بعضی‌ها ماندند، عده‌ای را خواندند!
به نوشته «رسالت»، فردوس حاجیان در مراسم شب خاطره حوزه هنری به بیان خاطراتی پرداخت:
امروز می‌خواهم زیباترین خاطراتم را برایتان تعریف کنم. خاطراتی  که تازگی دارد وتا حالاجایی آن را نگفتم. اوایل جنگ تحمیلی که هنوز سپاه و بسیج شکل نگرفته بود، برادر بزرگم «حاج منصور» از سوی فداییان اسلام و همسرخواهرم که هردو قهرمان بوکس کشور بودند به جبهه رفتند. آن روزها وضعیت خانه طوری بود که نمی‌توانستیم مادر راتنها بگذاریم و همه به جبهه برویم. پس تصمیم گرفتیم برنامه ریزی کنیم و به نوبت برویم. من در تربیت معلم «شهید خورشیدی» مشهد بودم. قصد رفتن داشتم اما به خاطر اینکه حاج منصور مجروح و در بیمارستان بستری بود مترصد یک فرصت مناسب بودم.
علی‌رغم آن همه مصیبت و بدبختی، ما تصویر قهرمانانه و پهلوانانه‌ای نسبت به جنگ داشتیم. منصور ازمن خواهش کرده بود که فعلا به جبهه نروم. من زمانی به جنگ  و جبهه رفتم که دانشجوی نمونه دانشگاه هنرهای زیبا بودم و ابداع کننده روش  جدید تعلیم وتربیت شهرک الفبا. در سال 64 با کاروان بزرگی اعزام شدم و مستقیم رفتیم توی خط درگیری. من این افتخار را داشتم تا در عملیات غرور آفرین و الفجر 8 حضور داشته باشم. آن روزها پسر عمومی من اکبر در لشکر 25 کربلا مسئول تعاون بود وعهده دار سازمان دادن بخشی از نیروها. محمود همسر خواهر دیگرم هم در گردان ویژه شهدا بودکه من احساس پشتوانه و دلگرمی می‌کردم ولی آموزش ابتدایی که دربسیج دیده بودم برای عملیات کافی نبود.
و اما شب عملیات....
 شب عملیات شب جالبی بود.یادم هست چشم‌های  ما را بستند و بردند جایی پیاده کردند که هیچ کس چیزی نمی‌دانست . قرار بود هیچ کس چیزی نگوید تا عملیات لونرود. اگر اسمت را می‌پرسیدند باید می‌گفتی نمی‌دانم! بچه کجایی! کدام گردانی! اینجا کجاست؟ کجا می‌رویم؟ هیچ، همش نمی‌دونم. از نزدیکترین دوستت می‌پرسیدی چیزی به تو نمی گفت. همه راز دار بودند واجازه بیان نداشتند. بالاخره یکی از دوستان صمیمی را که فرمانده دسته بود کنار کشیدم والتماس کردم، مرا آورد کنار نخل‌ها به آن طرف رود اشاره کردو گفت: اینجا را میگن پاپ! (فاو) قراره اون جا رو بگیریم. حالا خیالت راحت شد؟
دلهره داشتم. آن شب همه منتظر بودند. سردار قربانی هم بود. همان فرمانده شجاعی که پرچم پیروزی را بر فرازگلدسته  مسجد فاو نصب کرد. حاج جعفر شیر سوار هم فرمانده گردان ویژه شهدا بود. محور ما کنار نهر رفیه بود. عملیات قرار بود 5 /10 شب باشد. خوب به خاطر دارم. نم نم باران می‌بارید. ابتدا می‌بایست رزمندگان غواص به آب می‌زدند و عرض اروند را طی می‌کردند. سپس با علامت و چراغ زدن رمز عملیات اعلام می‌شد. اروند آن شب متلاطم بود و امواجی به بزرگی صخره و ساختمان داشت. همه آماده در سنگر نشسته بودیم که یک مرتبه بی‌سیم‌ها به صدا در آمدند. بی‌سیمچی ما ساکت بود. گفتم: «تو هم تماس و خبری بگیر ببین تکلیف ما چیه؟» گفت: «من وظیفه ندارم. به موقع‌اش به ما خبر میدن» «چشمتان روز بدنبیند، عملیات که شروع شد یکهو تمام کائنات به هم ریخت! توپ‌های فرانسوی، انفجارهای مهیب و زمین لرزه های وحشتناک و ... نعمت ملیحی آن لحظه دراز کشیده بود، به اوگفتم : " نعمت بلند شو عملیاته» در عالم خودش بود. به زبان گیلکی گفتم:
" نعمت ترسمبه" - یعنی من می‌ترسم - جواب داد: " با خدا باش" دوباره گفتم : " راس ببا ، به سرس" - بلند شو - باز گفت : " با خدا باش" وتکان نخورد. خودم رفتم لب آب. قایق‌های پر ازنیرو ، متهورانه به آب می‌زدند و دردل اروندگم می‌شدند و خالی برمی‌گشتند.
حاج آقا مسرور را دیدم - بعدها پزشک شد- که پشتش ترکش خورده موجی شده بود. در قایق می‌لرزید و  می‌گفت: " مرخودی بزو"- خودی ها به من تیر زدند - در آنجا ، خدا بیامرز اصغر خنک دار  برادر خانم من بر اثر ترکش شهید شد و تو قایق بود. گفتند: کی حاضره ببردش عقب؟ من قبول کردم و بردمش معراج الشهداء ،موقعیت سختی بود. از زمین وهوا آتش می‌بارید.آسمان پر از منور بود ، مثل فیلم‌های هالیوودی انفجاری دیدم که چهار نفر را به همراه نخلهای اطراف برد روی هوا! در چنین وضعیتی شهیدی را به عقب می‌بردم. وقتی ماشین را زدندبه سراغ موتوری رفتم که کنار خاکریز بود. تا دست زدم صدایی از پشت سر با لهجه محلی گفت: هوی! از جا پریدم و گفتم: بله بله! گفت:  کجه سونی؟ موتور مشه کجا می‌ری، موتور مال منه. مسیر را یک نفس دویدم ، فردای آن روز صدها هواپیما بمباران کردند و وجب به وجب منطقه را شخم زدند. باورتان نمی‌شود اگر بگویم گاهی به جای موشک و بمب و خمپاره، تیرآهن و آهن پاره بر سرمان می‌ریختند! که ما از ترسمان به نخل‌ها می‌چسبیدیم. پنج شبانه روز در جنگ وگریز عملیات بودم، نه تنها ‌ترسم ریخته بود بلکه لذت خاصی می‌بردم. درکنار نهر بودم که یکی از راکتها در 5 متری‌ام منفجر شد و 2-3 متر منو آن طرف تر پرت کرد، در عالم مرگ و زندگی شنیدم یکی داد می‌زند: " شیمیایی ، شیمیایی " دوست بهیارم " رجبعلی خداشناس" به کمکم آمد و به صورتم ماسک زد. از آن پس دردسرهای شدید، سوزش چشم و خارش بدن و آبریزش بینی و چشم شروع شد که اول منو بردند اراک. بعد بیمارستان شهید بهامی تهران وسپس بخش شیمیایی بیمارستان امام خمینی (ره). در آنجا مجروحینی را دیدم که از خودم خجالت کشیدم و درد خودم را فراموش کردم، بدن‌هایی پر ازتاول، چشم های ورم کرده ، زبان‌های تاول زده، تنگی نفس و....
در آنجا بستری شدم و باب زندگی جدیدی برایم باز شد . هنوز روی تختم جا خوش نکرده بودم که یک صدای گرفته‌ای به من گفت" خوش اومدی عمو فردوس... بازم برامون می‌خونی؟" برگشتم نعمت بود- آن روزها من ته صدایی داشتم و گاهی در جبهه می‌خواندم- گفتم: " چی دوست داری بخونم؟" گفت: " اون شعر حسین  حسین که شب عملیات می‌خوندی".
 در بخش طبی 4 بیمارستان امام 40 نفر بودیم که اکثر آنها شهید شدند و من چون شیمیایی‌ام حاد نبود ماندم. بعضی ها ماندند و رانده شدند وعده‌ای رفتند و خوانده شدند.
 من آن شب باز برای دلشان خواندم:
 حسین  حسین شعار مظلومان است
 شهادت افتخار عاشقان است
 کربلا کربلا شهر تو پادگان مستضعفان
 بزودی می‌رسد ارتش فاتح امام زمان(عج)
 حسین حسین.....
 نعمت دیگر اشک نمی‌ریخت ، استغاثه نمی‌کرد، نمی‌دانم آدم بود یا فرشته! می‌گفت: " دوباره بخوان" به اوگفتم: " چی شده نعمت، تو که همیشه می‌گفتی با خدا باش" با صدای گرفته می‌گفت: " من همشو خوردم" گاز شیمیایی را می‌گفت. حالتی شده بود که درعمل دم نایژک های ریه تاول می‌زد و در بازدم تاولها پاره می‌شد. همه در حال رفتن بودند مالک روی تخت بلند شد، از آن دور داد می‌زد: " فرمانده ، فرمانده قایقم را زدند " او که فقط آبریزش چشم و بینی داشت همان شب شهید شد و اسفند هم همین طور. نوبت نعمت رسیده بود. دکتر که گوشی را از پشتش برداشت. آهی کشید و گفت: " نعمت هم بیش از 48 ساعت دیگه زنده نمی‌مونه" نعمت نامزد داشت.
آن شب دو خواهر و برادرش هم بودند. به نامزدش که شهرستانی بود گفت: " چرا با دمپایی اومدی چرا جوراب نپوشیدی؟" هنوز روی مسائل شرعی دقت داشت. نعمت این اواخر برای نوشتن کاغذ خواست و نوشت آب. پرستار گفت : دکتر ممنوع کرده. نوشت جیگرم کبابه یا حسین . پرستار توجهی نکرد. یک بار برادرم منصور آمد ملاقات. به محض دیدن نعمت عاشقش شد. دم دمای شهادت باز کاغذ خواست دو بیت شعر نوشت:
 اگر غرق به خون گردد تن من
 شود پیراهن من کفن من
 اگر لب تشنه در صحرا بمیرم
 دست از عشق خمینی برنگیرم
 خدا شاهد است که عین واقعیت را می‌گویم. من امانتدارم و ماندم تا الان برای شما حدیث خوبان را روایت کنم. آن کاغذ نوشته الان دست مادر نعمت است. نعمت درک درستی از رفتن داشت. وقت رفتن به مرگ لبخند می‌زد. مادر قهرمانش گفته بود او را با لباس دامادیش دفن کنند. پس از رفتن نعمت شعر و شاعری از وجودم جوشید و شعر گفتم:
 آنان که چراغ جستجو داشته‌اند
 از سوز فراق گفتگو داشته‌اند
 پرورده دامان شقایق بودند
 چون لاله زداغ آبرو داشته‌اند
 ما با چنین گل های معطری زندگی کرده‌ایم و دراین محافل با ذکر خاطراتشان روح و جانمان را شستشو می‌دهیم و زنده می‌شویم.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
شمالی -> 1389/08/14
پاسخ

تابناکی های محترم یه لطفی کنید اگر خواستید از زبان مازندرانی تو متنهاتون استفاده کنید یه ادم بلد بیارین که اینطور خرابکاری نکنید.

کاربر مهمان -> 1389/08/14
پاسخ

با چشمانی پر اشک می نویسم "ای کاش ما هم رفته بودیم"

کاربر مهمان -> 1389/08/14
پاسخ

خیلی تکاندهنده بود

کاربر مهمان -> 1389/08/14
پاسخ

شب عملیات شب های عملیات سخت است و خاطره انگیز ،سخت است زیرا تو یا همین دوست کناری تو شاید فردا نباشی و اگر هم باشی مثل حالا سالم نباشی که این از خاصیت های ابتدایی جنگ است که همه ما با آن کنار آمده ایم بویژه فرمانده گروها ن 3 ستوان همایون ضیایی*** که با خنده و شوخی بمب روحیه است ...تازه از مراسم عقد کنانش هم آمده ،اما اصرار دارد که زنده از جبهه به خانه برنگردد....محل استقرار ما تنگ حاجیان است در جنوب قصر شیرین و محل عملیات گردان امشب بر روی ارتفاعات آهنگران ، مشرف به قصر شیرین،شب که فرا می رسد آتش تهیه ما از طریق توپخانه فرو می ریزد و گروهانها به سمت جلو پیشروی می کنند...ساعت نزدیک به 2 بامداد است از قلب عملیات خبرها ی خوشی نمی رسد ستوان ضیایی تیر خورده و مهدی سربازی که پدرش آهن فروش بازار تهران بود هم شهید شده علیرغم تلاشی که شد تا مهدی خط شکن نباشد اما اینجاست که عملا با مفهوم قسمت و سرنوشت گره می خوری وبزرگی و سالاری هم به کمکت می آید...خمپاره 120 کنارپایت درست پنج متری تو فرود می آید و تو فقط ایستاده ای و خیره نگاه می کنی ....دوستان کناری تو هرکدام در چاله چوله ای فرو رفته اند و نیک بختانه همه زنده اند اما از شاهکار بی خیالی تو لبخندی بر لب دارند که زیر خاک و غبار ناشی از عملیات شب گذشته پیدا نیست ....از بالا خبر می رسد ترکش اما به کشاله ران ستوان همایون ضیایی اصابت کرده ،بر اثر خون ریزی نزدیکیهای بامداد شهید می شود تا چشم می زنم کنار آمبولانس ایستاده ام ...از داخل آمبولانس به چهره اش نگاه می کنم ...ستوان محجوب ما بور و زیبا بود در این حالت زیباتر شده است ....شب عملیات 29 اسفند 66بود و امروز عید نوروز67 است هنگام تحویل سال کنار آمبولانسی که حامل پیکر شهید همایون ضیایی است همه دوستانش زار و زار اشک می ریزیم و خاطراتی که با همه زیر و بمش در ذهن و ضمیرت می نشیند ....افسر جوان خرم آبادی تعریف همه زندگی بود ..... ......هوای اواخر اسفند ماه قصر شیرین بهاری ست و در این یک ماه آسمان همه ابری ست و باران هی می بارد و می بارد ....و دست در گردن دوست و لرزش شانه هایی که بار گریه چشم هاست که می بارد و می بارد چون همین آسمان ابری.... لحظات تحویل سال خود هیجان انگیز است تا چه رسد به این حال و احوال ،.... .... حول حالنا الا احسن الحال....جان و دل توانایی این همه همراهی با تن را ندارد ..... آمبولانس حامل شهید دورتر و دورتر می شود و باران می بارد ومی بارد و جویبارها جاری می شوند..... پایان جنگ بیابان بعداز تورم ودرد ناشی از آن همه گلوله به تبسم تنهایی خویش می رود بادام بن بر قله بادام سفید جوانه می زند آنجا که کوهپایه و کمینگاه است لانه عشق پرندگان می شود این خاکریزها این سنگرها این جنگ هم به آخر می رسد باز اما این باران،این آسمان آبی باز اما این ستارگان بستر زخمی از گلوله را با گردش فصول ترمیم می کنند علی ربیعی (علی بهار) اسفند ماه 1366 جبهه تنگ حاجیان ****شهید گرانقدری که ذکر شجاعت ها و از خودگذشتهایش بدهی من به ایشان است که آرزو می کنم این قلم روزی توانایی ادای این دین را داشته باشد

شهاب -> 1389/08/14
پاسخ

خیلی متاثرشدم و بی اختیار اشکهایم جاری شدند.امید است که مصداق "یاایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک الراضیه مرضیه....باشند

م -> 1389/08/14
پاسخ

جان برار خدا تره ام وسه نگه داره! برادر عزیر خداوند شما را برای ما نگهدارد!

کاربر مهمان -> 1389/08/14
پاسخ

شهادت هنر مردان خداست

کاربر مهمان -> 1389/08/14
پاسخ

بسم رب شهداوصدیقین سلام من یک جوان 24ساله هستم وواقعا ازخوندن این موضوع لذت بردم بعضی ها ماندند و رانده شدند وعده‌ای رفتند و خوانده شدند

alireza -> 1389/08/14
پاسخ

ذره ذره خاک وطن میراث غیرت مردان مرد است زنده باد ایران.

ایرانی -> 1389/08/14
پاسخ

خدایشان بیامرزد و با مرادشان امام خمینی محشور گرداند

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

خدا کند یک مشت مردم از خود راضی و پول پرست خون این جوانان را به هدر ندهند درود بر شما ازادگان

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

روحشان شاد

احمد -> 1389/08/15
پاسخ

لا حول ولا قوت الا باالله جواب شهدا را جه خواهیم داد نمیدانم

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

بسیار عالی .خداوند حق شهدا،ایثارگران وخانواده هایشان را بر ماحلال کند وببخشد وگرنه *ای وای اگر حدیث گنه روبرو رود*

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین