به گزارش «تابناک»، این مراسم برای نخستین بار پس از 25 سال به شکل غریبانه ای در پنجم اسفند امسال در منطقه ای نزدیک آبادان برگزار شد.
گزارش زیر، روایتی است از این مراسم یادبود غریبانه که به همت برخی دوستان و خانواده آن شهدای بزرگوار برگزار شده است:
صدای اتوبوس در میان نخلستانها پیچید؛ اتوبوسی که در قلب آهنین خود مردانی از جنس نور، زاهدان شب و شیران غران روز گردان بلال را داشت؛ مردانی که لبخند فتح الفتوح والفجر 8 را بر چهره پیر و مرادشان خمینی کبیر نشانده بودند. اما غم سنگین فراق را در دل داشتند، فراق از یاران شهیدشان، ولی چه زود این فراق پایان یافت و مزد مجاهدتشان را که همانا همنشینی با مولایشان اباعبدالله الحسین(ع) بود، گرفتند.


به گونهای آن عزیزان تکه تکه شده بودند که چند روز جمعآوری و شناسایی شان طول کشید. دست شهید محمود را از روی انگشت قطع شدهاش که از بدر به یادگار داشت شناختند.
با این صحبت ها نمیدانم چرا بی اختیار به یاد اباالفضل و علقمه افتادم. بدن مطهر سردار کربلا قطعه قطعه در کنار علقمه، فریاد «یا اخا ادرک اخاک»، حسین سر برادر را به دامن گرفت، شک ندارم که اینجا هم اربابشان حسین بر بالینشان حاضر شد.
دیروز خانوادههای شهدای اتوبوس را در بیست و پنجمین سالگردشان به آن منطقه بردند. کار پسندیدهای بود، اجرشان با شهدا، خیلی از خانوادهها هم ابراز رضایت کردند.

مادر شهید امیر ناجی میگفت: «خیلی دوست دارم بیام، ولی چکار کنم که نمیتونم، برام سخته.»

پدر شهید عبدالحسین صحتی پدر و مادر شهید محمود فرزانه

عباس سنبل یکی از چهار بازمانده از شهدای اتوبوس
آقای عباس سنبل، بسیار با احساس از همرزم هاش می گفت. دیگران هم گفتند که کارهایی قرار است برای آنجا انجام شود، انشاالله که پیگیر باشند.
از آنجا کاروان را برای بازدید از یادمان شهدای والفجر8 به اروند بردند؛ جایی که می شود بخشی از سختی کار رزمندهها را در شب عملیات، فهمید. گذر از اروند خروشان در سرمای زمستان و بعد به خط زدن و جنگیدن و مقاومت تا پیروزی که البته به جز اتکای به خداوند میسر نیست.
از اینجا به بعد، نوشته را از روی ناراحتی مینویسم:
شاید یادمان شلمچه را دیده باشید، یادمان فکه و طلائیه. اینجا هم 34 عزیز یکجا شهید شدند، ولی به سختی محل را پیدا کردند، یادمانی هم نبود، تنها روی زمین پارچه سبزی مزین به نام آن شهدا پهن کرده بودند. خانوادهها به ویژه بعضی خانمها (مادران و خواهران شهدا) با دیدن همین هم بیتاب شدند و عقده دل باز کردند و یک دل سیر گریه کردند. آخر حیف نیست این دل های عاشق را 25 سال منتظر بگذاریم؟!
از آن محل و پیرامون پارچه سبز که دیگر چیزی نگویم بهتر است، خودتان در عکس ها ببینید. یعنی نمیشد دو ساعت پیش از اینکه کاروان برسد، دستی به سر محل کشید و دست کم ظاهرش رو تمیز کرد.


خداوند سرانجام همه ما را ختم به خیر بگرداند!
همیشه یادمان باشد، به قول شهید محمود دوستانی: «یادمان، همان راهمان است که انشاءالله فراموش نشود.»
*به نقل از وبلاگ «یاد لالهها»
