انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا، دست کم در چند دهه اخیر بر پایه دو عنصــر «منافع ملی» و «منافع اسرائیل» شکل گرفته است. در مورد اول سیستم در آمریکا است که با توجه به موقعیت داخلی و خارجی این کشور و بر اساس طرحها و سیاستهای آتی منبعث از تصمیم گیریهای کلان نتیجه میگیرد چه کسی رئیسجمهور شود. چه سیاستی را دنبال کند و تابع کدام جریان و جریاناتی باید باشد. در مورد دوم آیپک نقش اصلی را بازی میکند و دو کاندیدای اصلی احزاب دمکرات و جمهویخواه در واقع کسانی جزو برگزیدگان آن سازمان به شمار نمیروند.
لطمات و ضرباتی که نومحافظه کاران آمریکایی در هشت سال حکومت در آن کشور به منافع ملی آمریکا وارد کرده بودند، آن کشور را نیازمند تغییرات اساسی و عمده در سیاست داخلی و خارجی کرده بود. پیمانه دنیا از شعارهای نو محافظه کاران پر شده و به حد نفرت رسیده بود. سیاست یکجانبهگرایی و نظامیگری نومحافظهکاران، آمریکا را با مشکلات گوناگونی روهبرو کرده است، در حالی که دوره تهدید به سر آمده و شکل چالشها عوض شده و چالش نظامی جای خود را به چالش منطقها و ایدهها داده است. دولتمردان آمریکا نه از باب قدرت نظامی و اقتصادی که در زمینه توجیه منطقی افکار عمومی داخل و خارج از آمریکا شکست خورده بودند. آنان تحت این شرایط نیازمند تغییر بودند و آنچه اوباما به عنوان شعار خود بر میگزیند، در واقع شعار همان عناصری است که در آغاز تحلیل به آن اشاره شد.
شعار تغییر در عین اینکه بسیار ماهرانه طرحی شده بود در همان حال بیانگر شکست سیاستهای دولت بوش نیز بوده است. سیستم در جهت چرخش از سیاست شکست خورده دولت نو محافظه کار، باید به وسیبله یک کاندید ریاست جمهوری این شعار را در داخل و خارج جا میانداخت. اوباما و هیلاری که آمدنشان خود یک تغییر بزرگ بود (نخستین رئیسجمهور رنگین پوست و یا خانم) بهترین افراد برای جا انداختن آن به شمار میرفتند.
آمریکا رئیسجمهوری را خواستار بود که با دوری جستن از سیاستهای جنگ طلبانه و با شعارهای متفاوت، به بازسازی چهره آن کشور پرداخته و در نتیجه قدرت تضعیف شده آمریکا را احیا کند که این فرد با توجه به شرایط بینالمللی فردی از حزب جمهوریخواه نمیتوانست، باشد.
نقش سیستم در انتخابات
نگاهی به پنج کاندیدای اولیه حزب جمهوریخواه که در میان آنها چهره شاخص، تاثیرگذار و مطمئن برای کسب قدرت وجود نداشت، بیانگر این نکته بود که سیستم، کاندیداهای حزب جمهوریخواه را از همان ابتدا با هدف شکست چیده بود. به وضوح مشخص بود که آنها منافع ملی آمریکا را فراتر از این یا آن حزب جستجو میکنند، ولی در هیاهوی انتخابات کمتر کسی به این نکته توجه داشت و آنان در پس این بیتوجهی ابتدا روی اوباما و کلینتون تمرکز کرده و در شرایطی که انتخاب هر کدام از این دو نفر میتوانست نتیجه لازم را برایشان دربر داشته باشد، در گزینش نهایی، سفر تاریخی اوباما به آلمان و استقبال یکصد هزار نفری از او در آن کشور که با ادامه روند حمایت داخلی و خارجی از وی همراه شد، اوباما را به آنان تحمیل کرد و سرانجام اوباما با شعارهای همه پسند مبنی بر ایجاد تغییرات گسترده با عبور از خطوط قرمزی چون مذاکره بدون پیش شرط با ایران، خروج نیروها از عراق و... توانست به چنان درجهای از محبوبیت در داخل و خارج برسد که سیستم را از آینده کار مطمئن سازد.
جریان قدرت در آمریکا ناگزیر از انتخاب اوباما بود؛ آنها انتخابات ریاست جمهوری را به گونهای هدایت کردند که یک مک کین بیمار، دارای مشکل تابعیتی با شعارهای تکراری و بدون خریدار دولت بوش با یک معاون اول مسئله دار در جامعه معتقد به خانواده آمریکا در مقابل اوباما قرار گیرد تا وی بتواند با بیشترین درصد آرا راهی کاخ سفید شود. آنها از مدتها پیش به این نتیجه رسیده بودند که کسی باید در مقابل اوباما قرار گیرد که آراء وی نیز به جیب اوباما سرازیر شود. در واقع این منافع ملی و کلان آمریکا بود که سوار بر انتخابات و نتیجه آن شده بود نه حزب دمکرات و کاندید منتخب آن حزب اوباما. آنها قبل از این در دهه هفتاد نیز به چنین تصمیمی رسیده بودند و کارتر را جایگزین جمهوریخواهانی کرده بودند که با جنگ ویتنام ضربه کاری به موقعیت آمریکا در داخل و خارج زده بودند.
رابطه کاریزما و سیستم
رؤسای جمهور در آمریکا همواره از بخشی از کاریزمای خود استفاده میکنند و بخش دیگر سیاستهای آنها را سیستم به آنان تحمیل میکند. کاریزمای روزولت به سیستم میچربید. ریگان را سیستم آورد و اداره کرد. جالب اینکه در آن دوره نیز هدف از آوردن ریگان تغییر بوده است. کلینتون هم همینطور ولی در نهایت سیستم وی را از دور خارج کرد. نیکسون دارای کاریزمای شخصی بود. نیکسون در مورد چین کاری کرد که پیشینیان وی قبل از او حتی به حیطه چنان اقدامی نزدیک نشده بودند. بوش پدر هم کاریزمای فردی داشت؛ او از آلمان خواست تا به رهبریت جهان به پیوندد.
اما بوش پسر هیچگاه اینچنین نبوده است و این سیستم بود که او را با تقلب روی کار آورد و هدایت امور را خود به عهده گرفت.
اکنون باید پرسید که اوباما در چه شرایطی وارد کاخ سفید میشود. او به دلیل داشتن مشکلات هویتی، رنگ تیره پوست، نداشتن پیشینه قوی خانوادگی در آمریکا و... آیا ناگزیر از اعمال سیاستهایی خواهد بود که به وی دیکته خواهد شد و یا اینکه فردیت وی غالب شده و راه مستقلی را در قالب شعارهایی که داده است، دنبال خواهد کرد.
در آمریکا اگر چه سیستم در انتخاب رؤسای جمهور نقش اصلی دارد، ولی در عین حال شرایط همان سیستم را ناچار از پذیرش برخی واقعیتها و رفتار در چارچوب خواستههای نظام بینالملل و شرایط داخلی میکند. در مورد اوباما نیز این نکته صادق است. اکنون این با اوباما است، آیا شخصیت و کاریزمای وی اجازه بهرهبرداری از این موقعیت را برایش فراهم خواهد آورد یا نه؟ آینده این را مشخص خواهد کرد.
اوباما و سیاست خارجی
در دوره ریاست جمهوری جمهوریخواهان یک نوع در هم تنیدگی در سیاست و نظامیگری تداوم یافت. جمهوریخواهان از همان آغاز با انتخاب یک تندرو در راس وزارت دفاع (رامسفلد) و یک نظامی (کالین پاول) به سمت وزیر امور خارجه نشان دادند که سیاست خارجی آمریکا را در اختیار پنتاگون قرار داده و گسترش نظامیگری در جهان را سر لوحه فعالیتهای خود خواهند داشت. آمدن رایس به وزارت خارجه آمریکا نشاندهنده شکست سیاستهای نظامیگری آمریکا در جهان بود، اما سیستم هیچگاه نخواست، یا نتوانست این موضوع را هضم کند و در نتیجه رایس علیرغم داشتن دیدگاههای میانهرو و معتدل، ناچار از حفظ روندی شد که آن را برای پاول نیز تحمیل کرده بودند.
اوباما آنگونه که نشان میدهد، آمده است تا غول پنتاگون را داخل شیشه کرده و سیاست خارجی آمریکا را با اعمال یک دیپلماسی فعال اداره نماید. او برای رسیدن به این هدف ناچار است تا در سیاست خارجی آمریکا از قدرت نرم به جای سخت، از چند جانبهگرایی به جای یکجانبهگرایی، از تحلیل منطقی وقایع به جای استفاده از زور و بها دادن به کشورهای به اصطلاح آنان یاغی بهره بگیرد.
اکنون بسیار زود است که به قضاوت در این باره بنشینیم. اما انتخاب فردی مانند کلینتون به عنوان وزیر خارجه خود، میتواند نخستین مانع اقدام در این زمینه تلقی گردد. کلینتون رفاقت بسیار نزدیک با بلر دارد. دختر او تحصیل کرده انگلیس است و درهم تنیدگی سیاسی آمریکا و انگلیس چنان بالاست که عملکرد یکسان دو قدرت را طلب میکند. آیا این امر اجازه مانور در حوزه فرا آنگلوساکسونی را به اوباما خواهد داد؟
افکار عمومی در آمریکا درباره سیاست و پیچیدگیهای آن بسیار ساده لوح است اما در برابر حکومت و دستگاه حاکمه عاقل، بسیار پیچیده و فهمیده هستند.
فرید زکریا در این باره میگوید: «اوباما را نیاوردهاند که سیاست داخلی و خارجی را تصحیح کند، او را آوردهاند که روح آزرده، خشن و جریحه دار شده آمریکاییها را ترمیم کند موضوعی که در لایههای اجتماعی برای آمریکا مشکل آفرین شده و بیم بحرانهای اجتماعی از آن میرود».
تحلیل دیگری در این باره میگوید: اوباما آمده است تا شعار تغییر را در لایههای حکومت و جامعه در آمریکا اعمال کند. اما اوباما رئیس جمهور جوانی است که نه سگ دارد؟ و نه نئو کان است! طرفداران این نظریه بر این باورند که اوباما نه توان این کار را دارد و نه اجازه آن را؛ اما در همان حال میگویند اگر این کار صورت بگیرد، تغییرات گستردهای در سیاست خارجی آمریکا به وجود خواهد آمد.
سومین تحلیل حاکی است اوباما تغییر ایجاد میکند، اما تغییری که مطلوب افکار عمومی مردم آمریکا است. این تغییرات که در زمینه ممانعت از تحدید آزادی، کاستن از ساختار پلیسی و بحران اقتصادی در آمریکا است، سیاست خارجی آن کشور را در خدمت این اهداف قرار خواهد داد.
اوباما و روابط با ایران
پر واضح است که ظرفیت سیاستهای خشن و دست راستی نه در آمریکا که در دنیا به سر آمده است. آمریکاییها اکنون با بحرانی روبهرو هستند که در دهه پنجاه گرفتار آن بودهاند؛ بحران مشروعیت در داخل و خارج. در سالهای اخیر حتی متحدین آنها نیز به نوعی از آنان رویگردان شدهاند. حمایت تنها چهار کشور دنیا از انتخاب مک کین در مقابل اوباما، ظرفیت همراهی جامعه جهانی با نومحافظهکاران را به خوبی نشان داد و به جز برخی سران کشورهای عربی که نگران باز شدن مباحث حقوق بشری در کشور متبوع خویش و نزدیکی احتمالی آمریکا به ایران در دوره اوباما بودند، دیگر کشورها رغبتی به ریاست جمهوری مک کین نشان ندادند.
با این تفاسیر و نقش پررنگ سیستم در انتخابات آمریکا، در باره ایران به نظر میرسد تغییرات اساسی در دیدگاهها و اقدامات آن کشور به وجود نخواهد آمد مگر در رفتار سخت پنتاگون و سیا و نگاه نرمافزارانه وزارت خارجه آن کشور در برابر ایران. در هر صورت باید منتظر ماند و دید؛ هر چند چیدمان دولت نیز نقش اساسی در این زمینه بازی خواهد کرد.