اما من به امید آمدنت ماندهام، در دشتی به وسعت ابدیت، به آوارگی مجنون و در کرانهای به پهنای چشم لیلی. منتظرت ماندهام تا با آمدنت، همه از خزانه خورشید یکسان بهرهمند شوند، آبها آواز بخوانند، کشتیها در کرانه نوح پهلو بگیرند، واژهها فوران معنا بگیرند و انسان از پس این همه ظلمت و تاریکی و از کوههایی که رد پای پیامبران را دارند، به زمینهای استوایی فطرت برگردد و آسمان فریاد برآورد که هر کس خدا را میخواهد، زیر ابرهای اجابت شولای نیایش بیفکند که روز موعود فرا رسیده است.
آقای من!
بشریت منتظر است تا دورترین نقاط جهان را به برکت ظهورت، قالیچهای از جنس حضور بگستراند و چشمان افسانهای خدایان زر و روز و تزویر را با نرگس مستت معاوضه کند و ناکجاآباد بیابانهای حیرت را از شفیره شراب هدایتت سیراب گرداند.
آری، امروز به میمنت آغاز ولایتت، تعهدهای تسبیح در آسمان فراز شدهاند تا در سحرگاه نگاهت، هوای حقیقت را در شرجی سواحل سردرگمی فریاد کشند و تبهای موهوم منیت و خودپرستی را در مقبره دل آدمیان مدفون کنند تا شاید امروز که دیگر هیچ راهی برای نجات چکاوک نیست و انسان رفته است تا در گوشهای از اوهام خویش، عزلت درماندگی بگزیند و در چمنزار بلند تغافل، خویشتن خویش را فراموش کند، صدای تو بر فراز همه تاریخ، گوش جان بشریت را بنوازد و ندای «أنا المهدی» بر بلندای کعبه آمال، فطرتهای خدایی را آرامشی ابدی بخشد و جاودانگی وجود انسان را به او بشارت دهد.
و چه زیباست آن هنگام که در مأذنه شهر، صیحه آسمانیت گوش فلک را کر کند و الماس تلاوتت دست پینهبسته مادر تاریخ را صیقل دهد تا ما کودکان مدرسه بندگی، سرمست از حلاوت ظهورت، در خیابانهای انکار نعره بکشیم که او میآید... .