من با جرأت مدعیام که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر کنونی، بهتر از ملت حجاز در عهد رسولاللّه (ص) و کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین و حسین بن علی (ع)هستند. آن حجاز که در عهد رسولاللّه (ص) مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمیکردند و با بهانههایی به جبهه نمیرفتند که خداوند تعالی در سوره توبه با آیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است. و آن قدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در منبر به آنان نفرین فرمودند و آن اهل عراق و کوفه که با امیرالمؤمنین آنقدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سرباز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است.
و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا ـ علیهالسلام ـ آن شد که شد و آنان که در شهادت دست آلوده نکردند یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد (وصیتنامه امام).
آری، خمینی کبیر با شناختی که از امتش داشت از سویدای دل چنین گفت.
اکنون در نیمههای صفر هستیم و به روز اربعین حسینی نزدیک و نزدیکتر میشویم. ماه صفر، سال 61 هجری، اندکی مانده به اربعین، مصادف با همین روزها، آن روزها نیز قصه دو لب، زبان به زبان میشد، اما نه لب و طعنه. نه لب نوه خمینی و امتش. آن روز لب بود و چوب خیزران. لب بود و نوه پیامبر. نه چوب کفار یا مسلمانانی که قرنها با پیامبرشان فاصله دارند، بل کسانی که بسیاری از ایشان پیامبر را درک کرده بودند.
وای، سرزمین شام، چه غوغایی به پاست. به هزار تقلا و زحمت از نزدیک و دور گرد آمدهاند و دست به دست هم داده تا برای همیشه نام محمد و خدای محمد (ص) را از روزگار محو کنند. البته چون مستی شراب عقل زایل شدهشان را لختی برمیگرداند، شعارشان احیای دین محمد است، اما انگار این جماعت در مستی راستتر میگویند تا به هنگام عقل! گرگ صفتانی وحشی، بسانِ صیادی که از شکمبارهگی، کاملا سیر است، اما از قضا صیدی را به داماند اخته، دور تا دور نگین انگشتری خلقت و اهل بیت مظلومش حلقه زدهاند و با پنجههای خشن و زمخت خود، هر آنچه پنداری از دست جانوری انساننما برآید، در حقشان پروا نداشته، روا میدارند. البته حکم اباحه این بازی دیر زمانی است که امضا شده؛ زمانی که هنوز نفسهای به آخر رسیده، از حلقوم «ما ینطق عن الهوی»، قطع نشده بود. آن روز دایههای دلسوزتر از مادر، طفل نورسیده اسلام را از سینه پیامبر گرفتند و او را در واپسین روزهای زندگی سهوگو و هذیان پراکن خواندند.
چند روز پیشتر، عدهای با چوب و برخی با شلاق، پوست نازکتر از برگِ شقایق اطفالش را به سختی نوازش دادند. گروهی با آتش قهر بر دامنهای پاکشان شعله افروختند و کسی هم عمود خیمه نیم سوختهای را کشید تا با دختربچههایی که زیر آن پنهان شدهاند و از ترس دسترسی همبازیهای بیرحم به خود میلرزند، قایم باشک بازی کند و بعد سر او را برای امیرمؤمنین! خود، یزید، پیشکش کنند. شاید اگر از سرهای شیران خفته در گودال قتلگاه نصیبش نشد، از پیشکشی این سر کوچک، درهمی هر چند ناچیز به جیب زند.
سفر هم که آغاز شد، آه، دیگر گفتن ندارد. بهک باره زمین تیره و تار شد. جای زمین و آسمان عوض شد. خورشید از شرم رخ برتابید، اما به ناگاه زمانه روشن شد؛ روشنتر از شبی ظلمانی که خورشید به ناگاه از پشت کوهی بلند بر آن سرک بکشد. خورشیدهای خون چکان بر نیزهها به فراز شدند و با شیهه اسبهای تازی، چونان باد، عازم مقصدی شوم و نفرین شده به نام «شام» شدند؛ شامی که روزهاست جغدی به نام یزید به انتظار چنین روز سیاهی، مسجد و منبر ضرارش را به لجنزاری از قمار و شراب از بالا تا پایین مسح داده و اینک منتظر است تا در برابر این خارجیها، جشنی مجلل برپا سازد و در آن حمد و ثنای خدا گوید و به پیامبرش درود فرستد.
دستهای تا مرفق به خون آغشته و به حرام یازیده، هرگاه خسته میشوند، خورشیدی را به خاک کشیده با چکمههایی که همه نفرت و کینه اموی را در خود دارد، بر آن میزنند و جامهای شراب که لبهای گند گرفتهشان، متعفنش کرده، بر آن ماهپارهها میپاشند و قهقه مستانهشان تا شام بلند میشود و فریاد زمین نیز به آسمان.
لختی تندتر، ای تاریخنگار تا به دربار امیر برسیم؛ صبر کن اشتباه ننویس! «امیر» نه، امیر مؤمنان؛ آری، همان مؤمنانی که دیروز وصیت پیامبر را درباره حسین شنیده و بوسیدن لبهایش دیده بودند؛ مؤمنانی که حالا برای از پای درآوردن پسرش، قربهالیالله از سر و کول هم بالا میروند و به آتش جهنم بشارتش میدهند.
و اینک همه رسیدهاند و چه سریع چهل منزل رفته شد! آخر برای رساندن سرها و رسیدن به جایزه، هرکدام بر دیگری مسابقه بسته بود و اینک همه حاضرند و امیر و پیشوای این غافله کر و کور، دستی بر سبیل چرب و عرق چکانش میکشد و شعر «لیت اشیاخی ببدر...» را با صدای بلند به مستی سر میدهد.
نه چشمت را نبند، هرچند باورش سخت است، اما برای هزار و یکمین بار ببین و بشنو که با فرزند پیامبرشان چگونه رفتار میکنند!
درست میبینی. خواب و خیال نیست. واقعیت است. او امیر مؤمنان؛ یزید است که بر منبر نشسته و این هم نوه پیغمبرشان است. هر چند خارجیاش میخوانند، اما او از خودشان است. هم از قریش است و هم مسلمان. بر کسی هم خروج نکرده. او را به مهمانی خوانده بودند و چون به دامش انداختند، دیگر اجازه برگشتش ندادند. آن چوبی هم که بالا میرود، به زودی بر بوسهگاه پیامبر یعنی لبهای خشک حسین فرود میآید. نه، پیامبر تنها لبهای او را نبوسید؛ از پیشانی تا انگشت پایش را آنگاه که در قنداقه بود، غرق در بوسه کرد. هم از این رو بود که دیروز جایی از پیکر او را از بوسه نیزه و خنجر محروم نکردند و بر هر بوسهگاهی از پیامبر، دهها بار سم اسبها بالا و پایین و بر آن کوفته شد. اگر سر را اکنون کوفته و پاره پاره نمیبینی، برای آن است که برای هر سری جایزهای معین شده بود و بدین جهت، مواظبتش کردند و اینک سرها در برابر امیر حاضر است و به زودی جایزهها قسمت خواهد شد.
هرچند باورش سخت است، نیک بنگر تا ببینی آن نصرانی که از روم برای این جشن با شکوه دعوت شده، از یزید چه میپرسد و یزید چگونه پاسخش میدهد:
نصرانی: ای یزید این سر از آنِ کیست؟
ـ تو را چه کار است؟
ـ تا اگر برگشتم و قیصر از من پرسید چه دیدی، پاسخش گویم و در شادی و خوشی تو شریک شود.
ـ این سر حسین، پسر علی پسر ابی طالب است.
ـ مامش کیست؟
ـ مامش، مامش فاطمه است.
ـ فاطمه کیست؟
ـ دختر رسول خدا
ـ یعنی این سر از آن نوه پیغمبر خودتان است؟!
ـ اری، او نوه محمد است.
ـ اف بر تو و بر چنین دینی که تو داری!
ـ چرا؟
ـ ای یزید! پدر من از نوادههای داوود(ع) است. میان من و او پدران زیادی فاصله است. مسیحیان من را بزرگ میشمارند و خاک پایم را به تبرک میبرند. آنگاه شما نوه پیامبرتان را با این وضع میکشید، در حالی که میان او و پیامبرتان جز مادری فاصله نیست؟! این چه دینی است؟
ـ ای یزید! داستان کنیسه حافر را شنیدهای؟
ـ نه، بگو تا بشنوم.
ـ میان چین و عمان دریایی است که گذشتن از آن نیم سال به درازا میکشد و هیچ آبادی آنجا نیست، جز شهری که میان آب است... در آن شـهر، کلیساهای زیادی است و بزرگترین کنیسهاش «حافر» است. در محراب آن کلیسا، حقهای است از طلا. در بین آن حقه، «سُمی» است که گویند سُم الاغِ عیسی (ع) است. اطراف حقه را با زر و دیباج زینت بستهاند. هر سال مردمانی زیاد از نصاری به زیارتش رفته، طواف کرده و آن را میبوسند... ولی شما فرزند دختر پیامبرتان را بدین وضع میکشید؟ خدا برکتش را از شما بردارد (برگرفته از لهوف سید ابن طاووس).
آری، درست دیدی. این سر حسین است و آن لبها که دیگر با دندانهای شکسته و به خون آمیخته، گم شده و به سختی دیده میشوند، هم از آن اوست.
تو خوب میدانی که پیامبر، آیات قرآن نازله در منزلت اهل بیت و خاصه حسین (ع) را بارها بر آن جماعت کر و کور فریاد زد، اما ای کاش از ناحیه خدا اجازه داشت و آن همه را نگفته بود! ای کاش، آیه مودت و تطهیر را بر آن اهالی نااهل حق و حقیقت نخوانده بود! چه سخت است فکر کردن در ژرفای این کلام امام سجاد که گفت: «اگر جد ما به جای این همه سفارش اهل بیت، جز این دستور داده بود و به بدرفتاری و ظلم و کینه سفارش میکرد، امت مدعی پیروی از پیامبر چیزی بیش از این در توان نداشتند».
حاج حسن آقا! اینک سه دهه از انقلاب گذشته است؛ انقلاب مقتدایی که به فرموده رهبر عزیز، «بینام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته نمیشود»، اگر میخواهی ارادت و نمک شناسی امت جدت را به خود بیابی، کافی است به میان توده مردم گام نهی تا ببینی چگونه به عبا و ردایت تبرک میجویند. حتما به یاد داری با تابوت خمینی چه کردند.
تو، نه پسر پیامبری، نه نوه پیامبر، نه معصومی و نه معصومزاده و لبهایت را نه پیامبر بوسیده و نه علی. تو نوه خمینی هستی. البته با همان پاکی و صلابت. خمینی عزیز هم با صدها واسطه به پیامبر میرسید.
سید حسن از این بابت دل ناخوش مدار! تو خوب میدانی و اجداد پاکت بارها گفتهاند که با جدت حسین ابن علی چهها که نکردند و تو بهتر از من میدانی که با لبهای خشکیده حسین مظلوم(ع) چه کردند و برای همیشه خنده حقیقی را از لبهای شیعیان حضرتش محو کردند.
حالا که ماجرای خنده نقش بسته بر لبهای تو ـ البته با کجسلیقهگی تمام ـ پایش به جامعه باز شد و همه برای دفاع از تو به صحنه آمدهاند، به یاد سخنان جد بزرگوارت، خمینی، افتادم و حالا ارزش آن کلام الهام گونه را که از پرتو آن، با دلی آرام و قلبی مطمئن، انقلاب و یادگاران انقلاب را به امت سپرد و چهره در نقاب خاک کشید و با روحی شاد به جوار حضرت حق شتافت، بهتر درمییابم و به اعجاز کلام و مرامش بیشتر آگاه میشوم. هرچند میدانم در پس آن خنده ظاهری، تو نیز چونان خمینی، دردمند غم و غصه همه دردمندان و مستضعفان عالمی.
به یاد ندارم جد بزرگوار تو در ملأ، پاس داشتن حریم و حرم خود را فریاد زده باشد، نه برای آن که حرمت شما را کم میانگاشت، بل برای آن که قدرشناسی امتش را خوب میفهمید و البته اگر تأسفی هم خورد، نه از ناحیه امت، بل از دست اندکی متعصب کج فهم که میپندارند، زنده نگه داشتن انقلاب و مزدِ آن همه خون دلها و جان فشانیهای خمینی و یاران و خاندانش، آن است که تو سکوت کنی و معنای واقعی پیروی از خط امام و رهبری را کسی جز ایشان تفسیر نکند، حتی اگر آن کس نوه راستین امامشان باشد و حتی اگر آن کس، حامی راستین رهبرشان باشد.
سید جان! تو برای ما عزیزی، چون هم بوی خمینی میدهی و هم به واسطه سیادتت بوی اهل بیت و حرمت تو از هر دو سوی بر ما واجب است.
سید با این همه نمیخواهم بگویم بیمهری اینها به تو برای دشمنی است که با جدت دارند؛ نه! باور نکن! اما آری درست است این عده جاهل و جزماندیش به رأی خود، باید بدانند آنچه گفته و نوشتهاند حتی اگر از روی جهالت به توهم نیکی هم باشد، جز به حسادت و دشمنی و آنگاه به تفرقه میان امت ختم تعبیر و منتج نخواهد شد.
آیا اسلام حقیقی جز به مودت اهل بیت استمرار مییابد؟ «قل اسئلکم علیه اجرا الا لموده فی القربی»
قطعا آن مودت تنها طلب دستمزد از امت نبود و تقاضایی بود برای حراست از دین الله به واسطه محبت به آلُ الله.
اینک در سال اتحاد ملی، چه چیزی جز پاسداشت خانواده و یاران صدیق و زجر کشیده امام و اظهار محبت به همدیگر و از جمله پاکان معنوی و برگزیدگان انقلاب و نظام، میتواند ما را متحد کند؟
مگر به فرموده پیامبر (ص) امت موسی 71 فرقه و امت عیسی 72 و امت او 73 فرقه نشدند؟ آیا توصیه به موده اهل بیت تنها امری عاطفی بود یا سیاسی و اجتماعی؟ چه رمز و رازی در موده و مهرورزی به اهل بیت نهفته بود و اینک چه رمز و رازی در مهرورزی به همدیگر از جمله خاندان پاک خمینی میتواند این اتحاد و همدلی را بسته و به هم پیوسته نگاه دارد؟
سید حسن! صبور باش و مقاوم مطمئن باش، ما اعتماد خمینی به امتش را نشکستهایم.
اگر عدهای هر چند کم، راه و رسم مهرورزی و قدرشناسی را از این مردم نیاموخته باشند، باید از آن نصرانی که در همان مجلس مسلمان و به تیغ یزید شهید شد، بیاموزند.
این تیغها در پایان سال اتحاد ملی، درست زمانی از کمان رها شد، همگان قدم زدن و ارادتمندی تو را به رهبر فرزانه در جوار بارگاه آسمانی خمینی و سخنان عالمانهات را در حمایت از انقلاب و رهبری در نماز جمعه امسال دیدند و شنیدند آنجا که گفتی«حضرت آیتالله خامنهای یکی از شایستهترین شاگردان امام است که عمری را به شهادت همه، دلباخته امام و اندیشه امام سر کردند و در راه امام گام برداشتند و پس از امام (ره)، بحمدا... تدبیر امور به دست باکفایت ایشان ادامه دارد. با این وصف، چنین غبارافکنی در فضای جامعه به هر نیتی باشد، جز نمودی از حسادت و نتیجهای جز ایجاد تفرقه در پی نخواهد داشت.
آنها که این روزها در روز روشن کلید رمزگشایی خنده تو را کورمال و چشم بسته به جستجو برخاسته و به اشتباه از تاریکخانه زور و تزویر بیگانه هر چند ناخواسته، حواله میگیرند، نمیدانند که تو بر همان پیمانی که با امام و امت بسته بودی برقراری و مردم نیز بر پیمان قدرشناسی که با امام خود بسته بودند، استوار.
نمیدانند که این مردم عهد بستهاند خنده بر لبهای یاران خمینی بماند؛ یارانی که تا دیروز یا در غربت از وطن همراه پیرجماران با تحمل سختیها خود را نباختند و یا در کنج زندانها پوست به آتش سیگار و ناخن به دندانههای گاز انبر دادند و سوختند و ساختند و اکنون نیز شرم دارند آنها را به اینها بنمایانند.
بگذریم. اما بگذاریم آن ننگ بر امت مدعی پیروی از محمد (ص) و این افتخار برای امتی که قرنها از ظهور و ارتحال حضرت ختمی مرتبت فاصله دارد، همچنان بر تارک دهر بدرخشد. (یؤمنون بالغیب).
سید جان، ما پیمان میبنیدیم برپیمان خود باشیم و یقین داریم تو نیز تا آخر بر پیمان خود باقی خواهی بود.
تو نه نخستین مقصد این شرذمه قلیلی و نه آخرین. باز هم منتظر باش! اما حساب عدهای تنیده در انتزاعات خشک دینی را از مردم و عاقلان قوم جدا کن. مگر یاد نداری بهشتی و طالقانی و رجایی... و بسیاری از رفتگان و زندگان دیروز و امروز را چگونه تیرباران تهمت و افترا کردند؟ اما آیا جمعیت تشییع کننده را پس از شهادت آنها فراموش کردهای؟ خوب دیدی و شنیدی که مردم حتی بیل و کلنگی که قبر طالقانی را با آن کنده بودند، میبوسیدند. آری، این مردم همان مردمند، اما این «شرذمة قلیلون» میآیند و میروند. کما اینکه آمدند و رفتند.
نه، نه! نگو شاید ما جماعتی مردهپرست باشیم!
راز آن رفتار سبوعانه که امت محمد(ص) با حسین(ع) داشت و این رفتار مشفقانه که خنده بر لب تو نشانده، و امت خمینی با تو دارد را نه در زندگی رفاه طلبانه که در رفتارشناسی امتی جاهل و ناسپاس، و امتی عاقل و قدرشناس باید جستجو کرد.
و خوب میدانم تو آنچنان کریم و صبوری و مالک اشتر گونهای که اخم کردنت نیز نه به خاطر اهانتی که روا شد، بل به خاطر واهمه از ظهور تنگ چشمانی است که تفسیر حق را جز به تأویل خود برنتابند و نیک میدانم اگر قضای حادثه صدور حکمی بر ایشان را رقم زد و تو به بخشش آنها لب گشودی، کسی به حیرت به لبهای خندان تو خیره نخواهد شد. انشاءلله
و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا ـ علیهالسلام ـ آن شد که شد و آنان که در شهادت دست آلوده نکردند یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد (وصیتنامه امام).
آری، خمینی کبیر با شناختی که از امتش داشت از سویدای دل چنین گفت.
اکنون در نیمههای صفر هستیم و به روز اربعین حسینی نزدیک و نزدیکتر میشویم. ماه صفر، سال 61 هجری، اندکی مانده به اربعین، مصادف با همین روزها، آن روزها نیز قصه دو لب، زبان به زبان میشد، اما نه لب و طعنه. نه لب نوه خمینی و امتش. آن روز لب بود و چوب خیزران. لب بود و نوه پیامبر. نه چوب کفار یا مسلمانانی که قرنها با پیامبرشان فاصله دارند، بل کسانی که بسیاری از ایشان پیامبر را درک کرده بودند.
وای، سرزمین شام، چه غوغایی به پاست. به هزار تقلا و زحمت از نزدیک و دور گرد آمدهاند و دست به دست هم داده تا برای همیشه نام محمد و خدای محمد (ص) را از روزگار محو کنند. البته چون مستی شراب عقل زایل شدهشان را لختی برمیگرداند، شعارشان احیای دین محمد است، اما انگار این جماعت در مستی راستتر میگویند تا به هنگام عقل! گرگ صفتانی وحشی، بسانِ صیادی که از شکمبارهگی، کاملا سیر است، اما از قضا صیدی را به داماند اخته، دور تا دور نگین انگشتری خلقت و اهل بیت مظلومش حلقه زدهاند و با پنجههای خشن و زمخت خود، هر آنچه پنداری از دست جانوری انساننما برآید، در حقشان پروا نداشته، روا میدارند. البته حکم اباحه این بازی دیر زمانی است که امضا شده؛ زمانی که هنوز نفسهای به آخر رسیده، از حلقوم «ما ینطق عن الهوی»، قطع نشده بود. آن روز دایههای دلسوزتر از مادر، طفل نورسیده اسلام را از سینه پیامبر گرفتند و او را در واپسین روزهای زندگی سهوگو و هذیان پراکن خواندند.
چند روز پیشتر، عدهای با چوب و برخی با شلاق، پوست نازکتر از برگِ شقایق اطفالش را به سختی نوازش دادند. گروهی با آتش قهر بر دامنهای پاکشان شعله افروختند و کسی هم عمود خیمه نیم سوختهای را کشید تا با دختربچههایی که زیر آن پنهان شدهاند و از ترس دسترسی همبازیهای بیرحم به خود میلرزند، قایم باشک بازی کند و بعد سر او را برای امیرمؤمنین! خود، یزید، پیشکش کنند. شاید اگر از سرهای شیران خفته در گودال قتلگاه نصیبش نشد، از پیشکشی این سر کوچک، درهمی هر چند ناچیز به جیب زند.
سفر هم که آغاز شد، آه، دیگر گفتن ندارد. بهک باره زمین تیره و تار شد. جای زمین و آسمان عوض شد. خورشید از شرم رخ برتابید، اما به ناگاه زمانه روشن شد؛ روشنتر از شبی ظلمانی که خورشید به ناگاه از پشت کوهی بلند بر آن سرک بکشد. خورشیدهای خون چکان بر نیزهها به فراز شدند و با شیهه اسبهای تازی، چونان باد، عازم مقصدی شوم و نفرین شده به نام «شام» شدند؛ شامی که روزهاست جغدی به نام یزید به انتظار چنین روز سیاهی، مسجد و منبر ضرارش را به لجنزاری از قمار و شراب از بالا تا پایین مسح داده و اینک منتظر است تا در برابر این خارجیها، جشنی مجلل برپا سازد و در آن حمد و ثنای خدا گوید و به پیامبرش درود فرستد.
دستهای تا مرفق به خون آغشته و به حرام یازیده، هرگاه خسته میشوند، خورشیدی را به خاک کشیده با چکمههایی که همه نفرت و کینه اموی را در خود دارد، بر آن میزنند و جامهای شراب که لبهای گند گرفتهشان، متعفنش کرده، بر آن ماهپارهها میپاشند و قهقه مستانهشان تا شام بلند میشود و فریاد زمین نیز به آسمان.
لختی تندتر، ای تاریخنگار تا به دربار امیر برسیم؛ صبر کن اشتباه ننویس! «امیر» نه، امیر مؤمنان؛ آری، همان مؤمنانی که دیروز وصیت پیامبر را درباره حسین شنیده و بوسیدن لبهایش دیده بودند؛ مؤمنانی که حالا برای از پای درآوردن پسرش، قربهالیالله از سر و کول هم بالا میروند و به آتش جهنم بشارتش میدهند.
و اینک همه رسیدهاند و چه سریع چهل منزل رفته شد! آخر برای رساندن سرها و رسیدن به جایزه، هرکدام بر دیگری مسابقه بسته بود و اینک همه حاضرند و امیر و پیشوای این غافله کر و کور، دستی بر سبیل چرب و عرق چکانش میکشد و شعر «لیت اشیاخی ببدر...» را با صدای بلند به مستی سر میدهد.
نه چشمت را نبند، هرچند باورش سخت است، اما برای هزار و یکمین بار ببین و بشنو که با فرزند پیامبرشان چگونه رفتار میکنند!
درست میبینی. خواب و خیال نیست. واقعیت است. او امیر مؤمنان؛ یزید است که بر منبر نشسته و این هم نوه پیغمبرشان است. هر چند خارجیاش میخوانند، اما او از خودشان است. هم از قریش است و هم مسلمان. بر کسی هم خروج نکرده. او را به مهمانی خوانده بودند و چون به دامش انداختند، دیگر اجازه برگشتش ندادند. آن چوبی هم که بالا میرود، به زودی بر بوسهگاه پیامبر یعنی لبهای خشک حسین فرود میآید. نه، پیامبر تنها لبهای او را نبوسید؛ از پیشانی تا انگشت پایش را آنگاه که در قنداقه بود، غرق در بوسه کرد. هم از این رو بود که دیروز جایی از پیکر او را از بوسه نیزه و خنجر محروم نکردند و بر هر بوسهگاهی از پیامبر، دهها بار سم اسبها بالا و پایین و بر آن کوفته شد. اگر سر را اکنون کوفته و پاره پاره نمیبینی، برای آن است که برای هر سری جایزهای معین شده بود و بدین جهت، مواظبتش کردند و اینک سرها در برابر امیر حاضر است و به زودی جایزهها قسمت خواهد شد.
هرچند باورش سخت است، نیک بنگر تا ببینی آن نصرانی که از روم برای این جشن با شکوه دعوت شده، از یزید چه میپرسد و یزید چگونه پاسخش میدهد:
نصرانی: ای یزید این سر از آنِ کیست؟
ـ تو را چه کار است؟
ـ تا اگر برگشتم و قیصر از من پرسید چه دیدی، پاسخش گویم و در شادی و خوشی تو شریک شود.
ـ این سر حسین، پسر علی پسر ابی طالب است.
ـ مامش کیست؟
ـ مامش، مامش فاطمه است.
ـ فاطمه کیست؟
ـ دختر رسول خدا
ـ یعنی این سر از آن نوه پیغمبر خودتان است؟!
ـ اری، او نوه محمد است.
ـ اف بر تو و بر چنین دینی که تو داری!
ـ چرا؟
ـ ای یزید! پدر من از نوادههای داوود(ع) است. میان من و او پدران زیادی فاصله است. مسیحیان من را بزرگ میشمارند و خاک پایم را به تبرک میبرند. آنگاه شما نوه پیامبرتان را با این وضع میکشید، در حالی که میان او و پیامبرتان جز مادری فاصله نیست؟! این چه دینی است؟
ـ ای یزید! داستان کنیسه حافر را شنیدهای؟
ـ نه، بگو تا بشنوم.
ـ میان چین و عمان دریایی است که گذشتن از آن نیم سال به درازا میکشد و هیچ آبادی آنجا نیست، جز شهری که میان آب است... در آن شـهر، کلیساهای زیادی است و بزرگترین کنیسهاش «حافر» است. در محراب آن کلیسا، حقهای است از طلا. در بین آن حقه، «سُمی» است که گویند سُم الاغِ عیسی (ع) است. اطراف حقه را با زر و دیباج زینت بستهاند. هر سال مردمانی زیاد از نصاری به زیارتش رفته، طواف کرده و آن را میبوسند... ولی شما فرزند دختر پیامبرتان را بدین وضع میکشید؟ خدا برکتش را از شما بردارد (برگرفته از لهوف سید ابن طاووس).
آری، درست دیدی. این سر حسین است و آن لبها که دیگر با دندانهای شکسته و به خون آمیخته، گم شده و به سختی دیده میشوند، هم از آن اوست.
تو خوب میدانی که پیامبر، آیات قرآن نازله در منزلت اهل بیت و خاصه حسین (ع) را بارها بر آن جماعت کر و کور فریاد زد، اما ای کاش از ناحیه خدا اجازه داشت و آن همه را نگفته بود! ای کاش، آیه مودت و تطهیر را بر آن اهالی نااهل حق و حقیقت نخوانده بود! چه سخت است فکر کردن در ژرفای این کلام امام سجاد که گفت: «اگر جد ما به جای این همه سفارش اهل بیت، جز این دستور داده بود و به بدرفتاری و ظلم و کینه سفارش میکرد، امت مدعی پیروی از پیامبر چیزی بیش از این در توان نداشتند».
حاج حسن آقا! اینک سه دهه از انقلاب گذشته است؛ انقلاب مقتدایی که به فرموده رهبر عزیز، «بینام خمینی در هیچ کجای جهان شناخته نمیشود»، اگر میخواهی ارادت و نمک شناسی امت جدت را به خود بیابی، کافی است به میان توده مردم گام نهی تا ببینی چگونه به عبا و ردایت تبرک میجویند. حتما به یاد داری با تابوت خمینی چه کردند.
تو، نه پسر پیامبری، نه نوه پیامبر، نه معصومی و نه معصومزاده و لبهایت را نه پیامبر بوسیده و نه علی. تو نوه خمینی هستی. البته با همان پاکی و صلابت. خمینی عزیز هم با صدها واسطه به پیامبر میرسید.
سید حسن از این بابت دل ناخوش مدار! تو خوب میدانی و اجداد پاکت بارها گفتهاند که با جدت حسین ابن علی چهها که نکردند و تو بهتر از من میدانی که با لبهای خشکیده حسین مظلوم(ع) چه کردند و برای همیشه خنده حقیقی را از لبهای شیعیان حضرتش محو کردند.
حالا که ماجرای خنده نقش بسته بر لبهای تو ـ البته با کجسلیقهگی تمام ـ پایش به جامعه باز شد و همه برای دفاع از تو به صحنه آمدهاند، به یاد سخنان جد بزرگوارت، خمینی، افتادم و حالا ارزش آن کلام الهام گونه را که از پرتو آن، با دلی آرام و قلبی مطمئن، انقلاب و یادگاران انقلاب را به امت سپرد و چهره در نقاب خاک کشید و با روحی شاد به جوار حضرت حق شتافت، بهتر درمییابم و به اعجاز کلام و مرامش بیشتر آگاه میشوم. هرچند میدانم در پس آن خنده ظاهری، تو نیز چونان خمینی، دردمند غم و غصه همه دردمندان و مستضعفان عالمی.
به یاد ندارم جد بزرگوار تو در ملأ، پاس داشتن حریم و حرم خود را فریاد زده باشد، نه برای آن که حرمت شما را کم میانگاشت، بل برای آن که قدرشناسی امتش را خوب میفهمید و البته اگر تأسفی هم خورد، نه از ناحیه امت، بل از دست اندکی متعصب کج فهم که میپندارند، زنده نگه داشتن انقلاب و مزدِ آن همه خون دلها و جان فشانیهای خمینی و یاران و خاندانش، آن است که تو سکوت کنی و معنای واقعی پیروی از خط امام و رهبری را کسی جز ایشان تفسیر نکند، حتی اگر آن کس نوه راستین امامشان باشد و حتی اگر آن کس، حامی راستین رهبرشان باشد.
سید جان! تو برای ما عزیزی، چون هم بوی خمینی میدهی و هم به واسطه سیادتت بوی اهل بیت و حرمت تو از هر دو سوی بر ما واجب است.
سید با این همه نمیخواهم بگویم بیمهری اینها به تو برای دشمنی است که با جدت دارند؛ نه! باور نکن! اما آری درست است این عده جاهل و جزماندیش به رأی خود، باید بدانند آنچه گفته و نوشتهاند حتی اگر از روی جهالت به توهم نیکی هم باشد، جز به حسادت و دشمنی و آنگاه به تفرقه میان امت ختم تعبیر و منتج نخواهد شد.
آیا اسلام حقیقی جز به مودت اهل بیت استمرار مییابد؟ «قل اسئلکم علیه اجرا الا لموده فی القربی»
قطعا آن مودت تنها طلب دستمزد از امت نبود و تقاضایی بود برای حراست از دین الله به واسطه محبت به آلُ الله.
اینک در سال اتحاد ملی، چه چیزی جز پاسداشت خانواده و یاران صدیق و زجر کشیده امام و اظهار محبت به همدیگر و از جمله پاکان معنوی و برگزیدگان انقلاب و نظام، میتواند ما را متحد کند؟
مگر به فرموده پیامبر (ص) امت موسی 71 فرقه و امت عیسی 72 و امت او 73 فرقه نشدند؟ آیا توصیه به موده اهل بیت تنها امری عاطفی بود یا سیاسی و اجتماعی؟ چه رمز و رازی در موده و مهرورزی به اهل بیت نهفته بود و اینک چه رمز و رازی در مهرورزی به همدیگر از جمله خاندان پاک خمینی میتواند این اتحاد و همدلی را بسته و به هم پیوسته نگاه دارد؟
سید حسن! صبور باش و مقاوم مطمئن باش، ما اعتماد خمینی به امتش را نشکستهایم.
اگر عدهای هر چند کم، راه و رسم مهرورزی و قدرشناسی را از این مردم نیاموخته باشند، باید از آن نصرانی که در همان مجلس مسلمان و به تیغ یزید شهید شد، بیاموزند.
این تیغها در پایان سال اتحاد ملی، درست زمانی از کمان رها شد، همگان قدم زدن و ارادتمندی تو را به رهبر فرزانه در جوار بارگاه آسمانی خمینی و سخنان عالمانهات را در حمایت از انقلاب و رهبری در نماز جمعه امسال دیدند و شنیدند آنجا که گفتی«حضرت آیتالله خامنهای یکی از شایستهترین شاگردان امام است که عمری را به شهادت همه، دلباخته امام و اندیشه امام سر کردند و در راه امام گام برداشتند و پس از امام (ره)، بحمدا... تدبیر امور به دست باکفایت ایشان ادامه دارد. با این وصف، چنین غبارافکنی در فضای جامعه به هر نیتی باشد، جز نمودی از حسادت و نتیجهای جز ایجاد تفرقه در پی نخواهد داشت.
آنها که این روزها در روز روشن کلید رمزگشایی خنده تو را کورمال و چشم بسته به جستجو برخاسته و به اشتباه از تاریکخانه زور و تزویر بیگانه هر چند ناخواسته، حواله میگیرند، نمیدانند که تو بر همان پیمانی که با امام و امت بسته بودی برقراری و مردم نیز بر پیمان قدرشناسی که با امام خود بسته بودند، استوار.
نمیدانند که این مردم عهد بستهاند خنده بر لبهای یاران خمینی بماند؛ یارانی که تا دیروز یا در غربت از وطن همراه پیرجماران با تحمل سختیها خود را نباختند و یا در کنج زندانها پوست به آتش سیگار و ناخن به دندانههای گاز انبر دادند و سوختند و ساختند و اکنون نیز شرم دارند آنها را به اینها بنمایانند.
بگذریم. اما بگذاریم آن ننگ بر امت مدعی پیروی از محمد (ص) و این افتخار برای امتی که قرنها از ظهور و ارتحال حضرت ختمی مرتبت فاصله دارد، همچنان بر تارک دهر بدرخشد. (یؤمنون بالغیب).
سید جان، ما پیمان میبنیدیم برپیمان خود باشیم و یقین داریم تو نیز تا آخر بر پیمان خود باقی خواهی بود.
تو نه نخستین مقصد این شرذمه قلیلی و نه آخرین. باز هم منتظر باش! اما حساب عدهای تنیده در انتزاعات خشک دینی را از مردم و عاقلان قوم جدا کن. مگر یاد نداری بهشتی و طالقانی و رجایی... و بسیاری از رفتگان و زندگان دیروز و امروز را چگونه تیرباران تهمت و افترا کردند؟ اما آیا جمعیت تشییع کننده را پس از شهادت آنها فراموش کردهای؟ خوب دیدی و شنیدی که مردم حتی بیل و کلنگی که قبر طالقانی را با آن کنده بودند، میبوسیدند. آری، این مردم همان مردمند، اما این «شرذمة قلیلون» میآیند و میروند. کما اینکه آمدند و رفتند.
نه، نه! نگو شاید ما جماعتی مردهپرست باشیم!
راز آن رفتار سبوعانه که امت محمد(ص) با حسین(ع) داشت و این رفتار مشفقانه که خنده بر لب تو نشانده، و امت خمینی با تو دارد را نه در زندگی رفاه طلبانه که در رفتارشناسی امتی جاهل و ناسپاس، و امتی عاقل و قدرشناس باید جستجو کرد.
و خوب میدانم تو آنچنان کریم و صبوری و مالک اشتر گونهای که اخم کردنت نیز نه به خاطر اهانتی که روا شد، بل به خاطر واهمه از ظهور تنگ چشمانی است که تفسیر حق را جز به تأویل خود برنتابند و نیک میدانم اگر قضای حادثه صدور حکمی بر ایشان را رقم زد و تو به بخشش آنها لب گشودی، کسی به حیرت به لبهای خندان تو خیره نخواهد شد. انشاءلله