خاطرات طنز در دوران دفاع مقدس ـ 15
گردآوری: عبدالرحیم سعیدی راد
سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ در ادامه روایت خاطرات طنز در جبهه، بخش دیگری از این خاطرات را تقدیم می‌کنیم. ضمنا از خاطرات طنز شما برای درج در این بخش استقبال می کنیم. برای ارسال خاطرات خود می توانید در پایین همین صفحه از بخش نظرات کاربران استفاده کنید.
پسر خاله زن عموی باجناقم
یک روز «سید حسن حسینی» از بچه‌های گردان؛ رفته بود ته درّه برای ما یخ بیاورد. موقع برگشت با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت، می گفتیم: بدون شک شهید شده بود.
آماده می‌شدیم برویم پایین که سید حسن بلند شد و لباسهایش را تکاند، پرسیدم: «سید! چی شد؟»
گفت: «آشنا در آمدیم (منظورش با خمپاره بود)، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محله مان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی‌کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم!»
چای می‌خوری، یاد ما هم باش!...
یکی از بچه‌های رزمنده نوبت شهرداری‌اش که می‌شد خیلی خودش را تحویل می‌گرفت. موقع چای که می‌شد، اول یک شیشه‌ مرباخوری لب به لب چای می‌ریخت و شروع می‌کرد به خوردن، و هی تند و تند می‌گفت: «نه،‌ بدک نیست، کهنه‌ دم و تازه جوش است!»
بقیه هم تماشا می‌کردند و آه از نهادشان بلند می‌شد. بعد هم یک دور دیگر با بچه‌ها چای می‌خورد. طوری شده بود که دیگر تا او شهردار می‌شد و می‌رفت سراغ کتری؛ بعضی می‌گفتند: «چای می‌خوری، یاد ما هم باش!»
 البته به روی مبارک نمی‌آورد و می‌گفت: «ای به چشم».
نفسم می‌گوید نخور!
با اشتها و میل تمام مشغول خوردن بود و لابه‌لای لقمه‌هایی که می‌گرفت، هر وقت فرصت نفس کشیدن پیدا می‌کرد، خیلی جدی و قطعی می‌گفت: «بزرگان ما می‌گویند یکی از راه‌های مبارزه با نفس این است که هرچه او می‌گوید بکن، مخالف آن کنی، حتی اگر بگوید عبادت کن. الآن مدتی است مرتب نفس من با زبان بی‌زبانی به من می‌گوید: «کم بخور، کم بنوش و من برای این‌که با او مبارزه کنم عکس آن را انجام می‌دهم.»
بعد اضافه می‌کرد: «البته ممکن است ریا بشود، چون در حضور شما مبارزه می‌کنم.»
می ‌ترسم خفه شوم
امدادگر بودم. هنگامی که عازم خطوط پدافندی بودیم، باران شدیدی در حال باریدن بود. فرمانده‌ گردان رو به من کرد و با لبخندی گفت: « فلانی حواست جمع باشه اگر من شهید شدم، مرا به سینه روی برانکارد بخوابانند، چون ممکن است آب باران داخل دهانم برود و خفه شوم!»
موتورسواری
فرمانده با شور و حرارت مشغول صحبت بود، وظایف را تقسیم می‌کرد و گروه‌ها یکی یکی توجیه می‌شدند.یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند . سرش را چرخاند و به یک رزمنده نوجوان  گفت: «تو! پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده!»
آن نوجوان بلند شد. خواست بگوید موتور سواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود که نتوانست. دوید سمت موتور و فرمانش را توی دست گرفت و شروع کرد به دویدن!!!
صدای خنده همه رزمنده‌ها بلند شد.  
تا کی منطقه هستی
رسم بود وقتی دو نفر به هم می‌رسیدند اولین سؤالی که می‌کردند این بود: «تا کی منطقه هستی، چه وقت پایانی یا تسویه می‌گیری؟»
...و اگر شخص بنا نداشت جواب بدهد و می‌خواست طرف را سر گردان کند یا واقعاً می‌خواست بی حد و عدد در جبهه بماند می‌گفت: «تا انقلاب مهدی (عج)»
...و شنوده اگر از جنس خود برادران بود، تبصره می‌زد: «البته اگر تا عید ظهور کند؟»
...و جواب می‌شنید: «مسلماً!»
*به نقل از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
ادامه دارد...

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/08/19
پاسخ

انسان های شریف وپاک و صادق کاش قدر دان شما باشیم

کاربر مهمان -> 1389/08/19
پاسخ

سلام این کار جالبی است ولی خواهش میکنم به نوعی تیتر این اخبار را با بقیه مجزا کنید تا اشتباهی از دیدبیننده خارج نشه

کاربر مهمان -> 1389/08/19
پاسخ

خاطره موتور سواری واقعا خنده دار بود.

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین