سر را بلند میکنم. جوانی محجوب با قامتی استوار و نوری در چهره، کنار در اتاق ایستاده است. خوب میشناسمش. «حاج همت» است.
به جای اینکه بگویم: «حاجی! تو کجا و ... میگویم: چرا نباید به استراحت فکر کنیم؟»
لبخندی روی لبانش مینشیند و میگوید: «ما اگر به این چیزها فکر کنیم نمیتوانیم مزه بیداری را بچشیم ...» و در حالی که میخواهد از اتاق خارج شود، ادامه میدهد: « من که خواب و استراحت دنیا را با تمام زرق و برقش به دنیادارها میبخشم.»
میخواهم چیزی بگویم که... هیچ کس در مقابلم نیست.
... هنوز به بیداری فکر میکنم و روزهایی که طعم گس روزمرگی می دهند ... و دلم پر می کشد به روزهایی که خستگی معنایی نداشت. روزهایی که تا میگفتند: «کی خستهاس؟» با همه وجود فریاد می زدیم: «دشمن!»
کنار پنجره اتاق میروم. پرده را کنار می زنم. شلوغی خیابان به رویم آغوش باز میکند. خیابانی که دارد از دود خفه می شود ...
در آن هیاهو «صادق اکبری» را میبینم که دو آر.پی.جی به دوش کشیده و به طرف خاکریز میرود. انگار نه انگار که ترکشی در بدن دارد و دو شب است که خواب به چشمانش نیامده. از بس آر.پی.جی زده است، دو جوی خون از گوشهایش سرازیر شده است.
صدایش میکنم؛ نمیشنود. بالای خاکریز که میرسد، یکی، یکی موشکهایش را به سمت تانکهای دشمن شلیک میکند و پایین میپرد و با شتاب به طرف نقطه دیگری از خاکریز میرود تا جایش لو نرود. و باز شلیکهای پی در پی...
... و من هنوز به بیداری فکر میکنم و لحظههای از دست رفته روزهای عاشقی، که شاعری در گوشم فریاد میکشد:
مرد این باره نهای ورنه سواران رفتند
مانده وسوسهای، سلسله در پاست تو را
موج بود آنکه از اینصخره به دریا پیوست
تو کویری عطش سینه صحراست تو را...
http://saeedirad.blogfa.com