سرالکس فرگوسن از زاویه ای متفاوت
دشواری های اقتصادی سطح توقعات را پایین می آورد و به قول فرگوسن ازدواج حد، مرز و سنی نمی شناخت. یک پیرمرد با دختر جوانی پیمان زندگی مشترک می بست و بیوه زنان، پسرهای جوان خوش تیپ را در دام می انداختند. پیامد چنین ازدواج هایی، یک زندگی سنتی مبتنی بر آماده شدن شام شوهر در ساعت هشت شب و گذران روزگار با درآمد یک نفر بود.
به هر بهانه یی قبل از یک فینال بزرگ زندگی شخصی خود را به یاد می آورد و حتی به عنوان یک آدم پیشرو هم نمی تواند برکنار از نوستالژی گذشته باشد.
به نوشته اعتماد و به نقل از تایمز، سرالکساندر چاپمن فرگوسن لایق همه چیزهایی بوده که به دست آورده است. او در یک دهکده کوچک، زیر نور آفتاب زودگذر تابیده شده بر بدنه کشتی ها، رویاپردازی می کرد.
شما باید خیلی خوب بدانید فرزند جاه طلب یک خانواده متوسط به دلیل کیفیت زندگی و ایده های شخصی حاضر است برای رسیدن به مقصد دنیایی را به آتش بکشد. فرگی دنیا را آتش نزد اما سال ها بعد از تولد، جرقه ای در دل فوتبال زد که تا سال های سال تمام آتش ها می توانند از این نور الهام بگیرند. شهرت منفی او به عنوان «مو خشک کن» (کنایه از حرارتش هنگام صحبت با بازیکنان) مانع ناامیدی مردم از درک زبان قلب او نشده است.
وقتی از قلب صحبت می کنیم، اولین اظهارات فرگوسن در یک مصاحبه رو در رو را به یاد می آوریم؛ «شهر من سه اسکله داشت. نمی دانم. شاید افزایش جمعیت منطقه ناشی از عواقب جنگ در سایر نقاط بود. به تخمین اکنون 200 هزار نفر در گووان ساکن هستند، حال آنکه قبل از جنگ شهر تنها 147 هزار سکنه داشت. البته تنها جاذبه گووان در اسکله هایش خلاصه نمی شود. وقتی به دلیل ساخت یک ایستگاه کشتی «هلن استریت» ویران شد، بخشی از جاذبه هایمان از بین رفت.» گفتن از گذشته هر آدمی را احساساتی می کند و فرگوسن هم از این قاعده مستثنی نیست؛ به خصوص اگر سالیان سپری شده زجر و اندوه را به یاد شما بیاورد. فرگوسن احتمالاً حق داشت در خانه پدری شب را به صبح برساند اما واقعاً حتی در این حد هم شرایط برای زندگی او مهیا نبود.
مصائب فرگی را بخوانید؛ «کارگران نیمه شب خواب را بر ما حرام می کردند. در یک سوئیت اقامت داشتم و واقعاً به دنبال جایی بی سر و صدا می گشتم. نمی توانید تصور کنید چگونه شب را به صبح می رساندم. گاهی اوقات مایلید زندگی شخصی خود را حفظ کنید اما من راز مگویی ندارم. شما حتی اگر یک زندگی متوسط رو به پایین داشته باشید باز هم مدرسه می روید و عموماً پاکیزه در خیابان تردد می کنید اما...»
خانه ما حمام نداشت
فرگوسن به حقیقتی تکان دهنده اشاره می کند و ادامه می دهد؛ «محرومیت های خاص یک خانواده فقیر اسکاتلندی را داشتیم. در همسایگی ما یک خانواده با 18بچه زندگی می کردند. یک بار وقتی یکی از فرزندان آن خانواده از جنگ بازگشت، تصور کردم کنگره ملی بریتانیا در حال برگزاری است. کوچه ما بن بست نبود اما به دلیل ابعاد کوچکش می توانست همه دوستی ها را در یک وجب جا بدهد، پس طبیعی بود بیشتر اوقات دایی، عمه، عمو و سایر خویشاوندان نزد ما بیایند و در آن کوچه تنگ نمک گیر شوند.» فرگی را یکی از جاه طلب ترین مربیان تاریخ فوتبال می دانند و شاید او این صفت را از دوران کودکی به یادگار نگه داشته است. به زعم فرگوسن در گووان فوتبال و جنگ اولویت مباحث خانوادگی بود. گرمای تراوش شده از دهان مردم به حرارت ناشی از نزدیک بودن آنها پهلو می زند. او ادامه داد؛ «ما در گذشته نام تک تک همسایه ها را می دانستیم اما اکنون شخصاً نیمی از اطرافیانم را نمی شناسم.» پرافتخارترین مربی بریتانیایی تاریخ فوتبال آن شب ها را ارج نهاد اما از خودسازی غافل نماند و زمانی را به خود اختصاص داد. انزوای ساختگی، کنار کشیدن از تنفس در یک فضای معمولی را در پی داشت و دل کندن از ضروریات محیط کوچک گووان اجازه داد سرالکس روز به روز بزرگ تر شود. اسطوره راهی متفاوت را برگزید.
پدر و مادرم کارگر بودند
فرگوسن به خاطر پدر و مادر کارگرش طرفدار این حزب ماند اما هرگز در کارهای سیاسی دخالت نکرد؛«یک بار هنگامی که 25 یا 26ساله بودم مادرم از من پرسید آیا رای می دهی و من احمقانه جواب دادم نمی دانم چگونه رای بدهم. مادرم گفت؛ می خواهی بگویی کاندیدای خاصی را تایید نمی کنی؟ پاسخی نداشتم و در ادامه فقط داد و فریادهای او مبنی بر رفتن به مدرسه را شنیدم.» فرگوسن این را گفت و ادامه داد؛ «تاثیرگذارترین فرد زندگی ام پرسید چگونه می توانم جواب پدرم را بدهم. فروشندگی در مغازه اولین شغلی بود که تجربه کردم آن هم در 21سالگی. این کار ارثیه مادرم تلقی می شد. محال بود روزی به فروشگاه ما بروید و اثری از فروشنده دوست داشتنی نبینید. آن دوران همیشه آماده تصمیم گیری بودم. خب، به عنوان فروشنده یک مغازه بزرگ به راضی کردن زیردستانم احتیاج داشتم. تاسی از مرامنامه کمونیست ها، سلامت اقتصادی گووان را به خطر انداخت. چپگرایان کار را مقدم بر نیازهای شخصی می دانستند و می گفتند اول کارت را تمام کن و سپس چشم هایت را به اطراف بچرخان.» شرایط نامساعد اقتصادی برپایی یک نظام جدید پولی را ضروری جلوه می داد. فرگوسن پلاکارد به دست نگرفت اما به بهانه برخوردار شدن از یک زندگی مفرح پیشنهاد یک کارخانه امریکایی را پذیرفت.
ازدواج آسان تر بود
دشواری های اقتصادی سطح توقعات را پایین می آورد و به قول فرگوسن ازدواج حد، مرز و سنی نمی شناخت. یک پیرمرد با دختر جوانی پیمان زندگی مشترک می بست و بیوه زنان، پسرهای جوان خوش تیپ را در دام می انداختند. پیامد چنین ازدواج هایی، یک زندگی سنتی مبتنی بر آماده شدن شام شوهر در ساعت هشت شب و گذران روزگار با درآمد یک نفر بود. فرگوسن از یکنواختی سبک زندگی گووانی ها اعتماد به نفس ایجاد تغییر را آموخت؛ «در جوانی اندکی نازک نارنجی بودم اما کم کم یاد گرفتم قوی باشم. همیشه مشغول مقایسه بوده ام و هرگز ترک عادت نکرده ام. نه، هرگز این شیوه را تغییر نمی دهم.» شاید غریزه و روحیات خاص مردان گلاسکو نیز مسیر شخصیتی فرگوسن را جهت دار کرد. او گفت؛ «وقتی با خارجی ها بازی می کردم، با غرور فراوان محل زندگی ام را به رخ آنها می کشیدم و فریاد می زدم...»
من، فرگوسن از گووان
فرگی خود را گووانی می دانست و نزدیک بود پاسخ مثبت یک دوست او را برای همیشه در منطقه محل تولدش نگه دارد. ماجرا را بخوانید؛ «قرار شد در اسکله مشغول به کار شوم. مربی پدرم اصلی ترین مشوق من نام داشت و مدام می گفت هی پسر بیا اینجا.» فرگوسن عاقبت در اسکله معروف نشد اما اسکله، شهر و کشور با نام او به شهرتی عجیب رسیدند، همان طور که قبلاً در روزهای اوج جک استین، باب پیسلی و بیلی شانکلی پرآوازه شده بودند. ظاهراً مدت ها قبل از ساخته شدن «ارتباط فرانسوی» جمله «ارتباط اسکاتلندی» ورد زبان ها شد. فرگوسن نقش ارتباط و تقدیر را تنگاتنگ می پندارد؛ «مربیان بزرگ بریتانیا چون زنجیری به هم متصل بودند. یکی بدون دیگری به توفیقی دست نمی یافت. تقدیر بازبی را به منچستریونایتد برد، شانکلی را در آغوش لیورپول جای داد و استین را در لباس مربیگری سلتیک جاودانه کرد.»
... و او هم جاودانه شد
فرگوسن هم از جایی شروع کرد. او در کوئینز پارک رنجرز، سنت جانسون، دانفر ملاین و ایر یونایتد میانگین یک گل در هر دو بازی را به ثبت رساند و به عنوان مربی، استرلینگ شایر، سنت میرن، آبردین و منچستریونایتد را تجربه کرد. این همه تغییر و تحول سرنوشت مردی بود که به قول خودش بچه کوچه تلقی می شد. گووان به دلیل مختصات خاص جغرافیایی نمی توانست خواسته های یک پسر بازیگوش را برآورده سازد. فرگوسن عادت داشت از دیوارهای ورزشگاه ایبراکس بالا برود تا بلکه لحظه یی افتخار تماشای بازی رنجرز محبوبش را به دست آورد اما در گووان «مارمولک بازی» مساوی با مرگ بود. سرالکس با یادآوری آن دوران گفت؛ «وقتی کودک هستید، ترسی به دل راه نمی دهید. اکنون در هتل محل اقامتم هم سایه ترس را می بینم. اما در نوجوانی چنین شرایطی نداشتم.»
فرگوسن دروغ می گوید
نه، او دروغ می گوید چون در 67سالگی هراسی به دل راه نمی دهد. جدایی رونالدو و تبس حداقل برای فرگی ناراحت کننده نیست چون او قبلاً بارها سوپراستار را از دست داد و در عوض گنج های قیمتی به چنگ آورد. سلطان اولدترافورد صحبت های خود را این گونه پایان داد؛ «گاهی از بازیکنان می پرسم سخت ترین کار در زندگی چیست؟ جواب را می دانم؛ کار سخت. به آنها می گویم مرا ببینید. آیا تغییر کرده ام؟ نسبت به 10 سال پیش، آن زمان که بچه بودید گرسنه تر هستم. وقتی مردم می گویند می خواهند در 55 یا 60سالگی بازنشسته شوند، از خنده روده بر می شوم. دوست ندارم در خانه بنشینم، روزنامه های زرد را ورق بزنم و از همسرم بپرسم عزیزم کاری نداری؟ سحرخیزی عادت دلپذیر زندگی من است. سعی می کنم بازیکنانم را مشتاق نگه دارم. فکر می کنید گفتن جمله «او سختکوش است» آسان است؟ نه، باید بهای لازم را بپردازید و با من باشید تا بدانید چه زجر شیرینی را تحمل می کنم.» فرگوسن این گونه فرگوسن شد و فرگوسن باقی خواهد ماند؛ اسطوره مربیگری تمام دوران ها.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین