عبدالرحیم سعیدی راد
حسابی‌ خسته‌ شده‌ام‌. بس‌ که‌ سراپا بوده‌ام‌ تمام‌ استخوانهایم‌ درد می‌کند. این‌ کارهای‌ اداره‌ هم‌ که‌ تمامی‌ که‌ ندارد. خود را روی‌ صندلی‌ رها می‌کنم‌. پلکهایم سنگین‌ می‌شوند که‌ یکی‌ می‌گوید: «حالا وقت‌ بیداری‌ است‌. ما هیچ‌ وقت‌ نباید به‌ استراحت‌ و راحتی‌ فکر کنیم‌!»
 سر را بلند می‌کنم‌. جوانی‌ محجوب‌ با قامتی‌ استوار و نوری‌ در چهره‌، کنار در اتاق‌ ایستاده‌ است‌. خوب‌ می‌شناسمش‌. «حاج‌ همت‌» است‌.
 به‌ جای‌ اینکه‌ بگویم‌: «حاجی‌! تو کجا و ... می‌گویم‌: چرا نباید به‌ استراحت‌ فکر کنیم‌؟»
لبخندی‌ روی لبانش‌ می‌نشیند و می‌گوید: «ما اگر به‌ این‌ چیزها فکر کنیم‌ نمی‌توانیم‌ مزه‌ بیداری‌ را بچشیم‌ ...» و در حالی‌ که‌ می‌خواهد از اتاق‌ خارج‌ شود، ادامه‌ می‌دهد: « من‌ که‌ خواب‌ و استراحت‌ دنیا را با تمام‌ زرق‌ و برقش‌ به‌ دنیادارها می‌بخشم‌.»
 می‌خواهم‌ چیزی‌ بگویم‌ که‌... هیچ‌ کس‌ در مقابلم‌ نیست‌.
... هنوز به‌ بیداری‌ فکر می‌کنم‌ و روزهایی که طعم گس روزمرگی می دهند ... و دلم پر می کشد به روزهایی‌ که‌ خستگی‌ معنایی‌ نداشت‌. روزهایی‌ که‌ تا می‌گفتند: «کی‌ خسته‌اس‌؟» با همه وجود فریاد می زدیم: «دشمن‌!»
 کنار پنجره‌ اتاق‌ می‌روم‌. پرده را کنار می زنم. شلوغی‌ خیابان‌ به‌ رویم‌ آغوش‌ باز می‌کند. خیابانی که دارد از دود خفه می شود ...
در آن‌ هیاهو «صادق‌ اکبری‌» را می‌بینم‌ که‌ دو آر.پی‌.جی‌ به‌ دوش‌ کشیده‌ و به‌ طرف‌ خاکریز می‌رود. انگار نه‌ انگار که‌ ترکشی‌ در بدن‌ دارد و دو شب‌ است‌ که‌ خواب‌ به‌ چشمانش‌ نیامده‌. از بس‌‌ آر.پی‌.جی‌ زده‌ است‌، دو جوی‌ خون‌ از گوشهایش‌ سرازیر شده‌ است‌.
صدایش‌ می‌کنم‌؛ نمی‌شنود. بالای‌ خاکریز که‌ می‌رسد، یکی‌، یکی‌ موشک‌هایش‌ را به‌ سمت‌ تانک‌های‌ دشمن‌ شلیک‌ می‌کند و پایین‌ می‌پرد و با شتاب‌ به‌ طرف‌ نقطه‌ دیگری‌ از خاکریز می‌رود تا جایش‌ لو نرود. و باز شلیک‌های‌ پی‌ در پی‌...
 ... و من‌ هنوز به‌ بیداری‌ فکر می‌کنم‌ و لحظه‌های‌ از دست‌ رفته‌ روزهای‌ عاشقی‌، که‌ شاعری‌ در گوشم‌ فریاد می‌کشد:
مرد این‌ باره‌ نه‌ای‌ ورنه‌ سواران‌ رفتند
مانده‌ وسوسه‌ای‌، سلسله‌ در پاست‌ تو را
موج‌ بود آنکه ‌از این‌صخره ‌به‌ دریا پیوست‌
تو کویری‌ عطش‌ سینه‌ صحراست‌ تو را...
http://saeedirad.blogfa.com

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
کاربر مهمان -> 1389/10/13
پاسخ

کجایند مردان بی ادعا؟

کاربر مهمان -> 1389/10/13
پاسخ

تازه از سرکار اومدم. فعلا که من خسته ام.

کاربر مهمان -> 1389/10/14
پاسخ

مرد این‌ باره‌ نه‌ای‌ ورنه‌ سواران‌ رفتند ... افسوس از جا ماندن از قافله سواران.افسوس!

حسین -> 1389/10/14
پاسخ

عزیزم چه زیبا نوشتی ،کوتاه اما پر معنا،به بلندای دماوند ارادتمند-باران لحظه‌های‌ از دست‌ رفته‌ روزهای‌ عاشقی‌، افسوس و صد هزار افسوس با درود و سلام بر همه شهیدان راه حق و سلام بر شهیدان گمنام مظلوم

غلام -> 1389/10/14
پاسخ

خدایشان رحمت کناد آیا آن شور و آن خستگی ناپذیری ها برگشت دارد غبظه صدها غبطه

کاربر مهمان -> 1389/10/14
پاسخ

متن بسیار زیبایی بود. بواقع ایثارگری را باید از رزمندگان دوران جنگ آموخت. مملکت خیلی نیاز به کار دارد.

از اهواز -> 1389/10/14
پاسخ

سلام بر عبدالرحیم. خیلی مطلبتان جالب بود. بعد از سالها اینجا یافتمان.

کاربر مهمان -> 1389/10/14
پاسخ

انکس که امان از اخرت - و امان از مو از ماست کشیدن حق تبارک- و امان از کفایت و وافی و کافی بودن- و امان از نمره قبولی- و امان از کثرت کار برای قبولی - وامان از انتقام الهی ندارد!

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین