به گزارش ایران، در این باند سه مرد خشن و یک زن تبهکار عضویت داشتند و زنان قربانیان اصلیشان بودند که با سرنوشت سیاهی روبهرو میشدند.
این شیاطین با تاکسیهای سرقتی و خودروهای مسافرکش کرایهای شکار میکردند. در این فریبکاری آنها یک زن را در صندلی جلونشانده یا در حالی که از آرم تاکسی تلفنی استفاده میکردند زنان را سوار میکردند.
کمی جلوتر با سوار شدن یک همدست دیگر، مسافر از همه جا بیخبر را به حاشیه شهر برده و با شکنجههای سیاه طلاها و دارو ندارشان را به سرقت میبردند.اعضای این باند که اهل خراسان، گلستان و تهران هستند مسافران را همزمان با تاریکی هوا در مناطق نزدیک به خروجی شهر سوار کرده و با توجه به دودی بودن شیشه خودرو مسافران را بهخارج شهر میبردند.
این گروه پس از مدتها خلافکاری، شبی در مشهد یک مادر و کودک را سوار کردند و دست به اقدام سیاه زدند.همزمان با فرار اعضای این باند، تیمی از پلیس آگاهی استان گلستان در مسیر مشهد بودند که خودروی دزدان را تعقیب کرده و سپس در سهراهی تنگه راه پارک ملی گلستان، پلیس جاده را روی آنها بسته و در حالیکه تبهکاران مقاومت کرده و قصد فرار داشتند را به دام انداختند.
اعترافات آنان کافی بود تا یک مرد و زن دیگر نیز دستگیر شوند و پرده از 36 اقدام تبهکارانه و سیاه برداشته شده و طعمههایشان که 95 درصد زن هستند، شناسایی شوند.
اعضای این گروه در یکی از اقداماتشان پسر 28 ساله یک مرد ثروتمند را وقتی سوار خودروی بنز میلیونی بود در تصادف ساختگی ربوده و وی را به گروگان گرفتند.
گفتوگو با زنی در باند برمودا
25 ساله است و چهرهای تکیده دارد، باور نمیکند جدایی از شوهرش وی را به دنیای تبهکاری کشانده است.
چقدر درس خواندهای؟
تا دبیرستان درس خواندم.
چطور شد با این گروه همدست شدی؟
با یکی از مردان آشنا شدم. ابتدا نمیدانستم که چکاره هستند، دو ماه پیش بود وقتی برای جدایی از شوهرم در مشهد به دادگاه میرفتم سوار خودروی مسافرکش شدم و در آنجا با راننده درد دل کردم و همین باعث آشنایی مان شد. بعد از مدتی وقتی داخل خودرویش بودم طلا و پول زیادی را دیدم و فهمیدم دزد هستند.
تو خودت زن هستی، التماسهای زنان دیگر روی احساست تأثیر نمیگذاشت؟
من همیشه با آنها نبودم. فقط دو، سه بار با آنها در نقش مسافر سوار خودرو شدم که بعد از مسافت کمی مرا پیاده میکردند و آنها با همان مسافر زن میرفتند. یک بار هم همراه آنها بودم که مسافر پیرزن بود. من به مدت یکماه و نیم با آنها همکاری کردم ولی آنها چند سال بود که دست به خلاف و دزدی میزدند.
دو، سه بار سرقت خشن کم است؟
سکوت.
واقعاً چه فکری داشتی؟
هیچی، به هیچی فکر نمیکردم.
یعنی انگیزهای نداشتی؟
چون به پول احتیاج داشتم با تهدید و با حرف زدن مرا هم وادار به همدستی کردند. یکی از آنها به
من قول داده بود برایم پول جور کند.
به آینده فکر میکنی؟
وقتی آرزو و انگیزهای نباشد، وقتی در زندگی هدف نداشته باشی همان مرگ بهتر است. کسی برایش دنیا ارزش دارد که آینده روشن و خوشی داشته باشد.
فکر میکنی عاقبت کارت چی باشد؟
طناب دار.
بچگیات چطور گذشت؟
از 9 سالگی سر زمینهای کشاورزی از صبح تا شب برای کار میرفتم یا خانههای مردم کار میکردم، هیچی از بچگی ندیدم.
فکر میکنی فقط تو در زندگی سختی کشیدی؟
با کمی مکث- حرفهای من را کسی باور نمیکند.