند که ارتباطشان با انگیزه ازدواج است و این رابطه بیش تر بر عشق ورزی کور استوار میباشد و عنصر خرد ورزی و عقلانیت در تصمیم گیریهای اینچنینی وجود ندارد.
سرهنگ نیک نفس ادامه داد: دوستیهای اینترنتی نه تنها مشکلی را برای پسران و دختران حل نمیکند، بلکه اگر هم این روابط به ازدواج بیانجامد، در زندگی مشترک سوء ظن و بی اعتمادی را برای دو طرف به همراه دارد.
رئیس مرکز تشخیص و پیشگیری پلیس فتا ناجا با اشاره به اینکه معمولا دوستیهای اینترنتی با انگیزه تفنن، سرگرمی و هوسرانی شکل میگیرد، تصریح کرد: عمر این دوستیها بسیار کوتاه است و آنچه که در پی آن باقی میماند تعارض فکری واحساسی دختران و پسران و از دست دادن اعتماد به نفس و به وجود آمدن بدبینی در بین آنهاست.
وی بیان داشت: برای پیشگیری از چنین آسیبهایی باید خانوادهها به نقش حیاتی خود در برابر فرزندان آگاه شوند تا بتوانند الگوهای صحیح رفتاری را به فرزندان ارائه دهند و آنها را در برابر آسیبهای اجتماعی واکسینه کنند.
این مقام ارشد انتظامی ادامه داد: : در این باره جامعه، خانواده، وسازمانهای مسئول میتوانند با تقویت ارزشهای اخلاقی، معنوی و انسانی و سست گردانیدن معیارهای مادی در نظر جوانان، تقویت و توسعه مراکز ورزشی و تفریحی و برنامه ریزی صحیح برای اوقات فراغت آنها، ارائه خدمات رفاهی و اجتماعی جهت برطرف کردن کمبودهای عاطفی کودکان و نوجوانان، پرورش احساس عزت نفس و اعتماد به نفس کودک و نوجوان در خانواده و مدرسه جلوی منزوی شدن جوانان در اجتماع و روی آوردن آنها به دوستیها در فضای مجازی را بگیرند.