محمد هادی تسخیری
به مناسبت سیمین سالگرد آغاز دفاع مقدس ملت بزرگوار ایران اسلامی که دلاورمردان ولایتمدار به فرمان رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام و مقتدای شهیدان امام خمینی (ره) در طول هشت سال، زیباترین و شکوهمندترین صحنه‌های تاریخ معاصر را رقم زدند و برای نخستین بار در تاریخ معاصر این سرزمین کهن، اجازه ندادند حتی یک سانتی متر از این سرزمین مقدس به اشغال دشمن غدّار بیفتد و همه زمین‌های اشغال شده را با عزت و سربلندی و بدون یاری خواستن از دوست و دشمن باز پس گرفتند و اشغالگران را کشته، اسیر و یا از کشور اسلامی راندند. و خود پس پایان دوران دفاع مقدس و بعد از سالها جهاد با دشمن بیرون، به شهرها بازگشتند و به دوران دیگری پای گذاشتند که در آن با صحنه‌های تلخ و شیرین فراوانی روبه‌رو شدند که تلخترین آنها رحلت جانگداز امامشان و روح و روانشان بود و شیرین‌ترین آن بلافاصله از رب رحیمشان به آنها تقدیم شد و آن انتخاب مقام معظم رهبری این سلف صالح بود.
به هرحال در این مناسبت قصد دارم از رویداد حقیقی که به شدت آن را خلاصه کرده‌ام سخن بگویم، تا پاسخ کسانی باشد که این بزرگان را متهم می‌کنند که پس از پایان دوران دفاع مقدس به جمع‌آوری مال و منال دنیا پرداختند، باشد (گرچه شاید کسان دیگری به نام این عزیزان این کار را کرده باشند):
ساعت شش بعدازظهر تابستان گرم امسال تهران، در خیابان شهید اشرفی اصفهانی (غرب تهران) راه می‌رفتم و سر درد وحشتناکم مرا کاملاً کلافه کرده بود. ناگهان خودم را روبروی درمانگاه دیدم، وارد شدم دفترچه بیمه را از جیبم درآوردم و به پذیرش دادم و مسئول پذیرش با دریافت چهار هزار و پانصد تومان به من نمره داد (ویزیت آزاد پنچ هزار تومان بود) و چون کسی در انتتظار نبود، فوراً وارد مطب دکتر عمومی شدم و مشکلم را با ایشان در میان گذاشتم و ایشان نیز سریعاً یک آمپول و چند قرص نوشت و نسخه را به من داد و گفت: پس از اینکه دارو گرفتی بیاور من ببینم. با خود گفتم دکتر متعهدی است که می‌خواهد مطمئن شود که دارو را درست از داروخانه گرفته‌ام، اما پس از مراجعه به دارو خانه و دریافت دارو و پرداخت مبلغ یازده هزار تومان بابت یک آمپول و دو نوع قرص، از حالت غیر عادی که نتیجه سر درد بود، خارج شدم و از متصدی صندوق داروخانه پرسیدم، چرا اینقدر گران؟ متصدی با حالت کاملاً جدی و شبه طلبکارانه گفت: داروهاش خارجی است.
به دکتر داروخانه بازگشتم و از او داروی ایرانی درخواست کردم که گفت: دکترت داروی خارجی نوشته، که من متوجه شدم چرا دکتر آن سفارش آخری را به من کرد!! و منظورش چه بود!
به هر حال داروی ایرانی را گرفتم و هزار و پانصد و خورده‌ای تومان به صندوقدار دادم و از داروخانه بیرون رفتم که با صحنه دردناک برای من و خنده‌دار برای دو حوان مرفه بی‌درد که کنار در درمانگاه ایستاده بودند، روبرو شدم. قضیه به این منوال بود:
مرد شیک‌پوشی به فردی که همراهش بود بد و وبیراه می‌گفت و مرتب از او می‌خواست هرچه زودتر بدهی‌اش را به او برگرداند و مرد بدهکار هم قسم می‌خورد که ندارم و تا چند ماه دیگر این مبلغ را یک جا به شما پس می‌دهم. و من بی‌اختیار درد خود را فراموش کردم و محو دعوای این دو شدم که پس از بالا گرفتن گفت‌وگو بین بدهکار و طلبکار، مرد شیک پوش با صدایی توهین آمیز به بدهکار گفت: «آخه آدم بی دست و پا، مرض داشتی جوانی خود را صرف بلند پروازی و قهرمان بازی خود کردی و و رفتی شش ـ هفت سال خود را علاف جنگ کردی و خانواده خودت را به امان خدا گذاشتی و هرچه به تو گفتم که فلانی بیا کنار من در بنگاه بنشین تا زندگیت را از این رو به آن رو کنم، ولی حرف گوش نکردی، حالا بعد از بیست سال کار و جون کندن، مجبوری برای ازدواح تنها دخترت دستت را رو جلوی هر کس و ناکس دراز کنی!»
حرف که به اینجا رسید، مرد طلبکار که گویی احساس کرده به طور ناخواسته به خودش هم اهانت کرده است، سرش را کمی تکان داد و گفت: «البته خودت هم می‌دونی که من آدم حرام خوری نیستم و برای خودم کسی هستم !» و بدهکار مظلوم که گاهگاهی به اطراف نگاه می‌کرد و نگران آبروریزی خود بود، جواب داد: «آقا کمال شما بزرگواری ولی تو را به خدایی که می‌پرستی و به آن نان و نمکی که باهم خوردیم، قسمت می‌دهم که به من هر حرفی داری بزن، اما به گذشته من کاری نداشته باش که من تحمل اهانت به آن دوران مقدس را ندارم». من که از لحن معصومانه بدهکار تحت تاثیر قرار گرفته بودم، احساس کردم قطره اشکی روی گونه من لغزید و یایین آمد که سریعاً آن را پاک کردم... ضمناً دو جوان شانزده و هیجده ساله‌ای که در کنار من ایستاده بودند و شاهد این گفت‌وگوی عجیب و عبرت انگیز بودند، لبخند می‌زدند، حالا به چه چیزی می‌خندیدند، خدا می‌داند...
آدمی با دیدن این صحنه‌ها، متحیر می‌شود که چه زمانه‌ای شده و چه افرادی، رزمندگان و دلاورمردان دوران دفاع مقدس را سرزنش می‌کنند و این بزرگان جانباز که انگشتان یک دست و یک پای کامل خود را در راه خدا قربانی کرده‌اند، و خود حافظ و حامی شرف و عزت و اقتدار این ملت و کشور بودند، چه حرفها و چه ملامت‌های بی‌منطق و احمقانه‌ای را باید تحمل کنند!
آری ناظر چنین وضعیت شرم‌آوری بودم که شنیدم، طلبکار بار دیگر به مرد بدهکار گفت: «بسّه دیگر عباس، تو را به روح پدرت این قدر شعار نده و فکری برای پرداخت بدهی‌هایت بکن، اگر دست و پا داشتی، می‌آوردمت کنار دستم مشغولت می‌کردم....
مرد بدهکار که تا این لحظه آرامش خود را حفظ کرده بود و فقط تلاش می‌کرد تا از طلبکار سمج و ناسزاگویش فرصت بیشتری برای پس دادن بدهی‌ها می‌خواست، سرش را رو به آسمان کرد و گرفت: «خدایا رحم کن و بر ما غضب نکن و....» و پس از مدتی که این گفت‌وگو ادامه یافت، سرانجام هر دو با همدیگر توافق کردند تا ده روز دیگر حسابشان راصاف کنند و بعد هر دو از روبروی درمانگاه رفتند و مرا با دنیایی از فکر و غم رها کردند.
آنها رفتند اما مشکلات این مردان مرد که می‌خواهند همچنان فقط و فقط با خدای خود داد و ستد کنند، همچنان باقی است. و ما باید مواظب باشیم که که اگر آهی از چنین افراد به آسمان برود، بی‌تردید عذابی بر زمینیان نازل می‌شود که خشک و تر را با هم می‌سوزاند. پس یاد دوران دفاع مقدس را با حفظ حرمت این دلاور مردان پاس بداریم تا رحمت و برکت خداوند رحمان و رحیم بر ما نازل شود.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین