چهارم دی ماه مصادف با سالروز شهادت یکی از پرافتخاترین سرداران خطه شمال است. شهید عیسی ذوالفقاری در سال 1336 در خانوادهای مذهبی در روستای باقرتنگه شهرستان بابلسر چشم به جهان گشود. وی از همان روزهای آغاز جنگ تحمیلی در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور یافت. در آذر ماه سال 1365 با حفظ سمت فرماندهی دژبانی جنوب به مسئول واحد دژبانی سپاه یکم منصوب شد.سرانجام در چهارم دی ماه سال 1365 در عملیات کربلای 4 به درجهی رفیع شهادت نائل گردید.از وی، سه فرزند پسر به نام های رزاق، یاسر و حمزه به یادگار مانده است.
به مناسبت سالگرد این شهید سرافراز، گروه دفاع مقدس «تابناک» در منزل این شهید والامقام حضور یافت تا در مصاحبه با خانم روح انگیز پورکریم، همسر فداکار این سردار بزرگ، ضمن گرامیداشت یاد این شهید عزیز، شما خوانندگان گرامی را با این اسطوره ایثار وفداکاری بیشتر آشنا سازد.
آنچه در ادامه می خوانید ماحصل گفتگوی ما با همسر شهید ذوالفقاری است که از نظر شما خوانندگان گرامی می گذرد:
بهتر است از روزهای نزدیک شهادت برای ما بگویید.
ما از مسئولیتهای ایشان به هیچ وجه چیزی نمیدانستیم. در سال 1363 به من پیشنهاد کرد که برای زندگی برویم اهواز و من و بچهها را به اهواز بُرد و در اهواز ساکن شدیم.
اواخر تابستان آن سالی که ایشان به شهادت رسید، ما رفته بودیم شمال. دقیقاً همان زمانی بود که ایشان و عدهای از فرماندهان سپاه با حضرت امام«ره» دیدار داشتند. بعد از دیدار، آمد شمال و بعد از مدتی به من گفت: «شاید این دفعه یک ترکشی یا تیری اشتباهاً به من اصابت کند و من به شهادت برسم.
البته من کجا و شهادت کجا؟ من که قابل نیستم ولی اگر اتفاقی افتاد، میخواهم کار شما را سبک کرده باشم، لذا باید برویم تهران تا کار بچهها را انجام دهم.» به همین منظور ما را آورد تهران. آن زمان پسر بزرگم رزاق گلویش لوزه داشت واو را بردیم بیمارستان و عملش کردیم که الحمدلله خوب شد و سلامتیاش را بدست آورد. برای حمزه هم که بر اثر نارسائی ما مریض شده بوده ]چون ایشان در جبهه بود و ما نتوانستیم به مشکلاتی که برایش پیش آمده بود رسیدگی کنیم. لذا گوشش سنگین شده بود و زبانش هم بند آمده بود.[ پرونده سازی کرد و همانجا برایش سمعک خرید.
چند روز از مهر گذشته بود و ما هنوز در تهران بودیم. من عجله میکردم و میگفتم: « عیسی جان! برویم، بچهها باید بروند مدرسه. مدرسهشان دیر شده.» اما او میخندید و میگفت: «شاید من دیگر نتوانم بیایم تهران. لذا باید جاهائی را که حمزه را باید ببری، نشانت بدهم که اگر من نبودم به مشکلی برخورد نکنی و خودت بتوانی کارهایش را انجام بدهی. حالا که بچه را دیر آوردیم و به او رسیدگی نکردیم لااقل از این به بعد از او غافل نباشیم.» خلاصه چند روزی را ماندیم و روز چهاردهم مهر ماه به طرف اهواز حرکت کردیم. در تمام طول مسیر ایشان بر خلاف همیشه که با من و بچهها شوخی میکرد و میخندید این بار نام تک تک شهدا را به زبان میآورد و در مورد هر کدامشان چیزی میگفت و چون علاقه خاصی به روضهی امام حسن«ع» داشت، روضه امام حسن را زمزمه میکرد و اشک میریخت.

بچهها پشت ماشین به خواب رفته بودند و من هم کنارش نشسته بودم، با زمزمه ایشان، اشک دور چشمهایم حلقه زده بود. ایشان تا متوجه شد که من هم گریه میکنم با دست راستش به پشتم زد و گفت: «چرا گریه میکنی؟ من قصد نداشتم ناراحتت کنم . حالا من دلم گرفته و از سر دردمندی یک چیزهائی میگویم، شما چرا ناراحت میشویی؟ شما اصلاً به حرفهای من توجهی نکن. خب! دلم گرفته، دوستان و رفقایم همه رفتند و من ماندم. به نظر تو این ناراحتی و غصه ندارد، شما دیگر گریه نکن.»
البته این موضوع را فراموش کردم که بگویم، زمانی را که ما حرکت کردیم ایشان رو به من کرد و گفت: «من این بار شما را میبَرَم ولی شاید دیگر نتوانم شما را بیاورم.» من وقتی این موضوع را از او شنیدم خیلی دلهره پیدا کردم و یکی از علتهائی که گریهام گرفته بود همین بود. در طول مسیر هم چند اتفاق برای ما پیش آمد که دیگر احساس کردم، عیسی رفتنی است. یک بار دو تا کامیون به موازات هم در حرکت بودند که راه را برای عبور ما باز کردند، تا خواستیم از وسطشان رد شویم راه را بستند که اگر در آن لحظه دست فرمان و رانندگی خوب آقا عیسی نبود شاید همه ما کشته میشدیم.
البته دست و پای ما مقداری زخمی شد و ماشین هم مقداری خسارت دید ولی الحمدلله به خیر گذشت. ایشان بعد این اتفاق کنار جاده توقف کرد و از ماشین پیاده شد، دستانش را رو به آسمان کرد و گفت: « خدایا! من این همه زحمت کشیدم، حالا شاید همه اینها ریا بود. آیا تو میخواهی اینگونه مرا از دنیا ببری؟ من از تو انتظار شهادت دارم.» تا به مقصد برسیم دو بار دیگر هم مثل این صحنه برای ما پیش آمد که الحمدلله همهاش به خیر گذشت و ما صحیح و سالم به اهواز رسیدیم.
از اخلاقیات شهید لطفا صحبت بفرمایید.
خیلی شوخ طبع بود. خیلی هم خوش اخلاق بود. با دوستان با فامیلها و با ما خیلی شوخی میکرد و همیشه سعی داشت اطرافیانش شاد باشند. البته اواخر خیلی تلاش میکرد شوخیهایش را کنار بگذارد ولی میگفت: «میترسم اطرافیان من بگویند او خودش را میگیرد، یا اینکه میترسم بگویند چون ما به منزلش رفتیم او اخم کرده بود.» حتی آخرین باری که به شمال رفتیم، خواهرهایم میگفتند: «آقا عیسی چرا اینجوری شده؟» بعد ایشان که از موضوع باخبر شد خیلی ناراحت شد و به من گفت: «عجب گرفتاری شدم. میخواهم آدم بشوم، ولی اینها فکر میکنند من دارم خودم را میگیرم، نمیدانم چکار کنم؟»
چون میدانستند عیسی فرمانده است. شاید اینگونه فکر میکردند. البته فقط میدانستند فرمانده است ولی نمیدانستند که چه مسئولیتی دارد چون خودش به هیچ وجه نمی گفت. حتی برادر بزرگش آقا موسی بعد از شهادت میگفت: «من میدانستم عیسی فرمانده است، ولی نمیدانستم که مسئولیتش اینقدر مهم و سنگین بود.»
روزهای آخر شهید چگونه می گذشت؟
آن روزهای آخری که ما داشتیم از شمال میآمدیم، ایشان هر کسی را میدید از او حلالیت میطلبید و با شوخی به آنها میگفت: «این بار همدیگر را دیدیم ، اما دفعهی بعد شما مرا میبینید، ولی من شما را نمیبینم.»
به اهواز هم که آمدیم دو ماه بعد آذر ماه به پدرش زنگ زد و گفت: «آقاجان! من وقت ندارم بیایم شمال. اگر برای شما امکان دارد، تو و ننه بیایید اهواز تا من شما را ببینم.» بعد آنطوری که خودش میگفت: «پدرش گفت: الان هوا سرد است. ما این همه راه را چگونه بیاییم، تا حالا این راه را نیامدیم و برای ما سخت و دشوار است.» بعد او از آنها خواهش کرد و پدرش گفت: باشد، صبر کن بهار شود.» «چون اواخر آذر ماه بود و آن سال هوا خیلی سرد بود و برف هم باریده بود» تا پدرش این جواب را به او داد، پشت تلفن خندید و گفت: «من میگویم الان بیایید، آنوقت شما میگویید بهار. من با شما کار دارم و باید شما را ببینم.»
خب پدر و مادرش پیر بودند و آمدن به اهواز برایشان سخت بود. از طرفی آن سال هوا خیلی سرد بود وقتی برف باریده بود با این حال پدرش بعد از چند روز آمد، ولی چون مادرش کسالت داشت نتوانست بیاید و گفت: «بعداً میآئیم.» پدرش هم تا به اهواز رسید مریض شد و عیسی او را به دکتر برد و داروهایش را تهیه کرد و دوباره برگشت خط. چون عملیات کربلای 4 در پیش بود و واقعاً سرش شلوغ بود. پدرش هم وقتی متوجه موضوع شد گفت: «ای کاش نمیآمدم. چه فایده، این همه راه را کوبیدم و آمدم ولی نمیتوانم سیرِ سیر عیسی را ببینم.» البته او به پدرش گفته بود، این باردیگر پدر صدام را در میآوریم و تو و مادر را میفرستیم کربلا.
آیا شهید ذوالفقاری همیشه همینگونه به منزل میآمد یا چون زمان عملیات بود.
کار ایشان عملیات و غیرعملیات نمیشناخت. همیشه همینگونه بود. شاید همان زمان بعضیها تصور میکردند که شهید ذوالفقاری ما را برد اهواز تا بتواند هر روز ما را ببیند ولی اصلاً اینگونه نبود، گاهی میشد که یک هفته به منزل نمیآمد یا اگر میآمد آخر شب میآمد و اول صبح میرفت. آن ایام وقتی که پدرش متوجه شد ایشان کم به منزل میآید یک روز به او گفت: «همیشه همینطوری هستی؟ او و بچهها را آوردی اهواز که چه بشود؟ اگر شمال بودند بهتر بود. لااقل آنجا ما بودیم، خانواده خودش بودند. یا اگر تو میآمدی چند روز بودی. اما اینجا با اینکه نزدیک هم هستی ولی کمتر به منزل میآیی.
عیسی به او گفت: «آقاجان! ناراحت نباش شما این را برای رضای خدا قبول کن و مرا ببخش انشا الله او و بچهها هم مرا میبخشند.»
مسئلهی دیگر اینکه زمانی که پدرش میخواست برای دیدن ما به اهواز بیاید مادر عیسی یک غاز سر بُرید و داد ایشان برای ما آورد. در طول این مدتی که پدرش منزل ما بود، موفق نشدیم این غاز را درست کنیم چون همانطور که گفتم آقا عیسی اصلاً خانه نبود. چند بار هم خواستم برای پدرش درست کنم که او اجازه نمیداد و میگفت: «تا عیسی نیاید، درست نکن.» من هم به عیسی گفتم: «تو بیا، من روم نمیشه درست نکنم. بیا یک روز دور هم باشیم.» ولی متاسفانه این 18 روزی که پدرش با ما بود نتوانستیم این غاز را بخوریم. چون همهاش بیموقع میآمد و میرفت. به من و پدرش هم گفت: «شما را به خدا این غاز را بخورید. من نمیخورم.» بعد به شوخی پشت پدرش را زد و گفت: «بگذار غاز نخورده شهید بشویم. بیخیال! نوش جانتان.» بعد که دید پدرش ناراحت شده برای اینکه موضوع را عوض کند گفت: «آقاجان! شوخی کردم. من کجا و شهادت کجا؟ اصلاً من پرت و پلا میگویم.»
این مسئله گذشت تا اینکه بعد از مدتی یک روز که با پدرش تنها شد به او گفت: »آقاجان! میخواهم با شما جدی صحبت کنم. من را حلال میکنی؟ من را میبخشی؟ بدون شوخی میگویم احساس میکنم خدا مرا دعوت کرده است.» و ظاهراً صحبتهایی بین آنها رد و بدل شد که من نمی دانم.
بعد رفت بیرون از منزل، برای پدرش مقداری دارو و مقدار زیادی سیگار خرید و به او داد و دوباره او را بوسید و گفت: «آقاجان! هر چه از من میخواهی بگو تا برایت تهیه کنم.» انگار میدانست به شهادت میرسد. واقعاً در این مورد هیچ شک و تردیدی نداشت. میگفت: «خوش به حال شما، کاش من به جای شما بودم.» خب من حال و هوای او را در این چند روز دیده بودم، واقعاً تغییر کرده بود. وقتی این حرفها را شنیدم، مثل خودش که مطمئن بود به شهادت میرسد؛ مطمئن شدم خبری است. خیلی ناراحت و افسرده شدم، تا جایی که در آن لحظه داشتم گوشت خُرد میکردم، آنقدر حواسم پرت شده بود که چاقو را همراه گوشت به اشتباه داخل یخچال گذاشتم و تا مدتی در جست و جویش بودم تا پیدایش کنم.
با شما چطور، با شما صحبت خاصی نکرد؟
چرا! اتفاقاً با من هم کلی درد و دل کرد. آمد مقابلم نشست و زل زد به چشمهایم و گفت: «چقدر خوشحالی؟» گفتم: «خوشحال؟ برای چه؟» گفت: «خب! دیگر کم چیزی نیست، چند روز دیگر همسر شهید میشوی!» گفتم: «عیسی جان! این حرفها چیه که تو این چند روز میزنی؟» گفت: «من به تو و بچهها خیلی بدهکارم؟ هر چه توی دلت هست بگو، این آخرین روزها میخواهم همه چیز را به من بگویی، من هم قول میدهم تا آنجا که توان دارم هر چه که هست را برای تو فراهم کنم. من میدانم از اول زندگی تاکنون خیلی به تو ظلم کردم. همیشه تو و بچهها را تنها میگذاشتم و میرفتم فکر کارم. تا اینجا هر وقت بچهها مریض میشدند تو از آنها پرستاری میکردی، تو تَر و خشکشان میکردی، من همهی اینها را میدانم و میدانم نسبت به شما و خانوادهام کم لطفی کردم. ولی خدا میداند، گرفتار کار بودم.
عیسی این چیزها را میگفت، ولی باور کنید زندگی ما شیرین و زبانزد خاص و عام بود. فقط تنها چیزی که ناراحتم میکرد، همانطور که خودش هم میگفت، این بود که همیشه انتظارش را میکشیدم.

البته اینگونه هم نبود که چون کم به خانه میآمد نسبت به بچهها بیاعتنا باشد. نه! اتفاقاً همیشه از بچهها و وضع درسیشان سئوال میکرد و میگفت: « من پیش خدا مسئولم و فردا باید جوابگو باشم ولی خب چون شما هستی، خیالم از این بابت راحت است.» بعد از اینکه حرفهایش را زد گفت: «اگر خواستههایت را نگویی میدانی که فردای قیامت باید جواب بدهی.» بعد من خواستهام را گفتم.
خواستههایتان چه بود؟
من به ایشان گفتم: «اگر من خواستهام را بگویم شما نمیتوانی انجام دهی.» ولی ادامه داد که نه میتوانم و قسم میخورم که میتوانم انجام بدهم. و بعد من گفتم: «من از شما میخواهم سه روز و سه شب دقیقاً سر وقت صبحانه، نهار و شام در منزل باشی تا بچهها تو را سیرِ سیر ببینند. این کار را انجام میدهی؟» ایشان نگاه پُر معنایی به من کرد و من ادامه دادم: انتظار زیادی دارم؟ خب! زیاد میگویم. لااقل امشب موقع شام خانه باش.» تا این را گفتم اشک از چشمانش جاری شد. کمی سکوت کرد و گفت: «من دیگر نمیتوانم چیزی بگویم! واقعاً تو خواستهات همین بود؟» گفتم: «آره! فقط همین را از شما میخواهم.» گفت: «این هم به چشم. به خدا اگر حلالم کنی به درگاه الهی دعا میکنم نیمی از ثواب آنچه خدمت کردم مال شما. اگر خدمتم در این چند سال مورد قبول واقع شد نیمی از ثواب آن را به شما هدیه میکنم.» بعد لبخندی زد و گفت: «میخواهی کتباً برایت بنویسم؟»
بعد ادامه داد: «حالا خواستههایت را بگو!» گفتم: «خواستههایم همین بود که گفتم» گفت: «منظورم طلبکاریهایت است.» گفتم: «من همین را میخواهم و بس.»
آیا به خواستهتان عمل کرد؟
البته این فقط خواستهی من نبود بلکه خواسته بچهها هم بود. چون یک مدتی بود ایشان صبح، اول وقت میرفت و آخر شب برمیگشت و چند روزی بود که بچهها او را ندیده بودند و سراغش را میگرفتند. لذا یک شب که شب آخرش هم بود به من قول داد که برای شام میآید. آن شب من و بچهها تا دیر وقت منتظرش شدیم ولی او نیامد و بچهها بدون اینکه شام بخورند خوابشان برد. وقتی هم که خواستند بخوابند به من گفتند: «هر وقت بابا آمد به صورت ما آب بپاش تا بیدار شویم و بابا را ببینیم. آن شب خیلی منتظر ماندم تا اینکه ساعت 5 /3 شب، خسته و کوفته از راه رسید. من تا برق اتاق را روشن کردم ، ایشان با دست چشمش را گرفت و گفت: آخ.... آخ !چراغ را خاموش کن. معلوم بود که خیلی بیخوابی کشیده و چشمهایش درد میکند. گفت: «ای خدا! میشود یک روزی این جنگ تمام بشود و من راحت بخوابم.»
بعد که لباسش را عوض کرد قضیه را برایش گفتم و بلند شدم که بروم بچهها را بیدار کنم، مانعم شد و گفت: «نه! بیدارشان نکن، من دلم نمیآید. ببین در چه خواب شیرینی فرو رفتهاند. بگذار در خواب نازشان باشند.» بعد مثل شبهای دیگر، تک تکشان را بوسید و به من گفت: «لازم نیست بیدارشان کنی، من صبح میمانم تا آنها را ببینم.» به او گفتم: «شام بیاورم؟» گفت: «نه. اشتها ندارم.» و بعد رفت خوابید.
آیا صبح ماند و بچه ها را دید؟
بله! چون خودش میدانست آخرین روزی است که ما را میبیند، آن روز صبحانه را در منزل ماند. صبح که برای نماز بیدار شد رفت داخل آشپزخانه وضو بگیرد، من هم رفتم داخل آشپزخانه تا وارد شدم دیدم او دو دستش را روی محاسنش گذاشته و در فکر فرو رفته. رفتم جلو. تلنگری به او زدم و گفتم: «کجایی؟» گفت: «میخواهم یک چیزهایی را به تو بگویم!» گفتم: «چه چیزی؟» گفت: «راستش دیشب خواب شهیدان اسماعیلزاده را دیدم.»
شهیدان اسماعیلزاده پدر و پسری بودند که مفقود شدند و تا آن زمان هیچ اثری از آنها نبود. ایشان گفت: «این پدر و پسر را در خواب دیدم که هر دو تایشان نگهبان حرم امام حسین (ع) بودند. وقتی که من میخواستم وارد حرم امام حسین (ع) بشوم اینها مرا بازدید کردند. گفتم: «خب! بعد چه شد؟» گفت: «البته همه خواب را نمیتوانم برایت تعریف کنم. فقط قسمتهایی که مجاز هستم برایت تعریف میکنم.» من به آنها گفتم: «من یک مقدار کار دارم، انجام میدهم و میآیم پیش شما.» آنها گفتند: «بیا، مسئلهای نیست. اینجا جای خیلی خوبی است، تو هم بیا.»
من هم به این پدر و پسر قول دادم که بروم پیششان. بعد ادامه داد: «حالا من از شما میخواهم از قول من به خانوادهشان بگویید که اینها به شهادت رسیدهاند و منتظرشان نباشند. شاید من هم رفتم پیش آنها و نتوانم خانوادهشان را ببینم. ولی اگر شما رفتید به خانوادهشان بگویید تا از انتظار خلاصی پیدا کنند.»
او میگفت و من همینطور اشک میریختم و ادامه میداد: «خدایا! من طوری شهید بشوم که تکههای من پیدا نشود.» من فوراً با پشت دستم زدم به دهانش و گفتم: «این چه حرفیه که میزنی؟ من تا حالا هیچ نگفتم و همیشه از خدا می خواهم که هر وقت زندگیتان به آخر رسید، مرگتان شهادت باشد. ولی این را نمیخواهم. دوست دارم سالم باشید.» چون برادرم که شهید شد جنازهاش غیرقابل شناسایی بود و خیلی بر ما سخت گذشت و میدانستم که دیگر طاقت این صحنهها را ندارم. ولی او میگفت: «من دوست دارم شهید گمنام باشم و جنازهام پیدا نشود.» بعد رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا! این که ایشان میگوید تکههای بدنم پیدا نشود، من راضی نیستم. نه اینکه از شهادتش راضی نباشم ولی جنازهاش را صحیح و سالم از تو میخواهم.»

بعد ایشان با دست به پشتم زد و گفت: «حالا جنازهام سالم باشد یا تکه پاره باشد چه فرقی میکند؟ بگذار به آرزویم برسم و که آنگونه که خودم دوست دارم شهید شوم.» گفتم :« نه! من از خدا التماس می کنم که جنازه ات سالم برگردد.» بعد که حریف من نشد رو به من کرد و گفت : پس باید به من یک قول بدهی.» گفتم: «قول! چه قولی؟» گفت: «که اگر خدا دعایت را مستجاب کرد و جنازهام پیدا شد و آمد. محاسن مرا شانه کنی» من هم قول دادم و وقتی که پیکرش را آوردند رفتم بالای سر تابوتش و با او مشغول صحبت شدم. اول به او گفتم: «عیسی جان! سلام، خسته نباشید! بالاخره راحت شدی، الان دیگر راحت بخواب.» و بعد محاسنش را شانه کردم.
خب ! داشتید از آن صبح آخر می گفتید...
بله! خلاصه ایشان وضو گرفت و با هم نماز خواندیم. بعد از نماز ایشان صورتش را اصلاح کرد و به من گفت: «بیا ناخنهای مرا بگیر.» گفتم: «مگر خودت نمیتوانی؟» گفت: «چرا! ولی میخواهم این دفعه آخر، تو ناخنهای مرا بگیری. تا فردای قیامت بگویی من برای یک رزمنده کاری انجام دادم.» خلاصه ناخنهای او را گرفتم و او رفت حمام. من دیگر مطمئن شده بودم که برای غسل شهادت رفته حمام، ولی دیگر هیچ چیز به او نگفتم.
بعد که از حمام بیرون آمد به من گفت: «برای منزل چه چیزهایی احتیاج داری؟ من میخواهم بروم بیرون خرید کنم.» من هم چیزهائی که احتیاج داشتم به او گفتم. او رفت بیرون و 2 ساعت بعد با دست پُر برگشت. علاوه بر هر چه که من احتیاج داشتم، کلی نان خرید و گفت: «این نان را خریدم تا مجبور نشوی هر روز برای تهیهی نان به نانوائی بروی. از طرفی چون بچهها صبح زود به مدرسه میروند صبحانهشان آماده باشد.» یک بستهی 15 کیلوئی خرما هم خرید. به او گفتم: «چرا اینقدر زیاد خرید کردی؟» گفت: «من میخواهم بروم سفر.» بعد لبخندی زد و ادامه داد: «این خریدها را کردم تا یک مدت راحت باشی.» گفتم: «حالا چرا اینقدر خرما خریدی؟» گفت: «این را هم خریدم برای آن روزی که دوستانم برای تسلیت گفتن میآیند. حتماً به آنها بگویی که این خرماها را شهید ذوالفقاری خودش خریده.» چون این حرفها را با لبخند و شوخی میگفت زیاد به دل نمیگرفتم. به او گفتم: «عجب؟» گفت: «عجب چیه؟ این را حتماً به آنها بگو.»
بعد از این قضیه متوجه شدم که ایشان میخواهد برود. لذا قبل از اینکه چیزی بگوید، من گفتم: «عیسی! من نمیگذارم تو امروز بروی. امروز باید خانه باشی و ما نهار را دور هم بخوریم. تا حالا حرف نمیزدم ولی امروز اصلاً نمیگذارم. بعد رفتم جلویش در چارچوب درِ هال ایستادم و دستهایم را باز کردم و دوباره گفتم: «اصلاً نباید امروز بروی.» او که تا آن لحظه فقط گوش میکرد گفت: «یعنی چه؟ من امروز خیلی کار دارم و باید بروم.» گفتم: «نه! به هیچ وجه نمیگذارم امروز بروی.» او وقتی دید به هیچ وجه راضی نمیشوم از پدرش خواهش و التماس کرد. از من هم خواهش و التماس کرد. وقتی دیدم خیلی اصرار میکند و حرف من هم تأثیر ندارد، راه را برایش باز کردم ولی وقتی خداحافظی کرد، دور از چشم همه، دستهایم را رو به آسمان دراز کردم و گفتم: «خدایا! تو کمک کن، ماشینش روشن نشود تا شاید او امروز نرود.»
خدا شاهد است به روحش قسم، وقتی رفت داخل ماشین نشست هر چه استارت زد ماشین سالم و نو که تا دیروز هیچ مشکلی نداشت، روشن نشد. خیلی تلاش کرد باز هم روشن نشد. من خیلی خوشحال شدم، در دلم گفتم: «خدایا شکرت! و رفتم طرف آشپزخانه تا غذا را روی اجاق بگذارم و بعد بر گشتم و رو به او گفتم: «خُب ماشین هم که روشن نمیشود، پس امروز را پیش ما میمانی؟!» ایشان دوباره گفت: «نه! من حتماً امروز باید بروم.» بعد چند تا از همسایهها را صدا کرد که بیایند کمک. بندگان خدا آمدند ماشین را هُل دادند، ولی باز هم فایدهای نداشت. رو به من کرد و گفت: «من میدانم چون تو راضی نیستی ماشین روشن نمیشود، تو را به خدا دعا کن ماشین روشن بشود.» گفتم: «به من ربطی ندارد.» گفت: «چرا؟ به تو خیلی ربط دارد، تو اگر دعا کنی ماشین خوب میشود؟»
بعد دید کاری نمیشود کرد، آمد بالا و با قرارگاه تماس گرفت. مدتی نگذشت که دو تا از پاسدارها با ماشین آمدند. چون کارش دیر شده بود سریع آمد بچهها را در آغوش گرفت و به هر کدامشان چیزی گفت و سریع با یکی از پاسدارها رفت. من همینطور دَم در نگاهش میکردم. باور کنید وقتی رفت، احساس کردم پَر کشید و رفت و مطمئن بودم که دیگر او را نمیبینم.
ماشین چه شد؟
چیزی که ما را به تعجب وا داشت این بود که آن پاسداری که همراهشان نرفته بود و ماند وقتی داخل ماشین نشست با اولین استارت ماشین روشن شد. به طوریکه آن بنده خدا تعجب کرد و گفت: «این ماشین که خراب نیست، چطور برادر ذوالفقاری نتوانست روشنش کند. خلاصه او ماشین را روشن کرد و پشت سر آنها رفت. سه روز بعد از این قضیه خبر شهادتش را به ما دادند.
یعنی در این مدت هیچ دیدار و یا صحبتی نداشتید؟
چرا! یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم. چه صحبتی بین شما رد و بدل شد؟ میگفت: «من میآیم.» گفتم: «کِی میآیی؟ اگر میشود زودتر بیا. حال پدرت خوب نیست و میخواهد تو را ببیند.» ولی او گفت: «فعلاً کار دارم، وقتی سرم خلوت شد؛ در اولین فرصت میآیم.»
اما دیگر ما او را ندیدیم. همان شب که عیسی به شهادت رسید، من و پدرش اصلاً خوابمان نمیبرد. به دلم بَرات شده بود که او به شهادت رسیده. تا اینکه یک لحظه خوابم برد. در خواب دیدم که «داخل خانهی پدر شوهرم هستم و دارم در باغچه گل میکارم که ناگهان ایشان با لباس فرم سپاه وارد خانه شد و سریع گفت: «میخواهم بروم.» بدون هیچ مقدمهای خداحافظی کرد. قبل از اینکه از در خارج شود به او گفتم: «عیسی جان! صبر کن!» گفت: «نه! خیلی عجله دارم و باید بروم.» و رفت. من از خواب پریدم. وقتی بیدار شدم پدرشوهرم را از خواب بیدار کردم به او گفتم: «عیسی همین الان شهید شد. و خواب را برایش تعریف کردم. ولی ایشان به من دلداری داد و گفت: «نه دخترم! بخواب. خیال کردی، بخواب.» ولی من قبول نمیکردم. به ساعت نگاه کردم، 5/ 3 بامداد بود. همان موقع با چند پایگاه که احتمال میدادم عیسی آنجا باشد تماس گرفتم ولی هر جا زنگ میزدم میگفتند: «ایشان با برادر شمخانی جلسه دارد و اینجا نیست.»
آیا واقعا این گونه بود؟
نه! ایشان همان شب به شهادت رسیده بود، ولی چون نمیخواستند من از موضوع بویی ببرم، تا میفهمیدند من هستم میگفتند: «ایشان جلسه دارد.»
به مناسبت سالگرد این شهید سرافراز، گروه دفاع مقدس «تابناک» در منزل این شهید والامقام حضور یافت تا در مصاحبه با خانم روح انگیز پورکریم، همسر فداکار این سردار بزرگ، ضمن گرامیداشت یاد این شهید عزیز، شما خوانندگان گرامی را با این اسطوره ایثار وفداکاری بیشتر آشنا سازد.
آنچه در ادامه می خوانید ماحصل گفتگوی ما با همسر شهید ذوالفقاری است که از نظر شما خوانندگان گرامی می گذرد:
بهتر است از روزهای نزدیک شهادت برای ما بگویید.
ما از مسئولیتهای ایشان به هیچ وجه چیزی نمیدانستیم. در سال 1363 به من پیشنهاد کرد که برای زندگی برویم اهواز و من و بچهها را به اهواز بُرد و در اهواز ساکن شدیم.
اواخر تابستان آن سالی که ایشان به شهادت رسید، ما رفته بودیم شمال. دقیقاً همان زمانی بود که ایشان و عدهای از فرماندهان سپاه با حضرت امام«ره» دیدار داشتند. بعد از دیدار، آمد شمال و بعد از مدتی به من گفت: «شاید این دفعه یک ترکشی یا تیری اشتباهاً به من اصابت کند و من به شهادت برسم.
البته من کجا و شهادت کجا؟ من که قابل نیستم ولی اگر اتفاقی افتاد، میخواهم کار شما را سبک کرده باشم، لذا باید برویم تهران تا کار بچهها را انجام دهم.» به همین منظور ما را آورد تهران. آن زمان پسر بزرگم رزاق گلویش لوزه داشت واو را بردیم بیمارستان و عملش کردیم که الحمدلله خوب شد و سلامتیاش را بدست آورد. برای حمزه هم که بر اثر نارسائی ما مریض شده بوده ]چون ایشان در جبهه بود و ما نتوانستیم به مشکلاتی که برایش پیش آمده بود رسیدگی کنیم. لذا گوشش سنگین شده بود و زبانش هم بند آمده بود.[ پرونده سازی کرد و همانجا برایش سمعک خرید.
چند روز از مهر گذشته بود و ما هنوز در تهران بودیم. من عجله میکردم و میگفتم: « عیسی جان! برویم، بچهها باید بروند مدرسه. مدرسهشان دیر شده.» اما او میخندید و میگفت: «شاید من دیگر نتوانم بیایم تهران. لذا باید جاهائی را که حمزه را باید ببری، نشانت بدهم که اگر من نبودم به مشکلی برخورد نکنی و خودت بتوانی کارهایش را انجام بدهی. حالا که بچه را دیر آوردیم و به او رسیدگی نکردیم لااقل از این به بعد از او غافل نباشیم.» خلاصه چند روزی را ماندیم و روز چهاردهم مهر ماه به طرف اهواز حرکت کردیم. در تمام طول مسیر ایشان بر خلاف همیشه که با من و بچهها شوخی میکرد و میخندید این بار نام تک تک شهدا را به زبان میآورد و در مورد هر کدامشان چیزی میگفت و چون علاقه خاصی به روضهی امام حسن«ع» داشت، روضه امام حسن را زمزمه میکرد و اشک میریخت.

البته این موضوع را فراموش کردم که بگویم، زمانی را که ما حرکت کردیم ایشان رو به من کرد و گفت: «من این بار شما را میبَرَم ولی شاید دیگر نتوانم شما را بیاورم.» من وقتی این موضوع را از او شنیدم خیلی دلهره پیدا کردم و یکی از علتهائی که گریهام گرفته بود همین بود. در طول مسیر هم چند اتفاق برای ما پیش آمد که دیگر احساس کردم، عیسی رفتنی است. یک بار دو تا کامیون به موازات هم در حرکت بودند که راه را برای عبور ما باز کردند، تا خواستیم از وسطشان رد شویم راه را بستند که اگر در آن لحظه دست فرمان و رانندگی خوب آقا عیسی نبود شاید همه ما کشته میشدیم.
البته دست و پای ما مقداری زخمی شد و ماشین هم مقداری خسارت دید ولی الحمدلله به خیر گذشت. ایشان بعد این اتفاق کنار جاده توقف کرد و از ماشین پیاده شد، دستانش را رو به آسمان کرد و گفت: « خدایا! من این همه زحمت کشیدم، حالا شاید همه اینها ریا بود. آیا تو میخواهی اینگونه مرا از دنیا ببری؟ من از تو انتظار شهادت دارم.» تا به مقصد برسیم دو بار دیگر هم مثل این صحنه برای ما پیش آمد که الحمدلله همهاش به خیر گذشت و ما صحیح و سالم به اهواز رسیدیم.
از اخلاقیات شهید لطفا صحبت بفرمایید.
خیلی شوخ طبع بود. خیلی هم خوش اخلاق بود. با دوستان با فامیلها و با ما خیلی شوخی میکرد و همیشه سعی داشت اطرافیانش شاد باشند. البته اواخر خیلی تلاش میکرد شوخیهایش را کنار بگذارد ولی میگفت: «میترسم اطرافیان من بگویند او خودش را میگیرد، یا اینکه میترسم بگویند چون ما به منزلش رفتیم او اخم کرده بود.» حتی آخرین باری که به شمال رفتیم، خواهرهایم میگفتند: «آقا عیسی چرا اینجوری شده؟» بعد ایشان که از موضوع باخبر شد خیلی ناراحت شد و به من گفت: «عجب گرفتاری شدم. میخواهم آدم بشوم، ولی اینها فکر میکنند من دارم خودم را میگیرم، نمیدانم چکار کنم؟»
چون میدانستند عیسی فرمانده است. شاید اینگونه فکر میکردند. البته فقط میدانستند فرمانده است ولی نمیدانستند که چه مسئولیتی دارد چون خودش به هیچ وجه نمی گفت. حتی برادر بزرگش آقا موسی بعد از شهادت میگفت: «من میدانستم عیسی فرمانده است، ولی نمیدانستم که مسئولیتش اینقدر مهم و سنگین بود.»
روزهای آخر شهید چگونه می گذشت؟
آن روزهای آخری که ما داشتیم از شمال میآمدیم، ایشان هر کسی را میدید از او حلالیت میطلبید و با شوخی به آنها میگفت: «این بار همدیگر را دیدیم ، اما دفعهی بعد شما مرا میبینید، ولی من شما را نمیبینم.»
به اهواز هم که آمدیم دو ماه بعد آذر ماه به پدرش زنگ زد و گفت: «آقاجان! من وقت ندارم بیایم شمال. اگر برای شما امکان دارد، تو و ننه بیایید اهواز تا من شما را ببینم.» بعد آنطوری که خودش میگفت: «پدرش گفت: الان هوا سرد است. ما این همه راه را چگونه بیاییم، تا حالا این راه را نیامدیم و برای ما سخت و دشوار است.» بعد او از آنها خواهش کرد و پدرش گفت: باشد، صبر کن بهار شود.» «چون اواخر آذر ماه بود و آن سال هوا خیلی سرد بود و برف هم باریده بود» تا پدرش این جواب را به او داد، پشت تلفن خندید و گفت: «من میگویم الان بیایید، آنوقت شما میگویید بهار. من با شما کار دارم و باید شما را ببینم.»
خب پدر و مادرش پیر بودند و آمدن به اهواز برایشان سخت بود. از طرفی آن سال هوا خیلی سرد بود وقتی برف باریده بود با این حال پدرش بعد از چند روز آمد، ولی چون مادرش کسالت داشت نتوانست بیاید و گفت: «بعداً میآئیم.» پدرش هم تا به اهواز رسید مریض شد و عیسی او را به دکتر برد و داروهایش را تهیه کرد و دوباره برگشت خط. چون عملیات کربلای 4 در پیش بود و واقعاً سرش شلوغ بود. پدرش هم وقتی متوجه موضوع شد گفت: «ای کاش نمیآمدم. چه فایده، این همه راه را کوبیدم و آمدم ولی نمیتوانم سیرِ سیر عیسی را ببینم.» البته او به پدرش گفته بود، این باردیگر پدر صدام را در میآوریم و تو و مادر را میفرستیم کربلا.
آیا شهید ذوالفقاری همیشه همینگونه به منزل میآمد یا چون زمان عملیات بود.
کار ایشان عملیات و غیرعملیات نمیشناخت. همیشه همینگونه بود. شاید همان زمان بعضیها تصور میکردند که شهید ذوالفقاری ما را برد اهواز تا بتواند هر روز ما را ببیند ولی اصلاً اینگونه نبود، گاهی میشد که یک هفته به منزل نمیآمد یا اگر میآمد آخر شب میآمد و اول صبح میرفت. آن ایام وقتی که پدرش متوجه شد ایشان کم به منزل میآید یک روز به او گفت: «همیشه همینطوری هستی؟ او و بچهها را آوردی اهواز که چه بشود؟ اگر شمال بودند بهتر بود. لااقل آنجا ما بودیم، خانواده خودش بودند. یا اگر تو میآمدی چند روز بودی. اما اینجا با اینکه نزدیک هم هستی ولی کمتر به منزل میآیی.
عیسی به او گفت: «آقاجان! ناراحت نباش شما این را برای رضای خدا قبول کن و مرا ببخش انشا الله او و بچهها هم مرا میبخشند.»
مسئلهی دیگر اینکه زمانی که پدرش میخواست برای دیدن ما به اهواز بیاید مادر عیسی یک غاز سر بُرید و داد ایشان برای ما آورد. در طول این مدتی که پدرش منزل ما بود، موفق نشدیم این غاز را درست کنیم چون همانطور که گفتم آقا عیسی اصلاً خانه نبود. چند بار هم خواستم برای پدرش درست کنم که او اجازه نمیداد و میگفت: «تا عیسی نیاید، درست نکن.» من هم به عیسی گفتم: «تو بیا، من روم نمیشه درست نکنم. بیا یک روز دور هم باشیم.» ولی متاسفانه این 18 روزی که پدرش با ما بود نتوانستیم این غاز را بخوریم. چون همهاش بیموقع میآمد و میرفت. به من و پدرش هم گفت: «شما را به خدا این غاز را بخورید. من نمیخورم.» بعد به شوخی پشت پدرش را زد و گفت: «بگذار غاز نخورده شهید بشویم. بیخیال! نوش جانتان.» بعد که دید پدرش ناراحت شده برای اینکه موضوع را عوض کند گفت: «آقاجان! شوخی کردم. من کجا و شهادت کجا؟ اصلاً من پرت و پلا میگویم.»
این مسئله گذشت تا اینکه بعد از مدتی یک روز که با پدرش تنها شد به او گفت: »آقاجان! میخواهم با شما جدی صحبت کنم. من را حلال میکنی؟ من را میبخشی؟ بدون شوخی میگویم احساس میکنم خدا مرا دعوت کرده است.» و ظاهراً صحبتهایی بین آنها رد و بدل شد که من نمی دانم.
بعد رفت بیرون از منزل، برای پدرش مقداری دارو و مقدار زیادی سیگار خرید و به او داد و دوباره او را بوسید و گفت: «آقاجان! هر چه از من میخواهی بگو تا برایت تهیه کنم.» انگار میدانست به شهادت میرسد. واقعاً در این مورد هیچ شک و تردیدی نداشت. میگفت: «خوش به حال شما، کاش من به جای شما بودم.» خب من حال و هوای او را در این چند روز دیده بودم، واقعاً تغییر کرده بود. وقتی این حرفها را شنیدم، مثل خودش که مطمئن بود به شهادت میرسد؛ مطمئن شدم خبری است. خیلی ناراحت و افسرده شدم، تا جایی که در آن لحظه داشتم گوشت خُرد میکردم، آنقدر حواسم پرت شده بود که چاقو را همراه گوشت به اشتباه داخل یخچال گذاشتم و تا مدتی در جست و جویش بودم تا پیدایش کنم.
با شما چطور، با شما صحبت خاصی نکرد؟
چرا! اتفاقاً با من هم کلی درد و دل کرد. آمد مقابلم نشست و زل زد به چشمهایم و گفت: «چقدر خوشحالی؟» گفتم: «خوشحال؟ برای چه؟» گفت: «خب! دیگر کم چیزی نیست، چند روز دیگر همسر شهید میشوی!» گفتم: «عیسی جان! این حرفها چیه که تو این چند روز میزنی؟» گفت: «من به تو و بچهها خیلی بدهکارم؟ هر چه توی دلت هست بگو، این آخرین روزها میخواهم همه چیز را به من بگویی، من هم قول میدهم تا آنجا که توان دارم هر چه که هست را برای تو فراهم کنم. من میدانم از اول زندگی تاکنون خیلی به تو ظلم کردم. همیشه تو و بچهها را تنها میگذاشتم و میرفتم فکر کارم. تا اینجا هر وقت بچهها مریض میشدند تو از آنها پرستاری میکردی، تو تَر و خشکشان میکردی، من همهی اینها را میدانم و میدانم نسبت به شما و خانوادهام کم لطفی کردم. ولی خدا میداند، گرفتار کار بودم.
عیسی این چیزها را میگفت، ولی باور کنید زندگی ما شیرین و زبانزد خاص و عام بود. فقط تنها چیزی که ناراحتم میکرد، همانطور که خودش هم میگفت، این بود که همیشه انتظارش را میکشیدم.

خواستههایتان چه بود؟
من به ایشان گفتم: «اگر من خواستهام را بگویم شما نمیتوانی انجام دهی.» ولی ادامه داد که نه میتوانم و قسم میخورم که میتوانم انجام بدهم. و بعد من گفتم: «من از شما میخواهم سه روز و سه شب دقیقاً سر وقت صبحانه، نهار و شام در منزل باشی تا بچهها تو را سیرِ سیر ببینند. این کار را انجام میدهی؟» ایشان نگاه پُر معنایی به من کرد و من ادامه دادم: انتظار زیادی دارم؟ خب! زیاد میگویم. لااقل امشب موقع شام خانه باش.» تا این را گفتم اشک از چشمانش جاری شد. کمی سکوت کرد و گفت: «من دیگر نمیتوانم چیزی بگویم! واقعاً تو خواستهات همین بود؟» گفتم: «آره! فقط همین را از شما میخواهم.» گفت: «این هم به چشم. به خدا اگر حلالم کنی به درگاه الهی دعا میکنم نیمی از ثواب آنچه خدمت کردم مال شما. اگر خدمتم در این چند سال مورد قبول واقع شد نیمی از ثواب آن را به شما هدیه میکنم.» بعد لبخندی زد و گفت: «میخواهی کتباً برایت بنویسم؟»
بعد ادامه داد: «حالا خواستههایت را بگو!» گفتم: «خواستههایم همین بود که گفتم» گفت: «منظورم طلبکاریهایت است.» گفتم: «من همین را میخواهم و بس.»
آیا به خواستهتان عمل کرد؟
البته این فقط خواستهی من نبود بلکه خواسته بچهها هم بود. چون یک مدتی بود ایشان صبح، اول وقت میرفت و آخر شب برمیگشت و چند روزی بود که بچهها او را ندیده بودند و سراغش را میگرفتند. لذا یک شب که شب آخرش هم بود به من قول داد که برای شام میآید. آن شب من و بچهها تا دیر وقت منتظرش شدیم ولی او نیامد و بچهها بدون اینکه شام بخورند خوابشان برد. وقتی هم که خواستند بخوابند به من گفتند: «هر وقت بابا آمد به صورت ما آب بپاش تا بیدار شویم و بابا را ببینیم. آن شب خیلی منتظر ماندم تا اینکه ساعت 5 /3 شب، خسته و کوفته از راه رسید. من تا برق اتاق را روشن کردم ، ایشان با دست چشمش را گرفت و گفت: آخ.... آخ !چراغ را خاموش کن. معلوم بود که خیلی بیخوابی کشیده و چشمهایش درد میکند. گفت: «ای خدا! میشود یک روزی این جنگ تمام بشود و من راحت بخوابم.»
بعد که لباسش را عوض کرد قضیه را برایش گفتم و بلند شدم که بروم بچهها را بیدار کنم، مانعم شد و گفت: «نه! بیدارشان نکن، من دلم نمیآید. ببین در چه خواب شیرینی فرو رفتهاند. بگذار در خواب نازشان باشند.» بعد مثل شبهای دیگر، تک تکشان را بوسید و به من گفت: «لازم نیست بیدارشان کنی، من صبح میمانم تا آنها را ببینم.» به او گفتم: «شام بیاورم؟» گفت: «نه. اشتها ندارم.» و بعد رفت خوابید.
آیا صبح ماند و بچه ها را دید؟
بله! چون خودش میدانست آخرین روزی است که ما را میبیند، آن روز صبحانه را در منزل ماند. صبح که برای نماز بیدار شد رفت داخل آشپزخانه وضو بگیرد، من هم رفتم داخل آشپزخانه تا وارد شدم دیدم او دو دستش را روی محاسنش گذاشته و در فکر فرو رفته. رفتم جلو. تلنگری به او زدم و گفتم: «کجایی؟» گفت: «میخواهم یک چیزهایی را به تو بگویم!» گفتم: «چه چیزی؟» گفت: «راستش دیشب خواب شهیدان اسماعیلزاده را دیدم.»
شهیدان اسماعیلزاده پدر و پسری بودند که مفقود شدند و تا آن زمان هیچ اثری از آنها نبود. ایشان گفت: «این پدر و پسر را در خواب دیدم که هر دو تایشان نگهبان حرم امام حسین (ع) بودند. وقتی که من میخواستم وارد حرم امام حسین (ع) بشوم اینها مرا بازدید کردند. گفتم: «خب! بعد چه شد؟» گفت: «البته همه خواب را نمیتوانم برایت تعریف کنم. فقط قسمتهایی که مجاز هستم برایت تعریف میکنم.» من به آنها گفتم: «من یک مقدار کار دارم، انجام میدهم و میآیم پیش شما.» آنها گفتند: «بیا، مسئلهای نیست. اینجا جای خیلی خوبی است، تو هم بیا.»
من هم به این پدر و پسر قول دادم که بروم پیششان. بعد ادامه داد: «حالا من از شما میخواهم از قول من به خانوادهشان بگویید که اینها به شهادت رسیدهاند و منتظرشان نباشند. شاید من هم رفتم پیش آنها و نتوانم خانوادهشان را ببینم. ولی اگر شما رفتید به خانوادهشان بگویید تا از انتظار خلاصی پیدا کنند.»
او میگفت و من همینطور اشک میریختم و ادامه میداد: «خدایا! من طوری شهید بشوم که تکههای من پیدا نشود.» من فوراً با پشت دستم زدم به دهانش و گفتم: «این چه حرفیه که میزنی؟ من تا حالا هیچ نگفتم و همیشه از خدا می خواهم که هر وقت زندگیتان به آخر رسید، مرگتان شهادت باشد. ولی این را نمیخواهم. دوست دارم سالم باشید.» چون برادرم که شهید شد جنازهاش غیرقابل شناسایی بود و خیلی بر ما سخت گذشت و میدانستم که دیگر طاقت این صحنهها را ندارم. ولی او میگفت: «من دوست دارم شهید گمنام باشم و جنازهام پیدا نشود.» بعد رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا! این که ایشان میگوید تکههای بدنم پیدا نشود، من راضی نیستم. نه اینکه از شهادتش راضی نباشم ولی جنازهاش را صحیح و سالم از تو میخواهم.»

خب ! داشتید از آن صبح آخر می گفتید...
بله! خلاصه ایشان وضو گرفت و با هم نماز خواندیم. بعد از نماز ایشان صورتش را اصلاح کرد و به من گفت: «بیا ناخنهای مرا بگیر.» گفتم: «مگر خودت نمیتوانی؟» گفت: «چرا! ولی میخواهم این دفعه آخر، تو ناخنهای مرا بگیری. تا فردای قیامت بگویی من برای یک رزمنده کاری انجام دادم.» خلاصه ناخنهای او را گرفتم و او رفت حمام. من دیگر مطمئن شده بودم که برای غسل شهادت رفته حمام، ولی دیگر هیچ چیز به او نگفتم.
بعد که از حمام بیرون آمد به من گفت: «برای منزل چه چیزهایی احتیاج داری؟ من میخواهم بروم بیرون خرید کنم.» من هم چیزهائی که احتیاج داشتم به او گفتم. او رفت بیرون و 2 ساعت بعد با دست پُر برگشت. علاوه بر هر چه که من احتیاج داشتم، کلی نان خرید و گفت: «این نان را خریدم تا مجبور نشوی هر روز برای تهیهی نان به نانوائی بروی. از طرفی چون بچهها صبح زود به مدرسه میروند صبحانهشان آماده باشد.» یک بستهی 15 کیلوئی خرما هم خرید. به او گفتم: «چرا اینقدر زیاد خرید کردی؟» گفت: «من میخواهم بروم سفر.» بعد لبخندی زد و ادامه داد: «این خریدها را کردم تا یک مدت راحت باشی.» گفتم: «حالا چرا اینقدر خرما خریدی؟» گفت: «این را هم خریدم برای آن روزی که دوستانم برای تسلیت گفتن میآیند. حتماً به آنها بگویی که این خرماها را شهید ذوالفقاری خودش خریده.» چون این حرفها را با لبخند و شوخی میگفت زیاد به دل نمیگرفتم. به او گفتم: «عجب؟» گفت: «عجب چیه؟ این را حتماً به آنها بگو.»
بعد از این قضیه متوجه شدم که ایشان میخواهد برود. لذا قبل از اینکه چیزی بگوید، من گفتم: «عیسی! من نمیگذارم تو امروز بروی. امروز باید خانه باشی و ما نهار را دور هم بخوریم. تا حالا حرف نمیزدم ولی امروز اصلاً نمیگذارم. بعد رفتم جلویش در چارچوب درِ هال ایستادم و دستهایم را باز کردم و دوباره گفتم: «اصلاً نباید امروز بروی.» او که تا آن لحظه فقط گوش میکرد گفت: «یعنی چه؟ من امروز خیلی کار دارم و باید بروم.» گفتم: «نه! به هیچ وجه نمیگذارم امروز بروی.» او وقتی دید به هیچ وجه راضی نمیشوم از پدرش خواهش و التماس کرد. از من هم خواهش و التماس کرد. وقتی دیدم خیلی اصرار میکند و حرف من هم تأثیر ندارد، راه را برایش باز کردم ولی وقتی خداحافظی کرد، دور از چشم همه، دستهایم را رو به آسمان دراز کردم و گفتم: «خدایا! تو کمک کن، ماشینش روشن نشود تا شاید او امروز نرود.»
خدا شاهد است به روحش قسم، وقتی رفت داخل ماشین نشست هر چه استارت زد ماشین سالم و نو که تا دیروز هیچ مشکلی نداشت، روشن نشد. خیلی تلاش کرد باز هم روشن نشد. من خیلی خوشحال شدم، در دلم گفتم: «خدایا شکرت! و رفتم طرف آشپزخانه تا غذا را روی اجاق بگذارم و بعد بر گشتم و رو به او گفتم: «خُب ماشین هم که روشن نمیشود، پس امروز را پیش ما میمانی؟!» ایشان دوباره گفت: «نه! من حتماً امروز باید بروم.» بعد چند تا از همسایهها را صدا کرد که بیایند کمک. بندگان خدا آمدند ماشین را هُل دادند، ولی باز هم فایدهای نداشت. رو به من کرد و گفت: «من میدانم چون تو راضی نیستی ماشین روشن نمیشود، تو را به خدا دعا کن ماشین روشن بشود.» گفتم: «به من ربطی ندارد.» گفت: «چرا؟ به تو خیلی ربط دارد، تو اگر دعا کنی ماشین خوب میشود؟»
بعد دید کاری نمیشود کرد، آمد بالا و با قرارگاه تماس گرفت. مدتی نگذشت که دو تا از پاسدارها با ماشین آمدند. چون کارش دیر شده بود سریع آمد بچهها را در آغوش گرفت و به هر کدامشان چیزی گفت و سریع با یکی از پاسدارها رفت. من همینطور دَم در نگاهش میکردم. باور کنید وقتی رفت، احساس کردم پَر کشید و رفت و مطمئن بودم که دیگر او را نمیبینم.
ماشین چه شد؟
چیزی که ما را به تعجب وا داشت این بود که آن پاسداری که همراهشان نرفته بود و ماند وقتی داخل ماشین نشست با اولین استارت ماشین روشن شد. به طوریکه آن بنده خدا تعجب کرد و گفت: «این ماشین که خراب نیست، چطور برادر ذوالفقاری نتوانست روشنش کند. خلاصه او ماشین را روشن کرد و پشت سر آنها رفت. سه روز بعد از این قضیه خبر شهادتش را به ما دادند.
یعنی در این مدت هیچ دیدار و یا صحبتی نداشتید؟
چرا! یک بار تلفنی با هم صحبت کردیم. چه صحبتی بین شما رد و بدل شد؟ میگفت: «من میآیم.» گفتم: «کِی میآیی؟ اگر میشود زودتر بیا. حال پدرت خوب نیست و میخواهد تو را ببیند.» ولی او گفت: «فعلاً کار دارم، وقتی سرم خلوت شد؛ در اولین فرصت میآیم.»
اما دیگر ما او را ندیدیم. همان شب که عیسی به شهادت رسید، من و پدرش اصلاً خوابمان نمیبرد. به دلم بَرات شده بود که او به شهادت رسیده. تا اینکه یک لحظه خوابم برد. در خواب دیدم که «داخل خانهی پدر شوهرم هستم و دارم در باغچه گل میکارم که ناگهان ایشان با لباس فرم سپاه وارد خانه شد و سریع گفت: «میخواهم بروم.» بدون هیچ مقدمهای خداحافظی کرد. قبل از اینکه از در خارج شود به او گفتم: «عیسی جان! صبر کن!» گفت: «نه! خیلی عجله دارم و باید بروم.» و رفت. من از خواب پریدم. وقتی بیدار شدم پدرشوهرم را از خواب بیدار کردم به او گفتم: «عیسی همین الان شهید شد. و خواب را برایش تعریف کردم. ولی ایشان به من دلداری داد و گفت: «نه دخترم! بخواب. خیال کردی، بخواب.» ولی من قبول نمیکردم. به ساعت نگاه کردم، 5/ 3 بامداد بود. همان موقع با چند پایگاه که احتمال میدادم عیسی آنجا باشد تماس گرفتم ولی هر جا زنگ میزدم میگفتند: «ایشان با برادر شمخانی جلسه دارد و اینجا نیست.»
آیا واقعا این گونه بود؟
نه! ایشان همان شب به شهادت رسیده بود، ولی چون نمیخواستند من از موضوع بویی ببرم، تا میفهمیدند من هستم میگفتند: «ایشان جلسه دارد.»
