پس از چند ماه هیجان و انتظار، درام تولد فرزند به تراژدی غمناکی تبدیل شد. نتیجه زایمان بر خلاف وعدهها و اطمینان بخشیهای متخصص به سلامت فرزند پایان نیافت، چرا که فرزند متولد شده، ناقص بود و دختر کوچولوی زوج جوان فاقد هر دو دست است!! دکتر زایمان از نتیجه زایمان شوکه شده و خانواده را راهنمایی میکند که از رادیولوژیست شکایت کنند. با همه درماندگی زوج جوان شکایت میکنند، اما هشت ماه میگذرد و هیچ احقاق حقی صورت نمیپذیرد. این موضوع دو بار نیز در نشریات محلی بوشهر بازتاب داده شد، اما آب از آب تکان نمیخورد و فرد خاطی مانند پیش در حال انجام کار خویش است و زوج جوان قربانی بی تفاوتی او مغموم شده و در بهت هستند. از این نوع اخبار بارها شنیده شده و یا در رسانهها خواندهایم، اما گویا پزشکان این دیار پیشتاز بی تفاوتی و عبور از اخلاق شدهاند و تنها به فکر درآمد خود هستند.
نیاکانمان به خوبی گفتهاند: هر چه بگندد نمکش میزنند/وای به روزی که بگندد نمک
چرا اینگونه شدهایم ما؟ چه بر سرمان آمده؟ برای چه از غم دیگری شادمانیم و از سر خوشی دیگری نالانیم؟ چه شده است ما را که بر آتش سوسن و یاس کباب قناری طبخ میکنیم و شمع محفل دوستی را خموشی داده و پروانه را خشک کرده به دیوار زدهایم!
معنویت و اخلاق از بر ما رخت بربسته و هر کدام دشمن یکدیگر شدهایم. باید برای خودمان و از دست خویشتن خویش بناچاری از حافظ وام گرفت که «درد ما را نیست درمان الغیاث».
آیا اگر شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی سخت شد، باید نیکی کنیم و در دجله اندازیم و چو عضوی از ما به درد آمد خود و دیگران بیقراری کنیم یا اینکه خود نیز همان کنیم که «ویتوریو دسیکا» در «دزد دوچرخه» به تصویر کشید. دوچرخهمان اگر دزدیده شد و زندگیمان سختتر شد، باید دوچرخه فردی دیگر را بدزدیم و یا اینکه ....
ما را چه شده است که همه دزد دوچرخهایم و به نقد دزدهای دوچرخه میپردازیم. رکاب دوچرخه دزدی زیر پایمان است و و با آن به پیش میرویم، ولی انگشت اشارهمان به دوچرخههای دیگر است! کمی به خود آییم. از دوچرخه دزدی به پایین آییم و خود را برانداز نماییم. پای برهنه انسانی، بسی به از هر وسیلهای است که به واسطه آن انسانیت لگدمال شود.
ما را چه شده است که تنها خود را میبینیم و طمع و آز خویش از فکر دیگری بر حذرمان میدارد؟ چه شده که فکر خاتمی و احمدی نژاد و کروبی و موسوی، بیش از فکر پدر و مادر و همسر و همسایه ذهنمان را به خود مشغول کرده است؟ چه شده است ما را که از لبخند دیگری دندان به هم میساییم و از غم دیگران لبخندمان شکوفا میشود؟
همه چیزمان از بود و نبودمان غیر انسانی شده و از انسانیتمان تنها پیکری مانده. گوییا، با سعدی لج کردهایم که تن آدمی شریف نسیت به جان آدمیت! و انسانیت برای ما برابر شده با چه میان نقش دیوار و چه میان آدمیت!
یادداشت همکار مطبوعاتیمان آقای حسین حشمتی، روحم را به درد آورد و از آن روز به بعد، ذهنم درگیر این بود که اگر در حمایت فلان کاندیدای سیاسی و یا بیسار مدیر سازمان بود، چه بیانیهها و چه نقدها و یا تعریفها و تمجیدها نوشته نمیشد، اما حال که انسانیت زیر سؤال رفته و حمایت و یا نقد ما سودی ندارد، تنها چیزی که نوشته میشود، سکوت است و دیگر هیچ و هیچ و هیچ!
اگر احمدی نژاد و خاتمی بود، همه یا اصولگرا بودیم و یا اصلاح طلب و نمیدانیم که اصولگرایی انسانی فراموشمان شده و بایستی اصلاح طلبی باشیم برای زنده کردن انسانیت و معصومیت از دست رفتهمان!
آنگاه که برکت از زمینها رفت، از کردار ما بود و اکنون که انسانیت رخت بر بسته نیز باید سرود که «وقتی که سیم حکم میکند زر خدا شود». روزگار غریبی است نازنین!
آن زمان که ناظران و پاسداران سلامت تن و روح فرد و جامعه خود نیز بر چرخه فساد افزایند آن جامعه نابود شده و در حال مرگ است.
در چنین جامعهای، تصادفات راهنمایی رانندگی، روز به روز جانهای بیشتری میگیرد، قتل، ضرب و جرح، اعتیاد، فحشا، فقر، نبود امنیت، روز به روز افزایش مییابد. عبوسیت جای نشاط میگیرد و مرگ جای زندگی.
معصومیت از دست رفتهمان را بازیابیم و همه با هم بخوانیم، نه برای اهل قدرت و بازی سیاست که برای خود و همسایه که همراه شو رفیق، تنها نمان به درد، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمیشود... .