کاماس زادگاه کودکی است که عشق سه چیز بود، سه عنصر جذاب و لاتین. فلامنکو، گاوبازی و فوتبال. روزی که لوس بلانکوس به آندلس رفت، او تیری زد مستقیم در قلب فلورنتینو پرز. به مانند همه بزرگانی که بزرگترینها را زمین زدند، باید به کاخ پادشاهی میآمد. باید تحفهیی عرضه میکرد تا مقبول خاک مرکز شود و آرنا به وجد بیاید. خرابههای آرنا دیگر مکان گلادیاتورها نبود، نزدیکیهای مدیترانه جایی بین بحران اقتصادی و دل نازکی تماشاچیان. حالا باید در برنابئو یک نفس رقصید. کولی کاماسی رنگ سبز پس فردا را میدید اما جبر زمانه او را در کنار حرف نفهمهایی مثل گراوسن گذاشته بود. پس چارهیی نبود جز تکل، تکل و تکل. محبوب پرتغالی دیروز و منفور امروز مادرید، او را از راهروی سمت راست آورد به قلب دفاع. در کنار دیوانهیی مجنونتر از خودش و گویند دیوانه چوو دیوانه ببیند خوشش آید. پهپه و کولی جفت و جور شدند. مثل لولای در. در بهشت. قصهها نوشتند در وصف کارتهای قرمز. میدانهای گاوبازی وی را به سرخی حساس کرده بود. تن را باید به مسلخ میبرد برای رسیدن به رکورد کاپیتان هیرو. آخر هم رسید. از جاده اعصاب سفیدها گذشت. سفیدهای که جز گاز زدن هاتداگهای معروف دژ برنابئو کاری نمیتوانستند انجام دهند. زمانه به پاشنه پای کولی نمیچرخید. بالاخره نور را دید.
زیر سقف آسمان نقرهکوب مادرید، سرخهای مونیخی تا 120 دوام آوردند. کار رسید به عبارت تکراری «ضیافت پنالتیها». حالا او با عنصر لاتین دیگری طرف بود؛ دوئل. روبهرویش پلنگ مونیخی بود. دستهای رقیبش آنقدر بلند بود که میتوانست ستارهها را بچیند. آن شب نویر از مادرید غمگین ستاره چید و در سبد پیرمرد گذاشت. سه ستاره بزرگ؛ رونالدو، کاکا، کولی. تارهای گیتار فلامنکو سرجیو آن شب پاره شد. کوک نبود از بد روزگار صد رنگ. تنگ بلور قلبش شکست. زمین، فرفره چهار پر شد در گردباد باواریا. مانوئل در صفحه مجازیاش کولی را بسخره گرفت. شبیه بقیه ژرمنها. خوب بلدند کنایه بزنند. تیغ برنده کلمات نویر دامن آبروی کولی را پاره کرد تا جایی که معلمان فیزیک برای بهتر یادگیری شاگردان، از شوت مریخی سرجیو مثال میزدند. آخر شکست قهرمانان آدم را شیرفهمتر میکند. فرفره باز هم چرخید اما اینبار به جهت سفیدی. هالیوودیها دوباره به مادرید آمدند اما اینبار 90 دقیقه برای زمین زدن سرجیو ثانیهیی بیش نبود. اینبار کولی ابر بلندی شد روبهرو ستارههای سربی شب مادرید. زمستان 12 ساله اشراف تبدیل شد به فصل سبز عشق. هنوز دل جوانک قرص نشده بود. ثانیهیی دیگر مانده تا رسیدن به بلیت بهشت. شاعر زمانه غزل آخر را در آلیانز آرنا سرود؛ جایی که کولی برای شرافتش، رگش بیرون زد. تا نویر به خود آمد کولی از پلههای بهشت بالا میرفت و او در بین خروارها درختی بود که رومینیگه آتش میزد. تا توانستند از باغچه آرنا گل چیدند. پلها همه ریختند و کولی خزان را رد کرد. حالا دیگر آواره نیست. تقدیر آفتابپرست به سرجیو تار داد و وی نوای وصال به یار خواند. دلبر 12 ساله است. 12 سال فراق برای رسیدن به روی نقرهیی. کولی لبهای دلبر را خواهد بوسید چون خدای عاشقان دل نازک کولی را دوست دارد!