به یاد عباس جعفری؛ کوهنوردی که ناپدید شد
می‌توانستی همچنان آبروی کوهنوردی و طبیعت‌پیمایی ما باشی. می‌توانستی رابط ما با جمعی از بهترین ایران‌شناسان و طبیعت مردان باشی. می‌توانستی یکی از بهترین‌های ایستادگی در برابر تخریب‌گران طبیعت این سرزمین بلازده باشی، می‌توانستی با قلم توانایت، اشک را آنگاه که لازمش داریم، به چشم‌مان بنشانی، می‌توانستی... آه، می‌توانستی.... ایلیاتی‌های بختیاری، دیگر تو را که شهروند افتخاری‌شان بودی در کنار آب بازفت نخواهند دید.
خوشا رهایی
فرهیختگان؛ عباس جعفری کوهنورد، عکاس و روزنامه‌نگار ایرانی است که نزدیک به دو ماه پیش در رودخانه تریشولی نپال گرفتار گرداب و ناپدید شد.
چندی پیش مراسم بزرگداشتی به یاد او در فرهنگسرای پایداری برگزار می‌شود. عباس محمدی، رئیس انجمن کوهنوردان ایران به یاد جعفری مطلبی نوشته است: عباس؛ رهگذر راه‌های بی‌پایان / خوشا رها کردن و رفتن! / خوابی دیگر / به مردابی دیگر / خوشا ماندابی دیگر / به ساحلی دیگر / به دریایی دیگر! / خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی / خوشا اگر نه رها زیستن، مُردن به رهایی! / چندان دور نیست، اما گذشتِ دورانی را می‌نماید!
آن زمان، هنوز «یخار» یخچال بود، هنوز «سر کمر» در زمستان بهمن داشت و هنوز در تهران برف بر زمین می‌ماند. شاید ۲۰ سال پیش یا کمی پیش‌تر، نخستین‌بار دیدمش. می‌پنداشتم در منظوم‌اندیشگی دیگری می‌پرد و نمی‌تواند با من قرابتی داشته باشد اما، دلیری آن را داشت که در آن روزگارِ پر از خط و خط‌کشی – برخلاف عادت حلقه‌ای که در آن بود – به من، به ما، نزدیک شود.
دریافتم که قلبی بزرگ و سری پرشور و تحول‌پذیر دارد؛ تنگ‌چشم و کژاندیش و خشک‌مغز نبود. جست‌وجوگر و بسیارخوان و آگاه بود، قلمی نیکو داشت، نیک نقش می‌زد، خوب عکس می‌گرفت، دایره ‌دوستان بزرگی داشت و با بزرگان اندیشه و قلم و هنر معاشر بود. کوهنوردی‌های سختی داشت، سفرهای دراز و رشک‌برانگیز می‌رفت و ماجراهایی شنیدنی و هیجان‌انگیزی را پشت سر گذاشته بود. نکته‌دان بود و از طنزگویی رندان‌ ایرانی بهره‌ به اندازه و دلنشین داشت. از رفاقت با او سود می‌بردی و از همنشینی‌اش شاداب می‌شدی – اگرچه بسیار انتقاد می‌کرد و از تلخی‌های روزگار هم بسیار می‌گفت. گفتنی فراوان داشت، اما در گفت‌وگو خسته‌ات نمی‌کرد. همرنگ جماعت نمی‌شد، اما رک‌گویی‌اش گزنده نبود چراکه از قلبی صاف برمی‌آمد.
عباس، در چند زمینه کار کرد و در هر کدام از آنها به حد مهارت و شاید استادی رسید؛ هنگامی که به مجموع ‌این مهارت‌ها (که به هم مرتبط هستند) می‌نگریم، شکی برایمان نمی‌ماند که او چهره‌ای بوده است دیریاب و کم‌مانند در ایران.
کوهنوردی: غلام عباس جعفری که در سال ۱۳۴۱ در مشهد به دنیا آمده بود، از ۱۶، ۱۵ سالگی شروع به کوهنوردی کرد و نه‌تنها به کوه‌های اطراف مشهد بلکه به توچال در تهران و کوه‌هایی دیگر در بیرون از خراسان هم در همان نوجوانی صعود کرد. پس از انقلاب، با جمعی از دوستان، «گروه کوهنوردی آزادگان» را تاسیس و بولتن «آزادگان» را به‌عنوان نشریه آن گروه منتشر کرد. در میانه‌های دهه ۶۰ به تهران آمد و شروع به همکاری با فدراسیون کوهنوردی که صادق آقاجانی ریاست آن را داشت، کرد. او تا سال ۱۳۷۴ در فدراسیون فعالیت داشت، مربی بود و به عضویت هیات‌رئیسه فدراسیون هم درآمد اما از این سال، از فدراسیون بیرون رفت.
صعودها: عباس، به تمامی کوه‌های مهم ایران صعود کرد و در چندین منطقه کوهستانی خارج از کشور مانند قراقوروم، هیمالیا، آلپ، پامیر و کلیمانجارو هم کوه‌پیمایی‌های سبک و سنگین پرشمار داشت. ازجمله: صعود زمستانی دیواره ملکوه، سرپرستی گروه کوهنوردی آزادگان در صعود دیواره بینالود، صعود تکی دهلیز جنوبی در‌یخار دماوند؛ ۱۳۷۱، صعود قله‌های لیلا پیک، ایگر پیک، بالتی پیک؛ ۱۳۷۲، صعود قله ۷۴۹۵ متری کمونیسم (سرپرست تیم ملی)؛ ۱۳۷۴، صعود قله آکونکاگوا (۶۹۶۲ متر، بلندترین قله ‌قاره آمریکا)؛ ۱۳۷۹
کوه‌نویسی: عباس، عشق نوشتن داشت و این، از طبع اجتماعی او و تمایلش به آگاه‌سازی و تشریک دانسته‌ها برمی‌خاست. در دهه ۶۰ که هیچ مجله کوهنوردی‌ای در ایران نبود، او یکی از بهترین بولتن‌‌های این رشته را درمی‌آورد به نام «آزادکوه» که دربرگیرنده مطالب آموزشی، منطقه‌شناسی، شرح حال کوهنوردان، گزارش و خبرهای کوهنوردی بود. همچنین، در آن سال‌ها شاید تنها کسی از کوهنوردان بود که در مجله‌‌های عمومی، مقاله کوهنوردی چاپ می‌‌کرد، ازجمله، در مجله‌های سروش و شکار و طبیعت.
آنچه کوه‌نوشته‌های عباس را ممتاز می‌کند، عاشقانه‌نویسی او بوده است؛ گویا او برای بیان خواست‌ها و عشق‌هایی که به شکلی دیگر یا به دستاویزی دیگر مجال بروز نمی‌یابند، از کوه می‌گوید. برای او کوه رفتن بهانه‌ای بوده برای نوشتن و زندگی و زندگی فرصتی بوده برای مشاهده تجلیات عشق. عباس طبع شعر داشت و قلمش آهنگین بود، چنانکه حتی در گزارش‌نویسی، گاه با ظرافتی باورنکردنی، نکته‌های فنی را با باریک‌بینی‌های خیال‌انگیز در بافتی منسجم قرار می‌داد.
کار مطبوعاتی: عباس، در ادامه ‌کوه‌‌نویسی‌‌های خود، به کار پرمخاطب‌تر نویسندگی در زمینه ‌گردشگری، ایران‌شناسی، و زمینه‌‌های مرتبط روی آورد. او، در توصیف‌هایش، سبکی پراحساس و تیزبین و روان داشت. در عین حال، نگرشی انتقادی داشت و همین طبع آزاداندیشانه بود که او را با وجود موقعیت‌هایی که داشت – جبهه رفتن، عضویت در هیات‌رئیسه فدراسیون، دایره بزرگ آشنایان در نهادها، و... او را از موقعیت‌سازی برای خودش بازداشت و از او بیابانگردی بی‌اعتنا به مال و جاه ساخت. مطبوعات و تارنماهایی که عباس در آنها قلم زد، پرشمارند و از آن میان، همشهری، طبیعت‌گردی، شکار و طبیعت، شکار، سفر، ایرن و تارنمای شخصی‌اش آزادکوه را می‌توان نام برد.
عکاسی: عباس اهل نقاشی هم بود و فکر می‌کنم در دوره‌ای تدریس نقاشی هم می‌کرد. آنگاه که به عکاسی روی آورد، به واقع با دوربین شروع به نقاشی کرد. در سال‌های اخیر، عکاسی طبیعت وجه ممیزه شخصیت عباس بود و حتما می‌توان گفت او یکی از چهره‌های برتر ایران در این زمینه است. بسیاری از عکس‌های او، چنان خیال‌انگیز هستند که به تابلوهای نقاشی می‌مانند. تمام مطبوعات و تارنماهایی که در بالا از آنها نام بردم و به‌علاوه، چند کتاب مانند راه‌یاب ایران و راه‌یاب بیابان‌های ایران و چندین بولتن و کاتالوگ حرفه‌ای، آراسته به عکس‌های او هستند.
عباس، از تو گله‌مندم! می‌دانستم، آری می‌دانستم تو از طایفه دل به دریاافکنان هستی...، اما آیا تو نمی‌دانستی مرد خاکی، و نه مرد آب؟! چه پنداشتی که بر موج‌خیز جریان بی‌بنیاد رود سوار گشتی؟! چرا با ما چنین کردی؟! اکنون...
کوه‌های پیر
این عابدان خسته خواب‌آلود... ( احمد شاملو)
تا دیرگاهی سخنان تو را تکرار خواهند کرد. می‌توانستی تا سال‌ها، باز هم آن نماها از کوه و بیابان‌ها و جاده‌های این خاک پیر را که ما نمی‌توانیم ببینیم، برایمان قاب کنی و در برابرمان بگذاری، اما اینک... جاده‌ها با خاطره قدم‌های تو بیدار می‌مانند / که روز را پیشباز می‌رفتی (احمد شاملو)
می‌توانستی همچنان آبروی کوهنوردی و طبیعت‌پیمایی ما باشی. می‌توانستی رابط ما با جمعی از بهترین ایران‌شناسان و طبیعت مردان باشی. می‌توانستی یکی از بهترین‌های ایستادگی در برابر تخریب‌گران طبیعت این سرزمین بلازده باشی، می‌توانستی با قلم توانایت، اشک را آنگاه که لازمش داریم، به چشم‌مان بنشانی، می‌توانستی... آه، می‌توانستی.... ایلیاتی‌های بختیاری، دیگر تو را که شهروند افتخاری‌شان بودی در کنار آب بازفت نخواهند دید.
باصفاترین کلاردشتی‌ها که سال‌ها همنشین و همراه تو بودند، دیگر با تو به سفرهای دور و دراز نخواهند رفت. در دشت‌های بی‌پایان مرکزی، کویرنشینان جندق و معلمان، دیگر با تو تماشاکنان افق‌های باز نخواهند بود و با پیاله‌های دودزده به تو چای نخواهند داد. بچه‌های ایل رو به زوال قشقایی، دیگر در برابر دوربین تو جلوه‌گری نخواهند کرد. نپالی‌های خوشرو و مهربان، دیگر تو را نخواهند دید که از سرزمینی دور می‌آیی و در کنارشان می‌نشینی و چونان خود ایشان جلوه‌های ناب فرهنگی‌شان را درمی‌یابی.
کتیبه‌ای، پیر کوهنوردی، ایران دیگر در تو نمودهای امروزین آنچه را که خود بوده است- از کوه دوستی و کوه‌نویسی و عکاسی- نخواهد دید. از گوشه و کنار جهان، پژوهشگرانی که دل گرم داشتند، با تو در هر کنار و گوشه ایران نه بیگانه که خودی خواهند بود، دیگر برای همیشه چیزی کم خواهند داشت.
همسرت، وای همسرت، نمی‌دانم چگونه این کوه بار اندوه را خواهد کشید... برایش آرزوی شکیبایی صخره‌ها را دارم. و من که... در این گلخن مغموم / پا در جای / چنانم / که مازوی پیر / بندی دره تنگ... (احمد شاملو)
برای بسیار خیال‌ها که در سر داشتم، سخت تنها خواهم بود.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار