نوشتاری از مرحوم ابوترابی
در ابتدای دفاع مقدس، وقتی متوجه شدم شهید دکتر چمران به عنوان نماینده رهبر کبیر انقلاب ـ حضرت امام خمینی(ره) ـ عازم جبهه شده و در اهواز فرماندهی جنگ‌های نامنظم را به عهده گرفته است، من هم با گذراندن یک دوره فشرده نظامی در اواسط مهر ماه 1359، در همان نخستین ماه سرآغاز دفاع مقدس و اشغالگری بعثیان متجاوز، راهی اهواز (جبهه جنوب) شدم و مستقیما به جمع ایشان در استانداری که مرکز ستاد جنگ‌های نامنظم بود و این مجموعه را رهبری و فرماندهی می‌فرمودند، پیوستم و در اولین هفته با شرکت در یک آموزش رزمی شبانه، به عنوان مسئول گروه انتخاب شدم ودر نتیجه با سرگروه‌ها، با شهید چمران تماس بیشتری داشتیم و شب‌هایی که از جبهه به اهواز می‌آمدیم، شب را در استانداری مرکز ستاد جنگ که محل سکونت دکتر بود، می‌گذراندیم.

از خاطرات به یادماندنی این‌که در برنامه‌ریزی‌ها به حفظ سلامت نیرو خیلی اندیشه می‌کرد و کمتر شبی بود که شخصا خودش در بین نیرو در خط مقدم حضور پیدا نکرده و در حکت‌های ایذایی و ضربه زدن به روحیه نیروی دشمن (شکار تانک) شرکت ننماید و در این حمله‌های شبانه، دکتر، شرافت و شجاعتش از همه بیشتر بود، با آن‌که خطر مرگ و اسارت در این لحظه بسیار بالا می‌نمود.

حدود آبان ماه و آذر 1359 بود که سوسنگرد برای بار دوم در محاصره دشمن بعثی قرار گرفت و پس از دو روز به محاصره درآوردن سوسنگرد، دشمن آرام آرام وارد سوسنگرد شد و در این روزها بود که آن فاجعه را ـ گورستان دسته‌جمعی تعدادی از زنان معصوم ـ به بار آوردند و عزیزانی از پاسداران و نیروهای مسلح مردمی را به در و دیوار و درخت حلق‌آویز کردند و تنها قسمت کمی از سوسنگرد سقوط نکرده بود از مسجد و مرکز سپاه که همه نیروی باقی‌مانده به صورت فشرده در این قسمت تجمع کرده بودند و با امکانات ناچیز باقی‌مانده از اسلحه و مهمات با دشمن مقابله می‌کردند که احتمال سقطو این منطقه و کشته شدن همه این نیروها نیز در هر لحظه‌ای داده می‌شد.

شهید عالی‌مقام دکتر چمران(ره) همه ما را پیش از ظهر در 15 کیلومتری سوسنگرد جمع کرد و بین گروه‌ها بررسی کرد. به افرادی که از نظر شنا توانایی داشتند، پیشنهاد کرد که پس از شناسایی دقیق مسیر در روز، از تاریکی شب استفاده کنند و شب از طریق نهر آبی که از شرق سوسنگرد می‌گذشت، خودشان را با هر مقدار تجهیزات که می‌توانند، باید به نیروهای باقی‌مانده در سوسنگرد برسانند هرچند خودشان هم صبح در محاصره دشمن قرار خواهند گرفت ولی در هر حال برای حفظ جان بقیه و جلوگیری از سقوط کامل سوسنگرد، این مأموریت به افرادی که شناگر بودند، داده شد. بنده هم خودم را آماده برای انجام این مأموریت در دل تاریک شب کرده بودم، ولی سه ساعتی به غروب آفتاب باقی مانده بود لازم دانستیم در این فرصت سه ساعته با نیرویی که با حمله‌های چریکی برای شکستن محاصره جاده سوسنگرد که با تانک دشمن بعثی و هلیکوپترهای دشمن درگیر بود، وارد عمل شویم.
 
 بنابراین پس از شناسایی مسیر رودی که از کنار سوسنگرد می‌گذشت، دسته‌جمعی به کنار جاده آمدیم و در کنار بقیه نیرو از رزمندگان اسلام که متشکل از نیروهای چمران (جنگ‌های نامنظم) و برادران سپاهی بود، پشت جاده و پستی و بلندی‌های اطراف سوسنگرد، سنگر گرفتیم. دشمن با آتش خمپاره و توپخانه ما را زیر آتش می‌گرفت و هلیکوپترهای دشمن هم شدیدا با گلوله‌های هدایت‌شونده سعی بر این داشتند که جلوی هرگونه تحرکی را بگیرند تا شب بتوانند تسلط خود را بر همه سوسنگرد گسترش بدهند.

در این میان، گاه و بی‌گاه تانک و نفربر زرهی دشمن بود که به آتش کشیده می‌شد و دود و آتش، منطقه را فرا گرفته بود و جای هیچ امیدواری که در این فرصت محاصره دشمن بشکند و نیرو بتواند وارد سوسنگرد شود، نمی‌رفت. در هر حال رزمندگان اسلام با کمال بی‌پروایی از مرگ و شهادت قدم به قدم در هر فرصتی که پیدا می‌شد به سمت سوسنگرد پیش می‌رفتند. حدود یک ساعت و نیم به غروب آفتاب مانده بود که دیدیم از صدها متر پیشاپیش همه نیرو در میان توفانی از گرد و خاک، مجروحی را به میان ماشین انداختند و با سرعت به قصد خارج کردن ماشین از منطقه تلاش می‌کردند. رگبار دشمن و گرد و غبار اشین اندکی فروکش کرد. با شگفتی دیدیم این مجروح، سردار شهید و ایثارگر جبهه‌های حق علیه باطل، دکتر چمران، این عبد صالح خداست که در اثر اصابت گلوله، غرق خون شده ولی با دست به نیرو فرمان می‌دهد که به خود هراسی راه ندهند و به پیشروی به سمت سوسنگرد ادامه دهند.

دیدن این صحنه که نیروها متوجه شدند فرمانده آنان، دکتر چمران، پیشاپیش همه نیرو درگیر با دشمن بوده است و در حالی که زخمی شده است، با روحیه بالا به آنان امید و نوید پیروزی می‌دهد، به جمع، روحیه می‌داد. دقیقا به یاد دارم، پس از این جریان، روحیه نیرو تقویت شد و پیشروی، وضعیت جدی‌تری به خود گرفت. دو ساعت نگذشته بود که محاصره سوسنگرد به لطف خدا شکست و سوسنگرد همان شبانه به طور کامل پاکسازی شد و شاهد جنازه‌های دشمن بعثی در کوچه و خیابان سوسنگرد بودیم.

مهمتر این‌که فردای آن روز ما مصمم بر این بودیم که در بیمارستان از دکتر دیدن کنیم وقتی به ستاد مراجعه کردیم که آدرس دکتر را در بیمارستان بگیریم، دیدیم دکتر به جای آن‌که در بیمارستان بستری شود، پس از عمل جراحی با همان وضعیت اورژانسی به ستاد جنگ آمده است و مراقبت‌های لازم در همین جا انجام می‌گیرد. در شرایطی که زیر سرم بود، از شکست محاصره دشمن در سوسنگرد بسیار اظهار خوشوقتی می‌کرد و جویای وضعیت نیروها بود و توصیه‌های لازم را برای حفظ موقعیت سوسنگرد و به تدریج دورتر راندن اشغالگران بعثی می‌نمود و جدا بیش از آنچه که به فکر سلامتی خود می‌بود، به پاکسازی میهن اسلامی ایران از لوث وجود اشغالگران بعثی اندیشه می‌کرد.

از خاطرات به یادماندنی از شهید عالی‌مقام دکتر چمران این‌که: در جریان شکست محاصره سوسنگرد، این سردار شهید جدا شهادت‌طلبانه برای مقابله با دشمن قدم برداشت و در هنگامی که زخمی شد و مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت، از همه نیروهای خط مقدم به اشغالگران بعثی نزدیک‌تر بود به طوری که پس از مجروحیت، هیچ فردی در نزدیکی دکتر نبود که بتواند ایشان را به پشت جبهه منتقل کند اما از عزیزانی هم که به عنوان محافظ همراه ایشان بود و اسمشان را فراموش کرده‌ام ـ ایشان هم ـ در کنار دکتر به شهادت رسیده بود که دکتر هم از شهادت او کاملا بی‌]بر بود. تنها کسی که توانست دکتر را از شهادت و یا افتادن به دست نیروی اشغالگر بعثی رهایی بخشد، پاسدار آزاده شهید خلیل فاتحی از اهالی محترم تبریز بود که آن روزها هنوز به اسارت دشمن درنیامده بود.
 
برادر پاسدار خلیل، وقتی متوجه شد دکتر در نزدیک‌ترین نقطه به دشمن مجروح شده و به زمین افتاده و توانایی حرکت ندارد، خلیل در شرایطی که کاملا در تیررس و در دید دشمن بود، برای نجات دکتر چمران از جا برخاست و به اطرافیان خود گفت که اگر غفلت بکنیم، دشمن به دکتر چمران نزدیک می‌شود و او را به اسارت خواهد گرفت و باید هرچه زودتر او را به عقب منتقل کنیم ولی به هیچ‌وجه امکان نزدیک شدن به دکتر نبود. برادر عزیزمان خلیل از اطرافیان و دوستان خود خواست که یک تیراندازی مستمری را به سوی دشمن داشته باشند تا خلیل در زیر پوشش رگبار تیر بتواند خود را به دکتر برساند و ایشان را از شهادت و افتادن به دست دشمن بعثی، رهایی بخشد.

به هر حال با نهایت شهامت و از خودگذشتگی، خلیل از جمع بچه‌ها جدا شد و به سمت دکتر در شرایطی با خیزهای سه ثانیه پیش رفت که هر لحظه احتمال این‌که مورد اصابت گلوله دشمن قرار گیرد، داده می‌شد و در چنین شرایطی خودش را به دکتر رسانید.

خلیل اظهار می‌داشت: «دکتر مجروح روی زمین و در میان خون غوطه‌ور بود. وقتی متوجه شد من برای نجات او آمده‌ام و می‌خواهم او را به عقب منتقل کنم، ابتدا به من اجازه نمی‌داد. در همان وضعیت، از حال پاسداری سؤال می‌کرد که همواره با دکتر بود و در لحظاتی قبل، در چند متری دکتر به شهادت رسیده بود». ولی دکتر بی‌خبر از شهادت این عزیز، به خلیل اصرار می‌کند که: «اول پاسدار مجروح را از صحنه خارج کن، بردن من دیر نمی‌شود».

آری! این ایثار، نشانه ایمان راستین دکتر چمران ـ این سردار عارف ـ بود که در این آخرین لحظه نیز نجات دیگری را به سلامت خود ترجیح می‌دهد و به سلامت و نجات برادر و همراه خود می‌اندیشد.

آری! دکتر ـ به حق ـ عشق به بندگی خدا می‌ورزید و شیفته جانبازی در راه خدمت به امت اسلام و این ملت بزرگ ایثارگر بود.

کمتر شبی بود که سحرگاه، اول اذان صبح برای شرکت در نماز جماعت چند نفری که در ستاد برگزار می‌شد، دکتر شرکت نکند؛ در حالی که هر شب جلسات بحث و بررسی او پیرامون وضعیت نیروهای در خط با سرگروه‌ها به صورت فردی یا جمعی تا پاسی پس از نیمه‌شب ادامه داشت به طور معمول بعد از نیمه‌شب در خط مقدم حضور پیدا می‌کرد و فرماندهی عملیات چریکی و ایذایی را شخصا عهده‌دار می‌شد  و در چنین شرایطی، پس از بازگشت به اهواز، در ستاد، با آن‌که ساعتی بیش استراحت نکرده بود، اول اذان صبح در نماز جماعت شرکت می‌جست و عملا ضرورت برگزاری نماز اول وقت را در مقابل چشمان خسته رزمندگان اسلام مجسم می‌ساخت.

راستی دکتر الگو بود؛ نه تنها الگوی رزمندگی و ایثار، بلکه حتی اسوه ایمان و تقوا و اخلاق.

شدیدا از بدگویی و غیبت کناره می‌گرفت حتی در آن زمان که گروهک‌ها و بدخواهان تنها به بدگویی دکتر اکتفا نکرده بلکه از هیچ‌گونه تهمت ناروا و اهانت به این مجاهد فی‌سبیل‌الله و وزیر بسیجی و عارف بزرگوار خودداری نمی‌کردند خود شاهد بودم که اگر دیگران در حضور دکتر، گله‌مند از این تنگ‌نظری و بی‌تقوایی‌ها بودند، دکتر با روحی بلند که گویی سخن از بدگویی او به میان نیامده است، از کنار این مسائل می‌گذشت؛ نه معترض غیبت‌کننده می‌شد و نه به دفاع از خود برمی‌خاست بلکه هوشمندانه با لحنی آرام و دلنشین به خطر اشغالگری دشمن بعثی اشاره می‌کرد و با مطرح کردن مسائل دفاعی، موضوع سخن را عوض می‌کرد.

آخرین وداع

نزدیکترین جبهه دشمن به اهواز، روستای «حردان» بود که حدود 8 کیلومتر با اهواز فاصله داشت. الحمدالله اواخر آبان ماه 1359، با شجاعت و تهوری که رزمندگان اسلام از خود نشان دادند، دشمن بعثی با شتاب‌زدگی، اقدام به عقب‌نشینی گسترده‌ای در این جبهه کرد. این امتیاز بسیار خوبی بود که در آن شرایط بحرانی که دشمن در صدد پیشروی به سوی اهواز بود، با تمام تجهیزات نظامی، این پیروزی را برادران ما در جنگ‌های نامنظم به فرماندهی دکتر چمران به دست آوردند بدون این‌که کمترین حرکت نظامی منظم انجام پذیرد.

دکتر ضمن تشویق این گروه که سرگروهی آن را به عهده داشتم، با کمتر شدن نگرانی‌ها از حمله دشمن از این جبهه به اهواز، دکتر پیشنهاد رفتن این گروه را به ارتفاع الله‌اکبر که این ارتفاعات کاملا اشراف بر سوسنگرد و بستان داشت، دادند. به دستور دکتر، قبل از انتقال گروه، شخصا برای شناسایی منطقه راهی جبهه بستان و ارتفاعات الله‌اکبر شدم. پس از بررسی از منطقه، گزارشی از موقعیت دشمن خدمت دکتر تقدیم کردم. در نشستی که با ایشان داشتیم، نتیجه این شد که برای فراهم آمدن زمینه آزادسازی بستان، ابتدا باید ارتفاعات شمالی بستان که کاملا مشرف بر بستان می‌باشد، از لوث وجود پلید دشمن پاکسازی شود و با توجه به این‌که نیروهای دشمن اشغالگر بعثی در بالاترین ارتفاعات این منطقه مستقر بود،‌پیشنهاد دکتر این شد که اگروه می‌باید با حمله فریبنده‌ای از جبهه‌ای خلاف جبهه اصلی، دشمن را متوجه خود کند و بعد از سرگرم شدن دشمن به این حمله فرعی که کاملا جنبه فریبندگی داشت، حمله اصلی را همه نیروها از ارتش و سپاه و جنگ‌های نامنظم با هماهنگی به فرماندهی سردار شهید دکتر چمران آغاز کنند. به پیشنهاد دکتر، حمله فریبنده به گروه ما محول شد که فکر می‌کنم گروه 19 از گروه‌های جنگ‌های نامنظم به فرماندهی دکتر بود.

البته گروهی را که عهده‌دار حمله فریبنده می‌شد، گروه طعمه می‌نامیدند، زیرا این گروه برای غافلگیر کردن دشمن، خود را طعمه دشمن قرار می‌دادند تا حمله اصلی، پیروزی لازم را با غافلگیر کردن دشمن به دست آورد.

به هر حال بعد از سه روز استراحت نیرو، گروه عازم جبهه الله‌اکبر برای انجام یک عملیات درواقع انتحاری شد و دکتر چمران هم فرماندهی یک عملیات مشترک ارتش و سپاه پاسداران و نیروهای جنگ‌های نامنظم را عهده‌دار شدند.

هنگام حرکت گروه طعمه فرا رسید. وقتی خواستم برای خداحافظی خدمت دکتر برسم، ایشان صورتم را بوسید، قطرات اشک این سردار به روی گونه‌هایم چکید و با کمال صلابت و اقتدار، اظهار داشت: «راهی که پیش گرفته‌ای، یقینا شهادت را به همراه خواهد داشت». شهادتم را تبریک گفت و اظهار داشت: «راهی است که همه تا پیروزی در پیش خواهیم داشت».
این کلام برخاسته از ایمان و عمق جان این عارف بزرگوار، آنچنان اثر مثتبی در همه ما از گروه از خود باقی گذاشت که همگی بی‌پروا به قصد مبارزه با دشمن در دل نیروی بعثی حرکت کردیم. دقیقا به یاد دارم به جای آن‌که نگران مرگ و کشته شدن باشیم و به از دست دادن زندگی خود اندیشه کنیم، همه گروه، مشتاق شهادت بودند و سحرگاه که در قلب دشمن قرار گرفتند و به خطر جدی‌تری همه را تهدید می‌نمود برادرانمان در استقبال از مرگ از هم سبقت می‌گرفتند و با آن‌که بیش از 50 کیلومتر همگی از فرمانده خود ـ دکتر ـ فاصله گرفته بودیم،‌کلام به حق و باصلابت این سردار عارف در گوش جان همه طنین‌انداز بود و گروه را در آن لحظه‌های پایانی حیات فرماندهی می‌کرد.

روحش شاد، روانش تابناک و راهش پررهرو باد!

امید است ما در ادامه این راه از راه بازنمانیم و به گونه‌ای عمل کنیم که حافظ ارزش‌های به دست آمده و خدمتگزار صادق و بی‌دریغ از این نظام الهی و این ملت شریف بزرگ ایثارگر باشیم.

با توجه به این‌که زندگی پرافتخار و سراسر ایثار و فداکاری این بندگان صالح خدا، همواره می‌تواند به عنوان الگو و اسوه جامعه قرار گیرد، امید است شایستگان این امت و صالحان از ارباب قلم، در جمع‌آوری زندگی‌نامه درخشان و شهادت‌طلبانه چمران‌ها موفق بوده و با عرضه کردن این خدمت ارزنده، منشأ خیر و برکت برای آیندگان این ملت شریف ایثارگر و امت اسلام باشند.

17 شهریور 1376
سیدعلی‌اکبر ابوترابی

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/04/02
پاسخ

شهید مصطفی چمران در رثای سید علی اکبر ابوترابی زمانی که پنداشت ایشان به عنوان یکی از فرماندهان ستاد جنگ‌های نامنظم به شهادت رسیده است متنی را به رشته تحریر درآورد. وقتی که سید علی اکبر ابوترابی فرد در روز 26 آذر 59 در یکی از مأموریت‌های شناسایی عملیات ستاد جنگ‌های نامنظم به اسارت نیروهای عراقی در آمد هیچ خبری مبنی بر زنده‌ ماندن ایشان در دست نبود و رسماً اعلام شد که حجت الاسلام سید علی اکبر ابوترابی به شهادت رسیده‌ است. در همین ایام شهید مصطفی چمران در رثای سیدعلی اکبر ابوترابی متنی را به شرح زیر به رشته تحریر درآورد: بسم‌الله الرحمن الرحیم "ولا تحسین الذین قتلوا فی‌سبیل‌الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون " من شهادت می‌دهم سید علی ‌اکبر ابوترابی با همه‌ی وجود در راه خدا، اعتلای اسلام، پیروزی انقلاب و شکست جبهه‌ کفر تا آخرین رمق حیات خود جنگید تا در آغوش شهادت فرو رفت. من شهادت می‌دهم که سخت‌ترین مأموریت‌ها را عاشقانه می‌پذیرفت و هر چه وظیفه‌ او خطرناک‌تر می‌شد خوشحال‌تر و راضی‌تر به نظر می‌رسید. من شهادت می‌دهم که عالی‌ترین نمونه‌ پاکی، تقوا، عشق، محبت، شجاعت و فداکاری بود و روح بلند و ایمان کوه‌آسا و اراده‌ فولادین او آن چنان از وجودش تشعشع می‌کرد که همه‌ محیط را روشن می‌نمود و رزمندگان تحت فرمانش جذب و محو وجودش شده بودند و پروانه‌وار به دور شمع وجودش می‌گشتند و می‌سوختند. من شهادت می‌دهم اولین کسی بود که با همراهی گروه چریکی خود وارد "دُبّ حردان " شد و ضربات سختی به دشمن زد که آنها را وادار به عقب‌نشینی کرد. من شهادت می‌دهم که راز و نیاز شبانه‌اش با خدا و نماز صبحگاهش، دعا و استغفار و سخنان آتشین قبل از عزیمت به نبرد آن قدر سوزانگیز، عمیق و خالصانه بود که همه‌‌ ما را منقلب می‌نمود و در روح دوستانش آتشفشان به پا می‌کرد. من شهادت می‌دهم، هم‌رزمانش شهادت می‌دهند، آسمان بلند و ستارگانش شهادت می‌دهند که سید علی‌اکبر ابوترابی درمنطقه‌ اهواز با همه‌ وجودش شب و روز در راه خدا علیه طاغوت، کفر و جهل مبارزه نمود و در یک مأموریت خیلی خطرناک بدون ذره‌ای ترس و وحشت به قلب دشمن نفوذ کرد و حماسه‌ ناگفتنی از خود به یادگار گذاشت و با کفن خونین در اوج افتخار به لقای پروردگار خود نائل آمد. خدایا تو که زود نیکان را به سوی خود می‌بری و ما را از نعمت وجودشان محروم می‌کنی، تو می‌دانی که او چگونه مردی بود و با دوستان هم‌رزمش چگونه رفتار می‌کرد و رزمندگان تحت فرماندهی‌اش تا چه اندازه او را دوست می‌داشتند و بعد از شهادت او می‌خواستند دیوانه‌وار به جبهه‌ دشمن حمله کنند تا هرچه زودتر کنار مرشد و فرمانده‌ خود، ابوترابی، آرام بگیرند. خدایا می‌دانی که وجود او چقدر برای همشهریانش مغتنم بود. پدر یتیمان بود. انیس بی‌کسان بود. همدرد رنجدیدگان بود. نگهبان خانواده‌های فقیر و بی‌کس بود. یکپارچه عشق و ایمان، یک دنیا اخلاص و محبت، یک آسمان صفا و صمیمیت، یک دریا عشق و عرفان، همچون کوهی ازمقاومت و صلابت، آتشفشانی از شور و عشق و فداکاری بود. شهید ابوترابی عارف شیدایی بود که راز و نیازهای عاشقانه‌اش با خدای بزرگ در نیمه‌های شب، دل عشاق عالم را آب می‌کرد. آن قدر آرام و مطمئن بود که گویی از عمق اقیانوس برآمده است. آن چنان ساکت، همچون آسمان که در شب‌های پاک پرستاره، در دل شب‌زنده‌داران غوغا به پا می‌کرد اما در عین حال رزمنده‌ای بود که درصحنه‌ی نبرد طوفان به پا می‌کرد. فریاد خشمش زهره را آب می‌نمود و از شیر جسورتر بود و اراده‌اش پولاد را خجل می‌کرد. از هیچ مأموریتی روی برنمی‌گرداند و در مقابل هیچ دشمنی عاجز نمی‌شد. ایمانش چون کوه بر راه سرنوشت، استوار شده بود و همه‌ی وجود خود را وقف سبیل‌الله کرده بود. به ملاقات خدا بی‌تابی می‌کرد. پرنده‌ی بلند پروازی بود که می‌خواست هرچه زودتر خودش را از اسارت خاک آزاد کند و هر چه سریعتر به امواج پرواز نماید. هر چه عمیق‌تر در فضای لایتناهی عشق و وحدت، محو و فانی گردد. درود بر آزاد مردانی که در برابر دهر تعظیم نمی‌کنند. از مرگ وحشتی ندارند و فقط از خدا هراس دارند و فقط به خدا پناه می‌برند. چه زیباست آزاد زیستن و چون گل شکفتن و همچون نسیمی به سادگی جان به جان‌دار تسلیم کردن. چه زیباست زنجیرهای اسارت را با اسلحه‌های شهادت پاره کردن و اسماعیل‌وار در قربانگاه عشق خدا باختن و با قدرت روح بر عرش اعلا پرواز کردن. چه زیباست زندگی آزاد از دلهره‌ها و ترس‌ها و اسارت قید و بندها و زبونی در مقابل طاغوت‌ها و ابرقدرتها، آن جا که انسان در مقابل هیچ قدرتی تعظیم نکند و فقط خدای لایزال را بپرستد. تا وقتی که زنده است آزاد و سربلند زندگی کند و هنگامی که مرگ فرا می‌رسد باکمال افتخار و شرف به لقای پروردگار نائل آید. خدایا شهید ابوترابی، این هدیه‌ی گرانقدر و عزیز را از ملت ما و انقلاب ما بپذیر و به خاطر خون چنین شهید پاک و وارسته‌ای پرچم مقدس اسلام را برافراشته‌تر کن. ریشه‌ی ظلم و جور و فساد را برانداز، طاغوتیان و ابرقدرت‌ها را نابودگردان و ظهور امام عصر (عج) را نزدیک کن تا اجتماع‌ِ ایده‌آل بشریت براساس عدل و عشق و آزادی هرچه زودتر تحقق یابد. خدایا توفانی سخت، حیات و هستی ما در معرض خطر قرار داده و کشتی سرنوشت ما در غرقابه‌ بحران‌ها دچار گرداب‌های هولناک شده و غرور و خودخواهی، پرده‌ای از جهل بر عقل‌ها و دل‌های ما کشیده است تا حقایق عینی حیات و سنت‌های لایتغیر خدایی را درک نکنیم و خود در جهل مرکب در یک دور تسلسلی فرو برویم. خدایا از تو می‌خواهم که به پاس خون چنین شهیدانی مارا به راه راست هدایت کنی. کشتی شکسته‌‌ سرنوشت ما را از این توفان‌ها نجات ده و نور ایمان و عشق و عرفان را در دل‌های ما بتابان و دوستی و صمیمیت را جایگزین خرابکاری و نفاق کن. به جای اختلاف و تفرقه، اتحاد و وحدت کلمه را تحت رهبری امام امت جایگزین نمایید. من این هجرت عجولانه، ولی ملکوتیِ شهید ابوترابی را به خانواده‌های بزرگوارش به خصوص پدر عالیقدر و مهربانش، سیدعباس ابوترابی که این همه، مدیون کمک‌های بی‌شائبه‌ او هستم و به هم‌رزمان شهید که در معرکه‌ شهادت، شاهد محبت و فداکاری و عظمت روحش بودند و به همه‌ی همشهریان که احساس یتیمی و به ملت شهید پرور ایران، بالاخره به رهبر عالیقدر، امام امت که قلب بزرگ و مهربانش از غم و درد آکنده است تبریک و تسلیت می‌گویم. http://www.farhangeisar.com/1388-08-18-16-14-02/844----------59.html

کاربر مهمان -> 1389/04/02
پاسخ

خدایش بیامرزد

ali -> 1389/04/06
پاسخ

یادشان زمزمه ی نیمه شب مستان باد

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین