به مناسبت هفدهم دی، سالروز درگذشت پهلوان مردمی ایران شادروان غلامرضا تختی
نخست:
پنجم شهریور مال سال 1309 صدای گریه نوزاد که در خانه پیچید، مادر، نفس راحتی کشید و دانست که فرزندش سالم است. با گریه او خنده بر لب های همه اهل خانه نشست.
مادربزرگ، او را بغل کرد و بوسید. بلند شد و خود را به حیاط رساند و خطاب به همه کسانی که منتظر بودند، فریاد زد: این نوکر آقامون ضامن آهوست. این غلام امام رضاست. این غلامرضاست. صلوات بفرستید. صدای صلوات محله خانی اباد تهران را برداشت. چند لحظه بعد نوزاد به اذان و اقامه ای که در گوشش نجوا می شد، گوش سپرد.
دوم:
همه دلهره داشتند. مردها تسبیح در دست بودند و زنها دست به دعا. بچه ها حق هیچ گونه بازی و سر و صدایی نداشتند و باید مانند بزرگترها، این دقایق پایانی کشتی را هم صبر می کردند.
صفحه تلویزیون های سیاه و سفید و کمدی و بلندگوهای رادیوها، کانون توجه مردم شده بود.
لحظه ها به کندی می گذشت و پیرزن همچنان بر سر سجاده نشسته بود و برای غلامرضا دعا می کرد. قر آن قدیمی را که از مرحوم پدرش به او هدیه شده بود، در دست گرفت. آن را باز کرد. سواد نداشت که بداند کدام سوره درآمده است؛ او سوره «کوثر» را زیر لب زمزمه کرد، چون می دانست، غلامرضا اعتقاد عجیبی به این سوره دارد و ارادت بی نظیری به صاحب آن حضرت فاطمه زهرا (س).
ناگهان باز هم غلامرضا با یک حرکت زیبا، حریف را به خاک زد. همه چیز تمام شد. فریاد مردها با صدای «کل» زنها درهم آمیخت.
اشکی گرم از گوشه چشم پیرزن به روی گونه هایش غلطید. شروع کرد به صلوات فرستادن.
بچه ها هم آزاد شدند تا دق دلی از این همه دقایق کشنده دربیاورند.
دست غلامرضا بالا رفت. همه صلوات فرستادند. در میان غریو صلوات، پرچم ایران بالاتر از همه پرچم ها در هوا می رقصید.
سوم :
شهریور سال 1341 بویین زهرا لرزید و قلب تختی فرو ریخت
بر اثر زلزله بوئین زهرا، نزدیک بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بیخانمان شدند.
نمی توانست آرام بنشیند و مردم زلزله زده را تنها بگذارد. گفت: حاضرم در کوچه و خیابان راه بیفتم و دست نیاز به سوی هموطنان دراز کنم تا دوباره بویین زهرا را بسازیم.
غلامرضا تختی یک کامیون در اختیار گرفت و با آن به محلات پرجمعیت تهران میرفت و با بلندگو شخصاً از مردم میخواست تا به زلزلهزدگان کمک کنند.
در دو روز پیاده روی اش در کوچه و خیابان های تهران، صدای صلوات بود که به استقبالش می رفت و دست های سخاوتمندی که به پهلوان جهان عشق می ورزیدند. مردم رخت، لباس و پول اهدایی خود را به تختی میسپردند و موجی بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و دهها کامیون به وی سپرده شد.
چهارم:
تختی از متن جامعه ای ستمدیده برآمده بود
او پهلوانی مردمی بود و آن همه ستم برایش ناگوار بود. پس در کنار مردم ماند و از طرفداران محمد مصدق و جبهه ملی ایران شد.
پس از کودتای ۲۸ مرداد، مدتی دچار غمزدگی ناشی از تحولات سیاسی و کنار گذاشته شدن محمد مصدق از مقام نخست وزیری شد.
هنگام درگذشت محمد مصدق در تاریخ چهاردهم اسفند ۱۳۴۵، غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرا نداد و به افسران میگفت: دستگیرم کنید.
پس از قیام خونین پانزدهم خرداد ۱۳۴۲به رهبری امام خمینی (ره) عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران شد. این واقعه باعث شد تا از سوی ساواک به عنوان یک «ناراضی» شناخته شود. از این روی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم سازمان امنیت و اطلاعات کشور، از تمرینهای تختی جلوگیری میکرد و به هر شکل، میکوشید تا از حضور او در مجامع ورزشی بینالمللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبه رو میشد، جلوگیری کند.
پنجم:
قبرستان ابن بابویه میعادگاه همه کسانی بود که تختی را می شناختند. چهره های شهرستانی از دور خود را نشان می دادند که برای شرکت در این روز غمبار، با هزار و یک دردسر خود را به تهران رسانده بودند. آنها تختی را دوست داشتند و مهربانی هایش و یکرنگی اش را؛ مسلمان بودن و ایرانی بودنش را.
خبر رسید که هفت تن در شهرهای گوناگون ایران، خود را کشتند که از همه فجیعتر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازهاش گذاشت که «جهان بی جهانپهلوان، ماندنی نیست».
فریادهای «تختی، تختی» باشگاه فولاد، جای خود را به «واویلا، واویلا» داده بود و لبخندهای پیروزی های تختی به اشک هایی بدل شده بود که بر گونه ها شلاق می زدند.
تختی که افتخار مردم بود، آرام و خاموش در خاک فرو می رفت؛ بی آنکه کسی بداند چرا!
در میان آن همه عزادار عاشق و آن همه دل شکسته، ناگهان فریادی برخاست: تختی زنده است؛ صلوات بفرستید.
فریاد صلوات در فضای قبرستان پیچید؛ فریادی آمیخته با اشک و بغض و پرسش که چرا تختی ناگهان رفت؟!
آنسوتر مادر پیری در کنار تاج گلی با روبان سیاه اشک می ریخت.
صدای اذان که از گلدسته های مسجد بلند شد، پیرزن به عکس غلامرضا رو کرد: عزیزم بلند شو، وقت نماز است؛ اما او برنخاست.
ششم:
در سالروز درگذشت پهلوان مردمی ایران شادروان غلامرضا تختی، از خود می پرسم براستی چقدر به تختی و مرام و اخلاق و غیرت و مهربانی هایش نیازمندیم و براستی ما چند تختی دیگر داریم و با آنها چه می کنیم؟
/http://www.sayyedhhp.blogfa.com/
نخست:
پنجم شهریور مال سال 1309 صدای گریه نوزاد که در خانه پیچید، مادر، نفس راحتی کشید و دانست که فرزندش سالم است. با گریه او خنده بر لب های همه اهل خانه نشست.
مادربزرگ، او را بغل کرد و بوسید. بلند شد و خود را به حیاط رساند و خطاب به همه کسانی که منتظر بودند، فریاد زد: این نوکر آقامون ضامن آهوست. این غلام امام رضاست. این غلامرضاست. صلوات بفرستید. صدای صلوات محله خانی اباد تهران را برداشت. چند لحظه بعد نوزاد به اذان و اقامه ای که در گوشش نجوا می شد، گوش سپرد.
دوم:
همه دلهره داشتند. مردها تسبیح در دست بودند و زنها دست به دعا. بچه ها حق هیچ گونه بازی و سر و صدایی نداشتند و باید مانند بزرگترها، این دقایق پایانی کشتی را هم صبر می کردند.
صفحه تلویزیون های سیاه و سفید و کمدی و بلندگوهای رادیوها، کانون توجه مردم شده بود.
لحظه ها به کندی می گذشت و پیرزن همچنان بر سر سجاده نشسته بود و برای غلامرضا دعا می کرد. قر آن قدیمی را که از مرحوم پدرش به او هدیه شده بود، در دست گرفت. آن را باز کرد. سواد نداشت که بداند کدام سوره درآمده است؛ او سوره «کوثر» را زیر لب زمزمه کرد، چون می دانست، غلامرضا اعتقاد عجیبی به این سوره دارد و ارادت بی نظیری به صاحب آن حضرت فاطمه زهرا (س).
ناگهان باز هم غلامرضا با یک حرکت زیبا، حریف را به خاک زد. همه چیز تمام شد. فریاد مردها با صدای «کل» زنها درهم آمیخت.
اشکی گرم از گوشه چشم پیرزن به روی گونه هایش غلطید. شروع کرد به صلوات فرستادن.
بچه ها هم آزاد شدند تا دق دلی از این همه دقایق کشنده دربیاورند.
دست غلامرضا بالا رفت. همه صلوات فرستادند. در میان غریو صلوات، پرچم ایران بالاتر از همه پرچم ها در هوا می رقصید.
سوم :
شهریور سال 1341 بویین زهرا لرزید و قلب تختی فرو ریخت
بر اثر زلزله بوئین زهرا، نزدیک بیست هزار نفر کشته و هزاران خانواده نیز بیخانمان شدند.
نمی توانست آرام بنشیند و مردم زلزله زده را تنها بگذارد. گفت: حاضرم در کوچه و خیابان راه بیفتم و دست نیاز به سوی هموطنان دراز کنم تا دوباره بویین زهرا را بسازیم.
غلامرضا تختی یک کامیون در اختیار گرفت و با آن به محلات پرجمعیت تهران میرفت و با بلندگو شخصاً از مردم میخواست تا به زلزلهزدگان کمک کنند.
در دو روز پیاده روی اش در کوچه و خیابان های تهران، صدای صلوات بود که به استقبالش می رفت و دست های سخاوتمندی که به پهلوان جهان عشق می ورزیدند. مردم رخت، لباس و پول اهدایی خود را به تختی میسپردند و موجی بزرگی از نیکوکاران به راه افتادند و دهها کامیون به وی سپرده شد.
چهارم:
تختی از متن جامعه ای ستمدیده برآمده بود
او پهلوانی مردمی بود و آن همه ستم برایش ناگوار بود. پس در کنار مردم ماند و از طرفداران محمد مصدق و جبهه ملی ایران شد.
پس از کودتای ۲۸ مرداد، مدتی دچار غمزدگی ناشی از تحولات سیاسی و کنار گذاشته شدن محمد مصدق از مقام نخست وزیری شد.
هنگام درگذشت محمد مصدق در تاریخ چهاردهم اسفند ۱۳۴۵، غلامرضا تختی به تهدید مأموران نظامی و امنیتی مبنی بر خودداری از سفر به احمدآباد گوش فرا نداد و به افسران میگفت: دستگیرم کنید.
پس از قیام خونین پانزدهم خرداد ۱۳۴۲به رهبری امام خمینی (ره) عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران شد. این واقعه باعث شد تا از سوی ساواک به عنوان یک «ناراضی» شناخته شود. از این روی، دستگاه ورزشی بنا به تصمیم سازمان امنیت و اطلاعات کشور، از تمرینهای تختی جلوگیری میکرد و به هر شکل، میکوشید تا از حضور او در مجامع ورزشی بینالمللی که با استقبال کنفدراسیون دانشجویان ایرانی روبه رو میشد، جلوگیری کند.
پنجم:
قبرستان ابن بابویه میعادگاه همه کسانی بود که تختی را می شناختند. چهره های شهرستانی از دور خود را نشان می دادند که برای شرکت در این روز غمبار، با هزار و یک دردسر خود را به تهران رسانده بودند. آنها تختی را دوست داشتند و مهربانی هایش و یکرنگی اش را؛ مسلمان بودن و ایرانی بودنش را.
خبر رسید که هفت تن در شهرهای گوناگون ایران، خود را کشتند که از همه فجیعتر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازهاش گذاشت که «جهان بی جهانپهلوان، ماندنی نیست».
فریادهای «تختی، تختی» باشگاه فولاد، جای خود را به «واویلا، واویلا» داده بود و لبخندهای پیروزی های تختی به اشک هایی بدل شده بود که بر گونه ها شلاق می زدند.
تختی که افتخار مردم بود، آرام و خاموش در خاک فرو می رفت؛ بی آنکه کسی بداند چرا!
در میان آن همه عزادار عاشق و آن همه دل شکسته، ناگهان فریادی برخاست: تختی زنده است؛ صلوات بفرستید.
فریاد صلوات در فضای قبرستان پیچید؛ فریادی آمیخته با اشک و بغض و پرسش که چرا تختی ناگهان رفت؟!
آنسوتر مادر پیری در کنار تاج گلی با روبان سیاه اشک می ریخت.
صدای اذان که از گلدسته های مسجد بلند شد، پیرزن به عکس غلامرضا رو کرد: عزیزم بلند شو، وقت نماز است؛ اما او برنخاست.
ششم:
در سالروز درگذشت پهلوان مردمی ایران شادروان غلامرضا تختی، از خود می پرسم براستی چقدر به تختی و مرام و اخلاق و غیرت و مهربانی هایش نیازمندیم و براستی ما چند تختی دیگر داریم و با آنها چه می کنیم؟
/http://www.sayyedhhp.blogfa.com/
