کمسن و سالترینشان شاید صاحب این قلم بود و البته در زمره پرشورترینهایشان.
قضاوتمان هم درباره پارهای از نویسندگان نسل گذشته تند و تیز بود. بهخصوص آنهایی که به گمان ما شیفته فرم و ساختار ادبیات بودند و «چه گفتن» را مهم نمیدانستند و برطبل «چگونه گفتن» میکوبیدند و بهخاطر همین در نظر ما مطرود و منفور بودند. برای ما فرم و ساختارها خیلی جدی نبود. دردهای جامعه و مردم مقدم بر هر چیزی بود و سودای اصلاح و ساختن جامعهای سرشار از عدالت داشتیم. بیتعارف میخواستیم بهشت را روی همین کره خاکی بسازیم و داستان هم اگر مینوشتیم گام کوچکی بود برای ساختن این بهشت.
روزی برسر همین دیدگاه و اعتقاد درباره داستان، بحث مفصلی بین عدهای از دوستان در گرفت. بحث داغ کارکرد ادبیات و اساسا هدف از داستان و...، یکی از دوستان گفت: «فکرش را بکنید در یک شب بارانی، یک نفر زنگ خانه شما را به صدا درمیآورد و میگوید: آقای محترم! راه ناودان خانه شما بسته شده و احتمالا چیزی جلوی آب را گرفته است.
اگر همین طور ادامه پیدا کند، خدای نکرده، آبی که در پشت بام جمع شده است، سقف را بر سر شما آوار خواهد کرد.»
آن دوستمان از ما پرسید: «با چنین شخصی چه برخوردی میکنید؟ عقل و منطق میگوید که از صمیم قلب از او تشکر کنیم و بدون فوت وقت دست به کار شویم که راه را بر آب باز کنیم پیش از آن که سقف برسرمان فرود بریزد. طبیعتا هیچکس به آن رهگذر نخواهد گفت که پس چرا معطلی، چرا ایستادهای و خودت نمیروی ناودان را درست کنی... »
حرف آن دوستمان خیلی بیراه نبود. کارکرد ادبیات و داستان، درمان مسائل جامعه نیست، هرچند ما جوانان پرشور و شر آن روزگار، به دشواری باور غلطمان را دور ریختیم و به درک تازهای از ادبیات و داستان رسیدیم. به واقع از داستان و شعر و اساسا هر اثر خلاقه نمیتوان توقع نسخه پیچیدن و راهحل ارائه کردن برای مشکلات اجتماعی داشت. اثر خلاقه در بهترین حالت، کارکرد اجتماعیاش در حد هشدار همان رهگذر است؛ رهگذری که اساسا راه و چاه پشتبام را نمیداند و از درست کردن ناودان سر درنمیآورد.
با همه این درک تازه و درست از ادبیات اما نسل ما آرمانخواهتر از این حرفها بود که در گوشهای بنشیند و دل به داستان نوشتن خوش کند.
شاید دلیل اینکه بسیاری از ما جوانان اهل شعر و داستان آن روزگار، به سراغ روزنامهنگاری رفتیم، همین بود. در کنار دغدغه ادبیات ناب، دغدغههای اجتماعی نیز داشتیم و سودای ساختن جامعه در جانمان فروکش نکرده بود.
و هنوز هم نکرده است و یکی از ما همین «رضا امیرخانی» است که شاید عدهای خرده بگیرند بر او که چرا گاهی از عرصهای که در آن خوش درخشیده است، پا بیرون میگذارد و قلمش را خرج اثری مثل «نفحات نفت» میکند. من اینجا اما قصدم پاسخ گفتن به خردهگیران نیست که آدم زنده وکیل و وصی نمیخواهد.
و حتما رضا خود پاسخ درخوری در آستین دارد. اما برآنم که نویسنده خلاق اگر خوب نبیند و خوب نشنود و با پیرامون خود، نه فقط با همه حواس فیزیکی بلکه با ناخودآگاه خود، خوب ارتباط برقرار نکند، اثری که مینویسد، اثری است اخته و ابتر و بیخاصیت.
مخاطب نیز از اثرش فاصله خواهد گرفت و آن را نخواهد فهمید و پس خواهد زد. به مراتب خیلی بیشتر از آنکه خود او با پیرامون خود فاصله دارد و آن را درک نکرده و ارتباط نگرفته است.
به شهادت اقبال زیاد مخاطبان به آثار خلاقه «رضا امیرخانی» او در ارتباط گرفتن با جامعه پیرامون خود، بسیار موفق است. پیشتر هم اشاره کردم که «بیوتن» از معدود رمانهای فارسی سالهای اخیر است که مساله انسان امروز ایرانی را طرح میکند و این کممزیتی نیست. پس اینجا با نویسنده خلاقی طرف هستیم که با همه ششدانگ حواس ظاهری و باطنیاش با همه پیرامون خود ارتباط برقرار میکند، هوش و سواد بالایی هم دارد و از اینها گذشته، دغدغهمند است، جسور و بیپروا هم هست و نان را به نرخ روز نمیخورد. براینها، ویژگیهای دیگری هم میتوان اضافه کرد که چون شخصی هستند و به سبب رفاقت از آنها خبر دارم، خود را مجاز نمیدانم که بیان کنم. اما «نفحات نفت»؛ نفحات نفت را یک جورهایی میتوان «دم قیچی» نامید آنهایی که در تولیدی پوشاک شاگردی کردهاند، میدانند دم قیچی یعنی چه. خردهپارچههایی را که بعد از برش طاقهها برای دوخت، باقی میماند هیچ وقت دور نمیریزند. مثلا مبلسازها مشتری پروپاقرص این دم قیچیها هستند.
حالا چرا «نفحات نفت» را دمقیچی نامیدهام؟ آن یارو مدیر دولتی کت و شلوارپوش در «بیوتن» را یادتان هست؟
همانی که یک بار در اول رمان در قطعه شهدا با «ارمیا» روبهرو شد و یکبار هم در آخر رمان در آمریکا؟! یادتان هست؟!
اصلا برای چه ارمیا جلای وطن کرد و سر از آمریکا در آورد؟ من که خیلی باورم نمیشود که به عشق «آرمیتا» قید مملکت خود را زده باشد. شما هم باور نکنید. چیزهای دیگری هم بود.
چیزهای خیلی مهمتری که حالا نویسنده به هر دلیلی - خودسانسوری کرده بود؟! - نگفته بود و شاید هم گفته بود، البته با ایماء و اشاره و با آوردن همین آقای محترمی که دوبار بیشتر سروکلهاش پیدا نمیشود و ...
«نفحات نفت» خیلی دور از «بیوتن» نیست، بلکه بهزعم من، از یک جنساند. همان نسبتی را با هم دارند که دمقیچیها با طاقه پارچه دارند. منتها «رضا» در بیوتن قاعده کار و حد و حدود خود را خوب شناخته و فقط زنگ را به صدا در آورده که آهای عمو! این ناودان شما چرا کار نمیکند؟!
بپا زیرآوار نمانی یک وقت!
اما در «نفحات نفت» پاچههای شلوار و آستینهای پیراهن را بالا زده و خودش رفته که راه را بر آب بازکند! منتظر صاحبخانه نمانده و... سخن به درازا رفت. به هر روی نفحات نفت کتاب خوب و همان طور که گفتم دلنشینی است و بیشک خواننده، از هر لون و جنس که باشد، باسواد و کمسواد، متخصص و عامی از خواندن آن لذت خواهد برد، البته لذتی تلخ. به تلخی بلایی که بر سر اقتصاد این مملکت آمده و هنوز هم دارد میآید.
درباره کتاب اما هنوز حرف بسیار است. خود «رضا» در مقدمه میگوید: «اخوانیات» یک جایی هم در اواخر کتاب میگوید: «دل نوشته» من این دومی را بیشتر میپسندم، «دلنشین» است. پس از دل برآمده است لابد.
نویسنده، دردمندانه روایتی تاثیرگذار از بلایی که اقتصاد نفتی بر سر این مملکت آورده است، پیشروی مخاطب میگذارد. زبان و لحن و نثر ممتاز و درخشانی دارد که البته از «رضا» جز این توقع نمیرود. باریکبینی و حساسیتهای غریبی هم در جایجای کتاب هست که آدمی را بر سر ذوق میآورد. مضمون کتاب شاید البته چیز بدیع و نویی نباشد.
ایبسا کارشناسان پرسابقه اقتصاد و اساتید این رشته، عمری را به گفتن این حرفها گذرانده باشند. اما همانطور که امیرخانی هم اشاره میکند، مخاطب این کتاب جوانها هستند، جوانهایی که هنوز وارد بازار کار نشدهاند.
از این گذشته، به سادهترین شکل مباحث اساسی و ریشهای اقتصاد نفتی، با لحنی جذاب و شیرین بیان میشود، در عین حال که عاری از هرگونه استدلالهای علمی ملالآور است، ولی منطق خود را دارد.
تاجایی که نویسنده توانسته مخاطب را دست کم نگرفته است و برای قانع کردن و همراه ساختن او فراوان مایه گذاشته است.
منبع: مثلث