آخرین خبرعکس: پنجره‌ای به گذشته؛ شهید لاریجانی در کنار سرلشگر محسن رضایی
1بازدید

وقتی خبر شهادتش را شنیدم گفتم: «بهتر» +فیلم

دفتری داشتیم که قرار گذاشته بودیم هرکسی هر موردی از آن یکی دید، در آن دفتر بنویسد. این دفتر همیشه از اشکالاتی که درباره من بود، پر می‌شد. حمید می‌گفت: «تو چرا این قدر به من بی توجهی! چرا هیچی از من نمی نویسی؟» چه داشتم که بنویسم؟... آن روزها هر بار که می‌خواست برود، بدجوری بی طاقتی نشان می‌دادم و گریه می‌کردم...

وقتی خبر شهادتش را شنیدم گفتم: «بهتر» +فیلم
وقتی خبر شهادتش را شنیدم گفتم: «بهتر» +فیلمدر ساعت ۱۱ شب چهارشنبه سوم اسفند ۶۲ شروع عملیات خیبر بود که با بی‌سیم خبر تصرف پل مجنون ـ که به افتخارش پل حمید نامیده شد ـ در عمق ۶۰ کیلومتری عراق را اطلاع داد. آری او قائم مقام لشکر ۳۱ عاشورا حمید باکری بود که با تصرف آن پل، دشمن متجاوز قادر نشد، نیروهای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آن‌ها بفرستد، در نتیجه تمام نیرو‌هایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجی‌های شجاعش، ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات بود.

به گزارش «تابناک»، عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن فقط با نارنجک و آرپی جی و کلاش، ولی با قلبی پر از ایمان و عشق به شهادت خودش و یارانش در حفظ آن پل مهم جنگیدند و در‌‌ همان جا در ششم اسفند ماه به لقاء‌الله پیوسته و به آرزوی دیرینه‌اش، دیدار سرور و سالار شهیدان امام حسین ـ علیه السلام ـ نایل آمد.

حمید باکری‌‌ همان کسی بود که آقا مهدی باکری راضی نشد جنازه‌اش را برگرداند و برای همیشه مفقود الجسد ماند‌ و این به آن جهت بود که باید حتی عدالت در برگرداندن جنازه مطهر شهدا رعایت می‌شد و اینچنین بود که نام باکری‌ها بر فراز آسمان‌ها شنیده می‌شود و هر چه از این سه برادر شهید بگوییم و بنویسیم کم است.

بوی گندی که از بهشتی ترین بوهای روی زمین بود +فیلم
آنچه در ادامه می‌خوانید، برش‌هایی از زندگی شهید حمید باکری به روایت همسرش است؛

۱ـ یک روز دیدم آمده دانشگاه دنبال من. چند بار همدیگر را آنجا دیده بودیم. برای من زیاد غیرعادی نبود که آمده. فقط وقتی که گفت آمده خواستگاری من، تعجب کردم. خنده‌ام گرفت، فکر کردم لابد شوخی می‌کند، منِ شلوغ کجا و حمیدِ ساکت و محبوب کجا! مطمئن بودم که خانواده‌ام هم زیاد راضی نیستند. خندیدم، گفتم: «باید فکر کنم، باید خیلی فکر کنم‌». گفت: «اگر غیر از این بود سراغت نمی‌آمدم‌».

۲ـ دفتری داشتیم که قرار گذاشته بودیم هر کسی هر موردی از آن یکی دید، در آن دفتر بنویسد. این دفتر همیشه از اشکالاتی که درباره من بود، پر می‌شد. حمید می‌گفت: «تو چرا این قدر به من بی‌توجهی! چرا هیچی از من نمی‌نویسی؟» چه داشتم که بنویسم؟... آن روز‌ها هر بار که می‌خواست برود، بدجوری بی‌طاقتی نشان می‌دادم و گریه می‌کردم. تا اینکه یک بار رفتم سر وقت آن دفترچه یادداشت و دیدم نوشته هر وقت که می‌روم، به جای گریه بنشین برایم قرآن بخوان! این طوری هم خودت آرام می‌گیری، هم من با دل قرص می‌روم‌».

۳ـ خانه ساده و کوچک، آن خانه قشنگمان را که به یاد می‌آورم، دلم از غرور و شادی پر می‌شود. ما برای شروع زندگی‌مان، از هیچ کس هدیه‌ای نگرفتیم؛ چون فکر می‌کردیم اگر هدیه بگیریم، بعضی چیز‌ها تحمیلی وارد زندگی‌مان می‌شوند، حتی اسباب و اثاثیه‌ای را که به نظر ضروری می‌آیند، نگرفتیم. تمام وسایل زندگی ما همین‌ها بود: یکی دو تا موکت، یک کمد، یک ضبط و چند جلد کتاب، یک اجاق گاز دو شعله کوچک هم خریدم، که تا همین اواخر داشتم.

۴ـ همه می‌دانستند وقتی حمید از جبهه برگردد، امکان ندارد جای دیگری برود و فقط می‌توانند در خانه پیدایش کنند. تمام وقتش را می‌گذاشت برای من و بچه‌ها. سعی می‌کرد‌‌ همان وقت کم را هم با ما باشد و حتماً یک کار مفید انجام بدهد. تمام این کار‌ها را می‌کرد تا من آن لبخند رضایت را از او دریغ نکنم.

۵ـ یک بار گفت: «می‌آیی نماز شب بخوانیم؟» گفتم: «بله» او ایستاد به نماز و من هم پشت سرش نیت کردم. نماز طولانی شد، من خسته شدم، خوابم گرفت، گفتم: «تو هم با این نماز شب خواندنت... چقدر طولش می‌دهی؟ من که خوابم گرفت، مؤمن خدا...‌». گفت: «سعی کن خودت را عادت بدهی. مستحبات، انسان را به خدا نزدیک‌تر می‌کند‌.»

بوی گندی که از بهشتی ترین بوهای روی زمین بود +فیلم

 

۶ ـ زندگی‌مان خیلی ساده بود. هیچ وقت از دنیا حرف نمی‌زدیم. اگر هم خریدن وسیله‌ای ضرورت پیدا می‌کرد، به ‌خصوص بعد از به دنیا آمدن بچه‌ها، درست یک ربع قبل از رفتن حمید، از نیازم به آن وسیله می‌گفتم و او هم سریع می‌رفت می‌خرید و می‌آورد. همیشه به من می‌گفت: «درست زمانی برو خرید که واقعاً معطل مانده باشی‌.» 

۷ـ حمید کسی نبود که بتوان او را ندیده گرفت. صبور و به معنای واقعی کلمه سنگ صبور بود. کسی بود که می‌توانستی راحت با او زندگی کنی و هرگز احساس ناراحتی نکنی. همیشه سعی می‌کرد همه ‌چیز را خوب درک کند و سؤال به وجود نیاورد. احساس می‌کردیم او و مهدی به جایی رسیده‌اند که‌‌‌ همان ارتباط با خداست. به روحیه توکل حمید که فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هر­چه به دنیا توجه کنیم، به جایی نمی‌رسیم، اما حمید با آن دست خالی و دل قرصش، این راه را خندان می‌رفت و این اصلاً شعار نیست. من کنارش بودم و این را در عمل درک کردم که چه توکلی داشت و چطور به ائمه عشق می‌ورزید. همچو آدمی هر کسی را، هر قدر هم که ضعف داشته باشد، دنبال خودش می‌کشد. من حالا افتخار می‌کنم که دنبال او کشیده شدم.... به من خیلی محبت داشت اصلاً یادم نمی‌آید با من بلند حرف زده باشد... وقتی اعتراض مرا می‌شنید، می‌گفت: «من آدم ضعیفی هستم، فاطمه! تو از آدم ضعیف چه انتظاری داری؟».

۸ـ تمام آنهایی که من و حمید را می‌شناسند، می‌گویند: «احساس می‌کنیم حمید خیلی سخت شهید شده‌». نه اینکه دوست نداشته باشد شهید شود، نه، بلکه منظورشان این بود که او در اوج علاقه‌اش به من و بچه‌ها شهید شده و خودش هم این را خیلی خوب می‌دانسته است. نه او، که حاج همت هم... و حمید، حمید، حمیدِ من... .

۹ـ حرفِ تربیت بچه‌ها که می‌شد، اصلاً از خودش حرف نمی‌زد و تمام فعل‌ها را مفرد ادا می‌کرد. یک بار عصبانی شدم و حتی کارمان به دعوا کشید، گفتم: «چرا همه‌اش می‌گویی تو؟ بگو با هم بزرگشان می‌کنیم!» گفت: «من یقین دارم که تنها بزرگشان می‌کنی‌».

۱۰ـ من از حمید، فقط چشم‌هایش را یادم می‌آید که همیشه قرمز بود... من دیگر سفیدی چشم‌های حمید را ندیده بودم. احساس می‌کردم این چشم‌ها دیگر سفیدی ندارند. وقتی گفتند شهید شده، اولین چیزی که گفتم این بود که: «بهتر» گفتم: «الحمدلله... حالا دیگر می‌خوابد، خستگی‌اش درمی آید‌».

وقتی خبر شهادتش را شنیدم گفتم: «بهتر» +فیلم

‌۱۱ ـ یک ‌بار به حمید گفتم: «خوش به حال احسان که پدری مثل تو دارد‌». گفت: «حسودی می‌کنی؟» گفتم: «برای اولین­بار می‌خواهم اعتراف کنم، آره حسودی می‌کنم‌». گفت: «منظور؟» گفتم: «حیف نیست همچین پسری... بی‌پدر، بزرگ بشود؟» گفت: «من فقط برای احسان خودم جبهه نمی‌روم. من برای تمام احسان‌ها می‌روم‌». این طوری نبود که به بچه‌اش بی‌علاقه باشد، او در اوج محبت و علاقه‌اش به آن‌ها و من رفت.

12- هجدهم بهمن رفت و آخرهای بهمن تماس گرفت. دیگر از یک زمان نامعین احساس شدنی که می‌گذشت، به ثانیه شماری می‌افتادم تا با‌‌‌ همان سر و صورت و لباس و پوتین خاکی بیاید و بگوید: «اگر بدانی چه بوی گندی می‌دهم، فاطمه!» این روز‌ها به خودم می‌گویم: «دیگر لیاقت شستن لباس‌هایش را هم ندارم‌». همیشه به حمید می‌گفتم: «دلت می‌آید؟ بوی به این خوبی..‌». می‌گفت: «تو به این بوی گند، می‌گویی بوی خوب؟... هی هی... امان از دست شما زن‌ها!» نمی‌دانست که تا مدت‌ها همین لباس‌ها و همین بو‌ها را نگه داشته بودم و پیش من از بهشتی‌ترین بوهای روی زمین بوده و هست.

۱۳ـ اول گفتند مهدی زخمی شده و بعد که مقدمه‌ها را چیدند و گفتند شهید شده و من خیلی رک گفتم: «نه. آقامهدی شهید نشده؛ حمید من شهید شده، من خودم می‌دانم‌»...‌ فکر می‌کردم دیدن جنازه حمید خیلی برایم فاجعه آمیز است.

۱۴ـ احساسم این بود که حمید را برده‌اند ارومیه و من دارم پشت سرش می‌روم آنجا. در راه مرتب گریه می‌کردم. می‌گفتم: «باز تو دوان دوان رفتی و من دارم پشت سرت می‌آیم، چرا باز زود‌تر از من رفتی؟‌». تازه آنجا [ارومیه] بود که خبر دادند حمید مفقود شده و جنازه ندارد. اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که ممکن است حمید جنازه نداشته باشد. بعد به خودم تسلی دادم که حمید می‌دانسته برای من سخت است جنازه‌اش را ببینم، برای همین شاید آرزو کرده مفقودالاثر باشد.

۱۵ـ اگر قرار بود یک بار دیگر زندگی کنم... باز با حمید باکری ازدواج می‌کردم.... باز بعد از شهادتش می‌رفتم قم... و باز افتخار می‌کردم که فقط چهار سال با حمید زندگی کرده‌ام و همه­ چیز را از او یاد گرفته‌ام. من حاضر نیستم این چند سال زندگی با حمید را با هیچ ‌چیز گران بهایی عوض کنم. به آسیه هم همین را گفتم. حتی به او سپرده‌ام «هر وقت یک حمید پیدا کردی با او ازدواج کن، ولی برو یک حمید پیدا کن!».

منبع: به مجنون گفتم زنده بمان

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۱۲:۴۶

آنان که امروز اختلاس و نیرنگ می کنند بدانند بر خون چه کسانی پا می گذارند

محمد۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۱۲:۱۳

هرچه بیشتر خواندم بیشتر شرمنده شهداء و خانواده مکرم شهداء شدم. بیشترو بیشترو بیشتر!!!

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۹:۴۲

نامهاتان گر عجین خون بگردید
هم به دوران ثبت بی پایان بگردید

مسعود اسکندری۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۹:۳۸

خدایا ما را متخلق به اخلاق این شهدای عزیز بفرما

محمود۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۸:۲۳

زنده باشی که با یک زنده همیشه جاودان زندگی کردی

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۸:۲۱

بوي عشق و عطر بهشت ميدهند اينها......

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۷:۴۱

باکریها و فکوری و باقری و چمران و صیاد شیرازی ظهیرنژاد و بسیاری از دیگر فرماندهان دیگر اذربایجانی الان بودن و کمک ایران به ارمنستان را می دیدند فکر می کنید چه می گفتند؟

علیجانی۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۷:۰۱

خدایا ما را ببخش که قدر این شهدای عزیز را تدانستیم

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۱:۱۵

خوش به سعادت این بزرگوارنه
کاش مردمان سرزمینم که این روزها آرامش وطنم بهم ریختن کمی انسانیت عشق به وطن و هم وطن از امثال باکری‌ها یاد بگیرن ها کنیم زنان گول نخورن

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۲۳:۴۷

سلام بر شهیدان مخصوصا باکریها وقتی توفیق نماز شب پیدا می کنم درقنوت برایشان دعا می کنم

سید احسان۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۲۲:۰۰

شهدای زیادی در جنگ تحمیلی وجود دارند که هر کدام خصوصیات ویژه و متعالی دارند.
ولی زندگی برادران باکری را وقتی مطالعه میکنی، ساعتها فکرت را مشغول میکند، زیرا مانند موهایشان علی ابن ابیطالب ، غریب و مظلوم بودند

جواد۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۲۱:۵۶

فقط افسوس میخورم به حال خودم
به روزگارم
و به اتلاف عمرم....

حمید۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۲۱:۰۶

من نمیدونم اینهایی که در برابر تعریف و تمجید یک شهید منفی میدهند فازشان چیست ؟ خب اگر این باکریها و شهدا و رزمندگان نبودند که همه ما باید عربی فصیح صحبت میکردیم و خانواده گسترده تری داشته باشیم .

ناشناس۱۳۹۶/۰۸/۲۳ ۱۴:۲۹

تسلیت

علی اسمعیل پور۱۳۹۶/۰۸/۲۳ ۱۴:۲۲

تسلیت

امیر حسین۱۳۹۴/۰۷/۲۱ ۲۰:۴۱

شهیدم زنده است الاه و اکبر شهد جناب سروان سید رسول تا جالدینی

سیده فاطمه تاج الدینی۱۳۹۴/۰۷/۱۷ ۱۵:۴۵

درود بر امیر حسین پسر عموی گلم

زهرا تاج الدینی۱۳۹۴/۰۱/۰۴ ۲۳:۴۷

افرین امیر حسین واقعا بهت افتخار میکنم

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ۱۴:۳۲

هر بار که راجع به شهیدها میخونم ، صورتم خیس از اشک میشه .کاش حواسشون به ماها باشه ...

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ۱۳:۰۲

درود بر روان پاک این عزیزان
خدا حفظ کند این خانم بزرگوار را

نازگل۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ۰۹:۰۸

آيا واقعا رفتن كه راه براي حرام خواري بعضي ها هموار بشه. جواب خون شهدا رو چه جوري ميخواهيد بديد.

ابراهیم از اصفهان۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ۰۷:۲۷

یقینا چنین شیر زنانی با صبوریشان موجبات ارامش روحی شوهرانشان را فراهم میکردند تاانها نیز با دلی خرسند به میدان رزم بروند--- به این میگویند عدالت که مهدی چون نمیتوانسته پیکر دیگر شهدا در ان لحظه عقب بیاورد پیکر برادر خود رانیز نمی اورد وگل وگلدان راتقدیم حضرت حق میکند وحتما ارزو کرده پیکرخودش نیز بماند

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ۰۰:۱۲

سلام.با درود بر یکی از بزرگترین فرماندهان خود ساخته وخدایی وفکور واندیشمند ایران اسلامی ، حمید اقای عزیز و بزرگوار.بنده افتخار داشتم تا آخرین ساعات در کنار ایشان در عملیات خیبر بجنگم و در آن شرایط سخت و بحرانی حال و هوای روحانی و مردانگی ان عزیز را درک کنم.آنچه روشن است تاریخ مشابه حمید آقاها را کم خواهد دید.

حمید۱۳۹۳/۱۲/۰۸ ۱۳:۳۳

تا ابد به این بزرگان مان افتخار میکنیم چون الشهدا عظماء نا

صالحي۱۳۹۳/۱۲/۰۸ ۱۲:۳۰

به خدا وسالارشهيدان ميسبارمش فرماندهان ما يادداشته باشند باكري ها را مخصوصافرمانده دلفان

TTT۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۲۳:۰۲

کاش میشد جنازه آقا مهدی پیدا بشه.

Leili۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۸:۱۸

تاازدواج نكرده باشي متوجه نميشي زندگي بايه انسان به تمام مثل اين شهداورزمنده هايعني چي!!! وقتي بايه آدم مزخرف سرروي بالش ميذاري تازه ميفهمي چقدرمهمه همسرت هيچ نداشته باشه وفقط مؤمن وبااخلاق باشه. من نه مذهبي هستم ونه خيلي مقيدبه قيود! ولي هميشه عاشق سبك ومرام زندگي اين بزرگ مردان وزنان هستم. هميشه به همسرم ميگم يه آرامش خاصي درچهره هاي افراداينچنيني هست كه درماها نيست!! واين فقط ناشي ازايمان واخلاص وتقواست. رها هستن وآزادوسبكبال... سعي ميكنم شبيهشون بشم!

سلمان۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۸:۰۱

کجایند این مردان بی ادعا. من هم نیز افتخار این را داشتم که در عملیات خیبر شرکت کنم ولی در لشگر همیشه پیروز محمد رسول الله خبر شهادت ایشان نیز همه را غصه دار کرد.

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۷:۰۸

باكري ها افتخار آذربايجان و قهرمان ايران هستند!!
حتي نخواستند كه پس از شهادت يك وجب از خاك خدا را هم اشغال كنند،
يادشان بخير
سلامتي خانواده محترم و بزرگوار باكري و شادي روح باكري ها صلوات..

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۴:۳۱

منم عاشق حمید ومهدیم

حسین کریمی۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۲:۵۰

سبحان الله ، چه قدر معرفت ، چه قدر محبت ، چه قدر دلتنگی.

خدا به ایشان اجر این همه صبر را عطا بفرماید

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۲:۰۹

برادران باکری، جان مادرتان زهرا(س) برامان دعا کنید، خیلی گرفتار شدیم توی ای زمانه، خوش بحالتان

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۱:۴۰

روحشون قرین شادی و ارامش.البته حتما و حتما و حتما که اینطور هست.

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۱:۴۰

روحشون قرین شادی و ارامش.البته حتما و حتما و حتما که اینطور هست.

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۱:۲۸

ایشون همون خانوم مظلومی نیستن که چند سال پیش دوستان هرچی دلشون خواست بهشون گفتن و توهین کردن؟

صالحي۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۱۱:۰۳

درود بيكران خداوند برشما قهرمان دو سكوي شهادت و تقوي

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۹:۴۳

درود بر شما شیر زنان که همچنان پرچم شهدا را برافراشته نگه داشته اید .نثار روح شهدا امام شهدا مخصوصا باکری ها صلوات.

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۹:۲۰

از جایی که نوشتید نماز شب می خواندید تا پایان متن قشنگتان گریستم
فقط بخاطر صفای این عزیز و البته همه شهیدان با صفا و بی ریا همت و صیاد و باکری ها
هرگز ندیدمشان و سنم قد نداده به دیدارشان
اما عجیب محبوب منند

عباس از چالدران۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۸:۴۱

شهیدان آقامهدی وحمید باکری تبلور غیرت آذربایجان هستند

محمدرضا۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۰:۲۹

چهلم شهادت حمید آقا و شهدای خیبر بود که آقا مهدی برای شرکت در مراسم بزرگداشت شهدا به ارومیه آمد مراسم در مسجد اعظم برپا شده بود و خیلی هم شلوغ بود سخنران مجلس آقا مهدی بود و من نزدیکترین کس به او بودم که تمام حواسم به سخنان وحالات چهره ی او بود آقا مهدی در پایان سخنرانیش وصیت یک شهید مفقودالاثر را خواند که در آن از خدا خواسته بود شهادتش را به گونه ای قرار دهد تا ذره ای از خاک این دنیا به جسم او تعلق نگیرد من در آن لحظه احساس کردم که آنچه آقامهدی از زبان آن شهید می خواند در واقع خواسته ی قلبیش را از خدا می خواهد و یک سال آقا مهدی در عملیلت بدر به آنچه خواسته بود رسید .

مهران۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۰:۱۹

شهید باکری خداقوت

مهدی۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۱:۴۹

بنده افتخار شرکت درعملیات پر فتوح خیبررا درلشگر همیشه پیروز عاشورا .رادارم خبر شهادت آقا حمید بزگوار کمرمان را شکست همه دربهت وحیرت بودیم.خداوند به هردو بزرگوار رحمت کند.آنها اهل بهشتند.پرورگارا یاریمان کن تا رهرو شهدای بزرگوارمان باشیم

امیر۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۰:۴۲

شهدا مردانی آسمانی بودند که در مقطعی از زمان چون فرشتگان بر آسمان ایران زمین بال و پر گشودند
باز شهید خواهیم داشت اما آن شهدا خاص بودند خیلی خاص یادشون بخیر
نوکر خانواده های شهدا بودن افتخاره
لطفا اگه میشه بی زحمت کف کفششونو نگاه کنن
لیاقت داشته باشم من خاک پاشونم.

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۱:۴۸

خوش به حال همسر شهید دعا کنید ما هم عاقبت بخیر شویم

سينا۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۱:۴۷

درود بر مردان غيرتمند آذربايجان ، روحشان شاد ، خوشا به سعادتشان رفتند اين روزا رو رو نديدند .

عباس۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۰:۵۶

مردان دلیر ایرانی همیشه شیرزن ایرانی داشته و دارتد. تا پشت به پشت هم تاریخ را با صداقتشان قلم بزنن نه با کذبشان

امیر تاج الدینی۱۳۹۸/۰۶/۱۲ ۱۴:۳۷

سلام ببخشید می شه خودتان را معرفی کنید

امیرحسین تاج الدینی۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۰:۳۰

من امیر حسین تاج الدینی از شهر ستان هوراند واز استان اذر بایجان شر قی 12سا له تسلیت می گو ییم

جواد۱۴۰۱/۰۷/۰۵ ۲۲:۰۲

سلام پسرم
آفرین به پیامت قشنگت
زنده باد

امیر۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۰:۳۳

دروووووووووووووود بر امیر حسین تاج الدینی آقایی بمولا که در این سن پایین این همه بالا میپری وشعور اجتماعی ات حرف نداره تبریک میگو که اینقدر با کمالو معرفتی آفرین

شهاب۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۰:۲۸

به نام خدا
باکري‌ها سه تا برادرن.
اولي علي باکري هست که قبل از انقلاب توسط ساواک شهيد ميشه و ظاهراً جنازه نداره
دومي مهدي باکري فرمانده لشکر عاشوراس که سال 63 تو عمليات بدر توي قايق تو رود دجله شهيد ميشه و جنازه نداره
سوميم حميد باکريه که يه سال قبل تو جزاير مجنون تو عمليات خيبر شهيد ميشه و جنازه نداره.
گاهي وقتا فکر مي‌کنم خداوند بعضيا رو اصلا علاوه بر بحث اصل خلقت انسان
که همون بندگي و عبادته، برا يه رسالت خاص‌تري آفريده مثل همين سه برادر.
انگار اين سه نفر نسل اندر نسل انسان‌هاي پاک و مومني بوده که رسيدن به اين زمان و در کسوت ياران اسلام و انقلاب ظاهر شدن و حتي نحوه شهادتشون هم جاي بحث و توجه داره...
الهم الرزقنا توفيق الشهاده في سبيلک

ناشناس۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۱۵:۴۳

گویا حتی بدن شان هم متعلق به این دنیا نبوده

مسعود اسکندری۱۴۰۱/۰۷/۰۶ ۰۹:۳۵

احسنت
بسیار زیبا
الهی آمین

رادفر۱۳۹۳/۱۲/۰۷ ۰۹:۰۱

الهي آمين

رضا تبریزی۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۲۰:۰۶

سلام بر سرور و سالار شهیدان و همه شهدای راه حق
لطفاً بیشتر در باره شهیدان بنویسید. یادشان روح انسان را صیقل میدهد

مجيدفرجي۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۱۹:۲۹

سر تعظيم فرود مي اوريم دربرابر شهداي عزيزمان و خانواده هاي معظمشان

ناشناس۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ۱۹:۱۴

ما واقعا مدیون شهداییم که بی هیچ انتظاری از کسی زندگی عزیزشون رو فدای آرامش و سربلندی ایران کردن.
شرمنده تون هستم و بسیار ممنونم ازتون

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.