خاطرات طنز در دوران دفاع مقدس ـ 13
گردآوری: عبدالرحیم سعیدی راد
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در ادامه روایت خاطرات طنز در جبهه، بخش دیگری از این خاطرات را تقدیم می‌کنیم. ضمنا از خاطرات طنز شما برای درج در این بخش استقبال می کنیم. برای ارسال خاطرات خود می توانید در پایین همین صفحه از بخش نظرات کاربران استفاده کنید.
ترس از رعد و برق
یک شب در کردستان با گلوله‌ توپ، پشت سنگر ما را زدند.
چنین مواقعی دیوارها و سقف سنگر می‌لرزید و احیاناً گرد و خاک کمی می‌ریخت. سر این موضوع چند نفری درحال گفت‌وگو بودیم و یکی از بچه‌ها که خوابیده بود، هیجان‌زده بلند شد و گفت: «صدای چی بود؟»
گفتم: «توپ، توقع داشتی چی باشه؟»
راحت سر جایش خوابید و گفت: «فکر کردم رعد و برقه. چون من از بچگی از صدای رعد و برق می‌ترسم!!!»
جریمه صلواتی
یک روز جلوی همه نیروهای گردان،‌ مرا به خاطر موردی که باید پیگیری می‌کردم و در انجام آن تنبلی کرده بودم، به فرستادن سیصد صلوات جریمه کرد. من هم مانده بودم چه‌کار کنم. فرصت را غنیمت شمردم. هنوز بچه‌ها متفرق نشده بودند که گفتم: «بر خاتم انبیا محمد(ص) صلوات.»
همه‌ حاضران که تقریباً سیصد نفر می‌شدند، صلوات فرستادند و من هم به فرمانده‌ گفتم: «این هم سیصد صلوات!»

24 ساعته سیب
هرکس در مورد فواید میوه‌ها چیزی می‌گفت، اما من چیزی بلد نبودم. برای این‌که در جمع کم نیاورم، گفتم: «سیب، سیب با بقیه‌ی میوه‌ها توفیر دارد. شنیده‌ام هرکس صبح ناشتا یک سیب بخورد ظهر بعد از غذا یکی و آخر شب قبل از خواب هم یکی»
همه به من نگاه می‌کردند، مانده بودم بقیه‌اش را چه بگویم، دل به دریا زدم و ادامه دادم:   «آن وقت ظرف کمتر از بیست و چهار ساعت، سه تا سیب خورده است!!!»
خنده دوستان بالا رفت...
 
عرفان که برود بالا، خمپاره 60 پایین می‌آید
تازه حرف‌ها گل انداخته بود و بچه‌ها گرم گفتگو بودند که او بلند شد و مثل همیشه از ایمان و عشق و مراتب سیر و سلوک داد سخن برآورد که «فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی» و حدیث شهود شهدا و ظرایف و دقایق و رموز خاص الخاص شدن.
تازه داشتیم می‌رفتیم تو حال یکدفعه یکی بلند شد و گفت: «نه داداش ما نیستیم، عرفان که برود بالا، خمپاره 60 پائین می‌آید. ما زن و بچه داریم، آرزو داریم، ما که رفتیم.»
 همه از شوخی او خندیدند و پس از تجدید روحیه جمع، او خود، دوباره بحث عشق به خدا را آغاز کرد و مجلس را گرم نمود.
ذکر دِرِن، دِرِن، دِرِن دِرِن دِرِننننن
شب عملیات بود. «حاج اسماعیل حق گو» به «علی مسگری»که انگار اولین عملیاتی بود که شرکت می کرد و چهراه اش نشان می داد که کمی اضطراب دارد، گفت: «در چنین لحظاتی باید قوی بود. حالا برو ببین اون تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده . تو هم همون رو بگو!»
نزدیک تیربارچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه : دِرِن، دِرِن، دِرِن دِرِن دِرِننننن،...(آهنگ پلنگ صورتی!)
معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته.
*به نقل از حاج حسین یکتا
تو را به خدا چطوری؟
بعضی از بچه‌ها آنقدر توی لاک خودشان بودند که آدم خیال می‌کرد، جواب سلام را هم زورکی می‌دهند.
وقتی عده‌ای می‌خواستند این افراد را به جمع و جماعت بکشانند و بگویند به قول خودشان، تک نپر و تنهایی حال نکن، به آنها که می‌رسیدند، می‌گفتند: «تو رو خدا چطوری؟»
آنها هم دیگر نمی‌توانستند، جلو لبخندشان را بگیرند؛ کنایه از این‌که شما را باید قسم و آیه داد برای این‌که بگویید حال و احوالتان چطور است!
آنها هم گاهی برای این‌که خودشان را نبازند، جواب می‌دادند: «به خدا خوبم.»

ادامه دارد ...

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

مطالب مربوط به جبهه بسیارزیبا وتاثیر گذاراست

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

اینان مردان به معنای کلمه بودن نه ...

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

فکر کردیم دیگه خاطرات طنز قطع شده. خوشحالیم که هنوز هم ادامه دارد. به امید کتاب شدنشون.

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

فکر کردیم دیگه خاطرات طنز قطع شده. خوشحالیم که هنوز هم ادامه دارد. به امید کتاب شدنشون.

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

بسیار زیبا بود ممنون.البته از تابناک مطلب به این زیبایی را خواندن عجیب بود.

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

بسیار زیبا بود ممنون.البته از تابناک مطلب به این زیبایی را خواندن عجیب بود.

کاربر مهمان -> 1389/08/15
پاسخ

ببخشید! شماره های قبلی این خاطره ها را چطوری سرچ کنیم؟

محمد -> 1389/08/15
پاسخ

دمتون گرم ....پلنگ صورتیه خیلی باحال بود....

علیرضا -> 1389/08/15
پاسخ

عالی است . حس می کنم باید بیشتر از اینها بخوانم تا روحم تلطیف شود خدا وند با ایشان محشورمان کند

نونچی -> 1389/08/15
پاسخ

خاطره آهنگ پلنگ صورتی خیلی به دلم چسبید.

کاربر مهمان -> 1389/08/16
پاسخ

لطفاً باز هم از این خاطرات طنز بگذارید.

کاربر مهمان -> 1389/08/16
پاسخ

دلم برای صفای یاران خدا، آن بسیجیان واقعی بی رنگ و ریا چقدر تنگ است.

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار