اجازه بدهید از فضای انتزاعی فاصله بگیریم و بحث را در قالب یک داستان پیش ببریم. فرض کنید که قرارست وزیر اقتصاد در مورد یک موضوع خاص، مثلا افزایش قیمت برخی حامل های انرژی، که نقش بسیار مهمی در وضعیت اقتصادی کشور و خانوارها دارد، تصمیم گیری کند. طبیعتا او به مقدار قابل توجهی "داده" و "تحلیل" نیاز دارد که توسط تیم مشاوره ای و تخصصی وی در قالب یک گزارش آماده می شود. با توجه به مشغله کاری وزیر این گزارش احتمالا حجیم و شامل "داده های خام" نیست و بیشتر بر روی "داده ها" و "نمودارها"ی پردازش شده و مرتبه بالا تمرکز دارد؛ مثلا نمودارهای تاثیر ترکیب های مختلف قیمت حامل های انرژی بر نمودار جینی، بر هزینه تولید یک کیلو کالا از رسته های مختلف، بر تعادل واردات و صادرات و غیره. علاوه بر داده ها و نمودارهای پردازش شده، تحلیل های اقتصادی نیز به گزارش افزوده می شود که فضای تصمیم گیری را روشن می کند؛ مثلا نتایج یک تحقیق که شاید نشان دهد افزایش صادرات از اهمیت بیشتری نسبت به بقیه پارامترها برخوردار بوده و لذا تصمیم صحیح آنست که بیشتر به نفع افزایش صادرات و مثلا کمتر در راستای بهبود ضریب جینی باشد. علاوه بر این، گزارش شاید شامل نتایج پژوهش های جدید نیز باشد که فضای تصمیم گیری را به مدد یافتن روندهای و پارامترهای معنادار دیگری روشن تر و علمی تر می سازد. جناب وزیر این گزارش را مطالعه و به یک برآیند ذهنی خواهد رسید. او هنگام بیان مواضع خویش دچار دلهره های آشکار و پنهان نخواهد بود زیرا به طور کامل بر "اثرات وضعی" موضع خود بر جنبه های اقتصادی به صورت "کمی" آگاهست. سخنان او یک الهام یا شهود، تیری در تاریکی یا پرسه زدن پر از شک و تردید در میان انتخاب های گوناگون که هر یک به طریقی چشمک می زنند، نخواهند بود. اما این شرایط بیشتر شبیه یک رویاست زیرا کیفیت تصمیم وزیر با ساختار فرهنگی و اجتماعی ما به نقطه تعادلی می رسد که فاصله بسیاری با این ایده آل دارد. در واقع، کیفیت تصمیم وزیر با میزان مهارت و تخصص تیم مشاوره وی به تعادل می رسد؛ کیفیت کار تیم مشاوره با فرهنگ کاری کارشناسان به تعادل می رسد، و فرهنگ کاری کارشناسان با شرایط تاریخی، فرهنگی و اقتصادی جامعه تعیین می گردد. دقیقا در این نقطه فرهنگ اثر وضعی خود را بر کیفیت کار کارشناسی، تخصصی و تصمیم سازی اقتصادی به صورت همزمان در همه سطوح و به صورت علی-معلولی از پایین به بالا می گذارد. البته فرهنگ به انحای گوناگونی سایه خود را بر اقتصاد می افکند که ما در این نوشتار فقط به "جنبه تاثیر فرهنگ بر مسیر تصمیم سازی بوروکراتیک" می پردازیم و باقی را در آینده پیگیری خواهیم کرد.
برای شروع، کارشناس فرضی ما باید از منابع مختلف داده های لازم را جمع آوری نموده تا مشاوران و متخصصان پردازش ها و تحلیل های تخصصی بر روی آن انجام دهند. او به ارگان های مختلف مثلا گمرک نامه می زند که فلان آمار را برای او بفرستند. فرض کنید به مدد فن آوری های نوین اطلاعات، ورود و خروج کالا به صورت کامل ضبط و به صورت دیتابیس های بزرگی در اختیار کارشناسان گمرک قرار دارد. کارشناس گمرک همان دیتابیس را برای کارشناس فرضی ما در وزارت اقتصاد می فرستد. در نتیجه او خود را در مواجهه با حجم بالایی از داده ها از منابع مختلف می بیند که باید به طریقی در هم ادغام و به صورت یک جدول مرتب در اختیار افراد بالادستی قرار گیرد. اجازه بدهید نگاهی به ذهن او در این مقطع داشته باشیم: 1) ذهن او به احتمال زیاد گرفتار مسائل انسانی، یا به اصطلاح ما "حواشی"، بسیاری در محیط کار و خانواده بوده که زاییده کانال های تعاملی است که فرهنگ برای ما ایجاد می کند. کانال های تعاملی گنجانده شده در فرهنگ ما اغلب مبتنی بر "پیش فرض بی اعتمادی" و "پیش فرض مهار و یکسان سازی انسان ها" (نه دادن فضا و تحمل اختلافات) بوده و لذا انرژی قابل توجهی صرف محاسبات ذهنی و رفتاری برای پیشبرد تعاملات براساس این پیش فرض ها می شود. مثلا یکی از نتایج مستقیم پیش فرض بی اعتمادی، "قبیله گرایی" و "آشنا گرایی" است.
تمامی افراد خارج از حوزه قبیله ها و آشنایان در واقع یک دشمن بالقوه بوده و هیچ تعهدی برای توجه و پیش بردن کار وی وجود ندارد. حتی بسیاری از مشکلات ترافیکی ما نیز ناشی از پیشفرض بی اعتمادیست بدان معنا که از نظر تک تک ما هر خودرو یا رهگذر دیگر یک دشمن بالقوه است و همین رانندگی و گذر ما را در شهر شبیه یک جنگ تمام عیار زیرپوستی با جنگ افزار خودرو می کند. 2) برساخت فرهنگ کاری در جامعه ما به گونه ایست که وظیفه را امری می داند که باید از"شر" آن خلاص شد. بنابراین کارشناس فرضی ما در یک کلنجار و تنش مداوم با وظیفه محول تلاش می کند تا با انجام "حداقل" ها به کار خود پایان داده و به "جریان عادی" زندگی برگردد. کار هیچ گاه برابر با زندگی و جریان عادی زندگی نیست. در پشت هر کاری، هر مفهومی و هر خواستی هر چقدرساده دنیایی از روابط پنهان و پیچیدگی های مفهومی وجود دارد که با مطالعه و کنکاش گوشه هایی از آن هویدا می شود. نگاه حداقلی سبب می شود تا آن روابط پیچیده و پنهان با ساده انگاری نادیده گرفته شود و راه حل های "دم دستی" یا "فرار موقت" (به بهانه کمبود یا نبود چیزی) اتخاذ شود که باعث ظهور دوباره و دوباره مشکلات در فرم هایی پیچیده تر می شود. از همین روست که هگل در تعبیری از جهان شرق به مثابه جهان گرفتار در طبیعت یاد می کند که همواره در یک دور باطل قرار دارد (علی میرسپاسی در تجربه مدرنیته ایرانی این تعبیر را به زیبایی به چالش کشیده است).
راه خروج از این حلقه باطل، "حرفه گری" به مثابه یکی از مشخصات فرهنگ کار در جهان مدرن است. "حرفه ای گری" در واقع تطور رضایتمندانه در وظیفه، مطالعه و کنکاش برای فهم بهتر زوایای آشکار و پنهان کار و استفاده از تمام ظرفیت های ذهنی و فیزیکی برای انجام آن به نحو احسن است. انجام "حداقلی" دقیقا در مقابل "حرفه ای گری" قرار دارد که یکی از مختصات اصلی جهان سنتی است. "حرفه ای گری" یک خصوصیت فرهنگی بوده که کودکان آن را به تدریج از طریق آموزش و محیط فرهنگی فرا گرفته و با ورود به عرصه دانشگاه و کار، آن را چون روحی در وظایف خویش می دمند. اگر کارشناس فرضی ما حرفه ای و مدرن باشد آنگاه داده های خام را در قالب های مختلف می آزماید و بهترین نمایش را می یابد؛ تعاریف داده ها را به صورت دقیق مشخص می کند؛ صحت و سقم داده ها را سنجیده و فکری به حال داده های پرت می کند؛ از کافی و جامع بودن داده ها اطمینان حاصل کرده و درصورت کمبود چاره ای برای آن می اندیشد؛ نهایتا گزارشی مفصل و زیبا در مورد داده ها آماده و تحویل مراجع بالادستی خود می دهد. اما اگر کارشناس ما سنتی باشد (که هست)، داده ها را سر هم کرده و در جداول حجیم و بی سر و ته با یک نامه مختصر برای مراجع بالادستی خود می فرستد. مابقی وقت او سرکار صرف "حواشی"، "اختلاط های بیهوده" و "جنگ های پنهان" می شود. 3) کارشناس فرضی ما خود یک قربانی است. هر روز ساعت ها از وقتش صرف جور کردن هزار رقم مدرک و سند و ضامن و خم راست شدن پیش این و آن برای گرفتن یک وام، یک ثبت نام، یک درخواست یا هر چیز دیگری می شود.
تمامی این ساختارهای بوروکراتیک پیچیده به خاطر پیش فرض بی اعتمادی او را یک دشمن محسوب می کنند. در نتیجه این وظیفه اوست که با کفش های آهنین و هزاران کاغذ رنگارنگ ثابت کند دشمن نیست. کارشناس ما خود قربانیست چون در دانشگاهی جوانی خود را صرف کرده که فاقد کوچکترین روحیه حرفه گری در آموزش بوده و اصولا کارشناس ما را مجهز به ابزارهای لازم برای حرفه ای گری در کار خود نکرده است. حال این کاملا طبیعی است که او با این وضعیت ذهنی با بی حوصلگی تمام و انجام حداقلی، خرواری جدول درهم برهم همراه با یک نامه سرهم کرده و برای مرجع بالادستی خود فرستاده تا از "شر" کار خلاص شود. در این جداول هیچ تعریف مشخصی از داده ها وجود ندارد؛ فرمت آنها به هم نمی خواند؛ غربال داده ها اصلا صورت نگرفته است؛ و خلاصه طوریکه متخصص یکی دوبار آن را ورانداز کرده و سپس گیج و عصبانی آن را به گوشه ای می افکند.
متخصص فرضی ما احتمالا از یک دانشگاه معتبر داخلی یا خارجی مدرک گرفته و با سری پرشور و ذهنی پرقدرت وارد عرصه دانشگاه و کار شده است. سخنرانی های او نغز و افکار او پر مغز به نظر می رسد. قدرت تحلیل او هر کسی را اغوا می کند؛ گویی از چهارگوشه وجودش دانش و بصیرت می جوشد. اما وقتی در بیوگرافی او دقیق می شویم می بینیم که آخرین مقاله او ده سال پیش اندکی پس از اخذ مدرک دکترایش در یک ژورنال متوسط چاپ شده و یک سادگی خاصی در آخرین مصاحبه ها و دست نوشته هایش در نشریات روزمره مشاهده می شود. درواقع اگر نام و القاب او نبود، همان نوشته از یک فرد عادی هیچگاه پذیرفته نمی شد (تتلوک در کتاب مشهور و زیبای خود Expert Political Judgment با بررسی 25000 پیش بینی متخصصان در طی 30 سال نشان داده که پیش بینی متخصصان اقتصادی و سیاسی ارزشی بالاتر از انداختن سکه ندارد). متخصص فرضی ما انبوه داده ها را دریافت کرده و قرارست با انجام کار تخصصی و پژوهشی، یک گزارش تصمیم ساز برای جناب وزیر تهیه نماید.
متخصص "حرفه ای" ما برای انجام حرفه ای کار به یک تیم مجرب نیاز دارد تا کارها را بین این افراد تقسیم نموده و با جمع بندی گزارش آنها به محصول نهایی دست یابد. همچنین انتظار می رود او روزانه چندین ساعت وقت صرف مطالعه و پژوهش کرده تا از آمادگی ذهنی و علمی کافی برای انجام تحلیل نهایی و جمع بندی گزارش برخوردار باشد. در اینجا دو امر سبب می شود که کار تخصصی عقیم بماند.
اولا آن تیم دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان خود گرفتار همان مصایبی هستند که در وصف بدنه کارشناسی رفت؛ بنابراین متخصص فرضی ما هیچگاه نمی تواند آن کاری که مطلوبش است از تیمش دریافت کند و در نتیجه در نقطه ای به سطحی از کیفیت راضی می شود. آن سطح کیفیت ممکن است حذف بسیاری از سناریوهای تحلیلی باشد (مثلا حذف سی ترکیب از سی و پنج ترکیب ممکن افزایش قیمت حامل های انرژی و بسنده کردن به پنج ترکیب دم دستی). ثانیا، متخصص فرضی ما به خاطر ساز و کارهای فرهنگی و اجتماعی بقدری درگیر "روزمره" بوده که از آخرین مطالعه جدی و عمیق ایشان حداقل پنج سال می گذرد. او نه تنها در طی ای پنج سال یک کتاب را کامل مطالعه نکرده که حتی مقالات مهم چند سال اخیر را هم مرور نکرده است (بخشی از این روزمرگی ها، چیزی به اسم "جلسات" بوده که معلوم نیست چطور و چگونه مثل قارچ سربر می آورند و اکثر وقت متخصصان و مدیران ما را اشغال می کند. قریب به نود و نه درصد این جلسات نیز بیهوده و تکرار مکررات و درد دل های همیشگی است؛ انگار همه در یک دور باطل گرفتار شده اند).
بر خلاف کارشناسان، متخصصان ما هرگز نمی توانند ادعا کنند "قربانی فرهنگ و ساختار" شده اند زیرا استعداد و دانش کافی و شرایط لازم ( از جمله حاشیه امنیت مالی) برای خروج از چرخه های باطل فرهنگی را دارند. با این وجود متخصصان ما در فضای فرهنگی ما به سرعت مضمحل و شروع به رفتار در کانال های فرهنگی عوام می کنند. آنها که زمانی سری پر از سودا داشتند و در آرزوی تغییر جهان به درجات عالی تخصص دست یافته اند، به سرعت تفکر و رفتار حرفه ای را به کناری نهاده و "سنتی" رفتار می کنند. مطالعات و پژوهش های آنها در حد صفر کاهش می یابد؛ خلاقیت چندانی در کارهای آنها مشاهده نمی شود؛ و برخورد آنها با مسائل جاری همانقدر غیرحرفه ای و عامیانه است که عوام برخورد می کنند با این تفاوت که انباشته هایشان اندکی وجاهت تخصص به اظهارنظرهایشان می دهد (غیر از متخصص اقتصادی فرضی ما، می توان به هنرمندانی چون مهران مدیری اشاره کرد که مصداق بارزی از این نوع متخصصان است).
متخصصان ما به دلایل نامعلومی "فرصت" ندارند در پژوهش خود تطور کرده و با خلاقیت، آثاری (مقاله، کتاب یا اثر هنری) در حد استانداردهای جهانی بیافرینند؛ با مسائل روز کشور به صورت حرفه ای برخورد کنند و با دانش و پژوهش امر دشوار تصمیم سازی را تسهیل نمایند. آنها فرصت ندارند دانشجویان را تربیت نموده و گزارش آنها را به صورت حرفه ای نقد و هدایت نمایند؛ و به قول های همکاری که مثل نقل و نبات به این و آن می دهند (و برخی را بسیار امیدوار می کنند) عمل کنند. در نتیجه این چرخش از حرفه ای گری به روش های سنتی، در عوض تولید مقاله و کتب ارزشمند ما با حجم عظیمی از مقالات ساده و مصاحبه و گمانه زنی های سلیقه ای از سوی متخصصان در جلسات و نشریات روزمره روبرو می شویم که نه تنها راهگشا نبوده که بالعکس گمراه کننده است. با این اوصاف طبیعی است که متخصص فرضی ما در واپسین لحظات پس از تقسیم کار بین دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان از هر کدام یک گزارش دست و پاشکسته دریافت (که آنها هم احتمالا از اینترنت دانلود کرده اند) و آنها را سرهم کرده و چند خطی به آن افزوده و به دفتر وزیر تحویل دهد. جناب وزیر نیز که خود از چند و چون کیفیت کارهای اطرافیان خویش آگاه است، به احتمال زیاد حتی زحمت ورق زدن آن گزارش را هم به خود نخواهد داد.
در نهایت در یک جلسه در آخرین لحظات با حضور وزیر و معاونین و مشاورین و متخصصین و به مدد یک ماشین حساب و چند آمار ساده از میزان مصرف هر حامل انرژی و هزینه تولید آن و ضرب و تقسیم بودجه موجود و بودجه مورد نیاز و کسری های احتمالی، قیمت حامل های انرژی در سال بعد تعیین می گردد. رسانه های عمومی نیز اعلام خواهند کرد قیمت جدید حامل های انرژی پس از هزاران ساعت کار کارشناسی تعیین و ابلاغ گردید.
برای شروع، کارشناس فرضی ما باید از منابع مختلف داده های لازم را جمع آوری نموده تا مشاوران و متخصصان پردازش ها و تحلیل های تخصصی بر روی آن انجام دهند. او به ارگان های مختلف مثلا گمرک نامه می زند که فلان آمار را برای او بفرستند. فرض کنید به مدد فن آوری های نوین اطلاعات، ورود و خروج کالا به صورت کامل ضبط و به صورت دیتابیس های بزرگی در اختیار کارشناسان گمرک قرار دارد. کارشناس گمرک همان دیتابیس را برای کارشناس فرضی ما در وزارت اقتصاد می فرستد. در نتیجه او خود را در مواجهه با حجم بالایی از داده ها از منابع مختلف می بیند که باید به طریقی در هم ادغام و به صورت یک جدول مرتب در اختیار افراد بالادستی قرار گیرد. اجازه بدهید نگاهی به ذهن او در این مقطع داشته باشیم: 1) ذهن او به احتمال زیاد گرفتار مسائل انسانی، یا به اصطلاح ما "حواشی"، بسیاری در محیط کار و خانواده بوده که زاییده کانال های تعاملی است که فرهنگ برای ما ایجاد می کند. کانال های تعاملی گنجانده شده در فرهنگ ما اغلب مبتنی بر "پیش فرض بی اعتمادی" و "پیش فرض مهار و یکسان سازی انسان ها" (نه دادن فضا و تحمل اختلافات) بوده و لذا انرژی قابل توجهی صرف محاسبات ذهنی و رفتاری برای پیشبرد تعاملات براساس این پیش فرض ها می شود. مثلا یکی از نتایج مستقیم پیش فرض بی اعتمادی، "قبیله گرایی" و "آشنا گرایی" است.
تمامی افراد خارج از حوزه قبیله ها و آشنایان در واقع یک دشمن بالقوه بوده و هیچ تعهدی برای توجه و پیش بردن کار وی وجود ندارد. حتی بسیاری از مشکلات ترافیکی ما نیز ناشی از پیشفرض بی اعتمادیست بدان معنا که از نظر تک تک ما هر خودرو یا رهگذر دیگر یک دشمن بالقوه است و همین رانندگی و گذر ما را در شهر شبیه یک جنگ تمام عیار زیرپوستی با جنگ افزار خودرو می کند. 2) برساخت فرهنگ کاری در جامعه ما به گونه ایست که وظیفه را امری می داند که باید از"شر" آن خلاص شد. بنابراین کارشناس فرضی ما در یک کلنجار و تنش مداوم با وظیفه محول تلاش می کند تا با انجام "حداقل" ها به کار خود پایان داده و به "جریان عادی" زندگی برگردد. کار هیچ گاه برابر با زندگی و جریان عادی زندگی نیست. در پشت هر کاری، هر مفهومی و هر خواستی هر چقدرساده دنیایی از روابط پنهان و پیچیدگی های مفهومی وجود دارد که با مطالعه و کنکاش گوشه هایی از آن هویدا می شود. نگاه حداقلی سبب می شود تا آن روابط پیچیده و پنهان با ساده انگاری نادیده گرفته شود و راه حل های "دم دستی" یا "فرار موقت" (به بهانه کمبود یا نبود چیزی) اتخاذ شود که باعث ظهور دوباره و دوباره مشکلات در فرم هایی پیچیده تر می شود. از همین روست که هگل در تعبیری از جهان شرق به مثابه جهان گرفتار در طبیعت یاد می کند که همواره در یک دور باطل قرار دارد (علی میرسپاسی در تجربه مدرنیته ایرانی این تعبیر را به زیبایی به چالش کشیده است).
راه خروج از این حلقه باطل، "حرفه گری" به مثابه یکی از مشخصات فرهنگ کار در جهان مدرن است. "حرفه ای گری" در واقع تطور رضایتمندانه در وظیفه، مطالعه و کنکاش برای فهم بهتر زوایای آشکار و پنهان کار و استفاده از تمام ظرفیت های ذهنی و فیزیکی برای انجام آن به نحو احسن است. انجام "حداقلی" دقیقا در مقابل "حرفه ای گری" قرار دارد که یکی از مختصات اصلی جهان سنتی است. "حرفه ای گری" یک خصوصیت فرهنگی بوده که کودکان آن را به تدریج از طریق آموزش و محیط فرهنگی فرا گرفته و با ورود به عرصه دانشگاه و کار، آن را چون روحی در وظایف خویش می دمند. اگر کارشناس فرضی ما حرفه ای و مدرن باشد آنگاه داده های خام را در قالب های مختلف می آزماید و بهترین نمایش را می یابد؛ تعاریف داده ها را به صورت دقیق مشخص می کند؛ صحت و سقم داده ها را سنجیده و فکری به حال داده های پرت می کند؛ از کافی و جامع بودن داده ها اطمینان حاصل کرده و درصورت کمبود چاره ای برای آن می اندیشد؛ نهایتا گزارشی مفصل و زیبا در مورد داده ها آماده و تحویل مراجع بالادستی خود می دهد. اما اگر کارشناس ما سنتی باشد (که هست)، داده ها را سر هم کرده و در جداول حجیم و بی سر و ته با یک نامه مختصر برای مراجع بالادستی خود می فرستد. مابقی وقت او سرکار صرف "حواشی"، "اختلاط های بیهوده" و "جنگ های پنهان" می شود. 3) کارشناس فرضی ما خود یک قربانی است. هر روز ساعت ها از وقتش صرف جور کردن هزار رقم مدرک و سند و ضامن و خم راست شدن پیش این و آن برای گرفتن یک وام، یک ثبت نام، یک درخواست یا هر چیز دیگری می شود.
تمامی این ساختارهای بوروکراتیک پیچیده به خاطر پیش فرض بی اعتمادی او را یک دشمن محسوب می کنند. در نتیجه این وظیفه اوست که با کفش های آهنین و هزاران کاغذ رنگارنگ ثابت کند دشمن نیست. کارشناس ما خود قربانیست چون در دانشگاهی جوانی خود را صرف کرده که فاقد کوچکترین روحیه حرفه گری در آموزش بوده و اصولا کارشناس ما را مجهز به ابزارهای لازم برای حرفه ای گری در کار خود نکرده است. حال این کاملا طبیعی است که او با این وضعیت ذهنی با بی حوصلگی تمام و انجام حداقلی، خرواری جدول درهم برهم همراه با یک نامه سرهم کرده و برای مرجع بالادستی خود فرستاده تا از "شر" کار خلاص شود. در این جداول هیچ تعریف مشخصی از داده ها وجود ندارد؛ فرمت آنها به هم نمی خواند؛ غربال داده ها اصلا صورت نگرفته است؛ و خلاصه طوریکه متخصص یکی دوبار آن را ورانداز کرده و سپس گیج و عصبانی آن را به گوشه ای می افکند.
متخصص فرضی ما احتمالا از یک دانشگاه معتبر داخلی یا خارجی مدرک گرفته و با سری پرشور و ذهنی پرقدرت وارد عرصه دانشگاه و کار شده است. سخنرانی های او نغز و افکار او پر مغز به نظر می رسد. قدرت تحلیل او هر کسی را اغوا می کند؛ گویی از چهارگوشه وجودش دانش و بصیرت می جوشد. اما وقتی در بیوگرافی او دقیق می شویم می بینیم که آخرین مقاله او ده سال پیش اندکی پس از اخذ مدرک دکترایش در یک ژورنال متوسط چاپ شده و یک سادگی خاصی در آخرین مصاحبه ها و دست نوشته هایش در نشریات روزمره مشاهده می شود. درواقع اگر نام و القاب او نبود، همان نوشته از یک فرد عادی هیچگاه پذیرفته نمی شد (تتلوک در کتاب مشهور و زیبای خود Expert Political Judgment با بررسی 25000 پیش بینی متخصصان در طی 30 سال نشان داده که پیش بینی متخصصان اقتصادی و سیاسی ارزشی بالاتر از انداختن سکه ندارد). متخصص فرضی ما انبوه داده ها را دریافت کرده و قرارست با انجام کار تخصصی و پژوهشی، یک گزارش تصمیم ساز برای جناب وزیر تهیه نماید.
متخصص "حرفه ای" ما برای انجام حرفه ای کار به یک تیم مجرب نیاز دارد تا کارها را بین این افراد تقسیم نموده و با جمع بندی گزارش آنها به محصول نهایی دست یابد. همچنین انتظار می رود او روزانه چندین ساعت وقت صرف مطالعه و پژوهش کرده تا از آمادگی ذهنی و علمی کافی برای انجام تحلیل نهایی و جمع بندی گزارش برخوردار باشد. در اینجا دو امر سبب می شود که کار تخصصی عقیم بماند.
اولا آن تیم دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان خود گرفتار همان مصایبی هستند که در وصف بدنه کارشناسی رفت؛ بنابراین متخصص فرضی ما هیچگاه نمی تواند آن کاری که مطلوبش است از تیمش دریافت کند و در نتیجه در نقطه ای به سطحی از کیفیت راضی می شود. آن سطح کیفیت ممکن است حذف بسیاری از سناریوهای تحلیلی باشد (مثلا حذف سی ترکیب از سی و پنج ترکیب ممکن افزایش قیمت حامل های انرژی و بسنده کردن به پنج ترکیب دم دستی). ثانیا، متخصص فرضی ما به خاطر ساز و کارهای فرهنگی و اجتماعی بقدری درگیر "روزمره" بوده که از آخرین مطالعه جدی و عمیق ایشان حداقل پنج سال می گذرد. او نه تنها در طی ای پنج سال یک کتاب را کامل مطالعه نکرده که حتی مقالات مهم چند سال اخیر را هم مرور نکرده است (بخشی از این روزمرگی ها، چیزی به اسم "جلسات" بوده که معلوم نیست چطور و چگونه مثل قارچ سربر می آورند و اکثر وقت متخصصان و مدیران ما را اشغال می کند. قریب به نود و نه درصد این جلسات نیز بیهوده و تکرار مکررات و درد دل های همیشگی است؛ انگار همه در یک دور باطل گرفتار شده اند).
بر خلاف کارشناسان، متخصصان ما هرگز نمی توانند ادعا کنند "قربانی فرهنگ و ساختار" شده اند زیرا استعداد و دانش کافی و شرایط لازم ( از جمله حاشیه امنیت مالی) برای خروج از چرخه های باطل فرهنگی را دارند. با این وجود متخصصان ما در فضای فرهنگی ما به سرعت مضمحل و شروع به رفتار در کانال های فرهنگی عوام می کنند. آنها که زمانی سری پر از سودا داشتند و در آرزوی تغییر جهان به درجات عالی تخصص دست یافته اند، به سرعت تفکر و رفتار حرفه ای را به کناری نهاده و "سنتی" رفتار می کنند. مطالعات و پژوهش های آنها در حد صفر کاهش می یابد؛ خلاقیت چندانی در کارهای آنها مشاهده نمی شود؛ و برخورد آنها با مسائل جاری همانقدر غیرحرفه ای و عامیانه است که عوام برخورد می کنند با این تفاوت که انباشته هایشان اندکی وجاهت تخصص به اظهارنظرهایشان می دهد (غیر از متخصص اقتصادی فرضی ما، می توان به هنرمندانی چون مهران مدیری اشاره کرد که مصداق بارزی از این نوع متخصصان است).
متخصصان ما به دلایل نامعلومی "فرصت" ندارند در پژوهش خود تطور کرده و با خلاقیت، آثاری (مقاله، کتاب یا اثر هنری) در حد استانداردهای جهانی بیافرینند؛ با مسائل روز کشور به صورت حرفه ای برخورد کنند و با دانش و پژوهش امر دشوار تصمیم سازی را تسهیل نمایند. آنها فرصت ندارند دانشجویان را تربیت نموده و گزارش آنها را به صورت حرفه ای نقد و هدایت نمایند؛ و به قول های همکاری که مثل نقل و نبات به این و آن می دهند (و برخی را بسیار امیدوار می کنند) عمل کنند. در نتیجه این چرخش از حرفه ای گری به روش های سنتی، در عوض تولید مقاله و کتب ارزشمند ما با حجم عظیمی از مقالات ساده و مصاحبه و گمانه زنی های سلیقه ای از سوی متخصصان در جلسات و نشریات روزمره روبرو می شویم که نه تنها راهگشا نبوده که بالعکس گمراه کننده است. با این اوصاف طبیعی است که متخصص فرضی ما در واپسین لحظات پس از تقسیم کار بین دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان از هر کدام یک گزارش دست و پاشکسته دریافت (که آنها هم احتمالا از اینترنت دانلود کرده اند) و آنها را سرهم کرده و چند خطی به آن افزوده و به دفتر وزیر تحویل دهد. جناب وزیر نیز که خود از چند و چون کیفیت کارهای اطرافیان خویش آگاه است، به احتمال زیاد حتی زحمت ورق زدن آن گزارش را هم به خود نخواهد داد.
در نهایت در یک جلسه در آخرین لحظات با حضور وزیر و معاونین و مشاورین و متخصصین و به مدد یک ماشین حساب و چند آمار ساده از میزان مصرف هر حامل انرژی و هزینه تولید آن و ضرب و تقسیم بودجه موجود و بودجه مورد نیاز و کسری های احتمالی، قیمت حامل های انرژی در سال بعد تعیین می گردد. رسانه های عمومی نیز اعلام خواهند کرد قیمت جدید حامل های انرژی پس از هزاران ساعت کار کارشناسی تعیین و ابلاغ گردید.
