مشاهدات و روایت عینی تابناک از شامگاه ۲۱ دی ماه ۱۴۰۴ در تهران
گروه ۱: چهارراه ایرانپارس جنت آباد شمالی
از سمت شمال و چهارراه انصارالمهدی گروههای ۱۰ تا ۳۰ نفره شکل گرفته بود؛ راس ساعت ۱۷ یگان ویژه در چهارراه مستقر بود؛ احساس کردم این گروه را قبلا دیدهام، چشم میچرخاندم که متوجه نگاه سنگینی شدم، یک نفر با یک کاپشن سرمهای به سراغم آمد، مقداری استرس گرفتم، یاد روزهای آموزش خبرنگاری افتادم؛ منطق میگفت یواش یواش راهم را کجکنم و بروم ولی ایستادم، مرد کاپشن سرمهای با ماسک و کلاه سراغم آمد و گفت: چیکار میکنی اینجا پسر؟ پاسخ دادم: نگاه میکنم تا بنویسم؟ گفت: چی بنویسی؟ صفحه تابناک را باز کردم و گزارش روز ۲۱ دی ماه را به اون نشان دادم. خواند، کامل خواند و دستم را گرفته بود؛ گفت: کارت شناسایی داری؟ نشانش دادم؛ خواهش کردم که شرایطی تعریف کند که در ارتفاعی بالا بایستم؛ رفت و ساعت ۱۸ بازگشت؛ همزمان که اون گزارش قبلی را میخواند برخی در سمت شمال چهارراه و خیابان انصار المهدی سطل آشغالها را به وسط خیابان میاوردند و برای آتش زدن آماده میکردند؛ یگان ویژهایها هم انهارا میدیدند ولی فقط لیزر میانداختند، ولی انگار آنها وقیحتر بودند؛ مرد کاپشن سرمهای و خواندن گزارشم و صحبتش با من توجه آن دیگر افرادی که اطراف چهارراه بودند را جلب کرده بود آمد و گفت: ببین من هل ات میدم؛ برو داخل نیایش مال ببین میتونی بری بالا یا نه هل ات میدم که اگر اینجا شلوغ شد اراذل که پشت وایستادن نزن ات (با سر به سمت پارک پشت بازار جنت اشاره کرد) گفتم: دلیلی داره که الان دستگیرشون نمیکنید؟ گفت: به شما ربطی نداره ولی خیلی دقیق هل ام داد.

ساعت ۱۸:۰۵ دقیقه به نیایش مال مراجعه کردم؛ انصافا مبلغ شیرینی را تا ۵ میلیون تومان هم بالا بردم ولی اثر نداشت. جمعیت و سر وصدا داشت کم کم از سمت شمال و جنوب شکل کامل میگرفت؛ با یکی از فروشگاه داران سرچهارراه صحبت کردم گفت این کلید پشت بام فقط از بالا چیزی روی مردم ننداز، گفتم نه خیالتان راحت، تنها کاری که نمیکنم همین است؛ تا آمدم بالا بروم و در کنار را برایم باز کرد یکی از اهالی آن ساختمان که داخل راهرو بود من را که دید پرسید کجا، صدا از بیرون شروع شد، گفتم خواهر زاده (همان مغازه دار پایین ساختمان هستم) و میروم بالا دریچه ورودی کولر را مسدود کنم که باد نیاید، نگاه چپی کرد و گفت بفرمائید .. بالا که رسیدم ساعتم را نگاه کردم، ساعت دقیق ۱۸:۱۵ بود، به چهارراه نگاه کردم که لیزر سبز روی چشمم افتاد؛ بچههای یگان ویژه من را دیده بودند دست تکان دادم و آقای کاپشن سرمهای به آنها گفت موضوع چیست. جمعیت از بالا و پائین داشت جمع میشد ساعت ولی سمت چهارراه کسی نمیآمد و منطقا فقط بچههای یگان ویژه بودند، در سرما ایستادم تا ساعت ۱۹، تقریبا چند دقیقه از ۱۹ گذشته بود که صداهایی از اولین کوچه بالای چهارراه آمد همزمان از پارک مجاور ضلع شمال غربی چهارراه تقریبا ۵۰ نفر از پارک خارج شدند، وقتی دو طرف جمعیت امدند در دورنما چند نفر سطل آشغالهایی که وسط خیابان آورده بودند آتش زدند و یک نور کوتاهی در خیابان پدیدار شد، از آن پرچم ایران که به صورت مجسمه در ضلع غربی چهارراه ایران پارس بود هیچ خبری نبود، روی زمین سوراخها دیده میشد، از تابلو و تابلوهای راهنمایی اعلامی سر چهارراه هم هیچ خبری مطلقا نبود، اصلا انگار وجود نداشته، در همین حال و در حال نگاه کردن بودم که پس کلهام داغ شد، همان همسایه ساختمان بود، گفت: اینجا چه غلطی میکنی؟ موضوع را توضیح دادم، شروع به درد و دل کرد گفت شما خبرنگارها واقعیت را نمینویسید، گفت گرانی کمرش را شکانده، گفت پریشب ماشینش را که در کوچه کناری نیایش مال بوده نابود کردند، یک دنا سفید صفر کیلومتر، در حال درد دل بود که از چهارراه غافل شدم، با صدای بلندگوی ماشین یگان ویژه به خودم آمدم، تقریبا ۳۰۰ نفر در مقابل نیروهای یگان ویژه مستقر شده بودند و در دست اغلب شان سنگ بود عدهای هم چند نفر چند نفر که از بالا درست معلوم نبود در بلوار اصلی جنت آباد شمالی ایستاده بودند.

شعارها شروع شد، شعارهای رکیک. در ثانیهای به خاطر ۲ نفر که دیگر آنهارا ندیدم اعتراض به اغتشاش ۱۰۰% تبدیل شد، یگان ویژه به جمعیت زد ساعت دقیقا ۱۹:۲۰ دقیقه بود یگان ویژه انگار نمیخواست درگیر کامل شود، خودروها و موتورهایشان عقب رفتند، در همین زمان یک پهپاد با چراغهای سفید و سبز و قرمز روی آسمان دیدم، حدس زدم همان پهپاد چهره زن و پایشی باشد که دیشب روی پونک بوده، چند باری کل محدود را اسکن کرد و دور شد. ۵ دقیقه بعد اغتشاشگران شروع به تخریب هر چه در چهارراه بود کردند و در حال انداختن نیوجرسیهای سر جنت آباد بودند که صدای شلیک لانچر آمد، دقیقا ۲ شلیک، تنها کاری که به عقلم رسید بکنم دست آن همسایه را بگیرم و به داخل خرپشته برویم و سیگار روشن کنم، گاز اشک آور چشم مان را میسوزاند و ریه هایمان پر از دود سیگار و گاز بود ولی قابل تحمل بود، دوباره آن صدای آشنای دیشب به گوشم رسید صدای چندین و چند موتور، پسر شجاع شدم و بیرون رفتم، آقای همسایه هم به خانه اش رفت، دیدم بله! آن آقایی که دیشب در پونک در حال سوت زدن و ساماندهی نیروهایش بود آمده و با نیروهای یگان ویژه دارد چهارراه را پاک سازی میکند، انگار همه چیز از قبل تمرین شده بود داد، فرمانده بسیجی سوت دار داد میزد: لکه گیری کنید باید برگردیم پونک، فهمیدم قطعا پونک بودهاند و میخواهند به آنجا برگردند، ساعت را نگاه کردم دقیقا ۱۵ دقیقه بعد از ۱۹:۲۰ یعنی ۱۹:۳۵ چهارراه ایرانپارس دقیقا مانند شب قبل پونک فقط خرابی و یگان ویژه و بسیج بود. ساعت ۲۰ شهرداری و اتش نشانی وارد چهارراه شدند و شروع به پاکسازی کردند، ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه فهمیدم خطها قطع نشده! تعجب کردم با مادرم تماس گرفتم و کمی صحبت کردیم بعد شنیدن ارادت و عشق مادرم به خودم با این تهدید که تا ۲۰ دقیقه دیگر خانه نباشی چه بلایی به سرت می آید در حال خارج شدن از پشت بام بودم که اقای همسایه را دیدم با یک سینی چای و نقل ارومیه، بازهم درد دل کرد، نمک گیرم کرد و ازم پرسید راجب او هم مینویسم یا نه(دیدی نوشتم) گفتم خواهی دید.
ساعت ۲۱:۱۰ از ساختمان خارج شدم و یادم آمد باید تا اولین جایی که ماشین گیر بیاید پیاده بروم. ساعت ۲۱:۱۰ در چهارراه ایران پارس و کوچههای اطراف هیچ خبری نبود.

گروه دوم - میدان دریاچه
ساعت ۱۸ در خانه بودم، برج ما مشرف به میدان است، در شبهای گذشته بعضی از ساکنان برجهای مجاور شعار سر میدادند، ویو برج ما بسیار مناسب برای استعمال دخانیات از نوع بهمن قرمز است، در سیگار کشیدن بودم که دیدم از سمت مسجد خیابان ساحل جمعیت به سمت میدان دریاچه میآمدند شاخکم جنبید، اینها مستمعهای مسجد بودند، تعدادشان تقریبا ۳۰۰ نفر بود، به میدان رسیدند، یکی از آنها با یک پراید یک اکو دستی آورد و شروع به شعار دادن کرد: الله اکبر .. جمعیت هم شروع به شعار دادن کردند! امشب بازی عوض شده بود، همسرم میگفت پریشب این میدان و میدان موج قشنگ میدان جنگ بوده و هر چه میتوانستند نابود کردهاند، اما امشب ... ساعت ۱۸:۳۵ دقیقه به جمعیت شان اضافه میشد، بوی سیگار همسرم را آزار میدهد پس بهترین بهانه برای بیرون رفتن را پیدا کردم، پایین برج که رسیدم متوجه شدم جمعیت به سمت میدان میرود با جمعیت همراه شدم متوجه شدم یکی دیگر از همکاران هم در حال رفتن به سمت میدان بود، با هم همراه شدیم، چون او عضو تیم ما نبود مشکلی برای تهیه تصویر و گزارش تصویری نداشت، جمعیت داخل میدان درحال شعار دادن بود، الله اکبر، بیسیجی، سپاهی تشکر تشکر، ورق برگشته بود منطقا احساس امنیت بیشتری نسبت به دیشب در ستارخان داشتم، یک آن نیروهای بسیج هم آمدند و با موتور هایشان بوق زدند و به موتور هایشان گاز خلاص دادند، با تشویق مردم همراه شدند. تا ساعت ۲۰ در میدان دریاچه همین بود ساعت ۲۰ هم آن اکو که صدایش از صدای من هم کمتر بود را برداشتند و یک نفر در میان جمعیت گفت: نورهای گوشی هایتان را روشن کنید شاید کسی داخل این برجها بخواهد به ما بپیوندد و با این حرکت از او دعوت کنیم، همه موبایلها را بالا آوردند و شروع کردند به سر دادن شعار الله اکبر، جمعیت تا ۲۰:۳۰ همنجا بودند و از ۲۰:۳۰ دیگر جمعیتی در میدان دریاچه هم نبود.
*عکس ها از خبرگزاری ها انتخاب شده و مربوط به این گروه خبری نمی باشد.
نویسنده خبر : بابا دارم با موبایل می نویسم، چیکار کنم خوب ! گیر دادی ها! حالا اینترنت رو وصل کنید
ضمنا شما حتما اینترنت داشتی که این کامنت رو گذاشتی
اینترنت میخوای؟؟
منم میخوام و خدا میدونه کارم گیر اینترنته و امیدوارم یک فکری برای کسب و کارهای اینترنت لازم بکنن
وامیدوارم اوضاع تثبیت بشه و از اینترنت در شرائط امن استفاده کنیم
البته شما خودت رو هم آماده کن برای روزی که سازندگان اصلی اینترنت یعنی ان اس ای آمریکا بنا به دلایلی اینترنت کل دنیارو قطع کنن
بخصوص در هوای آلوده تهران




