دو هفته دیگر هم گذشت و دوباره مبلغ یک میلیون تومان پول از داخل خانه سرقت شد و این بار نیز پدرم با توهین و تهمت زدن به کارگر نظافتی از این زن بیچاره شکایت کرد و در حال پیگیری پرونده بودیم که دزد خانه ما دم به تله داد و گرفتار شد...
خراسان: خسته و کوفته از دانشگاه به خانه برگشتم و می خواستم استراحت کنم که مادرم صدایم زد و گفت: همسایه طبقه بالا ما را برای جشن تولد دخترش دعوت کرده است بیا با هم برویم و یک شیرینی بخوریم، زود برمی‌گردیم. من فوری خودم را آماده کردم و همراه مادرم به خانه همسایه رفتم.
عروس جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: آن روز در بین میهمان‌ها خانم میانسالی به من زل زده بود و چشم برنمی‌داشت. او با اشاره مرا به زن جوانی که همراهش بود نشان داد و آنها با هم پچ پچ می‌کردند.
در این لحظه مادرم خیلی آرام گفت: مراقب رفتار و حرکاتت باش مثل این که طرف خواستگار است. با شنیدن این حرف، لبخندی زدم و گفتم: خدا به خیر کند.
حدس مادرم درست از آب درآمد، چون چند روز بعد آن خانم میانسال به خانه ما آمد و اجازه خواست برای پسرش به خواستگاری‌ام بیایند. مادرم با خوشحالی قبول کرد و قرار شد شب تعطیلی آخر هفته مراسم خواستگاری برگزار شود.
ما بلافاصله تحقیقات خودمان را درباره این خانواده از همسایه‌مان آغاز کردیم. خانم همسایه گفت: حدود ۷ سال قبل مستاجر این خانواده بوده‌اند و با شناختی که از آنها دارد، افرادی بسیار خوب و بی‌آزار هستند.
متاسفانه پدر و مادرم با تکیه بر تعریف و تمجیدهای زن همسایه تحقیقات درست و حسابی انجام ندادند و جلسه خواستگاری نیز با پادرمیانی همسایه‌مان بدون هیچ شرط و شروطی برگزار شد و من با یونس نامزد شدم اما در شب جشن عقدکنان مان بیشتر از ۳ میلیون تومان طلا از داخل خانه ما سرقت شد.
نغمه افزود: پدر و مادرم به همه کس جز داماد عزیزشان شک کردند و حتی پدرم با لحنی تحقیرآمیز خانمی که برای نظافت و انجام کارهای خانه به مادرم کمک می‌کند را متهم به دزدی کرد، اما برای حفظ آبرو و حرمتی که برای میهمان‌ها و جشن عروسی قائل بودیم حرفی نزدیم و سکوت کردیم.
یک هفته از نامزدی مان در حالی سپری شد که متوجه حرکات و رفتار مشکوک شوهرم شده بودم. او گاهی عصبی و زودرنج می‌شد و از من فاصله می‌گرفت. با نگرانی موضوع را به مادرم اطلاع دادم. او می‌گفت، مردها همه مثل همدیگر هستند و باید آنها را تحمل کرد.
عروس پشیمان افزود: دو هفته دیگر هم گذشت و دوباره مبلغ یک میلیون تومان پول از داخل خانه سرقت شد و این بار نیز پدرم با توهین و تهمت زدن به کارگر نظافتی از این زن بیچاره شکایت کرد و در حال پیگیری پرونده بودیم که دزد خانه ما دم به تله داد و گرفتار شد.
ماجرا از این قرار بود: شبی که به رسم خانوادگی‌مان برای مراسم پاگشا به خانه برادرم رفته بودیم، مادرم، مچ نامزدم را هنگام سرقت چند تکه طلاجات بچه برادرم گرفت و تازه فهمیدیم در مورد کارگر نظافتی منزل که برای لقمه‌ای نان حلال و سیر کردن شکم ۳ فرزند صغیر خود شبانه روز زحمت می کشد، مرتکب چه اشتباه و گناه بزرگی شده‌ایم و برای کسب رضایت او به دست و پا افتادیم.
عروس دل شکسته گفت: از همه این‌ها بدتر این که فهمیدیم نامزدم به کریستال اعتیاد دارد و برای تامین هزینه موادمخدر دست به سرقت می‌زند. من نمی‌توانم سرنوشتم را به دست این مرد معتاد و خطاکار بسپارم و می‌خواهم طلاق بگیرم، اما ای کاش به جای اعتماد به شناخت جزئی همسایه درباره خواستگارم، کمی تحقیقات می‌کردیم و از هول حلیم توی دیگ نمی افتادیم.
این است عاقبت سهل انگاری در انتخاب همسر و شریک زندگی.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین