اول :
ای حاکم آسمان امیدها!
ای نهایت خوبی ها!
در هر خوبی امیدم و در هر ناگواری پناهم تویی.
باران مهربانی توست که کویر ناامیدی ام را سرسبز می کند و نسیم محبت توست که طراوت را به باغ خزان زده ام می بخشد.
اگر امید به نگاه کریمانه ات نبود که " نیست " می شدم و بی پرتو لطف تو که گریزگاهی ندارم .
غنچه ی امیدهایم به لبخند تو شکوفا می شود و درخت آرزوهایم به نگاه تو به بار می نشیند .
دوم:
یا من ارجوه لکل خیر ...
هرچه خوبی است از عنایت تو و هرچه شادی از سرچشمه ی لطف تو جاری است .
این کویر به چیزی جز ابر باران زاد تو چشم ندارد پس بباران !
این غنچه جز به لبخند تو نمی شکفد پس بخند !
این سرگشته جز پناهگاه آرام و امن تو جایی نمی داند پس پناهی !
این پرنده جز آشیانه ی نگاه تو نمی شناسد پس نشانه ا ی!
این بنده تو را جز به آمرزش نمی شناسد پس بنده نوازی کن ...
سوم :
تو آن قدر مهربانی که حد و حساب ندارد و آنقدر کریمی که اندازه ای برای آن نمی یابم .
خشم تو را هیچگاه ندیده ام که تو همه مهری .
وای بر من اگر بخواهم از خشم تو بگریزم که کجا می توانم گریخت ؟
می گریزم از تو به تو . همانند فرار کودکی ناسپاس به دامان مادر که او مهربان است . اما تو کجا و او کجا ؟...
تو آنقدر با من " تا " کرده ای که تصور می کنم ندیده ای و آنقدر رسوایم نکرد ه ای که گمان می برم نشنیده ای .
تو آنقدر چشم پوشیده ای که بی حیا شده ام .
ای آنکه می توانستی رسوایم کنی و نکردی .
ای دوستی که پیمان شکستم و تو نشکستی .
تو را فراموش کردم و تو مرا به یاد آوردی .
تو را ناسپاسی کردم و تو به دل نگرفتی.
با اغماضت شرمنده ام کردی و با بزرگواری ات از زشتی هایم گذشتی .
چهارم :
اینک به سویت آمدم . با چشمی که به اشک نشسته و جانی که شعله ور شرمساری است.
در این شب زیبای رحمت ، از تو چه کم خواهد شد اگر مرا هم به پناهگاه مهر خویش جای دهی ؟
در این ساعت های سرشار از گذشت و آمرزش چه می شود که مانند همیشه بی خردی هایم را ببخشی و بدی هایم را نادیده بگیری ؟
یا من سخطه عند کل شر ...
ای دوست صمیمی ام ! خدا !
از هرچه شر و بدی است به تو پناه آورده ام و چه بدی ای بالاتر از گناه که دارد تمام وجودم را تسخیر می کند ؟
از هر منکر و زشتی گریخته ام و کدام منکر و زشتی زشت تر از آنکه از تو دور افتاده باشم ؟
اگر نگاهم کنی از تو چیزی کاسته نمی شود و اگر عفوم نمایی از بزرگی ات ذره ای کم نمی گردد.
من به امیدی به سویت آمده ام . آیا به آرزویم می رسانی؟...
ای حاکم آسمان امیدها!
ای نهایت خوبی ها!
در هر خوبی امیدم و در هر ناگواری پناهم تویی.
باران مهربانی توست که کویر ناامیدی ام را سرسبز می کند و نسیم محبت توست که طراوت را به باغ خزان زده ام می بخشد.
اگر امید به نگاه کریمانه ات نبود که " نیست " می شدم و بی پرتو لطف تو که گریزگاهی ندارم .
غنچه ی امیدهایم به لبخند تو شکوفا می شود و درخت آرزوهایم به نگاه تو به بار می نشیند .
دوم:
یا من ارجوه لکل خیر ...
هرچه خوبی است از عنایت تو و هرچه شادی از سرچشمه ی لطف تو جاری است .
این کویر به چیزی جز ابر باران زاد تو چشم ندارد پس بباران !
این غنچه جز به لبخند تو نمی شکفد پس بخند !
این سرگشته جز پناهگاه آرام و امن تو جایی نمی داند پس پناهی !
این پرنده جز آشیانه ی نگاه تو نمی شناسد پس نشانه ا ی!
این بنده تو را جز به آمرزش نمی شناسد پس بنده نوازی کن ...
سوم :
تو آن قدر مهربانی که حد و حساب ندارد و آنقدر کریمی که اندازه ای برای آن نمی یابم .
خشم تو را هیچگاه ندیده ام که تو همه مهری .
وای بر من اگر بخواهم از خشم تو بگریزم که کجا می توانم گریخت ؟
می گریزم از تو به تو . همانند فرار کودکی ناسپاس به دامان مادر که او مهربان است . اما تو کجا و او کجا ؟...
تو آنقدر با من " تا " کرده ای که تصور می کنم ندیده ای و آنقدر رسوایم نکرد ه ای که گمان می برم نشنیده ای .
تو آنقدر چشم پوشیده ای که بی حیا شده ام .
ای آنکه می توانستی رسوایم کنی و نکردی .
ای دوستی که پیمان شکستم و تو نشکستی .
تو را فراموش کردم و تو مرا به یاد آوردی .
تو را ناسپاسی کردم و تو به دل نگرفتی.
با اغماضت شرمنده ام کردی و با بزرگواری ات از زشتی هایم گذشتی .
چهارم :
اینک به سویت آمدم . با چشمی که به اشک نشسته و جانی که شعله ور شرمساری است.
در این شب زیبای رحمت ، از تو چه کم خواهد شد اگر مرا هم به پناهگاه مهر خویش جای دهی ؟
در این ساعت های سرشار از گذشت و آمرزش چه می شود که مانند همیشه بی خردی هایم را ببخشی و بدی هایم را نادیده بگیری ؟
یا من سخطه عند کل شر ...
ای دوست صمیمی ام ! خدا !
از هرچه شر و بدی است به تو پناه آورده ام و چه بدی ای بالاتر از گناه که دارد تمام وجودم را تسخیر می کند ؟
از هر منکر و زشتی گریخته ام و کدام منکر و زشتی زشت تر از آنکه از تو دور افتاده باشم ؟
اگر نگاهم کنی از تو چیزی کاسته نمی شود و اگر عفوم نمایی از بزرگی ات ذره ای کم نمی گردد.
من به امیدی به سویت آمده ام . آیا به آرزویم می رسانی؟...