خراسان: خسته و کوفته از دانشگاه به خانه برگشتم و می خواستم استراحت کنم که مادرم صدایم زد و گفت: همسایه طبقه بالا ما را برای جشن تولد دخترش دعوت کرده است بیا با هم برویم و یک شیرینی بخوریم، زود برمیگردیم. من فوری خودم را آماده کردم و همراه مادرم به خانه همسایه رفتم.
عروس جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: آن روز در بین میهمانها خانم میانسالی به من زل زده بود و چشم برنمیداشت. او با اشاره مرا به زن جوانی که همراهش بود نشان داد و آنها با هم پچ پچ میکردند.
در این لحظه مادرم خیلی آرام گفت: مراقب رفتار و حرکاتت باش مثل این که طرف خواستگار است. با شنیدن این حرف، لبخندی زدم و گفتم: خدا به خیر کند.
حدس مادرم درست از آب درآمد، چون چند روز بعد آن خانم میانسال به خانه ما آمد و اجازه خواست برای پسرش به خواستگاریام بیایند. مادرم با خوشحالی قبول کرد و قرار شد شب تعطیلی آخر هفته مراسم خواستگاری برگزار شود.
ما بلافاصله تحقیقات خودمان را درباره این خانواده از همسایهمان آغاز کردیم. خانم همسایه گفت: حدود ۷ سال قبل مستاجر این خانواده بودهاند و با شناختی که از آنها دارد، افرادی بسیار خوب و بیآزار هستند.
متاسفانه پدر و مادرم با تکیه بر تعریف و تمجیدهای زن همسایه تحقیقات درست و حسابی انجام ندادند و جلسه خواستگاری نیز با پادرمیانی همسایهمان بدون هیچ شرط و شروطی برگزار شد و من با یونس نامزد شدم اما در شب جشن عقدکنان مان بیشتر از ۳ میلیون تومان طلا از داخل خانه ما سرقت شد.
نغمه افزود: پدر و مادرم به همه کس جز داماد عزیزشان شک کردند و حتی پدرم با لحنی تحقیرآمیز خانمی که برای نظافت و انجام کارهای خانه به مادرم کمک میکند را متهم به دزدی کرد، اما برای حفظ آبرو و حرمتی که برای میهمانها و جشن عروسی قائل بودیم حرفی نزدیم و سکوت کردیم.
یک هفته از نامزدی مان در حالی سپری شد که متوجه حرکات و رفتار مشکوک شوهرم شده بودم. او گاهی عصبی و زودرنج میشد و از من فاصله میگرفت. با نگرانی موضوع را به مادرم اطلاع دادم. او میگفت، مردها همه مثل همدیگر هستند و باید آنها را تحمل کرد.
عروس پشیمان افزود: دو هفته دیگر هم گذشت و دوباره مبلغ یک میلیون تومان پول از داخل خانه سرقت شد و این بار نیز پدرم با توهین و تهمت زدن به کارگر نظافتی از این زن بیچاره شکایت کرد و در حال پیگیری پرونده بودیم که دزد خانه ما دم به تله داد و گرفتار شد.
ماجرا از این قرار بود: شبی که به رسم خانوادگیمان برای مراسم پاگشا به خانه برادرم رفته بودیم، مادرم، مچ نامزدم را هنگام سرقت چند تکه طلاجات بچه برادرم گرفت و تازه فهمیدیم در مورد کارگر نظافتی منزل که برای لقمهای نان حلال و سیر کردن شکم ۳ فرزند صغیر خود شبانه روز زحمت می کشد، مرتکب چه اشتباه و گناه بزرگی شدهایم و برای کسب رضایت او به دست و پا افتادیم.
عروس دل شکسته گفت: از همه اینها بدتر این که فهمیدیم نامزدم به کریستال اعتیاد دارد و برای تامین هزینه موادمخدر دست به سرقت میزند. من نمیتوانم سرنوشتم را به دست این مرد معتاد و خطاکار بسپارم و میخواهم طلاق بگیرم، اما ای کاش به جای اعتماد به شناخت جزئی همسایه درباره خواستگارم، کمی تحقیقات میکردیم و از هول حلیم توی دیگ نمی افتادیم.
این است عاقبت سهل انگاری در انتخاب همسر و شریک زندگی.
عروس جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: آن روز در بین میهمانها خانم میانسالی به من زل زده بود و چشم برنمیداشت. او با اشاره مرا به زن جوانی که همراهش بود نشان داد و آنها با هم پچ پچ میکردند.
در این لحظه مادرم خیلی آرام گفت: مراقب رفتار و حرکاتت باش مثل این که طرف خواستگار است. با شنیدن این حرف، لبخندی زدم و گفتم: خدا به خیر کند.
حدس مادرم درست از آب درآمد، چون چند روز بعد آن خانم میانسال به خانه ما آمد و اجازه خواست برای پسرش به خواستگاریام بیایند. مادرم با خوشحالی قبول کرد و قرار شد شب تعطیلی آخر هفته مراسم خواستگاری برگزار شود.
ما بلافاصله تحقیقات خودمان را درباره این خانواده از همسایهمان آغاز کردیم. خانم همسایه گفت: حدود ۷ سال قبل مستاجر این خانواده بودهاند و با شناختی که از آنها دارد، افرادی بسیار خوب و بیآزار هستند.
متاسفانه پدر و مادرم با تکیه بر تعریف و تمجیدهای زن همسایه تحقیقات درست و حسابی انجام ندادند و جلسه خواستگاری نیز با پادرمیانی همسایهمان بدون هیچ شرط و شروطی برگزار شد و من با یونس نامزد شدم اما در شب جشن عقدکنان مان بیشتر از ۳ میلیون تومان طلا از داخل خانه ما سرقت شد.
نغمه افزود: پدر و مادرم به همه کس جز داماد عزیزشان شک کردند و حتی پدرم با لحنی تحقیرآمیز خانمی که برای نظافت و انجام کارهای خانه به مادرم کمک میکند را متهم به دزدی کرد، اما برای حفظ آبرو و حرمتی که برای میهمانها و جشن عروسی قائل بودیم حرفی نزدیم و سکوت کردیم.
یک هفته از نامزدی مان در حالی سپری شد که متوجه حرکات و رفتار مشکوک شوهرم شده بودم. او گاهی عصبی و زودرنج میشد و از من فاصله میگرفت. با نگرانی موضوع را به مادرم اطلاع دادم. او میگفت، مردها همه مثل همدیگر هستند و باید آنها را تحمل کرد.
عروس پشیمان افزود: دو هفته دیگر هم گذشت و دوباره مبلغ یک میلیون تومان پول از داخل خانه سرقت شد و این بار نیز پدرم با توهین و تهمت زدن به کارگر نظافتی از این زن بیچاره شکایت کرد و در حال پیگیری پرونده بودیم که دزد خانه ما دم به تله داد و گرفتار شد.
ماجرا از این قرار بود: شبی که به رسم خانوادگیمان برای مراسم پاگشا به خانه برادرم رفته بودیم، مادرم، مچ نامزدم را هنگام سرقت چند تکه طلاجات بچه برادرم گرفت و تازه فهمیدیم در مورد کارگر نظافتی منزل که برای لقمهای نان حلال و سیر کردن شکم ۳ فرزند صغیر خود شبانه روز زحمت می کشد، مرتکب چه اشتباه و گناه بزرگی شدهایم و برای کسب رضایت او به دست و پا افتادیم.
عروس دل شکسته گفت: از همه اینها بدتر این که فهمیدیم نامزدم به کریستال اعتیاد دارد و برای تامین هزینه موادمخدر دست به سرقت میزند. من نمیتوانم سرنوشتم را به دست این مرد معتاد و خطاکار بسپارم و میخواهم طلاق بگیرم، اما ای کاش به جای اعتماد به شناخت جزئی همسایه درباره خواستگارم، کمی تحقیقات میکردیم و از هول حلیم توی دیگ نمی افتادیم.
این است عاقبت سهل انگاری در انتخاب همسر و شریک زندگی.