شن‌های سرخ تکریت...
 
سرویس دفاع مقدس ـ کتاب «شن‌های سرخ تکریت» خاطرات عبدالامیر افشین‌پور، یکی از آزادگان دوران دفاع مقدس است که در سال 1388 توسط انتشارات سوره مهر چاپ و منتشر شده است. نویسنده این مجموعه، وقتی از اسارت ده ساله از اردوگاه‌های عراق به خانه بزرگش ایران باز می‌گردد، قلم برمی‌دارد و می‌نویسد که بر او و دیگر همبندانش چه گذشته است.
این کتاب در سه فصل با عناوین «اردوگاه رمادیه»، «اردوگاه موصل» و «اردوگاه تکریت» تهیه و تدوین شده است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، عبدالامیر افشین پور درباره چگونگی تدوین خاطرات خود از دوران اسارت می‌نویسد: «من 19 مهرماه سال 1359 در خرمشهر به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمدم. 4 سال در اردوگاه‌های رمادیه و تکریت و 6 سال نیز در اردوگاه‌ موصل بودم و روز ششم شهریور 1365 به ایران بازگشتم.»
افشین‌پور که در طول 10 سال اسارت، حدود 600 نامه به زبان رمز برای مادر خود نوشته تنها پس از گذشت 15 روز از آزادی، نگارش خاطرات دوران اسارتش را با رمزگشایی این نامه‌ها آغاز کرده است.
وی با بیان این که این نامه‌ها در موزه‌ آثار ملی جنگ در خرمشهر نگهداری می‌شود ادامه می‌دهد: «نگارش خاطراتم حدود 14 سال به طول انجامید. در ابتدا این خاطرات را به خاطر خودم می‌نوشتم اما بعدها با تشویق برخی از دوستانم، اقدام به انتشار آن‌ها کردم.»
در پایان این کتاب اسنادی مانند کارت شناسایی عبدالامیر افشین‌پور، و تصاویری از دوران قبل از اسارت و پس از آزادی او ارائه شده‌اند.
در قسمتی هایی از این کتاب آمده است:
1
... تمام محوطه پر از گرد و غبار شد و سکوت عجیبی سراسر اردوگاه را فرا گرفت. تانک‌ها و نفربرها اطراف اردوگاه را محاصره کردند و سربازهای پیاده، آماده شلیک شدند. سروران عزالدین با پنجاه سرباز کابل به دست وارد اردوگاه شد و با عجله به طرف صف نمازگزاران آمد.
نماز دو رکعتی در همان زمان تمام شد. بچه‌ها در حالت نشسته، دست‌های خود را به یکدیگر قلاب کردند و همراه با بالا بردن دست‌ها شعار وحدت خواندند: انجز... انجز... انجز وعده. نصر... نصر... نصر عبده. لاشریک... لاشریک... لاشریک له... الله‌اکبر.. منظره عجیبی بود دشمن سراپا مسلح و آماده شلیک و اسرا با تمام قدرت شعار وحدت را بلند می‌خواندند در همین هنگام»...
2
یک روز من را در یک اتاق بسیار سرد قرار دادند، بعد از چند دقیقه احساس بی‌حسی تمام بدنم را فراگرفت. سپس مرا مجبور به دویدن در آن اتاق کردند هنگام راه رفتن، احساس می‌کردم، کف اتاق را با شن و سنگریزه پوشانده‌اند. پس از چند لحظه من را به فضایی بسیار گرم بردند. به تدریج در کف پاهایم احساس خیسی کردم و آن‌ها را غرق در خون دیدم. کف آن اتاق سرد، با خرده شیشه پوشانده شده بود نه با سنگ‌ریزه»...
3
آن‌ها هفته ای یکبار برای اسرا فیلم می‌آوردند و نمایش این فیلم‌ها با دستگاه‌ آپارات انجام می‌شد. ساعت ده صبح ناگهان سوت آمار به صدا درآمد و سه آسایشگاه را در یک آسایشگاه جمع کردند، پس از خاموش کردن چراغ‌ها و گذاشتن کارتن پشت پنجره‌ها، فیلم‌ را نمایش می‌دادند. در زمان نمایش فیلم بچه‌ها سر خود را پایین می‌گرفتند. عراقی‌ها از پشت سر با کابل به اسرا می‌زدند و به آن‌ها توهین می‌کردند.
4
«سال‌های اول انقلاب و اسارت مرتب خبرهای ناگوار و غم‌انگیزی به گوش ما می‌رسید مثل: شهادت 72 تن، شهادت رجایی و باهنر، ترور سران مملکتی، بمبگذاری‌های متعدد، درگیری مسلحانه منافقین با مردم در تهران، فرار بنی‌صدر، بمباران موشکی عراق شهرهای بی‌دفاع ایران و هزاران حوادث دیگر، یکی از همین خبرها، ربودن هواپیماهای مسافربری ایران توسط مخالفین دولت و بردن آن‌ها به کشورهای مختلف بود. در سال 1363 یک هواپیمای ایرباس 747 ربوده و به عراق آورده شد. عراقی‌ها طبق معمول برای تبلیغات، مسافران هواپیما را به زیارت عتبات مقدسه و سپس برای بازدید از وضع اجتماعی اسرا به اردوگاه رمادیه بردند...»
5
یکی از مجروحان، محمداسماعیل بود که از ناحیه چشم به شدت آسیب دیده بود. او شانزده ساله، لاغراندام، کوتاه قد و بسیار مؤدب و مهربان بود. او هنگام عبور از بین کابل‌ها بر اثر فرود آمدن کابلی به انتهای بینی و بین چشمانش، به شدت آسیب دیده بود. شدت ضربه به حدی بود که در نیمی از صورت او خون جمع شده بود او به مدت دو ماه، قادر به دیدن نبود و سرانجام پس از مراقبت شدید از طرف بچه‌ها و بدون دارو و درمان، الحمدالله بهبود یافت.»
6
... ایثارگران کم نبودند. در رأس همه این‌ها افراد در تاریخ اسارت، ایثارگر بزرگ و معلم خستگی‌ناپذیر جناب سیدعلی اکبر ابوترابی بود. اما در اردوگاه تکریت از افرادی که همیشه در قلب اسرا به عنوان یک خادم جای خواهند داشت می‌توان محمود مقدم پهلوان، اهل مشهد، 30 ساله، اسیر عملیات خیبر، مسئول نظافت اردوگاه و یا به قول بچه‌ها آقای شهردار را نام برد. توالت‌ها و حمام‌های اردوگاه توسط محمد پیشنهاد و ساخته شد او از بدو ورود به تکریت مسئول نظافت بود. محمود برای خدمت همیشه آماده بود. به دلیل کوچک بودن اردوگاه ماشین تانکر برای دور زدن و خروج از اردوگاه مشکل داشت. پس از تخلیه آب، راننده مصری تانکر، اشتباهاً پای خود را روی پدال گاز گذاشت و ماشین با تمام سرعت به توالت‌ها برخورد کرد اما خوشبختانه محمود در توالت وسط قرار داشت و ماشین به توالت اول اصابت کرد. آن شب اسرا برای سلامتی محمود دعا کردند.
 

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/05/13
پاسخ

"من 19 مهرماه سال 1359 در خرمشهر به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمدم. 4 سال در اردوگاه‌های رمادیه و تکریت و 6 سال نیز در اردوگاه‌ موصل بودم و روز ششم شهریور 1365 به ایران بازگشتم." تابناک عزیز: 1369=1359+4+6

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار