رؤیاهای مهندس سبزی فروش
سعی میکند هر روز اینجا بیاید حتی فصل امتحاناتش. گاهی همکلاسیهایش هم کمکش میکنند تا از درسش عقب نیفتد. یکبار به خاطر امتحانش همه سبزیهایش را همکلاسیهایش خریدند.
کار هر صبحش همین است؛ سبزیهای تر و تازه را روی هم میچیند توی یک گاری چوبی. کنار پیادهرو چسبیده به دیوار پارک. پاتوقش همیشه اینجاست. همان صبح بیشتر سبزیها فروش میرود. گاهی هم تمامش. همه نوع سبزی هم میآورد. از سبزی خوردن گرفته تا پلو و قرمه و آش. سبزیهایش آنقدر تازه و تمیزند که هر رهگذری را به وسوسه میاندازد برای خریدن. بیشتر مشتریهایش زنانی هستند که صبحها برای ورزش به پارک میروند.
ایران در ادامه گزارش نوشت: نامش محمد رضاست. جوان است و سن و سالش هم کم است. لهجه شیرین کردی دارد. میپرسم سبزی دستی چند؟ میگوید 200 تومان. مشغول انتخاب سبزی میشوم تقریباً بیشتر سبزیهایش به فروش رفته. میپرسم چند وقت است اینجا میآید؟ میگوید: «ازمهرماه امسال برای ادامه تحصیلم در دانشگاه به تهران آمدم.» دانشجوی رشته مهندسی برق یکی از دانشگاههای دولتی است. اهل یکی از روستاهای اطراف بیجار است و در خوابگاه زندگی میکند.
باز هم مشتری میآید. سفارش سبزی آش میدهد برای روز بعد. تقریباً مشتریهایش او را میشناسند. بعضیها هم پای ثابت سبزیهایش هستند. کافیاست یک روز نیاید، همه سراغش را میگیرند. اکثر سبزی فروشها خودشان در خانه سبزی پاک میکنند و دسته میکنند. میپرسم مگر میتواند در خوابگاه سبزی پاک کند و بستهبندی کند. میگوید:«زنی که نزدیک خوابگاهمان زندگی میکند این کار را میکند. صبح زود سبزیها را میخرم و میبرم و او هم خیلی زود پاک میکند و دخترش هم دور سبزیها نخ میبندد. شوهرش توی تصادف خانه نشین شده و او هم مجبور است خرج خانواده را بدهد.» وقتی حرف درآمد میشود. خدا را شکر میکند. روزی 30 الی 40 هزار تومان درآمد دارد. گاهی هم بیشتر. اما بیشتر از دستمزد زن به او پول میدهد. اعتقاد دارد اگر دست کسی را بگیرد خدا هم دست او را میگیرد. بیشتر پولش را صرف خرید کتاب میکند گاهی هم پس اندازش را برای مادرش میفرستد.
همه همکلاسیهایش میدانند که او سبزی میفروشد. از این مسأله ناراحت نیست. تازه از کارش رضایت هم دارد. میگوید:« کار که عار نیست. خوشحالم که از راه حلال زندگی میگذرانم.»
قدر کارش را میداند. «آن موقعها در روستا بسختی درس میخواندم. گاهی برای نوشتن و تمرین معادلههای ریاضی حتی کاغذ نداشتیم. هر روز به تنها مغازه روستایمان میرفتم و کارتنهای خالی اجناس را میگرفتم و روی همانها تمرین میکردم و مشق مینوشتم. تازه مسافت خانه ما به مدرسه هم خیلی زیاد بود. روستای ما مدرسه هم نداشت. باید کیلومترها راه میرفتیم تا به مدرسه برسیم. فصل سرما هم مصیبتی بود. برف و باران هم جای خود را داشت. روزهای برفی مجبور بودیم خانه بمانیم و خودمان درس بخوانیم.
خیلی از همکلاسیهایم به خاطر دوری مدرسه، ترک تحصیل کردند. خیلیها هم مجبور شدند برای کار به شهرهای بزرگ بروند یا اینکه کنار پدرانشان کار کنند. در روستای ما خانوادهها زیاد به درس فرزندانشان اهمیت نمیدهند. میگویند مگر آنها که خواندند کجا را گرفتند. باز پسرها اقبال بیشتری برای درس خواندن دارند تا دخترها. البته حالا که به کمک خیرین شهر بیجار بنای یک مدرسه در روستایمان گذاشته شده، حتماً بچههای بیشتری باسواد میشوند.»
وقتی یاد آن روزها میافتد، بغض میکند. پدرش کشاورزی میکرده. برادرانش همه کشاورزند و هیچ کدام تحصیل نکردهاند. اوایل هم با درس خواندنش مخالف بودهاند. اما وقتی سر زمین رفته و در کارها به برادران و پدرش کمک کرده آنها هم دیگر با درس خواندنش مخالفتی نکردهاند.
حالا که مهندسی برق قبول شده خانوادهاش خیلی خوشحالند: «در روستایمان فقط من مهندسی برق قبول شدم. از همان موقع همه مرا مهندس صدا میزنند. خوشم میآید خستگی آن روزها از تنم میرود. خیلی سخت بود. اما ارزشش را داشت. حالا پدرم به من خیلی افتخار میکند. روزی که فهمید اسمم در روزنامه آمده کلی گریه کرد. البته از خوشحالیاش بود.»
سعی میکند هر روز اینجا بیاید حتی فصل امتحاناتش. گاهی همکلاسیهایش هم کمکش میکنند تا از درسش عقب نیفتد. یکبار به خاطر امتحانش همه سبزیهایش را همکلاسیهایش خریدند.
حتماً امیدش به روزی است که با دوستانش در یک سازمان یا حتی یک دفتر مهندسی کار کند. حتماً فکر میکند کاسبی یک مهندس برق کجا و یک سبزی فروش کجا؟ اما او میخواهد بر خلاف خیلیها که برای درس خواندن به تهران آمدند و دیگر برنگشتند، به روستایشان برگردد. میخواهد در کنار آبادانی روستایش معلم کودکانی باشد که آیندهای روشن در انتظارشان است. معلمی که گاهی خاطرات روزهای سبزی فروشیاش را مرور خواهد کرد.
ایران در ادامه گزارش نوشت: نامش محمد رضاست. جوان است و سن و سالش هم کم است. لهجه شیرین کردی دارد. میپرسم سبزی دستی چند؟ میگوید 200 تومان. مشغول انتخاب سبزی میشوم تقریباً بیشتر سبزیهایش به فروش رفته. میپرسم چند وقت است اینجا میآید؟ میگوید: «ازمهرماه امسال برای ادامه تحصیلم در دانشگاه به تهران آمدم.» دانشجوی رشته مهندسی برق یکی از دانشگاههای دولتی است. اهل یکی از روستاهای اطراف بیجار است و در خوابگاه زندگی میکند.
باز هم مشتری میآید. سفارش سبزی آش میدهد برای روز بعد. تقریباً مشتریهایش او را میشناسند. بعضیها هم پای ثابت سبزیهایش هستند. کافیاست یک روز نیاید، همه سراغش را میگیرند. اکثر سبزی فروشها خودشان در خانه سبزی پاک میکنند و دسته میکنند. میپرسم مگر میتواند در خوابگاه سبزی پاک کند و بستهبندی کند. میگوید:«زنی که نزدیک خوابگاهمان زندگی میکند این کار را میکند. صبح زود سبزیها را میخرم و میبرم و او هم خیلی زود پاک میکند و دخترش هم دور سبزیها نخ میبندد. شوهرش توی تصادف خانه نشین شده و او هم مجبور است خرج خانواده را بدهد.» وقتی حرف درآمد میشود. خدا را شکر میکند. روزی 30 الی 40 هزار تومان درآمد دارد. گاهی هم بیشتر. اما بیشتر از دستمزد زن به او پول میدهد. اعتقاد دارد اگر دست کسی را بگیرد خدا هم دست او را میگیرد. بیشتر پولش را صرف خرید کتاب میکند گاهی هم پس اندازش را برای مادرش میفرستد.
همه همکلاسیهایش میدانند که او سبزی میفروشد. از این مسأله ناراحت نیست. تازه از کارش رضایت هم دارد. میگوید:« کار که عار نیست. خوشحالم که از راه حلال زندگی میگذرانم.»
قدر کارش را میداند. «آن موقعها در روستا بسختی درس میخواندم. گاهی برای نوشتن و تمرین معادلههای ریاضی حتی کاغذ نداشتیم. هر روز به تنها مغازه روستایمان میرفتم و کارتنهای خالی اجناس را میگرفتم و روی همانها تمرین میکردم و مشق مینوشتم. تازه مسافت خانه ما به مدرسه هم خیلی زیاد بود. روستای ما مدرسه هم نداشت. باید کیلومترها راه میرفتیم تا به مدرسه برسیم. فصل سرما هم مصیبتی بود. برف و باران هم جای خود را داشت. روزهای برفی مجبور بودیم خانه بمانیم و خودمان درس بخوانیم.
خیلی از همکلاسیهایم به خاطر دوری مدرسه، ترک تحصیل کردند. خیلیها هم مجبور شدند برای کار به شهرهای بزرگ بروند یا اینکه کنار پدرانشان کار کنند. در روستای ما خانوادهها زیاد به درس فرزندانشان اهمیت نمیدهند. میگویند مگر آنها که خواندند کجا را گرفتند. باز پسرها اقبال بیشتری برای درس خواندن دارند تا دخترها. البته حالا که به کمک خیرین شهر بیجار بنای یک مدرسه در روستایمان گذاشته شده، حتماً بچههای بیشتری باسواد میشوند.»
وقتی یاد آن روزها میافتد، بغض میکند. پدرش کشاورزی میکرده. برادرانش همه کشاورزند و هیچ کدام تحصیل نکردهاند. اوایل هم با درس خواندنش مخالف بودهاند. اما وقتی سر زمین رفته و در کارها به برادران و پدرش کمک کرده آنها هم دیگر با درس خواندنش مخالفتی نکردهاند.
حالا که مهندسی برق قبول شده خانوادهاش خیلی خوشحالند: «در روستایمان فقط من مهندسی برق قبول شدم. از همان موقع همه مرا مهندس صدا میزنند. خوشم میآید خستگی آن روزها از تنم میرود. خیلی سخت بود. اما ارزشش را داشت. حالا پدرم به من خیلی افتخار میکند. روزی که فهمید اسمم در روزنامه آمده کلی گریه کرد. البته از خوشحالیاش بود.»
سعی میکند هر روز اینجا بیاید حتی فصل امتحاناتش. گاهی همکلاسیهایش هم کمکش میکنند تا از درسش عقب نیفتد. یکبار به خاطر امتحانش همه سبزیهایش را همکلاسیهایش خریدند.
حتماً امیدش به روزی است که با دوستانش در یک سازمان یا حتی یک دفتر مهندسی کار کند. حتماً فکر میکند کاسبی یک مهندس برق کجا و یک سبزی فروش کجا؟ اما او میخواهد بر خلاف خیلیها که برای درس خواندن به تهران آمدند و دیگر برنگشتند، به روستایشان برگردد. میخواهد در کنار آبادانی روستایش معلم کودکانی باشد که آیندهای روشن در انتظارشان است. معلمی که گاهی خاطرات روزهای سبزی فروشیاش را مرور خواهد کرد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
قابل توجه پولداران کشور که هرروز به اندوخته های خود می افزایند و خیرشان به هیچ بنده خدایی هم نمی رسد. طبق سفارش قران کریم مسولیت افراد بی بضاعت بر عهده توانگران آن جامعه است.
من الان چهار سال بعد تو ام . با مهندسی برق میخوام سبزی فروشی بزنم چون کار نیست حتی کارگری تو صنعت
انسان با همت همیشه موفق میشود
فوق لیسانس مهندسی معماری را با هزار و یک تلاش و از یکی از بهترین دانشگاههای کشور اخذ کردم. بیست سالی هست که با تلاش شبانه روزیم و برای تنها فرزندم آنچنان کار میکنم که به زحمت نیافتد وو.......و حتی یک واحد آپارتمان نیز برایش کنار گذاشتم . پدر کشاورز و روستاییم به من می گوید : آیا با این همه تلاش فرزندت مثل خودت خواهد شد؟؟
انشاءالله که میشود و خودم را با این واژه ها دل خوش کرده ام. امشاءالله و......ولی پسرم حوصله نان خریدن را برای خود ندارد؟؟ کم کم خودم نیز میانسالی را پشت سر گذاشتم و .. آن وقت ها هنگام اول مهر به دنبال آجری می گشتیم تا با خیس کردن آجر و دستانمان که از بابت پوست کندن گردو در پایان شهریور ماه هر سال سیاه می شد و...آن قدر می سابیدیم تا ذره ای از آن لک ها از بین می رفت و..ولی باز هم از دست بعضی از معلمین کج فهم و به ویژه ناظم های قلدر آن چنان کف دستی ایی می خوردیم که مپرس. و یا به پسرم می گویم وقتی که شاگرد اول می شدیم با پدر شرط می بستیم که در صورت شاگرد اولی برایمان بره گوسفند بخرد تا هم تفریح تابستان ما باشد که با چرا دادن آن گوسفندان هم تفریح سالم می کردیم و هم اینکه در اول پاییز می فروختیم تا خرجی مدرسه ما در بیاد و....و این فرزندم و این تنها فرزندم در یکی از به اصطلاح مدارس خوب و غیر انتفاعی تهران در حال تحصیل است و با دانشگاه تهران 100 متر فاصله دارد. درسش بد نیست و با دادن سالانه 7 میلیون تومان ناقابل به مدرسه و با اینکه مادر مهندسش هم کمک حال شبانه روزیش در کنارش به عنوان یک معلم هست و... به قول آن نازنین پدرم که می گوید: انشاء الله این نوه من به مانند پدر و مادرش در همین دانشگاه تهران قبول شه ....من هم برای اینکه شرمنده نشم و امید به خدا را از دست ندهم می گویم انشاء الله. انشاءالله.
حال ای آقای سبزی فروش. خسته نباشید. دستانتان پر مهر باد و هر گز رنجور مباد و انشاء الله کار وبارتان سکه باد . ولی از من به تو نصیحت: "" از همان روستا ازدواج کن و از همان روستا زمینی بخر و خانه ای بساز در کنار همان پدر و مادر بمان و انشاءالله در نز دیکترین شهر بغل دست روستای خود در جایی مشغول به کار شو و... و در تهران خبری نیست که نیست. هیچ خبری نیست. من و ما فکر می کردیم با زندگی در تهران به همه چیزمان بهتر از گذشته خواهد شد و.. البته خانه و ماشین و کار خوب دارم و... ولی خیلی چیزهار ندارم. خیلی چیزها را از دست دادم. خیلی چیزها را. من در این شهر نه آب سالم دارم و نه هوای سالم . من در این شهر .............من در این شهر """"هیچ"""" و فقط هیچ .............دیگر مپرس.
(جیم). کارشناس ارشد یکی از وزارتخانه ها. مدرس دانشگاه......... مشاور فلان جا و........ بهمان جا .......تشویق شده از ............... مدال فلان وبهمان و.........هییییییییییییییییییییییییچچچچچچچچچچچ
عزت زیاد.
اینو خوندم خیلی یاد خودم افتادم. منم سرگذشت مشابهی داشتم. خواستم اینو بگم تا شاید برای افرادی مثل این دوستمون انگیزه بیش از پیش بشه.
منم مشکلات زیادی داشتم هنگام درس خوندن. مجبور بودم کار کنم درکنار درس. خونوادم هم دقیقا مثل خونواده این دوستمون موافق درس خوندن نبودن. دوست داشتن کار کنم چون وضع مالی بدی داشتیم.
میرفتم سرکار و خونه درس میخوندم بصورت غیرحضوری مدرسه ثبتنام کردم. فقط امتحاناتو شرکت میکردم. دانشگاه شریف قبول شدم ولی درکنارش بازهم کار میکردم. دانشجویی ازدواج کردم خیلی ساده و الانم دکترا در یکی از دانشگاههای خوب اروپا مشغولم. الان پدرومادرم خوشحالن و منم بیشتر میتونم به اطرافیانم کمک کنم.
مسیر خیلی سختی بود و چندین بارتا مرز نامیدی پیش رفتم اما همیشه خدا کمکم کرد و این شرایط الانمو از لطف اون میدونم.
دکترای مهندسی هسته ای دارم واکنون خانه نشین شده ام برای گذران زندگی باید متکی به حقوق همسرم باشم
وقتی یک مهندس برق تصمیم بگیره معلم بشه یعنی فاجعه !!!!!!!! اون با همین مدرک مهندسی کلی کارها و کمک های بیشتری به روستایش می تواند بکند
سلام
افرين داره
ولي بعيد مي دونم كار بجاي ببره
پس تحصيلش چي ميشه
فقط مي خواد مدرك بگيره
بايد مي رفت ويه جا ديگه اي كه به تحصيلاتش مرتبط باشه كار مي كرد
آخه سبزي فروختن....چه كمكي بهش مي كنه....ابدارچي يه شركت مهندسي مي شد بهتر بود با خم و چم كار اشنا مي شد
خوشحالم که چنین جوان با غیرتی وجود دارد که سرمشق دیگران باشد . دوستت دارم
آفرین به غیرت این کرد غیور آریایی تبار
افرین بر این پسر گل..
آفرین به غیرت این جوان
ولی آخه الان که دیگه اسامی قبول شدگان با روزنامه اعلام نمیشه.
خدا پشت و پناهش باشه، بعضي از مردهاي اطرافم رو ميشناسم كه بايد از اين آدم ياد بگيرند و از خودشون خجالت بكشند.
آفرین
باسلام فکر کنم خیلی وقته که اسامی قبول شدگان کنکور رو دیگه تو روزنامه چاپ نمی کنن.بلکه تو سایت سنجش می زنن.این داستان شما دیگر نخ نما شده است.یاد داستان های دهه 50 و 60 می افتم که معلمان سر کلاس برای ما تعریف میکرد.یادش بخیر.بالاخره حس نوستالژیک همه رو زنده کردی تابی جون.
آفرین
آفرین به غیرت و شرافتت برادرم . قطعا این شخص قدر زندگی و درس و کلاس و دانشگاه را میداند و در زندگی موفق خواهد شد . ان شاالله
خدا قوت
با سلام
لطفا نشانی محل کار یا شماره تلفن ایشان را به آدرس ایمیل اینجانب بفرستید.
با تشکر.
یک انسان
خوبه با گرفتن مدرک هم زیاد کارش به جایی نمیرسه همین سبزیفروختن خوبه
منم با داشتن ارشد شیمی فیزیک معتبر دارم نقلای یه مغازه میکنم
من میتونم همین الانم راهی اونو اب شم اما اینطرف مشکل دارم ذهنم درگیر اینطرفه که بعد من چی میکنن
بعد تو هیچ اتفاقی نمی افته اگه می تونی بری حتما برو
احسنت به غیرتش
پعضی از پسرها در تهران زندگی میکنند عرضه ندارند پول توجیبی را تا اخر ماه حفظ کنند؟
تو از از زندگی توتهران چی میدونی که اینو میگی کرایه ماشین مصافت بسیار دور ترافیک خونه 50متری مستاجری تو آپارتمانهای 20 واحدی پدر کارمند مادر بیمار غذاها و میوه های غیر طبیعی گرانی گرانی گرانی
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.