من از علی(ع) آموخته ام که در برابر ناملایمات باید ایستادگی کرد و برای پیروزی باید تلاش کرد و با اتکال به خدا به میدان رفت و پیروز شد و من چنین کردم و پیروز شدم. ولی نه آن پیروزی که من می خواستم، چرا که نگذاشتند و سد راهم شدند.
به نوشته ایران، قطعاً این بهترین مقدمه برای نوشتن و یاد کردن از پهلوان جاودانه ای است که هر روز بیشتر در دل و جان مردم خانه می کند. می توانستم از خاطره مبارزه اش با سیراکوف بلغاری بگویم که در پاسخ به تماشاچیان و دوستانش گفت: پای حریف ضربه خورده بود و این رسم مردانگی نبود که من به پای ضرب خورده او حمله کنم.‎
پهلوانی که بی محابا از رازهای دلش و رموز پنهان قلبش می گوید و بدون واهمه از قیاس بلاتشبیه و خنده دارش، در کیهان ورزشی آن روزها می نویسد: من این عکس ها را (حیدر ظفر، آناتولی آلبول، بوریس کولایف و پالم، حریفان طراز اول خود) هنوز مانند هیتلر در مقابل چشمانم قرار می دهم و با آنها راز و نیاز می کنم. با این تفاوت که بی نهایت به آنها (حریفانش) علاقه مندم و هیچ مایل نیستم مانند هیتلر به آنها بنگرم. هیتلر آنها را (تصویر دشمن ها) می نگریست و آرزو داشت با خون شان آشامیدنی گوارایی بنوشد اما من چنین خیالی نداشتم و ندارم. من به خون شان تشنه نیستم. من فقط از هیتلر آموختم که باید شمایل آنها را مدنظر قرار داد. دندان به روی جگر گذارد و برای پیروزی بر آنها تلاش کرد. من چنین کردم هر چند به موفقیت نهایی خود نرسیدم.
وقتی قرار نبود غلامرضا تختی فرزند مشهدی رجب اسیر خودبینی ها شود و در دام پربلای عجب و غرور گرفتار شود، آن وقت قلم به دست می گیرد و در خاطراتش این چنین ادامه می دهد: «.‎/‎/ همیشه در این فکر بودم آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آن قدر خم شد تا آقای رئیس بتواند نوار مدال را به گردنم بیاویزد قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد.‎/.»
واقعاً وقتی ستاره ای بعد از ۴۱ سال رنگ افول و غروب به خود نمی بیند چرا که این چنین با تواضع و خشوع در پیشگاه ملت خودش را توصیف می کند، بازی با کلمات برای چه غلامرضای جوان و مشهوری که از تمام سکوها بالا رفته و نامش بر سر زبان ها افتاده ولی اسیر شهرت نشده، وقتی در مقابل سؤالات عجیب و غریب کشتی دوستان یا بهتر بگوییم تختی دوستان قرار می گیرد، می گوید: «سه دسته از من می پرسند و من همیشه در مقابل این سه گروه سؤال کننده مختلف جرأت خود را از دست می دهم و در دو مورد تقریباً لال می شوم. بعضی ها می پرسند: خیال نداری داماد شوی گروهی از دوستان بسیار صمیمی و نزدیکم به من نیش می زنند و می گویند: «درباره کشتی شوروی ها بخصوص تازه به دوران رسیده هاشان در المپیک چگونه فکر می کنی دسته ای بسیار قریب که تازه به من معرفی می شوند یا من با آنها افتخار آشنایی پیدا می کنم، این جمله را زمزمه می کنند: از گذشته صحبت کن، حال را خودمان شاهدیم.»
صندوقچه اسرار تختی
راستی بعد از ۴۱ سال از مرگ تختی چرا نباید گفت که او عاشق خانواده و تعهد مقدس پدر شدن بود. چرا نباید به سراغ صندوقچه اسرار تختی رفت و چرا نباید به این سؤالات تختی پاسخ داد، وقتی که پهلوان فاتح المپیک ها می گوید: «گاهی اوقات که با حریفان تنها می ماندیم، پای زن به میان می آمد اما من معمولاً از بی کسی خود مطلبی به میان نمی آوردم. وقتی که عکس دختری را از سینه شان بیرون می کشیدند و نشانم می دادند، می دیدم برق شادی در چشمان شان می درخشید و درخشیدن اشک شادی شان چشمان مرا هم مرطوب می کرد. اغلب نزد خود می گفتم: آیا قلب من همیشه باید خالی باشد.‎/‎/ خالی مانند صندوقی که کوچک ترین امانت باارزشی در آن راه نیافته باشد آیا قلب من هیچگاه صندوقچه محبت دختری نخواهد شد.
قضاوت با شما که با وجود این همه سجایای اخلاقی که ۴۱ سال دائماً مرور شده در مورد تختی چه می توان گفت و چرا نباید قصه و داستان شنیدنی ارادت مثال زدنی او به ائمه اطهار را درس کلاس کشتی گیران و ورزشکاران امروز کرد چرا نباید تختی را آن طور که بوده معرفی کنیم و چرا از تختی فقط به مردانگی اش در زلزله بوئین زهرا و جوانمردی اش در کشتی با حریف هندی اکتفا کرده ایم.
مگر آن خادم حرم امام رضا(ع) خاطره فراموش نشدنی زیارت جهان پهلوان را برای مان این گونه توصیف نکرد:
آخرین باری که تختی به مشهد آمد از خادمین حرم خواهش کرد پس از خلوت شدن حرم به او اجازه دهند چند دقیقه در حرم باشد. مسئولان با درخواست تختی موافقت کردند و آن شب شاهد صحنه ای بودم که واقعاً مرا متأثر کرد.
مرحوم تختی تنها وارد حرم شد و حدود ۱۵ دقیقه کنار ضریح به راز و نیاز پرداخت. چراغ های حرم خاموش بود و من گوشه ای منتظر بودم که تختی کارش تمام شود و در را ببندم. آن مرحوم در حالی که دو دست خود را محکم به پنجره ضریح داشت و صورتش را به آن چسبانده بود به شدت می گریست.
ناله می کرد و می گفت: «یا امام رضا، من غلامرضام، غلام تو هستم. هرچه دارم از تو دارم. کمکم کن. درمانده شدم. تا حالا آبروی مرا حفظ کرده ای، نگذار در میان مردم بی آبرو شوم. به من روحیه و توان بده تا بتوانم همیشه در خدمت مردم باشم. تو خیلی چیزها به من دادی. باز هم به کمکت نیاز دارم. ناامیدم نکن.»

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین