خلاصه:«نظام تربیتی اسلام» بیشتر جنبه پیشگیری و تربیتی دارد و در ابعاد گوناگون شخصیتی، طرفداران خود را پرورش میدهد.
«نظام تربیتی اسلام» که کلیات آن در قرآن کریم مطرح و توسط اهل البیت(ع) ـ که قرآن ناطقند ـ برای تعالی و کمال انسانها در همه اعصار بیان شده است، ولی اگر شخصی بخواهد به حیثیت و منافع دیگران لطمه وارد کند، سیستم قضائی اسلام جلوی آن را خواهد گرفت.
این مقاله در یک مقدمه، شش فصل (1. عنصر علم و دانش 2. عبادت و معنویت 3. خانواده 4. اقتصاد 5. روابط اجتماعی 6. بینش سیاسی) و یک نتیجه گیری تدوین شده است که تقدیم عزیزان میشود.
اشاره:
اسلام دینی است که برای اداره کردن جامعه آمده و برای آن برنامه دارد که در یک «نظام» قابل تبیین است.
این نوشتار بر آن است تا برنامه جامع اسلام برای اداره کردن جامعه را تحت عنوان «نظام تربیتی اسلام» واکاوی کند. نگارنده از پیش میگوید که به خاطر ضیق وقت و حوصله بحث نمیتواند همه امور را شرح دهد اما تا جایی که امکان دارد امهات بحث را آورده و یک الگوی نسبی از این نظام را به مخاطب عزیز هدیه میکند.
تلاش ما بر این است تا در این مختصر ذهن مخاطب عزیز به اصول تربیتی اسلام آشنا شده و بداند که در موضوعات گوناگون، کلیات تربیتی از نظر اسلام چیست؟
روشن است که مسیر مخالف تعالیم ارایه شده در این نوشتار (که نوعا برگرفته شده از آیات قرآن ـ که خدشه ناپذیر است) در برابر اسلام و انحرافی آشکار از تربیت اسلامی است.
مقدمه:
نخست ناچار خواهم بود که مفردات عنوان را قدری توضیح داده و سپس اصل مبحث را در قالب شش فصل تقدیم کنم.
معنی نظام:
«نظام» مصدر و صیغه ماضی آن «نَظَمَ» به معنی: «دانههای مروارید را به رشته درآورد». این ماده مصدر دیگری هم دارد که به معنی «منظم و مرتب کردن» است. (1)
در واقع نظام یعنی نظم دادن چیزهای گوناگون تحت یک ضابطه. مثلا در تسبیح نظم دادن دانههای تسبیح تحت یک ریسمان. نظام؛ منطق و محوریتی است که میتواند پدیدههای گوناگون را در حول خود انتظام بخشد.
معنی تربیت:
تربیت کلمه عربی و مصدر مستعار است که «رب» از آن گرفته شده و به معنی: «1- پروردن و پروراندن. 2- آداب و اخلاق را به کسی آموختن. 3- پرورش (اگر به معنای اسم مصدر بگیریم)» (2)
در واقع، تربیت یعنی چیزی را از یک حالتی به حالت دیگر بگردانی تا به حد کمال و تمام برسد و روشن است که «رب» حقیقی خداست.
در اصطلاح پداگوژی (تعلیم و تربیت) از ریشه یونانی و آن وظیفه بردهای بوده که اداره و هدایت اطفال را به عهده داشته است.
معنی اسلام:
«اسلام» مصدر از «اَسلَمَ یُسلِمُ» به معنی: «تسلیم بی قید و شرط شدن» است، ولی اگر ریشه آن ثلاثی مجرد باشد (سَلِمَ یَسلَمُ) به معنی: «سالم و بی عیب و آفت ماندن» میباشد. (3)
معنی «نظام تربیتی اسلام»:
جامعه که همان «دانههای مرواریدند» را میخواهیم، پیرامون یک منطق قوی «از حالتی به حالت کمال» برسانیم تا از خطرات و رذایل اخلاقی «سالم و بی عیب و آفت» بمانند.
حال در این نوشتار، تلاش داریم به این پرسش، پاسخ بدهیم که اسلام چگونه میتواند از همه جهت جامعه را به سمت کمال هدایت کند؟ اگر اسلام قدرت به کمال رساندن را دارد، پس چرا جوامع مسلمان نوعا در انحطاط و عقب ماندگی بسر میبرند؟ و...؟
فصل نخست: عنصر علم و دانش
پیرامون اهمیت، جایگاه، ارزش و آثار علم و دانش و توجه دین مبین اسلام به آن، سخن گفتن خود بحث مفصلی میطلبد که یک مجموعه چند جلدی را شامل میشود.
همین مقدار عرض کنم که مباحث مرتبط با موضوع علم و دانش 765 بار در قرآن از آن به صراحت ذکری به میان آمده است، اما در این مختصر به چند آیه به شکل تبرک بسنده میکنیم:
مطلب نخست: اهمیت علم و دانش
«قُلْ هَلْ یسْتَوِی الَّذینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یعْلَمُونَ إِنَّما یتَذَکرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» (4)
در این آیه قرآن یک خط قرمز میکشد بین آنهایی که میدانند و آنهایی که جاهلند. در واقع این دو با هم مساوی نیستند.
در پایان آیه نیز نکته جالبی را میفرماید و آن اینکه تنها صاحبان خرد و اندیشهاند که متوجه این تفاوت بین عالم و جاهل میشوند و تلاش روز افزون میکنند تا همواره بر علم و دانش خود بیفزایند، وگرنه جهال متوجه ارزش علم نبوده و برای به دست آوردن آن نیز تلاشی نمیکنند.
مطلب دوم: رفعت بسیار
«یرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ آمَنُوا مِنْکمْ وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجات» (5)
انسانهای مومن (غیر عالم) به حسب کارهای خوبی که انجام میدهند، درجه درجه بالا میروند اما عالمان ربانی ارتقای یک دفعهای خواهند داشت؛ یعنی این ارتقا تدریجی نخواهد بود. شاید در یک اقدام چند صد درجه ارتقای معنوی و قرب به حضرت حق جل جلاله پیدا کنند.
مطلب سوم: علم شرط زمامداری
«وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» (6)
ترجمه: در هر صورت پیامبرشان، طبق وظیفهای که داشت به درخواست آنها پاسخ گفت و طالوت را به فرمان خدا برای زمامداری آنان برگزید و به آنها گفت: خداوند طالوت را برای زمامداری شما برانگیخته است» (و قال لهم نبیهم ان اللّه قد بعث لکم طالوت ملکا).
از تعبیر «ملکا» چنین بر میآید که طالوت، تنها فرمانده لشکر نبود، بلکه زمامدار کشور هم بود از اینجا مخالفت شروع شد. گروهی گفتند: «چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با این که ما از او شایسته تریم و او ثروت زیادی ندارد» (قالوا انی یکون له الملک علینا ونحن احق بالملک منه ولم یؤت سعة من المال).
در واقع آنها به انتخاب خداوند اعتراض کردند. طالوت جوانی از یک قبیله گمنام بنی اسرائیل و از نظر مالی یک کشاورز ساده بود، ولی قرآن پاسخ دندان شکنی را که آن پیامبر به گمراهان بنی اسرائیل داد، چنین بازگو میکند «گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشیده» (ان اللّه اصطفیه وزاده بسطة فی العلم والجسم).
نخست: این که این گزینش خداوند حکیم است و دوم آن که شما سخت در اشتباهید و شرایط اساسی رهبری را فراموش کردهاید؛ نسب عالی و ثروت، هیچ امتیازی برای رهبری نیست.
سپس میافزاید: «خداوند ملک خود را به هر کس بخواهد میبخشد و خداوند (احسانش) وسیع و گسترده و دانا (به لیاقت و شایستگی افراد) است» (واللّه یؤتی ملکه من یشا واللّه واسع علیم) در تفسیر آیات مورد نظر در این مقاله نوعن از تفسیر نمونه اقتباس شده است.
دوم: قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (55) وَکَذَلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ (56) سوره یوسف
ترجمه: یوسف پـیشنهاد کرد خزانه دار کشور مصر باشد و گفت: مرا در رأس خزانه داری این سرزمین قرار ده چـرا که من هم حافظ و نگهدار خوبی هستم و هم به اسرار این کار واقفم» (قال اجعلنی علی خزائن الا رض انی حفیظ علیم).
یوسف میدانست یک ریشه مهم نابسامانیهای آن جامعه، مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصادیش نهفته است و اکنون که آنها به حکم اجبار به سراغ او آمدهاند، چه بهتر که نبض اقتصاد کشور مصر، مخصوصا مسائل کشاورزی را در دست گیرد و به یاری مستضعفان بشتابد؛ از تبعیضها تا آنجا که قدرت دارد بکاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگیرد، و به وضع بی سر و سامان آن کشور پهناور سامان بخشد.
ضمنا تعبیر «انی حفیظ علیم» دلیل بر اهمیت «مدیریت» در کنار «امانت»است و نشان میدهد که پـاکی و امانت به تنهایی برای پذیرش یک پست حساس اجتماعی کافی نیست، بلکه علاوه بر آن آگاهی و تخصص و مدیریت نیز لازم است.
خداوند در اینجا میگوید: «و این چنین ما یوسف را بر سرزمین مصر مسلط ساختیم که هرگونه میخواست در آن تصرف میکرد» (وکذلک مکنا لیوسف فی الا رض یتبوا منها حیث یشا).
آری «ما رحمت خویش و نعمتهای مادی و معنوی را به هر کس بخواهیم ـ در اینجا سبب رحمت و وفور نعمت خدا بر یوسف عبارت از همان دو شرط، یعنی علم و امانت میباشد. تمام «من یشاء»های در قرآن حکمتی دارند ـ و شایسته بدانیم، میبخشیم» (نصیب برحمتنا من نشا).
«و ما هرگز پاداش نیکوکاران را ضایع نخواهیم کرد» (ولا نضیع اجرالمحسنین).
و اگر هم به طول انجامد، سرانجام آنچه را شایسته آن بودهاند به آنها خواهیم داد که در پیشگاه ما هیچ کار نیکی به دست فراموشی سپرده نمیشود.
مطلب چهارم: دعا برای فزونی علم
«و قل رب زدنی علما»(7)
جایی که پیامبر با آن علم سرشار و روح مملو از آگاهی مامور باشد که تا پایان عمر، از خدا افزایش علم بطلبد، وظیفه دیگران کاملا روشن است، در حقیقت از نظر اسلام، علم هیچ حد و مرزی را نمیشناسد، افزون طلبی در بسیاری از امور مذموم است، ولی در علم ممدوح است، افراط بد است ولی افراط در علم معنی ندارد.
مطلب پنجم: خشیت خدا با عبادت علما
«وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ گوناگون أَلْوَانُهُ کَذَلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ غَفُورٌ» (8)
در این آیه، مسأله تنوع الوان را در انسانها و جانداران دیگر مطرح کرده، میگوید: «از انسانها و جنبندگان و چهارپایان نیز (افرادی آفریده شده) رنگهای متفاوتی دارند» «و من الناس والدواب والا نعام گوناگون الوانه».
آری! انسانها با این که همه از یک پدر و مادرند دارای نژادها و رنگهای کاملا متفاوتند؛ بعضی سفید همچون برف، بعضی سیاه همچون مرکب، حتی در یک نژاد نیز تفاوت در میان رنگها بسیار است.
گذشته از چهره ظاهری، رنگهای باطنی آنها و خلق و خوهای آنها و استعداد و ذوق هایشان، کاملا متنوع و گوناگون است.
پـس از بیان این نشانههای توحیدی در پایان به صورت یک جمع بندی میگوید: «آری مطلب چنین است» (کذلک).
و از آنجا که بهره گیری از این آیات بزرگ آفرینش بیش از همه برای بندگان خردمند و دانشمند است در دنباله آیه میفرماید: «تنها بندگان عالم و دانشمندند که از خدا میترسند» (انما یخشی اللّه من عباده العلمؤا).
آری! از میان تمام بندگان، دانشمندانند که به مقام عالی خشیت یعنی «ترس از مسئولیت توام با درک عظمت مقام پروردگار» نایل میگردند، این حالت «خشیت» مولود سیر در آیات آفاقی و انفسی و آگاهی از علم و قدرت پروردگار و هدف آفرینش است.
در حدیثی از امام صادق (ع) در تفسیر همین آیه میخوانیم: «منظور از علما کسانی هستند که اعمال آنها هماهنگ با سخنانشان باشد کسی که گفتارش با کردارش هماهنگ نباشد عالم نیست»
«عزت» و قدرت بی پـایانش سرچشمه خوف و خشیت اندیشمندان است و «غفوریتش» که نشانه رحمت بی انتهای اوست، سبب رجا و امید آنان است و به این ترتیب این دو نام مقدس، بندگـان خدا را در میان خوف و رجا نـگه میدارد و میدانیم حرکت مداوم به سوی تکامل بدون اتصاف به این دو وصف ممکن نیست.
آیات بسیاری وجود دارد که ذکر آنها همانگونه که عرض کردم به درازا میکشد. تازه به بیان روایات بی شمار در این موضوع نیز نپرداختم.
در واقع ریشه استعمار و استثمار همانا استحمار است که اگر به آیات تدبّر، تعقّل، تفکر و سیر در ارض توجه نکنیم، حاصل خواهد شد. برای ریشهکنی جهل باید به سلاح علم و دانش متوسل شد.
یکی از ارکان تربیتی اسلام توجه به عنصر علم و دانش است و بدون آن هیچ گاه انسان به کمال نخواهد رسید و در سایر ابعاد شخصیتی نیز رشد نخواهد کرد. انسان بدون علم و دانش، بی بصیرت، بدون درک، ساده لو و زود باور، متزلزل و بی ثبات است.
در سیره اهل البیت (ع) به این عنصر توجه شده است. شاید تنها موردی باشد که در لسان معصومین آمده است که: «علم را حتی برای غیر خدا هم که شده یاد بگیرید، زیرا در نهایت برای خدا خواهد شد».
ماهیت علم انکشاف و پرده برداری از ریا، نفاق و جهل است. عالم میداند که دارد چکار میکند و اگر خلاف میکند هم میداند که خلاف میکند، چون میداند امید به بازگشتنش هست، اما در جایی کسی علم را برای فخر فروشی یا دنیا گرایی تحصیل میکند.
بنا بر این روایت مانعی ندارد زیرا عاقبت به سوی خداوند باز خواهد گشت، متوجه و متنبه خواهد شد.
فصل دوم: عبادت و معنویت
توجه به معنویت و تسری آن به همه ابعاد زندگی بشر از جمله ارکان اصلی «نظام تربیتی اسلام» است و از همین روست که وجود نازنین پیامبر بزرگوار اسلام (ص) میفرماید:
«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»
ایشان فلسفه بعثت خود را به کمال رساندن انسانها از جهت اخلاقی میداند.
اگر معنویت را از زندگی انسانها حذف کنیم، هیچ فرقی با حیوانات نخواهد داشت. بلکه به تعبیر قرآن «از حیوانات پست تر» خواهد بود.
مطلب نخست:
1. تعریف معنویت
«معنویت» در کتاب لغت جمع «معان» است که به معنی: «ما یقصد بشیٍ» است؛ یعنی آنچه مورد قصد واقع میشود و «معنوی» منسوب به همان معنی است. (9)
و در کتاب لغت دیگر به معنی: در نظر گرفتن، اراده کردن و... » است و هنگامی که کلمه «عنایت» (که از همین ریشه است) را به کار میبریم، به معنی: «اهتمام، دقت، علاقه و... » میباشد. کلمه «معنوی» نیز دلالت بر معنی میکند و معنی هم به چیز غیر محسوس و غیر مادی گفته میشود. (10)
اما در کتب لغت فارسی به معنی: «آنچه درباره باطن اشخاص، روح و موضوعات اخلاقی باشد» اطلاق میشود. (11)
2. کلید واژههای معنویت
با بررسی کلمه معنویت در فرهنگ لغت به چند کلید واژه، از جمله: «قصد، دقت، غیر مادی، باطن، اخلاق و... » بر میخوریم که هر کدام به شکلی میتواند ما را به هدف و مقصود نزدیک کند.
اگر بخواهیم یک فرد معنوی باشیم بدون «قصد» نمیتوانیم آهنگ سفر کنیم و در «قصد» چند مطلب نهفته است:
الف) شناسایی هدف
ب) شناسایی مسافت راه
پ) شناسایی خطرات مسیر
ت) همراه بردن امکانات و آذوقه لازمه در طول مسیر و حرکت از جذابیتهای بین راه چشم پوشی کردن و... .
در کلید واژه «دقت» باید تمام اهتمام و سعی خود را مبذول داشت که چیزی از قلم نیفتد و کار مهمی از دست نرود. در راه کمال معنویت، سالک از امور مادی دست میشوید، زیرا میداند که زوال پذیر و زودگذر است و هیچ گاه جذب آن نمیشود. توجه به قدرتی میکند که هیچ گاه زوال پذیر نیست.
موتور محرکه سالک مسیر الی الله را «اخلاق» تشکیل میدهد و آن حفظ کردن واژگان خاص و یا آیات شریفه قرآنی و ادعیه معنوی نیست. بلکه بکار گرفتن آنها برای انجام دستور خداست. سالک این مسیر ریاکاری و عوام فریبی را از زهر برای خود کشنده تر میداند و گاه فقط به خاطر شبه ریا، سی سال عبادت خود را قضا میکند.
«حجاب چهره جان میشود غبار تنم ـ خوش آن دمی که از این چهره پرده برفکنم».
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست ـ در صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست.
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی همتی است ـ عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست.
3. راههای رسیدن به معنویت
هرچند هرکس در هر مرتبهای از فهم و کمال که باشد، میتواند راه درست را انتخاب کند و بدان وسیله در مسیر معنویت و قرب حضرت حق قرار گیرد اما به شکل علمی و با عنایت (که جز کلید واژههای معنویت است) و تأمل در امور پیرامون، میتواند مسیر حرکت را کم خطر و پرسرعت تر کند.
توجه به امور زیر حرکت سالک الی الله را کیفی تر میکند:
الف) سلامت معنوی
کسانی که هنوز به گناه و آلودگیهای بزرگ دست نزدهاند، این مسیر را بهتر میتوانند بچشند و با قدرت بیشتری حرکت کند.
شاهد این مدعا این آیه شریفه است که خداوند در وصف حضرت ابراهیم (ع) فرموده است:
«او با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد». (12) این سلامت معنوی، موتور محرکه مسیر الی الله است و الا توفیق قرار گرفتن در این مسیر نصیب هر کس نمیشود.
ب) حیات معنوی
مقداری از مسیر الی الله را خود باید شروع کنیم اما ادامه آن را حضرت حق ضمانت کرده است. آنجا که میفرماید: «هر کس کار شایستهای انجام دهد، خواه زن باشد یا مرد، در حالی که مؤمن است او را به حیاتی پاک زنده میداریم». (13)
این آیه مسیر حرکت را بر عمل صالح استوار گردانده است. به جرأت میتوان گفت عمل صالح همان عمل خالص است که از مقبولیت برخوردار است والا عمل همراه با شرک، عمل صالح نخواهد بود. نکته دیگر در این آیه آن است که در مسیر الی الله فرقی بین زن و مرد نیست. مطلب سوم آن است که: به این حرکت ایمان و اعتقاد داشته باشد و آن را کورکورانه انجام ندهد. تا اینجا سالک باید با این شرایط حرکت کند، ولی از این جا به بعد، ادامه آنرا خداوند بزرگ هدایت میکند. میفرماید: «فلنحیینه حیاة طیبه». رهنمون کردن انسان به یک زندگی جاوید و پاک. قدر مسلم آن زندگی را که خداوند پاک و جاوید بداند، خیلی با آنچه در ذهن ما بگنجد، فاصله دارد و برتر خواهد بود.
«مقام امن و میبیغش و رفیق شفیق ـ گرت مدام میسر شود زهی توفیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم ـ که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق» - حافظ
پ) وسیله معنوی:
همه وسائل و ابزارها امانتهایی است به دست انسان که اگر «شکر آنها را بجا آورده شود، خداوند آن را زیاد میکند و در غیر این صورت، آن را میگیرد». از این روی خداوند سبحان میفرماید:
یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله. (14) در مسیر الی الله میبایست پیشی جست و از امکانات و ابزار لازم و سالم استفاده کرد. امروزه همه وسائلی که با کمترین هزینه و با دقت و سرعت لازم میتواند پیام قرآن را به مخاطبان برساند، باید بهره جست و در این مسیر راه افراد خلاق و توانمند را باید باز گذاشت.
تصدی آدمهای سنتی بر پیکره وسائل و ابزار الکترونیکی که منجر به بهره برداری کافی نشود، خلاف قرآن و شرع میباشد. اگر از این وسائل استفاده مطلوب نشود و خمیرمایه فکری و محتوای آن به روز نشود با چالش و مشکل بزرگی مواجه خواهیم شد، زیرا نسل امروز را باید نرم افزاری و با استدلال قانع کرد، نه با غوغا سالاری و تحکم قرائتهای خاص از دین و آموزههای دینی.
«خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود ـ گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن ـ شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود» - حافظ
ت) سؤال از نعمتها
انسان اگر همواره در این فکر باشد که تمام امکاناتی که در اختیار دارد، مورد بازخواست قرار میگیرد، سعی میکند در حفظ و استفاده از آنها دقت لازم را داشته باشد.
قرآن میفرماید: «لتسئلن یومئذ عن النعیم» (15)؛ یعنی در روز قیامت از همه نعمتهایی که خدا داده، سؤال میشود. ثروت، علم، عمر، شهرت، مقام و... همه نعمتهای خدا دادی است که روز قیامت مورد سؤال قرار میگیرند.
بدبخت و سیه روز کسی است که با انواع تقلب این ثروتها را به دست میآورد و بعد نمیتواند در مسیر صحیح از آن استفاده کند اصلاً سالک الی الله وظیفهای ندارد که این نعمتها را از هر راهی بدست بیاورد. بلکه اگر روزی از راه شرعی و سالم بدست آورد، باید امانت دار خوبی باشد، والا آنکه کرسی مقام را با «زر» و «زور» بدست میآورد اگر توبه نکند و به جبران مافات نپردازد، بد جایگاهی در جهنم خواهد داشت.
«ای شده سوخته آتش نفسانی سالها کرده تباهی و هوسرانی
دزد ایام گرفته است گریبانت ـ بس کن این بی خودی و سر به گریبانی» پروین اعتصامی
ث) جهاد
کلمه جهاد از «جهد» به معنی کوشش و تلاش است. در اصطلاح دینی واژه جهاد دو کاربرد دارد. یکی در خصوص جنک با کافرین و دشمنان خداست که به شکل دفاعی و تهاجمی متجلی میشود. دفاع در همه مکاتب و اندیشهها مقدس و ارزشمند است، ولی شروع به جنگ (جهاد ابتدایی) به فتوای اکثریت قاطع مراجع فقط در صلاحیت امام معصوم (ع) است. جهاد در راه خدا از ارزش و اعتبار بسیار بالایی برخوردار است. که در روایات فضیلتهای بسیاری برای آن بیان شده است که قرآن کریم منزلت جهادگران را با دیگران غیرقابل مقایسه میداند و میفرماید: فضل الله المجاهدین علی القاعدین (16)
امام علی (ع) نیز میفرماید: «خداوند متعال جهاد را بر انسان واجب کرد و رتبه آن را بالا برد، به خدا سوگند دین و دنیای انسان جز در سایه جهاد به صلاح نخواهد رسید. (17)
بیان آیات و روایات در فضیلت و برتری جهاد فی سبیل الله بسیار است که در این مجال وقت پردازش به ان نیست اما همین قدر قابل عرض است که جهاد چه به شکل دفاعی یا تهاجمی در دین ما به جهاد اصغر نامیده شده است. جهاد اکبر، به جهادی گفته میشود که انسان همه تلاش خود را مصروف دارد تا از آلودگی و معصیت مبری شود.
برای رسیدن به معنویت باید همیشه در ستیز بود و با خوک پلید هوای نفس مبارزه کرد. از این جهت وجود نازنین پیامبر بزرگوار اسلام میفرماید: «المجاهد من جاهه نفسه فی طاعة الله عزوجل» (18) مجاهد واقعی کسی است که همیشه در اطاعت و فرمانبرداری از حضرت حق با نفس خود در جنگ است و اصولاً هر چه را میخواهد بدست آورد، برای رضایت خداست، نه برای ارضای نفسانیت خود و یا خوش آمدن مردم و اطرافیان.
اینجا لازم است دو نکته فرعی را یادآوری کنیم:
1- با توجه به مادیات:
وقتی در دین شریف اسلام به معنویت توجه داده میشود به مفهوم آن نیست که انسان از نیازهای ضروری و لازم خود صرف نظر کند و فقط به عبادت بپردازد، بلکه بسیاری از کارها میتواند ذاتاً شکل عبادت نداشته باشد اما در واقع از ثواب نماز یا روزه بالاتر باشد. مثلاً باز کردن گرههای اقتصادی جامعه، پایین آوردن سن ازدواج، بالا بردن ضریب امنیت، استفاده از همه منابع انسانی و اقیمی و رسیدن به قدرت برتر اقتصادی و مقابله سخت افزاری و نرم افزاری با همه اربابان زر و زور و... که خروجی آن اعتلای فراگیر دین مبین اسلام خواهد بود.
حال عابد با گوشه نشینی و عبادت خود چه دردی از جامعه را دوا میکند؟ اما عارف درصدد بیرون آوردن گلیم دیگران از آب است!
توجه به مادیات در حد ضرورت و از راه صحیح هیچ گونه منافاتی با دین و آموزههای آن ندارد.
2- توجه به غریزه
پرداختن به مقولات معنوی به معنی بی توجهی به نیازهای ضروری غریزی نیست، زیرا خداوند انسان را مرکب از معنی و ماده آفریده است و هر کدام غذای خاص خود را دارد. همه امور غریزی اگر کنترل شود (که معنویت کنترل کننده آن است) بسیار مطلوب و کمک کار خوبی برای معنویت خواهد بود (کما اینکه در مقاله عوامل آرامش که به بحث و بررسی پنج موضوع ـ ازدواج، شب، مسکن، ذکر و نماز ـ پرداخته ام، ثابت کرده ام که هیچ کدام تزاحمی برای دیگری ندارد و نوع نگاه ما چگونه باید باشد تا به اوج آرامش که به وسیله نماز حاصل میشود، برسیم).
سالک طریق الی الله در عین اینکه مقصد را به خوبی میشناسد و از دنیا و مافیها کَنده شده است، برای این سفر طول و دراز آذوقه و ابزار لازم برمیدارد. هیچگاه حماقت نمیکند که بدون تجهیزات به این سفر برود، که از گرسنگی تلف شود یا طعمه حیوان درندهای شود. پس استفاده نکردن از ابزار لازم برای سیر و مسلوک یک نوع حماقت است که سالک را به مقصد نمیرساند و چه بسا با طولانی شدن مسیر، دلزده شود که در بعضی از مواقع بعد از این دلزدگیها، خدای ناکرده انکار حق و لجاجت با معبود را نیز به همراه خواهد داشت.
ز: دین مداری
مطالبی که گفته شد، هر کدام بخشی از فرهنگ دین است. در واقع برای آنکه همیشه در مسیر معنویت و طریق الی الله قرار داشته باشیم، لازم است تا آموزههای دینی را خوب بشناسیم و در مقام عمل خوب اجرا کنیم. عمل به یک بخش و رها کردن قسمت دیگر باعث میشود تا تابلوی زیبای معنویت ما دارای پارادوکس شود، ولی این معنویت چگونه حاصل میشود؟ هر کس میتواند استادی برای خودش باشد؟ یا باید در این مسیر نیز زانوی شاگردی بر زمین زد؟
4. حصول معنویت
پس از آنکه معنویت را معنا کرده و نیاز به آن را مطرح کردیم، اینک این سؤال به وجود میآید که معنویت توسط چه شخص وارگانی در جامعه توسعه پیدا میکند؟ همان طور که مردم هر کالا را با آرم خاصی میشناسند، آرم خاص و استاندارد معنویت کدام است؟ آیا به صرف شنیدن هر حرفی که «دین این را میگوید»، کفایت میکند؟
برای بررسی این موضوع ناچار به طرح سه مطلب هستیم:
مسائل دین را چگونه بفهمیم؟
وقتی از آموزههای دینی صحبت میشود، قطعاً آن دینی مد نظر است که خارج از هرگونه اعمال نظر و یا سلیقه شخصی باشد. در حوزههای علمیه برای درستی و نادرستی یک موضوع مربوط به دین (فقهی ـ سیاسی ـ اجتماعی و... ) از منظرهای گوناگونی نظیر:
سند، دلالت، منطوق، مفهوم، لغت و... مورد ارزیابی و بازنگری قرار میگیرد و در نهایت شرایط زمان و مکان و ضرورت پردازش به آن نیز مورد توجه خواهد بود.
خوشبختانه در حوزه دین، تکلیف شرعی به سادگی صادر نمیشود. این تکلیف اگر حکومتی و سیاسی باشد باید یک «نص» صریح (نوشته یا سخنرانی) از مقام عظمای ولایت وجود داشته باشد و اگر جنبه تکلیفی غیر حکومتی و سیاسی است، همین نص صریح باید از مرجع تقلیدی که از اوپیروی میکنیم وجود داشته باشد. در غیر این صورت تکالیف شرعیه صادره غیر موجه خواهد بود.
ناگفته پیداست که سخن هر شخص دیگر اگر مستند به یکی از دو راه فوق الذکر باشد آن هم حجت است، زیرا در واقع کشف نظری است که بر ما مجهول بوده است.
پس بایدها و نبایدهای صحیح و شرعی از این راه بدست میآید و در غیر اینصورت انحراف خواهد بود.
مطلب دوم: فرق انسانهای معنوی با غیر آن
پس از بیان معنا و راههای ایجاد معنویت نوبت به آثار معنویت در زندگی میرسد. بالاخره کسی که اهل معنویت است با کسی که در این فضا نسبت باید تفاوتهایی با هم داشته باشند. در اینجا به یکی از آثار آن میپردازیم.
آثار اخلاقی معنویت
ریشه اخلاق، خَلُقَ که آن جمع «خُلق» یعنی خوی، سرشت و طبیعت است. (20)
اخلاق به دو شکل در انسانها وجود دارد. اخلاق حسنه و اخلاق سیئه. میتوان گفت هر دو در نهاد انسانها وجود دارد، ولی از شدت و ضعف متفاوت برخوردار میشود. گاهی اوقات (بسیار به ندرت) اتفاق میافتد که شخصی بر اثر مجاهدتها و تلاش به جایی میرسد که وجود خود را از هر گونه رذالت و آلودگی مبری میکند و از سوی دیگر، ممکن است شخصی بر اثر ارتکاب جرم و معصیت به جایی برسد که ذرهای در او معنویت و نورانیت یافت نشود.
این مسیر معلول سه عنصر است
1ـ شناخت و علم
2- طلب و اراده
3- تأثیرپذیری از محیط پیرامون.
مطلب سوم: آثار عبادی معنویت
شاید گفته شود معنویت و عبادت دو عنصر جدای از هم نیستند، ولی با قدری دقت در محدوده عبادت و نگاه دین به انواع عبادتها که آخرالامر آن عبادتی مقبول میشود که از جوهر اخلاص بهره برده باشد، معنویت همان اخلاص و کلید واژه عبادت است. وقتی امیرالمؤمنین (ع) عبادت را به سه دسته تقسیم میکند (عبادت بردگان، تجار و احرار) در واقع نام عبادت بر آنها برده میشود، اما تا رسیدن به یک عبادت کامل راه دور و درازی در پیش است. یکی از معانی عبادت (که در صدر بحث به تفصیل آمد) قصد یک چیز و عنایت به آن است؛ یعنی سالک طریق الی الله با انجام عبادات قصد چه چیزی را دارد؟ به چه چیزی توجه میکند؟
بی شک، شناخت و توجه به ذروه کمال و نهایت مطلوب در انجام عبادات تأثیر شگرف و خاص خود را دارد.
معنویت، عشق به معبود را به همراه میآورد و عشق به معبود همه وجود سالک را فرا میگیرد. از اعمال و رفتار او گرفته تا لحظات خلوت و جلوت اندیشه اش را. آنگاه سالک از هر بهانهای استفاده میکند تا مقام تقرب الی الله را بیشتر کند و فاصله خود با حضرت حق (که تنها خودش فاصله است) را به حداقل ممکن، ولی:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ـ ظلمات است، بترس از خطر گمراهی
آنچه در پی میآید، گزیدهای از مطالبی است که در عبادات باید بدان توجه داشت تا روح معنویت با افعال اختیاری و ارادی ما همراه شود و آنگاه مورد قبول حضرت دوست.
معنویت دارای آثار اجتماعی، سیاسی، خانوادگی، فردی و... نیز هست که به دلیل بحث در حوزههای گوناگون که در همین مقال میآید، از اطاله آن جلوگیری میشود.
فصل سوم: خانواده
یکی از ارکانی که اسلام بدان توجه دارد، کانون خانواده است. خانواده مقدس ترین، تاثیرگذارترین و در عین حال کوچکترین سازمان اجتماعی است.
در سازمان کوچک خانواده، روابط در عین عاطفی بودن از نظم و مدیریت و در نهایت دستور پذیری برخوردار است.
در خانواده مباحث مهمی نظیر همسرداری، تربیت فرزند، ازدواج و اقتصاد مطرح است. (بحث اقتصاد را در فصل بعدی توضیح خواهم داد)
دستورات مراقبتی اسلام در پیش از پدید آمدن نطفه و به هنگام بارداری و تربیت طفل، از نوادر برنامههایی است که شاید هیچ دین و مکتبی تا به حال این گونه دقیق بدان نپرداخته است.
مطلب نخست: فرزند زینت دنیا
«الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوَابًا وَخَیْرٌ أَمَلًا» (21)
این آیه موقعیت مال و ثروت و نیروی انسانی را که دو رکن اصلی حیات دنیاست در این میان مشخص کرده، میگوید: «اموال و فرزندان زینت حیات دنیا هستند» (المال والبنون زینة الحیوة الدنیا).
شکوفهها و گلهایی هستند که بر شاخههای این درخت آشکار میشوند؛ زودگذرند، کم دوامند و اگر از طریق قرار گرفتن در مسیر «اللّه» رنگ جاودانگی نگیرند بسیار بی اعتبارند.
در حقیقت در این آیه، انگشت روی دو قسمت از مهمترین سرمایههای زندگی دنیا گذارده شده است که بقیه به آن وابسته است، «نیروی اقتصادی» و «نیروی انسانی»
مطلب دوم: بوسیدن فرزند
بوسیدن باعث میشود تا محبت دو طرف بیشتر، کینهها برطرف و فرزند عقدهای و سنگ دل بار نیاید.
بوسیدن فرزند در دین ما دارای ثواب هم است.
امیرالمومنین علی (ع) میفرماید:
«من قبل ولده کان له حسنه»
ترجمه: هر کس فرزندش را ببوسد به ازای هر بوسه حسنهای برایش نوشته میشود. (22)
در همین زمینه روایتی است که شخصی خدمت پیامبر (ص) میرسد و عرض میکند:
«من هرگز فرزندم را نبوسیده ام. پیامبر فرمود: این مرد از نظر من اهل آتش است» (23)
مطلب سوم: حقوق فرزند
فرزند یک سری حقوق اولیه دارد که میبایست پدر برای او فراهم کند مثل: غذا و لباس، اما یک سری حقوق معنوی هم دارد که در روایات بدان خیلی تأکید شده است.
پیامبر (ص) میفرماید: حق فرزند بر پدر آن است که نام نیکو برای او انتخاب کند و زمانی که به سن بلوغ رسید او را به ازدواج برساند و کتاب خدا را به او یاد دهد» (24)
مطلب چهارم: مرد سرپرست خانواده
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ وَاللَّاتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلًا إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا» (25)
خانواده یک واحد کوچک اجتماعی است و همانند یک اجتماع بزرگ باید رهبر و سرپرست واحدی داشته باشد، زیرا رهبری و سرپرستی دسته جمعی که زن و مرد مشترکا آن را به عهده بگیرند، مفهومی ندارد در نتیجه مرد یا زن یکی باید «رئیس» خانواده و دیگری «معاون» و تحت نظارت او باشد.
قرآن در اینجا تصریح میکند که مقام سرپرستی باید به مرد داده شود، میگوید: «مردان سرپرست و نگهبان زنانند» (الرجال قوامون علی النس). البته مقصود از این تعبیر، استبداد و اجحاف و تعدی نیست، بلکه منظور رهبری واحد منظم با توجه به مسئولیتها و مشورتهای لازم است.
جمله بعد که دو بخش است، در قسمت نخست میفرماید: «این سرپرستی به خاطر برتریهایی است که (از نظر نظام اجتماع) خداوند برای بعضی نسبت به بعضی دیگر قرار داده است» (بما فضل اللّه بعضهم علی بعض).
و در قسمت دوم میفرماید: «و نیز این سرپرستی به خاطر تعهداتی است که مردان در مورد پرداختهای مالی در برابر زنان و خانواده به عهده دارند» (وبما انفقوامن اموالهم).
سپس اضافه میکند که زنان در برابر وظایفی که در خانواده به عهده دارند به دو دستهاند:
دسته نخست: «زنان صالح، زنانی هستند که متواضعند و در غیاب (همسر خود) حفظ اسرار و حقوق او را در مقابل حقوقی که خدا برای آنان قرار داده، میکنند» (فالصالحات قانتات حافظات للغیب بما حفظ اللّه)؛ یعنی مرتکب خیانت چه از نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر حفظ شخصیت شوهر و اسرار خانواده در غیاب او نمیشوند و وظایف و مسئولیتهای خود را به خوبی انجام میدهند.
دسته دوم: زنانی هستند که از وظایف خود سرپیچی میکنند و نشانههای ناسازگاری در آنها دیده میشود. مردان در مقابل این گونه زنان وظایفی دارند که باید مرحله به مرحله اجرا گردد، در مرحله اول میفرماید: «زنانی را که از طغیان و سرکشی آنها میترسید، پند و اندرز دهید» (واللا تی تخافون نشوزهن فعظوهن).
در مرحله دوم میفرماید: «در صورتی که اندرزهای شما سودی نداد، د بستر از آنها دوری کنید» (واهجروهن فی المضاجع).
و در مرحله سوم: در صورتی که سرکشی و پشت پا زدن به وظایف و مسئولیتها از حد بگذرد و همـچـنان در راه قانون شکنی با لجاجت و سرسختی گام بردارند، نه اندرزها تأثیر کند و نه جدا شدن در بستر، و کم اعتنایی نفعی نبخشد، و راهی جز «شدت عمل» باقی نماند «آنها را تنبیه بدنی کنید» (واضربوهن).
مسلم است که اگر یکی از این مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظیفه خود اقدام کند، مرد حق ندارد بهانه گیری کرده، در صدد آزار زن برآید، لذا به دنبال این جمله میفرماید: «پس اگر آنها از شما اطاعت کردند، راهی برای تعدی بر آنها مجویید» (فان اطعنکم فلا تبغوا علیهن سبیلا).
و در پایان آیه بار دیگر، به مردان هشدار میدهد که از موقعیت سرپرستی خود در خانواده سوءاستفاده نکنند و به قدرت خدا که بالاتر از همه قدرتهاست بیندیشند، «زیرا خداوند بلندمرتبه و بزرگ است» (ان اللّه کان علیا کبیرا).
مطلب پنجم: همسر مایه آرامش
وَمِنْ آَیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (26)
ترجمه: از نشانههای قدرت خدا این است که همسران شما را از جنس شما قرار داد تا به وسیله آنها آرامش یابید).
و در آیه 72 سوره نحل میفرماید: (و الله جعل لکم من انفسکم ازواجا؛ خداوند همسران شما را از جنس شما قرار داد).
روشن است این که در این آیات میخوانیم «همسران شما را از شما قرار داد»، معنی آن این است که از جنس شما قرار داد نه از اعضای بدن شما.
و بنا بر روایتی که از امام باقر ـ علیه السلام ـ در تفسیر عیاشی نقل شده، خلقت حوا از یکی از دندههای آدم شدیدا تکذیب و تصریح شده که حوا از باقی مانده خاک آدم آفریده شده است.
آیه مورد بحث نیز بخش دیگری از آیات انفسی را که در مرحله بعد از آفرینش انسان قرار دارد مطرح کرده میفرماید: «دیگر از نشانههای خدا این است که از جنس خودتان همسرانی برای شما آفرید تا در کنار آنها آرامش بیابید» (و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها).
و از آنجا که ادامه این پیوند در میان همسران خصوصا و در میان همه انسانها عموما، نیاز به یک جاذبه و کشش قلبی و روحانی دارد، به دنبال آن میافزاید: «و در میان شما مودت و رحمت آفرید» (و جعل بینکم مودة و رحمه).
و در پـایان آیه برای تأکید بیشتر میفرماید: «در این امور نشانههایی است برای افرادی که تفکر میکنند» (ان فی ذالک لایات لقوم یتفکرون).
جالب اینکه قرآن در این آیه، هدف ازدواج را سکونت و آرامش قرار داده است و با تعبیر پر معنی (لتسکنوا) مسائل بسیاری را بیان کرده و نظیر این تعبیر در آیه 189 سوره اعراف نیز آمده است.
به راستی وجود همسران با این ویژگیها برای انسانها که مایه آرامش زندگی آنهاست، یکی از مواهب بزرگ الهی محسوب میشود.
این آرامش از اینجا ناشی میشود که این دو جنس مکمل یکدیگر و مایه شکوفائی و نشاط و پرورش یکدیگر میباشند، به گونهای که هر یک بدون دیـگـری ناقص و طبیعی است که میان یک موجود و مکمل وجود او چنین جاذبه نیرومندی وجود داشته باشد.
و از اینجا میتوان نتیجه گـرفت آنها که پشت پا به این سنت الهی میزنند وجود ناقصی دارند، چرا که یک مرحله تکاملی آنها متوقف شده «مگر آنکه به راستی شرائط خاص و ضرورتی ایجاب تجرد کند».
به هر حال این آرامش و سکونت هم از نظر جسمی است، و هم از نظر روحی هم از جنبه فردی و هم اجتماعی.
بیماریهایی که به خاطر ترک ازدواج برای جسم انسان پـیش میآید قابل انکار نیست.
همچنین عدم تعادل روحی و ناآرامیهای روانی که افراد مجرد با آن دست به گریبانند کم و بیش بر همه روشن است.
مباحثی از قبیل معاشرت نیکو با همسران (نساء آیه 19)، رعایت عدالت با همسران (نساء آیه 3)، تساوی زن و مرد در کمالات انسانی (نحل آیه 97)، حفظ حقوق زن (نساء آیه 7)، وظایف مرد نسبت به زن متخلف و ناشزه (نساء آیه 34) و... از جمله مسائل خانوادگی است که در قرآن بدان پرداخته شده است.
مطلب ششم: ازدواج سنت پیامبر(ص)
در اسلام ازدواج از جایگاه مهمی برخوردار است. پیامبر (ص) آن را «سنت خود میداند و دوری کنندگان از ازدواج را اعراض کنندگان از پیامبر (ص)» (27) ازدواج مایه حفظ دین است (28)
در روایات ما حتی فضیلت نماز خواندن شخص مجرد با متأهل فرق دارد.
امام صادق (ع) میفرماید:
«رکعتان یصلیهما متزوج افضل من سبعین رکعه یصلیهما غیر متزوج»؛ دو رکعت نماز انسان دارای همسر، برتر از هفتاد رکعت نماز بی همسر است. (29)
آسان گرفتن مهریه
رسول اکرم(ص): «در مهریه آسان بگیرید زیرا مهریه سنگین موجب عداوت و دشمنی میشود» (30)
مطالب متعددی در خصوص حقوق مرد (کافی ج 5 ص 508)، حقوق زن (بحار ج 74 ص 5)، بهترین زن (بحار ج 103 ص 237)، ولیمه عروسی (بحار ج 100 ص 268)، لزوم توسعه در زندگی (بحار ج 75 ص 208)و... در روایات اهل البیت (ع) به چشم میخورد.
فصل چهارم: اقتصاد
اسلام همواره به کار و کوشش توجه جدی داشته است اما در عین حال از دنیا زدگی انسانها را پرهیز میدهد. ائمه ما (ع) همواره اهل کار و تلاش بودند. حفر قنات، کشاورزی، آبادی نخلستان و...
در اسلام، کار مقدس است، عبادت است، به منزله جهاد در راه خداست و دعای بیکار مستجاب نمیشود و کسانی که بار زندگی خود را بر دوش دیگران انداختهاند مورد لعنتند.
در هیچ جای دنیا به اندازه اسلام تنوع «عقود» وجود ندارد. برای کارهای گوناگون عقد قراردادهای گوناگون وجود دارد و همواره کتب فقهی ما پر است از فرضهای گوناگون اقتصادی که متأسفانه توسط کارشناسان اقتصادی ما منقح و کاربردی نشده است.
بعضی از عقود اسلامی به قرار زیر است:
1- بیع، 2 اجاره، 3 نکاح، 4 طلاق، 5 ارث، 6 رهن، 7 افلاس، 8 محجور، 9 ضمان، 10 حواله، 11 کفالت، 12 صلح، 13 شرکت، 14 مضاربه، 15 مزارعه، 16 مساقات، 17 ودیعة، 18 عاریه، 19 جعاله، 20 وکالت، 21 وقف، 22 هبه، 23 صدقه، 24 سبق و رمایه، 25 - وصیت، 26 اطمعه و اشربه، 27 شکار و ذبح، 28 غصب، 29 شفعه، 30 احیاء موات، 31 لُقَطه.
مطلب نخست: معنی اقتصاد
اقتصاد به معنی میانه روی است که در آن نه افراط باشد و نه تفریط. مرحوم راغب اصفهانی در کتاب مفردات الفاظ قرآن ذیل ماده «قصد» میگوید: «والاقتصاد علی ضربین: أحدهما محمود علی الاطلاق وذلک فیما له طرفان إفراط وتفریط کالجود فإنه بین الاسراف والبخل... والثانی یکنی به عما یتردد بین المحمود والمذموم وهو فیما یقع بین محمود و مذموم کالواقع بین العدل والجور والقریب والبعید وعلی ذلک قوله (فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد)»
ترجمه: اقتصاد به دو گونه است؛ یکی مورد ستایش است و آن در جایی است که بین دو طرف (افراط و تفریط) قرار بگیرد؛ مثل «جود» که در صورت افراط به «اسراف» میگراید و در صورت تفریط به «بخل».
دوم در جایی که بین ستایش و ذم واقع شود؛ مثل جایی که نه «عدل» باشد و نه «جور». نه «نزدیک» باشد و نه«دور».
مطلب دوم: نقش اقتصاد در روابط بین الملل
برای روشن شدن این مطلب، نخست باید دید که مراد از «روابط و قوانین اقتصادی جدید» چیست؟ آنچه در سطح جهانی به طور کلان، میتواند بررسی شود، سه نظام اقتصادی است: اقتصاد سرمایهداری (کاپیتالیسم)، سوسیالیستی و اسلامی.
هم اکنون بلوک سرمایهداری در جست و جوی گسترش هر چه بیشتر فرهنگ و نظام اقتصادی خود، در سطح جهان است و هدف از آن نیز، چیزی جز سرازیر کردن بیشتر سرمایهها به جیب ابرسرمایهداران غربی نیست. در این نظام، روشهایی وجود دارد که برای انسانها بسیار ظالمانه و برای بشر خسارتبار است. دیگر اقتصاد سوسیالیستی که آن هم دربردارنده آسیبهای دیگری است.
بنابراین «نظام اسلامی» باید اقتصاد خود را بنا بر اصول ویژه خود، مبتنی کند و در پرتو آن اصول، راهکارهای تعامل اقتصادی در سطح بینالملل را بیابد و پایهریزی کند. در عین حال، نباید پنداشت که مخالفت اسلام با سرمایهداری، به معنای نفی همه مناسبات اقتصادی برآمده از این سیستم است، بلکه پارهای از مناسبات آن، با روح اسلام سازگار و بعضی دیگر ناسازگار است.
نکته دیگری که میتوان به آن توجه داشت، مسأله علم اقتصاد ـ نه مکتبهای اقتصادی ـ است. به عبارت دیگر، میتوان پرسید موضع اسلام در برابر «علم اقتصاد جدید» چیست؟
اسلام و علم اقتصاد
گفتنی است که «علم اقتصاد»، بیانگر اصول و قواعد کلی حاکم بر رفتار اقتصادی انسانهاست و در واقع ماهیت کشفی دارد، نه هنجارگذاری. به عبارت دیگر، علم اقتصاد ماهیت توصیفی (Descriptive) دارد، نه هنجاری Normative) (مثلًا علم اقتصاد میآموزد که ارزش Value)) اضافی، تابعی از نظام عرضه و تقاضا Supply Demand)) است.
به موجب این قاعده، فزونی عرضه بر تقاضا، موجب کاهش قیمت و زیادی تقاضا بر عرضه، موجب بالا رفتن قیمتها میشود. این انگاره به عنوان یک واقعیت، در تفسیر چگونگی تعیین قیمتها در مناسبات اقتصادی، در دانش اقتصاد بیان میشود، ولی اینکه آیا ما مجاز هستیم، برای بالا بردن قیمتها از عرضه کالاهای مورد نیاز مردم، خودداری کرده و آنها را احتکار کنیم یا نه، پاسخی در علم اقتصاد ندارد بلکه این مکتب اقتصادی است که تعیینکننده است.
لیبرالیسم اقتصادی، بنا بر آرمانهای مرکانتلیستی و سوداگرایانه و بنا بر آموزه «لسه فر» Laissez) Fair) آن را تجویز و مکتب اقتصادی دیگری بنا بر آرمان عدالتگرایانه، آن را نفی میکند؛ بنابراین، حکومت دینی مانند هر حکومت دیگری میتواند از علم اقتصاد در برنامهریزیهای اقتصادی بهرهمند شود، ولی روشهای برگزیده را با هنجارهای دینی، هماهنگ میسازد و روشهای همساز با ارزشهای دینی را توصیه و تجویز میکند. (31)
مطلب سوم: عدم ورود سفیهان
در اقتصاد ورود آدمهای سفیه و کودن (چه سفیه و احمق ذاتی باشد و یا اینکه دارای سررشته نباشد) ممنوع است و باید از ورود آنان جلوگیری کرد.
خداوند تبارک تعالی میفرماید: وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیَامًا وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفًا (32)
ترجمه: و اموال خود را که خداوند وسیله قوام زندگی شما قرار داده به دست سفیهان ندهید و از آن، به آنها روزی دهید و لباس بر آنها بپوشانید و سخن شایسته به آنها بگویید.
سفیه کیست؟
«اموال و ثروتهای خود را به دست افراد سفیه نسپارید و بگذارید در مسائل اقتصادی رشد پیدا کنند تا اموال شما در معرض مخاطره و تلف قرار نگیرد» (و لا تؤ توا السفهاء اموالکم).
«راغب» در کتاب مفردات میگوید: سفه «بر وزن تبه» در اصل یک نوع کم وزنی و سبکی بدن است به گونهای که به هنگام راه رفتن تعادل حفظ نشود و به همین جهت به افسار که ناموزون است و دایما در حال حرکت است «سفیه» گفته میشود و سپس به همین تناسب در افرادی که رشد فکری ندارند به کار رفته است خواه سبکی عقل آنها در امور مادی باشد یا در امور معنوی، ولی روشن است که منظور از سفاهت در آیه فوق، عدم رشد کافی در خصوص امور مالی است، به طوری که شخص نتواند سرپرستی اموال خود را به عهده گیرد و در مبادلات مالی منافع خود را تأمین کند و به اصطلاح کلاه سرش برود.
شاهد بر این سخن، آیه دوم است که میگوید: «فان آنستم منهم رشدا فادفعوا الیهم اموالهم»؛ اگر آنها را رشید یافتید اموالشان را به دست آنها بسپارید.
بنابراین، آیه فوق با اینکه درباره یتیمان بحث میکند، یک حکم کلی و عمومی برای همه موارد در بر دارد، که انسان نباید در هیچ حال و در هیچ اموالی که تحت سرپرستی اوست و یا زندگی او به نوعی به آن بستگی دارد به دست افراد کم عقل و غیر رشید بسپارد و در این موضوع، فرقی در میان اموال عمومی (اموال حکومت اسلامی) نیست، گواه بر این موضوع، افزون بر وسعت مفهوم آیه و مخصوصا کلمه «سفیه» روایاتی است که از پیشوایان اسلام در این زمینه نقل شده است.
مثلا: در روایتی از امام صادق ـ علیه السلام ـ میخوانیم که: «شخصی بنام ابراهیم بن عبد الحمید میگوید: از امام تفسیر آیه (و لا تؤتوا السفهاء اموالکم) را پرسیدم فرمود: شرابخواران سفیهند و نباید اموالتان را به آنها بسپارید»!
در روایت دیگری نیز از انتخاب «شارب الخمر» به عنوان امین امور مالی نهی شده است، خلاصه توصیف شرابخوار به سفاهت بارها در روایات دیده میشود و این تعبیر شاید به خاطر آن باشد که شخص شرابخوار هم سرمایه مادی خود را از دست میدهد و هم سرمایه معنوی را، چه سفاهتی از این بالاتر که انسان پول بدهد و عقل و هوش خود را نیز بدهد و دیوانگی خریداری کند، قوای گوناگون بدنی را نیز بر سر این کار بگذارد و زیانهای اجتماعی فراوانی به بار آورد؟!
در روایت دیگری، همه افرادی که به جهتی از جهات قابل اعتماد نیستند، «سفیه» نامیده شدهاند و از سپردن اموال (شخصی و عمومی) به آنها نهی شده است.
«یونس بن یعقوب» میگوید: از امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ تفسیر آیه (و لا تؤتوا السفهاء اموالکم) را پرسیدم فرمود: «من لا تثق به» سفیه کسی است که مورد اعتماد نباشد.
از این روایات بر میآید که «سفیه» معنی وسیعی دارد و از سپردن اموال عمومی و خصوصی به آنها نهی شده است، منتها این نهی در برخی از موارد به عنوان تحریم است و در پارهای از موارد که درجه سفاهت شدید نیست به معنی کراهت است.
مطلب چهارم: حرمت ربا
اساس اقتصاد اسلامی بر «حلال بودن و کار» است. اینکه فردی بدون هیچ کار و تلاشی پولی به دیگران بدهد و سود مشخصی به دست آورد، از نظر اسلام مشروع نیست.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «الَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبَا لَا یَقُومُونَ إِلَّا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَی فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَی اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (33)
ترجمه:
کسانی که ربا میخورند، (در قیامت) برنمی خیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان، دیوانه شده (و نمیتواند تعادل خود را حفظ کند، گاهی زمین میخورد، گاهی به پا میخیزد). این، به خاطر آن است که گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتی میان آن دو نیست). در حالی که خدا بیع را حلال کرده، و ربا را حرام! (زیرا فرق میان این دو، بسیار است) و اگر کسی اندرز الهی به او رسد، و (از ربا خواری) خودداری کند، سودهایی که در سابق (قبل از نزول حکم تحریم) به دست آورده، مال اوست، (و این حکم، گذشته را شامل نمیشود) و کار او به خدا واگذار میشود، (و گذشته او را خواهد بخشید)، ولی کسانی که بازگردند (و بار دیگر مرتکب این گناه شوند)، اهل آتشند و همیشه در آن میمانند.
رباخواری نقطه مقابل انفاق
به دنبال بحث درباره انفاق در راه خدا و بذل مال برای حمایت از نیازمندان در این آیات از مساله رباخواری که درست ضد انفاق است، سخن میگوید و در حقیقت، هدف آیات گذشته را تکمیل میکند، زیرا رباخواری موجب افزایش فقر در جامعه و تراکم ثروت در دست عدهای محدود و محرومیت بیشتر افراد اجتماع است، انفاق سبب پاکی دل و طهارت نفوس و آرامش جامعه، و رباخواری سبب پیدایش بخل و کینه و نفرت و ناپاکی است.
این آیات با شدت تمام، ممنوعیت حکم ربا را شرح میدهد.
به هر حال، این آیه و دیگر آیات مربوط به ربا، هنگامی نازل شد که رباخواری با شدت هر چه تمامتر در مکه و مدینه و جزیره عربستان رواج داشت و یکی از عوامل مهم زندگی طبقاتی و ناتوانی شدید طبقه زحمتکش و طغیان اشراف بود و برای همین، مبارزه قرآن با ربا بخش مهمی از مبارزات اجتماعی اسلام را تشکیل میدهد.
در این آیه، شخص رباخوار، تشبیه به آدم مصروع یا دیوانه بیمار گونهای شده که به هنگام راه رفتن قادر نیست تعادل خود را حفظ کند و درست گام بردارد.
آیا منظور ترسیم حال آنان در قیامت و به هنگام ورود در صحنه رستاخیز است؟ یعنی آنها به هنگام ورود در عرصه محشر به شکل دیوانگان و مصروعان محشور میشوند؟
بیشتر مفسران این احتمال را پذیرفتهاند، ولی بعضی میگویند منظور تجسم حال آنها در زندگی این دنیاست، زیرا عمل آنها همچون دیوانگان است، آنها فاقد تفکر صحیح اجتماعی هستند و حتی نمیتوانند منافع خود را در نظر بگیرند و مسائلی مانند تعاون، همدردی، عواطف انسانی، نوع دوستی برای آنها، مفهومی ندارد و پرستش ثروت آن چنان چشم عقل آنها را کور کرده که نمیفهمند استثمار طبقات زیردست، و غارت کردن دسترنج آنان بذر دشمنی را در دلهای آنها میپاشد و به انقلابها و انفجارهای اجتماعی که اساس مالکیت را به خطر میافکند منتهی میشود و در این صورت، امنیت و آرامش در چنین اجتماعی وجود نخواهد داشت؛ بنابراین، او هم نمیتواند راحت زندگی کند، پس مشی او مشی دیوانگان است.
اما از آنجا که وضع انسان در جهان دیگر، تجسمی از اعمال او در این جهان است، ممکن است آیه اشاره به هر دو معنی باشد. آری رباخواران که قیامشان در دنیا بی رویه و غیر عاقلانه و آمیخته با ثروت اندوزی جنون آمیز است، در جهان دیگر نیز بسان دیوانگان محشور میشوند.
جالب اینکه در روایات معصومین ـ علیهما السلام ـ به هر دو قسمت اشاره شده است. در روایتی در تفسیر آیه میخوانیم که امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: «آکل الربا لا یخرج من الدنیا حتی یتخبطه الشیطان»؛ رباخوار از دنیا بیرون نمیرود، مگر این که به نوعی از جنون مبتلا خواهد شد.
و در روایت دیگر، برای مجسم ساختن حال رباخواران شکمباره که تنها به فکر منافع خویشند و ثروتشان وبال آنها خواهد شد.
از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ چنین نقل شده که فرمود: «هنگامی که به معراج رفتم دستهای را دیدم بحدی شکم آنان بزرگ بود که هر چه جدیت میکردند، برخیزند و راه روند، برای آنان ممکن نبود، و پی در پی به زمین میخوردند. از جبرئیل سوال کردم اینها چه افرادی هستند و جرمشان چیست؟
پاسخ داد: اینها رباخواران هستند».
حدیث نخست، حالت آشفتگی انسان را در این جهان منعکس میسازد و حدیث دوم، حالات رباخواران در صحنه قیامت را بیان میکند و هر دو مربوط به یک حقیقت است، همان گونه که افراد پرخور، فربهی زننده و بی رویهای پیدا میکنند، ثروتمندانی که از راه رباخواری فربه میشوند نیز زندگی اقتصادی نا سالمی دارند که وبال آنهاست.
سپس به گوشهای از منطق رباخواران اشاره کرده، میفرماید: این به خاطر آن است که آنها گفتند: بیع هم مانند ربا است و تفاوتی میان این دو نیست؛ «ذلک بانهم قالوا انما البیع مثل الربوا»؛ یعنی هر دو از انواع مبادله است که با رضایت طرفین انجام میشود.
ولی قرآن در پاسخ آنها میگوید: چگونه این دو ممکن است یکسان باشد، حال آنکه خداوند بیع را حلال کرده و ربا را حرام (و احل الله البیع و حرم الربوا).
مسلما این تفاوت، دلیل و فلسفهای داشته که خداوند حکیم، به خاطر آن چنین حکمی را صادر کرده است. قرآن در این باره توضیح بیشتری نداده و شاید به خاطر وضوح آن بوده است، زیرا نخست این که در خرید و فروش معمولی هر دو طرف به طور یکسان در معرض سود و زیان هستند، گاهی هر دو سود میکنند و گاهی هر دو زیان، گاهی یکی سود و دیگری زیان میکند، در حالی که در معاملات ربوی، رباخوار هیچگاه زیان نمیبیند و تمام زیانهای احتمالی بر دوش طرف مقابل سنگینی خواهد کرد و به همین دلیل است که موسسات ربوی، روز به روز وسیعتر و سرمایه دارتر میشوند و در برابر تحلیل رفتن طبقات ضعیف بر حجم ثروت آنها دایما افزوده میشود.
دوم آن که در تجارت و خرید و فروش معمولی، طرفین در مسیر تولید و مصرف گام برمی دارند، در صورتی که رباخوار هیچ کار مثبتی در این زمینه ندارد.
مطلب پنجم: رضایت طرفین در معاملات
اصل دیگر در اقتصاد اسلامی عبارت از رضایت دو طرف در معامله است. قرآن در این زمینه میفرماید:
«وَلَا تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ وَتُدْلُوا بِهَا إِلَی الْحُکَّامِ لِتَأْکُلُوا فَرِیقًا مِنْ أَمْوَالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (34)
ترجمه:
و اموال یکدیگر را به باطل (و ناحق) در میان خود نخورید! و برای خوردن بخشی از اموال مردم به گناه، (بخشی از) آن را (به عنوان رشوه) به قضات ندهید، در حالی که میدانید (این کار، گناه است)!
خطوط اصلی اقتصاد اسلامی
این آیه اشاره به یک اصل کلی و مهم اسلامی میکند که در تمام مسائل اقتصادی حاکم است، و به یک معنی میشود تمام ابواب فقه اسلامی را در بخش اقتصاد، زیر پوشش آن قرار داد، و به همین دلیل فقهای بزرگ ما در بخشهای زیادی از فقه اسلامی به این آیه تمسک میجویند، میفرماید: اموال یکدیگر را در میان خود به باطل و ناحق نخورید (و لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل).
در اینکه منظور از (باطل) در اینجا چیست، تفسیرهای گوناگونی ذکر کردهاند، بعضی آن را به معنی اموالی که از روی غصب و ظلم به دست میآید دانستهاند.
و بعضی اشاره به اموالی که از طریق قمار و مانند آن فراهم میگردد.
و بعضی آن را اشاره به اموالی میدانند که از طریق سوگند دروغ (و انواع پرونده سازیهای دروغین به دست میآید).
ولی ظاهر این است که مفهوم آیه عمومیت دارد و همه این مسائل و غیر اینها را شامل میشود، زیرا «باطل» که به معنی زایل و از بین رونده است، همه را در بر میگیرد، و اگر در بعضی از روایات، از امام باقر علیه السلام تفسیر به «سوگند دروغ»، و در روایتی از امام صادق علیه السلام تفسیر به «قمار» شده است، در واقع از قبیل بیان مصداقهای روشن است.
بنابراین هر گونه تصرف در اموال دیگران از غیر طریق صحیح و به ناحق مشمول این نهی الهی است.
تمام معاملاتی که هدف صحیحی را تعقیب نمیکند و پایه و اساس عقلایی ندارد، مشمول این آیه است.
همین معنی در سوره نساء آیه 29 با توضیح بیشتری خطاب به مؤمنان آمده است، میفرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَأْکُلُوا أَمْوَالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ مِنْکُمْ وَلَا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِکُمْ رَحِیمًا
: «ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال یکدیگر را به باطل و از طرق نامشروع نخورید مگر اینکه تجارتی باشد که با رضایت شما انجام گیرد».
استثناء تجارت، توأم با تراضی، در واقع بیان یک مصداق روشن از طرق مشروع و حلال است، و هبه و میراث و هدیه، وصیت و مانند آن را نفی نمیکند، زیرا آنها نیز از طرق مشروع عقلایی است.
جالب اینکه بعضی از مفسران گفتهاند: قرار گرفتن آیه مورد بحث بعد از آیات روزه (آیات 182 - 187 سوره بقره) نشانه یک نوع همبستگی در میان این دو است، در آنجا نهی از خوردن و آشامیدن به خاطر انجام یک عبادت الهی میکند، و در اینجا نهی از خوردن اموال مردم به ناحق که این هم نوع دیگری از روزه و ریاضت نفوس است، و در واقع هر دو شاخه هایی از تقوا محسوب میشود، همان تقوایی که به عنوان هدف نهایی روزه معرفی شده است.
ذکر این نکته نیز لازم است که تعبیر به «اکل» ـ خوردن ـ معنی وسیع و گستردهای دارد که هر گونه تصرفی را شامل میشود، و در واقع این تعبیر کنایهای است از انواع تصرفات، و (اکل) یک مصداق روشن آن است.
سپس در ذیل آیه، انگشت روی یک نمونه بارز (اکل مال به باطل) «خوردن اموال مردم به ناحق» گذاشته که بعضی از مردم، آن را حق خود میشمرند به گمان اینکه به حکم قاضی، آن را به چنگ آوردهاند، میفرماید: (برای خوردن قسمتی از اموال مردم به گناه، بخشی از آن را به قضات ندهید در حالی که میدانید) (و تدلوا بها الی الحکام لتاکلوا فریقا من اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون).
مطلب ششم: سایر موضوعات مربوط به اقتصاد اسلامی
مباحث زیادی در فقه اسلامی درباره اقتصاد آمده است که میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1- یادگیری مسائل تجارت (35)
2- صداقت برای تاجر (36)
3- پس گرفتن معامله (37)
4- آسان گرفتن در معامله (38)
5- یاد خدا در معاملات (39)
6- پرهیز از سوگند (40)
7- نه به کسی ضرر بزند و نه بگذارد به خودش ضرر وارد شود (41)
8- قرض الحسنه (42)
فصل پنجم: روابط اجتماعی
اسلام برای انسانها ارزش قائل است و از همین رو، برای حضور آنان در جامعه حدود و شرایطی قائل است. هیچ کس حق ندارد آزادی خود را وسیلهای برای اضرار به دیگری قرار دهد. انسانها تا جایی آزادند که به حقوق شهروندی دیگران خلل وارد نکرده و یا اینکه رفتار آنان هتک حرمت به مقدسات را فراهم نیاورد.
در اصول روابط اجتماعی مطالب مختلفی در قرآن و روایات مطرح شده که بخشی از آن بدین شرح است:
مطلب اول: همسایه:
در دین ما مطالب فراوانی درباره همسایه از جمله: احترام، نیکی، انتخاب، آزار، حدود همسایه و... بحث شده است.
در قرآن عظیم احسان به همسایه در ردیف پرستش خدا قرار گرفته است.
وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئًا وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا وَبِذِی الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَالْجَارِ ذِی الْقُرْبَی وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِیلِ وَمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ مَنْ کَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا (43)
در این آیه یک سلسله از حقوق اعم از حق خدا و بندگان و آداب معاشرت با مردم بیان شده است و روی هم رفته ده دستور از آن استفاده میشود...
توصیه به نیکی در حق «همسایگان نزدیک» میکند (والجار ذی القربی) سپس درباره «همسایگان دور» سفارش میکند (والجار الجنب).
«حق همسایـگـی» در اسلام به قدری اهمیت دارد که در وصایای معروف امیرمؤمنان (ع) میخوانیم: «مازال (رسول اللّه) یوصی بهم حتی ظننا انه سیورثهم»: آنقدر پیامبر(ص) در باره آنها سفارش کرد، که ما فکر کردیم شاید دستور دهد همسایگان از یکدیگر ارث ببرند.
در حدیث دیگری از پیامبر(ص) نقل شده که در یکی از روزها سه بار فرمود: واللّه لا یؤمن: «به خدا سوگند چنین کسی ایمان ندارد».
یکی پـرسید چه کسی؟ پیامبر(ص) فرمود: الذی لا یامن جاره بوائقه: «کسی که همسایه او از مزاحمت او در امان نیست»!...
در پایان آیه هشدار میدهد و میگوید: «خداوند افراد متکبر و فخرفروش را دوست نمیدارد» (ان اللّه لایحب من کان مختالا فخورا).
به این ترتیب هر کس از فرمان خدا سرپیچی کند و به خاطر تکبر، از رعایت حقوق خویشاوندان، پدر و مادر، یتیمان، مسکینان، همسایگان، ابن السبیل و دوستان سر باز زند محبوب خدا و مورد لطف او نیست و هر کس که مشمول لطف او نباشد از هر خیر و سعادتی محروم است.
مطلب دوم: آداب معاشرت
نحوه رفتار انسانها گواه ادب و فهم آنان است. اسلام در خصوص نوع روابط انسانها با یکدیگر دستوراتی دارد که با هم مرور میکنیم:
1. سلام کردن:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (44)
ترجمه:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید! در خانه هایی غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بـگـیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید این برای شما بهتر است، شاید متذکر شوید»
باید در خانه و محیط زندگی خصوصی افراد امنیت کافی وجود داشته باشد؛ به همین دلیل در تمام قوانین دنیا وارد شدن به خانه اشخاص بدون اجازه آنها ممنوع است در اسلام نیز در این زمینه دستور بسیار مؤکد داده شده و آداب وریزه کاریهایی در این زمینه وجود دارد که کمتر نظیر آن دیده میشود از جمله، در حدیثی میخوانیم که: «پیامبر به یکی از یارانش فرمود: به هنگام اجازه گرفتن روبروی در نایست!».
و خود آن حضرت هنگامی که به در خانه کسی میآمد روبروی در نمیایستاد بلکه در طرف راست یا چپ قرار میگرفت و میفرمود: السلام علیکم و به این وسیله اجازه ورود میگرفت.
در این آیه با جمله دیگری این دستور تکمیل میشود: «پس اگر کسی را در آن خانه نیافتید وارد آن نشوید تا به شما اجازه داده شود» (فان لم تجدوافیها احدا فلا تدخلوها حتی یؤذن لکم).
2. خوش رفتاری و مشورت با مردم
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ (45)
اگر چه این آیه ناظر به حوادث احد است، اما یک دستور العمل اخلاقی و راز موفقیت برای بشریت در آن نهفته است.
پس از بازگشت مسلمانان از جنگ احد، کسانی که از جنگ فرار کرده بودند، اطراف پـیامبر را گرفته و ضمن اظهار ندامت، تقاضای عفو و بخشش میکردند. خداوند در این آیه، عفو عمومی آنها را صادر کرد و پیامبر(ص) با آغوش باز، خطاکاران توبهکار را پذیرفت.
نخست اشاره به یکی از مزایای فوقالعاده اخلاقی پیامبر(ص) کرده، میفرماید: «در پرتو رحمت و لطف پـروردگـار، تو با مردم مهربان شدی در حالی که اگر خشن و تندخو و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند» (فبما رحمة من اللّه لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لا انفضوا من حولک).
سـپـس دستور میدهد که «از تقصیر آنان بگذر، و آنها را مشمول عفو خودگردان و برای آنها طلب آمرزش کن» (فاعف عنهم واستغفر لهم).
بعد از فرمان عفو عمومی، برای زنده کردن شخصیت مسلمانان و تجدید حیات فکری و روحی آنان دستور میدهد که باز هم «در کارها با آنها مشورت کن و رای و نظر آنها را بخواه» (وشاورهم فی الا مر).
سـپس قرآن در ادامه میافزاید: «اما هنگامی که تصمیم گرفتی (قاطع باش و) بر خدا توکل کن، زیرا خداوند متوکلان را دوست دارد» (فاذا عزمت فتوکل علی اللّه ان اللّه یحب المتوکلین).
برداشت از این آیه:
1. اخلاق خوب، لطف الهی است و باید شکر آن به جا آورده شود. (فبما رحمه من الله... )
2. دوری جستن مردم از آدم بد اخلاق (لانفضو من حولک)
3. بخشش خطاکارن در صورتی که بخشش باعث جرأت آنان به کار زشت نشود (فَاعْفُ عَنْهُمْ)
4. طلب مغفرت برای خطاکاران (اسْتَغْفِرْ لَهُمْ)
5. [برای اینکه خوب جذب شوند، کارشکنی نکنند و از دیدگاههای انتقادی آنان بهره برده شود] با آنها مشورت شود (وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ)
6. اتخاذ تصمیم باید قاطعانه باشد (فَإِذَا عَزَمْتَ)
7. بعد از تصمیم بر خدا توکل کند (فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ)
8. خداوند متوکلینی را دوست دارد [که همه مراحل گذشته را به خوبی انجام دهند] (إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ)
3. بهترین رفتار در برابر اذیت مردم
ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَةَ نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَصِفُونَ (46)
سـپس به پیامبر(ص) دستور میدهد که با این گروه (مشرکین و معاندین) مدارا کن و«بدی را به بهترین راه و روش دفع کن» و پاسخ بدی را به نیکی ده! (ادفع بالتی هی احسن السیئة).
در این راه عجله و شتابی نداشته باشد و بدان «ما به آنچه (آنها میگویند و) توصیف میکنند آگاهتریم» (نحن اعلم بما یصفون).
می دانیم حرکات ناشایست و گفتار خشن و انواع اذیت و آزار آنها تو را ناراحت میکند، اما تو بدی را با نیکی پاسخ ده که این خود یکی از مؤثرترین روشها برای بیدار کردن غافلان و فریبخوردگان است؛ ولی ناگفته پیداست که این دستور مخصوص مواردی است که دشمن از آن سوءاستفاده نکند.
4. گذشت از لغزش مردم
الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (47)
ترجمه:
همانها که در توانگری و تنگدستی انفاق میکنند؛ و خشم خود را فرو میبرند؛ و از خطای مردم میگذرند، و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
«کَظم» در لغت به معنی بستن سر مشکی است که از آب پر شده باشد، و به طور کنایه در مورد کسانی که از خشم و غضب پر میشوند و از اعمال آن خودداری مینمایند، به کار میرود.
«غیظ» به معنی شدت غضب و حالت برافروختگی و هیجان فوق العاده روحی است، که بعد از مشاهده ناملایمات به انسان دست میدهد.
حالت خشم و غضب از خطرناکترین حالات است و اگر جلوی آن گرفته نشود، در شکل یک نوع جنون و دیوانگی و از دست دادن هر نوع کنترل اعصاب خودنمابی میکند، و بسیاری از جنایات و تصمیمهای خطرناکی که انسان یک عمر باید کفاره و جریمه آن را بپردازد، در چنین حالی انجام میشود، و لذا در آیه فوق دومین صفت برجسته پرهیزگاران را فرو بردن خشم معرفی کرده است.
پیغمبر اکرم فرمود: «من کظم غیظا و هو قادر علی انفاذه ملا ه الله امنا و ایمانا»؛ آن کس که خشم خود را فرو ببرد با اینکه قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل او را از آرامش و ایمان پر میکند.
این حدیث میرساند که فرو بردن خشم اثر فوقالعادهای در تکامل معنوی انسان و تقویت روح ایمان دارد.
گذشت از خطای مردم
فرو بردن خشم بسیار خوب است، اما به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ممکن است کینه و عداوت را از قلب انسان ریشه کن نکند، در این حال برای پایان دادن به حالت عداوت باید «کظم غیظ» توأم با «عفو و بخشش» گردد، لذا به دنبال صفت عالی خویشتنداری و فرو بردن خشم، مسأله عفو و گذشت را بیان نموده، البته منظور از گذشت و عفو در مورد کسانی است که شایسته آنند نه دشمنان خون آشامی که گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بیشتر آنها میشود.
آنها نیکوکارند
در اینجا اشاره به مرحلهای عالیتر از عفو شده که همچون یک سلسله مراتب تکاملی پشت سر هم قرار گرفتهاند و آن این است که انسان نه تنها باید خشم خود را فرو برد و با عفو و گذشت کینه را از دل خود بشوید بلکه با نیکی کردن در برابر بدی (آنجا که شایسته است) ریشه دشمنی را در دل طرف نیز بسوزاند و قلب او را نسبت به خویش مهربان گرداند به طوری که در آینده چنان صحنهای تکرار نشود، به طور خلاصه نخست دستور به خویشتنداری در برابر خشم، و پس از آن دستور به شستن قلب خود، و سپس دستور به شستن قلب طرف میدهد.
در حدیثی که در کتب شیعه و اهل تسنن در ذیل آیه فوق نقل شده چنین میخوانیم که یکی از کنیزان امام علی بن الحسین (علیه السلام) به هنگامی که آب روی دست امام میریخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت، امام (علیه السلام) از روی خشم سر بلند کرد کنیز بلافاصله گفت خداوند در قرآن میفرماید: «و الکاظمین الغیظ» امام علیه السلام فرمود: خشم خود را فرو بردم، عرض کرد: «و العافین عن الناس» فرمود: تو را بخشیدم خدا تو را ببخشد، او مجددا گفت: «و الله یحب المحسنین» امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم.
این حدیث شاهد زندهای است بر اینکه سه مرحله مزبور هر کدام مرحلهای عالیتر از مرحله قبل است.
5. زیبا سخن گفتن
... وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا... (48)
با مردم به نیکوئی سخن بگوئید. یعنی نه تحقیر کنید و نه آنها را دست کم بگیرید. با ادب و احترام میبایست با مردم صحبت کرد.
6. رعایت امانت
امانت داری از صفات برجسته یک مسلمان است. به طوری که اگر رعایت امانت را نکند مسلمان واقعی نخواهد بود.
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ... وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ (49)
انسان نسبت به تعهداتی که میدهد باید پایبند باشد چه آن تعهدات را کتبی بگوید یا شفاهی. هیچ فرقی ندارد. مومن قبل از حرف زدن فکر میکند. اما بعد از آنی که قولی داد، به قول و وعده اش پای بند خواهد بود. و الا مومن نخواهد بود.
امام صادق (ع) فرمودند:
اگر قاتل حضرت علی علی (ع) شمشیر خود را به رسم امانت به من بسپارد و من بپذیرم، امانت را به او تحویل خواهم داد. (50)
7. نهی از خیانت
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَخُونُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُوا أَمَانَاتِکُمْ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (51)
ترجمه:
ای کسانی که ایمان آوردهاید به خدا و پیامبر خیانت نکنید و (نیز) در امانات خود خیانت روا مدارید در حالی که متوجهید و میدانید.
خیانت و سرچشمه آن
خداوند روی سخن را به مؤمنان کرده و میگوید «ای کسانی که ایمان آوردهاید به خدا و پیامبر خیانت نکنید» (یا ایها الذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول).
خیانت به خدا و پیامبر آن است که اسرار نظامی مسلمانان را به اختیار دیگران بگذارند، و یا دشمنان را در مبارزه خود تقویت کنند، و یا به طور کلی واجبات و محرمات و برنامههای الهی را پشت سر بیفکنند، لذا از «ابن عباس» نقل شده که هر کس چیزی از برنامههای اسلامی را ترک کند، یک نوع خیانت نسبت به خدا و پیامبر مرتکب شده است.
سپس میگوید در «امانات خود نیز خیانت نکنید» (و لا تخونوا اماناتکم).
«خیانت» در اصل به معنای خودداری از پرداخت حقی است که انسان پرداختن آن را تعهد کرده و آن ضد «امانت» است.
امانت گرچه معمولا به امانتهای مالی گفته میشود، ولی در منطق قرآن مفهوم وسیعی دارد که تمام شئون زندگی اجتماعی و سیاسی و اخلاقی را دربر میگیرد، لذا در حدیث وارد شده که (المجالس بالامانة): «گفتوگوهایی که در جلسه خصوصی میشود، امانت است».
روی این جهت آب و خاک اسلام در دست مسلمانان امانت الهی است، فرزندان آنها امانت هستند، و از همه بالاتر قرآن مجید و تعلیماتش امانت بزرگ پروردگار محسوب میشود.
بعضی گفتهاند امانت خدا آئین اوست و امانت پیامبر سنت اوست و امانت مؤمنان اموال و اسرار آنها میباشد ولی امانت در آیه فوق همه را شامل میشود.
به هر حال خیانت در امانت از منفورترین اعمال و از زشتترین گناهان است، کسی که در امانت خیانت میکند، در حقیقت منافق است، چنانکه در حدیث از پیامبر نقل شده: (آیة المنافق ثلاث: اذا حدث کذب، و اذا وعد اخلف، و اذا ائتمن خان، و ان صام و صلی و زعم انه مسلم): «نشانه منافق سه چیز است: هنگام سخن دروغ میگوید، و به هنگامی که وعده میدهد، تخلف میکند و به هنگامی که امانتی نزد او بگذارند خیانت مینماید، چنین کسی منافق است هر چند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند).
اصولا ترک خیانت در امانت از وظایف و حقوق انسانی است یعنی حتی اگر صاحب امانت مسلمان هم نباشد نمیتوان در امانت او خیانت کرد.
8. خدمت به مردم
خداوند به حضرت ابراهیم و اسماعیل (آیه 125 سوره بقره) در خصوص خدمت به زائران خانه خدا دستوراتی میدهد. در آیه 77تا81 سوره کهف داستان حضرت خضر و موسی را نقل میکند که تمام اقدامات حضرت خضر برای مردم و آن دو کودک یتیم بود. در سوره قصص آیه 23و24 خدمت حضرت موسی به دختران شعیب را مطرح میکند که همگی در عین بیان مصداق ما را متوجه میکند که هر کاری از دستمان بر میآید باید برای مردم انجام دهیم.
امام صادق (ع) میفرماید:
«خداوند میفرماید مردم خانواده من هستند، محبوبترین انسان کسی است که بر مردم لطف بیشتر داشته باشد و تلاش در رفع نیاز آنها بکند» (52)
9. پوشش
قطعا لباسی که انسان در خانه میپوشد با بیرون و همچنین لباسی که در برابر محارم خود میپوشد با نامحرمان مثل هم نیست.
هیچ انسانی پیدا نمیشود که اصلا لباس نپوشد.
اسلام برای لباس و کیفیت آن برنامههایی دارد که بیشتر متوجه خانمهاست. البته آقایان هم از حجاب برخوردار هستند اما به کیفیت و محدودیتی که خانمها دارند، نیست.
چه لباسهایی ممنوع است:
الف: نازک و بدن نما
زنان حق ندارند در برابر دید نامحرم از لباس نازک و بدن نما استفاده کند. [ البته برای مردان هم کراهت دارد](53)
ب: لباس شهرت
لباسی است که اختصاص به زن یا مرد دارد. هیچ کدام حق ندارد لباس مخصوص دیگری را بر تن کند. (54)
گاهی لباس شهرت به لباسی گفته میشود که غیر مسلمانان میپوشند و اگر پوشیدن آن باعث ترویج فرهنگ بیگانه شود دارای اشکال است.
ج: لباس ابریشم برای مرد
مردها نمیتوانند لباس ابریشمی بپوشند. (55)
10. زیبایی
اسلام مخالف زیبایی نیست. حتی دستور میدهد که وقتی به مسجد میروید زینتهای خود را همراه ببرید (اعراف 31).
خداوند آن دسته از افرادی را که از زیباییها استفاده نمیکنند، را توبیخ میکند (اعراف 32)
زنها زینت خود را باید برای شوهرانشان آشکار کنند (نور 31)
در روایات به ضرورت زیبایی (56)، محبوبیت زیبایی در نزد خدا (57)، زیبایی در لباس (58)، زیبایی در مو (59)، زیبایی صورت (60) و... اشاره شده است.
فصل ششم: بینش سیاسی:
اسلام را در یک کلام میتوان این چنین معنا کرد که یک دین سیاسی، اجتماعی و عبادی است. یک دین چند بعدی است که اگر یکی از ابعاد آن نباشد، ناقص و ابتر خواهد بود.
در این فصل به کلیاتی در این خصوص اشاره خواهیم کرد:
مطلب اول: معنی سیاست:
سیاست از ریشه «سوس» به معنی: «تیمار و سرپرستی چهار پایان» است. و اگر گفته شود: «ساس القوم» یعنی: رهبری آن قوم را به دست گرفت و کارهای آنان را سر و سامان داد» (لویس معلوف، ت. بندر ریگی محمد؛ المنجد ص 793؛چ 4 ایران 1382)
اما نظریه پردازان تعاریف گوناگون از سنخ توصیفی، تجویزی یا مختلط درباره سیاست ارائه دادهاند؛ برای نمونه به تعریفهای زیر توجه فرمایید:
1. سیاست، علم فرمانروایی بر کشورها است. (61)
2. سیاست، یعنی فن و عمل فرمانروایی در جوامع انسانی. (62)
3. سیاست عبارت است از مطالعه قدرت و نفوذ. (63)
4. علم سیاست به تحلیل و بررسی جنبههای سیاسی پدیدههای اجتماعی نظر دارد. (64)
5. سیاست هنر استفاده از امکانات، حکومت کردن بر انسانها، مبارزه برای قدرت، دانستن اینکه چه کسی میبَرد، چه میبَرد، چه موقع میبَرد، چگونه میبَرد و چرا میبَرد و توزیع آمرانه ارزشها است. (65)
6. علم سیاست دانشی است که پدیدهها و روندهای سیاسی موجود و سازمانها و گروههای جویای قدرت و روابط شهروندان و گروههای گوناگون با دولت و روابط دولت با دیگر دولتها و سازمانهای بین المللی را مطالعه میکند. (66)
1. فلسفه سیاسی
تفکر منظم درباره غرض و غایت حکومت و یا تنقیح مناط تحلیل مفاهیم سیاسی که به صورت انتزاعی ارائه میگردد، فلسفه سیاسی نام دارد. (67) در گذشته فلسفه سیاسی غالباً به دو مسأله میپرداخت:
الف: توضیح چگونگی عملکرد حکومتها، خاستگاه و کیفیت تحقق آنها و ضرورت اطاعت از آنها.
ب: اظهار نظر درباره هدف حکومت و روش سازمان یافتن آن و نیل به این هدف. (68)
برخی از نویسندگان بر این باورند که فلسفه سیاسی از دو بخش توصیفی و تجویزی پدید میآید. در مباحث توصیفی، پرسشهایی چون حکم حاکم بر چه اساس است؟ چرا باید از حکومت اطاعت کرد؟ ماهیّت دولت چیست؟ پاسخ داده میشود و در مباحث تجویزی که نابترین بخش فلسفه سیاسی است، مسائلی مانند غایت اصلی زندگی سیاسی و روش تأمین آن، مصلحت و خیر عامه و چگونگی تأمین آن، رابطه عدالت و برابری و رابطه آزادی و خیر تبیین میگردد. (69) بنابراین، فلسفه سیاسی که در گذشته با علم سیاست یکسان تلقی میشد، از ویژگیهای زیر بهره میبرد:
1. به شیوه انتزاعی وعقلی دنبال میشود.
2. به مباحث بنیادین و فکری حکومت مانند مشروعیت حاکم و حکومت، غایات حکومت و ابزار آنها میپردازد.
3. به زمان و مکانی خاص محدود نمیشود.
4. توسط متفکران حرفهای و متخصص پیگیری میشود.
2. کلام سیاسی
تعلیمات سیاسی که از وحی الهی ناشی میشود، کلام سیاسی نام دارد؛ به عبارت دیگر اگر پرسشهای مربوط به فلسفه سیاسی که به روش انتزاعی و عقلی پاسخ داده میشوند، از طریق وحی الهی و متون دینی پاسخ داده شود، کلام سیاسی تحقق مییابد.
3. فقه و حقوق سیاسی
مجموعه مباحث حقوقی و فقهی که به رفتار سیاسی دولتها و مردم ارتباط پیدا میکند، مانند حقوق اساسی و حقوق بینالملل، فقه و حقوق سیاسی خوانده میشود.
4. نظام سیاسی
مجموعه نظریهها و آرای هماهنگ به شکل یک کل (نظام و سیستم) که خطوط اصلی ارزشهای مورد نظر مکتب در زمینه مباحث سیاسی مثل فرد، دولت و عدالت را بیان میکند و میان حقوق سیاسی (بایدهای جزیی) و جهان بینی (بینشهای کلی) ارتباط منسجم برقرار میسازد، نظام سیاسی نام دارد.
مطلب دوم: ویژگیهای رهبر اسلامی
دلایل بسیاری (چه نقلی و چه عقلی) دلالت بر وجود یک فقیه جامع الشرایط به عنوان حاکم اسلامی موجود است که در آیات قرآن و روایات وظایفی را برای او بیان کرده است.
اینک بخشی از وظایف و شرایط حاکم اسلامی (ولی فقیه) را با هم مرور میکنیم:
1. توانایی علمی و قدرت جسمی
وَقَالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طَالُوتَ مَلِکًا قَالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (70)
ترجمه:
و پیامبرشان به آنها گفت: خداوند «طالوت» را برای زمامداری شما مبعوث «و انتخاب» کرده است، گفتند: چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایسته تریم، و او ثروت زیادی ندارد؟! گفت: خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و قدرت جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، ملکش را به هر کس بخواهد، میبخشد، و احسان خداوند، وسیع است، و (از لیاقت افراد برای منصبها) آگاه است.
2. دلسوزی نسبت به جامعه:
لَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ (71)
ترجمه:
گویی میخواهی خود را هلاک کنی که چرا اینها ایمان نمیآورند
3. صبر و یقین:
وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآَیَاتِنَا یُوقِنُونَ (72)
ترجمه:
و از آنها امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت کنند، چون استقامت به خرج دادند و به آیات ما ایمان (یقین) داشتند.
4. شرح صدر:
قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی (*) وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی (73)
بیان:
موسی (ع) ـ در مأموریت رفتن به سوی فرعون ـ نه تنها از چنین ماموریت سنگینی وحشت نکرد، و حتی کمترین تخفیفی از خداوند نخواست، بلکه با آغوش باز از آن استقبال نمود، منتهی وسایل پیروزی در این ماموریت را از خدا خواست.
و از آنجا که نخستین وسیله پیروزی روح بزرگ، فکر بلند و عقل توانا و به عبارت دیگر، گشادگی سینه است «عرض کرد: پروردگار من! سینه مرا گشاده بدار» (قال رب اشرح لی صدری).
و از آنجاکه این راه مشکلات فراوانی دارد که جز به لطف خدا گشوده نمیشود در مرحله دوم از خدا تقاضا کرد که کارها را بر او آسان گرداند و مشکلات رااز سر راهش بردارد، عرض کرد «و کار مرا آسان گردان» (و یسرلی امری).
5. حکم بر طبق حق
یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ (74)
ترجمه:
ای داود ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار دادیم، در میان مردم به حق داوری کن، و از هوای نفس پیروی منما که تو را از راه خدا منحرف میسازد، کسانی که از راه خدا گـمراه شوند عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.
6. قاطعیت در مبارزه:
فَقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَسَی اللَّهُ أَنْ یَکُفَّ بَأْسَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَاللَّهُ أَشَدُّ بَأْسًا وَأَشَدُّ تَنْکِیلًا (75)
ترجمه:
در راه خدا پیکار کن، تنها مسئول وظیفه خود هستی، و مومنان را (بر این کار) تشویق نما، امید است خداوند از قدرت کافران جلوگیری کند (حتی اگر تنها خودت به میدان بروی) و خداوند قدرتش بیشتر و مجازاتش دردناکتر است.
7. مقدم داشتن ضابطه بر رابطه
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلَّهِ وَلَوْ عَلَی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ إِنْ یَکُنْ غَنِیًّا أَوْ فَقِیرًا فَاللَّهُ أَوْلَی بِهِمَا فَلَا تَتَّبِعُوا الْهَوَی أَنْ تَعْدِلُوا وَإِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا (76)
ترجمه:
ای کسانی که ایمان آوردهاید کاملا قیام به عدالت کنید، برای خدا گواهی دهید اگر چه (این گواهی) به زیان خود شما یا پدر و مادر یا نزدیکان شما بوده باشد، چه اینکه اگر آنها غنی یا فقیر باشند خداوند سزاوارتر است که از آنها حمایت کند، بنا بر این از هوی و هوس پیروی نکنید که از حق منحرف خواهید شد، و اگر حق را تحریف کنید و یا از اظهار آن اعراض نمائید خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است.
عدالت اجتماعی
به تناسب دستورهایی که در آیات گذشته درباره اجرای عدالت در خصوص یتیمان، و همسران داده شد، در این آیه یک اصل اساسی و یک قانون کلی درباره اجرای عدالت در همه موارد بدون استثنا ذکر میکند و به تمام افراد با ایمان فرمان میدهد که قیام به عدالت کنند. (یا ایها الذین آمنوا کونوا قوامین بالقسط).
باید توجه داشت که قوامین جمع قوام «صیغه مبالغه» به معنی «بسیار قیام کننده» است، یعنی باید در هر حال و در هر کار و در هر عصر و زمان قیام به عدالت کنید که این عمل خلق و خوی شما شود، و انحراف از آن بر خلاف طبع و روح شما گردد.
تعبیر به «قیام» در اینجا ممکن است به خاطر آن باشد که انسان برای انجام کارها معمولا باید بپاخیزد، و به دنبال آنها برود، بنابراین «قیام» به کار کنایه از تصمیم و عزم راسخ و اقدام جدی درباره آن است اگر چه آن کار همانند حکم قاضی احتیاج به قیام و حرکتی نداشته باشد، و نیز ممکن است تعبیر به قیام از این نظر باشد که قائم معمولا به چیزی میگویند که عمود بر زمین بوده باشد و کمترین میل و انحرافی به هیچ طرف نداشته باشد، یعنی باید آنچنان عدالت را اجرا کنید که کمترین انحرافی به هیچ طرف پیدا نکند.
سپس برای تاکید مطلب مساله شهادت را عنوان کرده، میفرماید: «به خصوص در مورد شهادت باید همه ملاحظات را کنار بگذارید و فقط به خاطر خدا شهادت به حق دهید، اگر چه به زیان شخص شما یا پدر و مادر و یا نزدیکان تمام شود». (شهداء لله و لو علی انفسکم او الوالدین و الاقربین).
این موضوع در همه اجتماعات و مخصوصا در اجتماعات جاهلی وجود داشته و دارد که معمولا در شهادت دادن، مقیاس حب و بغضها و چگونگی ارتباط اشخاص با شهادت دهنده قرار میدهند اما حق و عدالت برای آنها مطرح نیست، مخصوصا از حدیثی که از ابن عباس نقل شده استفاده میشود که افراد تازه مسلمان حتی بعد از ورود به مدینه به خاطر ملاحظات خویشاوندی از ادای شهادتهایی که به ضرر بستگانشان میشد، خودداری میکردند، آیه فوق نازل شد و در این زمینه به آنها هشدار دارد.
ولی ـ همان گونه که آیه اشاره میکند ـ این کار با روح ایمان سازگار نیست، مؤمن واقعی کسی است که در برابر حق و عدالت، هیچگونه ملاحظهای نداشته باشد و حتی منافع خویش و بستگان خویش را به خاطر اجرای آن نادیده بگیرد.
ضمنا از این جمله استفاده میشود که بستگان میتوانند با حفظ اصول عدالت به سود یا به زیان یکدیگر شهادت دهند (مگر اینکه قرائن اتهام به طرفداری و اعمال تعصب در کار بوده باشد).
سپس به بخش دیگری از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره کرده میفرماید: «نه ملاحظه ثروت ثروتمندان باید مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشی از ملاحظه فقر فقیران، زیرا اگر آن کس که شهادت به حق به زیان او تمام میشود، ثروتمند یا فقیر باشد، خداوند نسبت به حال آنها آگاهتر است، نه صاحبان زر و زور میتوانند در برابر حمایت پروردگار، زیانی به شاهدان بر حق برسانند، و نه فقیر با اجرای عدالت گرسنه میماند». (ان یکن غنیا او فقیرا فالله اولی بهما).
باز برای تاکید دستور میدهد که «از هوای و هوس پیروی نکنید تا مانعی در راه اجرای عدالت ایجاد گردد». (فلا تتبعوا الهوی ان تعدلوا)
و از این جمله به خوبی استفاده میشود که سرچشمه مظالم و ستمها، هواپرستی است و اگر اجتماعی هواپرست نباشد، ظلم و ستم در آن راه نخواهد داشت!
8. احیاء احکام الهی
الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآَتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ (77)
ترجمه:
یاران خدا کسانی هستند که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا میدارند و زکات را ادا میکنند و امر به معروف و نهی از منکر مینمایند و پایان همه کارها از آن خدا است.
بیان:
آنها هرگـز پـس از پیروزی، همچون خودکامگان و جباران، به عیش و نوش و لهو و لعب نمیپـردازند، و در غرور و مستی فرو نمیروند، بلکه پیروزیها و موفقیتها را نردبانی برای ساختن خویش و جامعه قرار میدهند آنها پـس از قدرت یافتن تبدیل به یک طاغوت جدید نمیشوند، ارتباطشان با خدا محکم و با خلق خدا نیز مستحکم است چرا که صلوة (نماز) سمبل پیوند با خالق است، و زکات رمزی برای پیوند با خلق، و امر به معروف و نهی از منکر پایههای اساسی ساختن یک جامعه سالم محسوب میشود و همین چهار صفت برای معرفی این افراد کافی است.
مطلب سوم: مدیریت اسلامی
در اسلام به مسئله مدیریت توجه کافی شده است. حکومت کوتاه زمان امام علی (ع) سراسر پر است از نمونههای مدیریت و کشور داری.
در زیر اصول کلی مدیریت اسلامی که بر پایه نظام شایستهسالاری استوار است، تقدیم حضور میگردد:
1. علم و شناخت
یکی از اصول اصلی مدیریت اسلامی علم و شناخت است. هیچ مسئولی حق ندارد زیر دست خود را از افراد جاهل و یا کم دانش برگزیند و اگر عمدی مرتکب چنین اشتباه فاحشی گردد، مشروعیت نخواهد داشت.
پیشتر در مطلب سوم از فصل اول پیرامون این موضوع صحبت کردیم.
2. تخصص و تعهد
وَقَالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا کَلَّمَهُ قَالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنَا مَکِینٌ أَمِینٌ (*) قَالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ (78)
ترجمه:
ملک (مصر) گفت: او «یوسف» را نزد من آورید تا وی را مخصوص خود گردانم هنگامی که (یوسف نزد وی آمد و) با او صحبت کرد ملک به عقل و درایت او پی برد و گفت تو امروز نزد ما منزلت عالی داری و مورد اعتماد هستی.
یوسف گفت مرا سرپرست خزائن سرزمین «مصر» قرار ده که نگهدارنده و آگاهم.
نکته:
یوسف(ع) روی دو نکته مهم در مدیریت انگشت میگذارد و آن را شاه کلید قفلهای ناکارآمدی میداند.
یکی امین بودن و دیگری دانا بودن.
یوسف در عین پاکدامنی و امانت با قدرت علم و دانش توانست کشور قحطی زده مصر را نجات داده و نزدیکترین رابطه را بین حکومت و مردم پایه ریزی کند.
3. تشویق و تنبیه
تشویق و تنبیه به موقع، به اندازه و مناسب از اصول مدیریت است. اگر جای تنبیه و تشویق عوض بشود، فاجعه رخ خواهد داد. مثلا شخصی به جای آنکه محکوم شود و مجازات، مدال افتخار و لیاقت هم به او بدهند!
امام علی (ع) میفرماید:
«هرگز نیکوکار و بدکار در نظرت یکسان نباشد، زیرا نیکوکاران در نیکوکاری بی رغبت و بدکاران در بدکاری تشویق میشوند» (79)
4. عدم سوء استفاده از بیت المال
اگر در منابع روایی هیچ روایتی دال بر مدیریت نداشته باشیم و فقط «عهدنامه مالک اشتر» در دست ما باشد، کفایت میکند.
امام علی (ع) میفرماید:
مقام و پست طعمهای برای تو نیست که از آن استفاده کنی، بلکه این مسئولیت امانتی نزد توست» (80)
به خوبی از این فراز میشود استفاده کرد که:
برای جلوگیری از حرص و ولع انسانها باید تشکیلاتی نظارتی و اجرایی درست کرد که افراد نتوانند سوء استفاده کنند. اگر چه میتوان این را هم فهمید که اگر سیستم انتخاب بر اساس شایستگی باشد، سوء استفاده کنندگان نیز به مراتب کم خواهند بود.
5. پرداختن به امور مهم
یک مدیر باید از پرداختن به حواشی و کارهای غیر ضروری خودداری کند. در عین اینکه از زیر و بم همه تشکیلات تحت امر سر در میآورد، ولی در جزئیات دخالت نکند.
یک مدیر باید فکرش معطوف به رأس هرم و کارهای اساسی باشد.
امیرالمومنین (ع) میفرماید:
«کسی که به کار غیر مهم بپردازد کار مهمتر را ضایع میسازد. نظریه تو برای همه کارها گنجایش ندارد پس آن را برای کارهای بسیار مهم مشغول ساز. (81)
6. نسپردن منصب به افراد ضعیف
روزی پیامبر (ص) افرادی را برای فرمانداری به جاهای مختلف میفرستاد. برای ابوذر جایی را در نظر نگرفت. ظاهرا ابوذر قدری به فکر فرو رفت که چه ایرادی در او وجود دارد.
پیامبر (ص) نگاهی به ابوذز کرد و فرمود:
«یا اباذر! تو را ضعیف و ناتوان میبینم. و برای تو دوست دارم آنچه را که برای خودم دوست دارم. فرمانروایی بر دو نفر را [حتی] نپذیر و نیز متولی مال یتیم نشو»
این روایت بدون آنکه چیزی از ارزشهای ابوذر زاهد و پرهیزگار بکاهد، اشاره به یک واقعیت دارد و آن اینکه: ابوذر قدرت مدیریت نداشت.
مطلب چهارم: دشمن شناسی
یک جامعه ارزشی، مکتبی و مستقل، قطعا دشمنانی دارد. اما افراط و تفریط خطرناک است. آنهایی که فکر میکنند همه مشکلات ما از دشمن است، در افراطند. و آنهایی که فکر میکنند ما اصلا دشمنی نداریم آنها هم در غفلت و تفریط به سر میبرند.
دشمن با صرف بودجههای هنگفت درصدد تضعیف و ایجاد اختلاف بین مسلمانان است (انفال آیه 36) تا قدرت آنان را کم جلوه دهد و تحقیرشان کند (شعرا آیه 54) از هرگونه تحریم و محاصره آنان دریغ نمیکند (منافقون آیه 7) تا بلکه با صحنههای سرگرم کننده و مهیج شهوت آنان را سست کرده و از رمق بیندازد (لقمان آیه 6).
یکی از نکات اساسی که دشمن درصدد ضربه زدن به آن است، عبارت از ایمان مسلمانان است (بقره آیه 109) و از هر راهی که بتواند چه به صورت نظامی یا فرهنگی و اقتصادی آنان را اغفال میکند (نساء آیه 102) نقشه نهایی آنان این است که مسلمانان را همچون خود به مسیر کفر بکشانند (نساء آیه 89).
مومنین با تمسک به قرآن و روایات روشنی بخش اهل البیت (ع) و در زیر سایه رهبری اسلامی (ولایت فقیه) میتوانند نقشههای دشمن را شناسایی کرده و آن را خنثی کنند.
مطلب پنجم: ظلم ستیزی
یکی دیگر از صفات برجسته جامعه اسلامی روحیه ظلم ستیزی آنان است. و به تعبیر امیر المومنین (ع) «از بزرگترین گناه پرهیز میکنند»(82)
1. عدم لیاقت ظالمین برای مدیریت و رهبری
وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ (83)
ترجمه:
به خاطر بیاورید هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود، و او به خوبی از عهده آزمایش بر آمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم، ابراهیم عرض کرد: از دودمان من (نیز امامانی قرار بده) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند)
مقام امامت یعنی رهبری و پیشوایی خلق، در واقع امام کسی است که با تشکیل یک حکومت الهی و به دست آوردن قدرتهای لازم، سعی میکند احکام خدا را عملا اجرا و پیاده نماید و اگر هم نتواند رسما تشکیل حکومت دهد تا آنجا که در توان دارد در اجرای احکام میکوشد.
2. ظالمین در قرآن
قرآن چهار دسته را به عنوان ظالم معرفی میکند:
الف: تجاوزکاران از حدود الهی (طلاق آیه 1)
ب: بت پرستان (بقره آیه 54)
ج: کافران (بقره آیه 254)
د: حاکمان منحرف (مائده آیه 45)
3. شدیدترین ظلم
در روایتی از امام صادق (ع) آمده است:
«هیچ ستمی سختتر از این نیست که مظلوم یاوری جز خدا نداشته باشد» (84)
4. ظالم ترین مردم
امام علی (ع) میفرماید:
«ستمکارترین مردم کسی است که ظلم خود را عدل بشمارد» (85)
مطلب ششم: آزادی
آزادی یکی از چالش برانگیز ترین واژه هایی است که در چند قرن اخیر در دنیا توجه همه را به خود جلب کرده است.
سیاستمداران دنیا به تکیه بر عصای آزادی همواره کانون توجه بودهاند. و هر کدام تعریفی و حدی برای آزادی مطرح کرده که مخالفان و موافقانی هم داشته است.
تعریف اسلام از آزادی چیست؟
آیا اسلام آزادی را که غرب تعریف میکند، میپذیرد؟
1. معنی آزادی:
تفاهم و ارائه تعریف از مفاهیم عینی، کار چندان مشکلی نیست. به عنوان مثال: مفهوم گوش، چشم، حرکت، آب، کوه، برق و... همگی مفاهیمی عینی و غیر ذهنی دارند، اما آن جایی که سر و کار با مفاهیم انتزاعی و ذهنی است، مانند مفاهیم فلسفی و بسیاری از علوم انسانی همانند روان شناسی، جامعه شناسی و علوم سیاسی، ارائه تعریف جامع، امری مشکل و غالباً دست نیافتنی است، چنان که گفته میشود: به تعداد ذهنها و فکرها، جهان بینی وجود دارد. به بیان دیگر: امور ذهنی و مفاهیمی که ذهن آن را تولید میکند، آن چنان گسترده است که میتوان گفت به تعداد هر انسان، برداشتها و بینشهای مختلف و گاه متضاد وجود دارد. به عنوان مثال مفهوم سعادت، دموکراسی، سوسیالیسم، فرهنگ و توسعه فرهنگی، آزادی و لیبرالیسم، همگی از مقوله مفاهیم ذهنی هستند.
مفهوم سعادت گرچه در ابتدا واضح و بدیهی به نظر میرسد، اما یکی از ابهام آمیزترین مفاهیم است، به گونهای که دو فیلسوف در جهان یافت نمیشود که نظر یکسانی در پاسخ سؤال بدهد. (86) و برخی نویسندگان غربی برای آزادی حدود دویست تعریف ذکر کردهاند. (87)
آزادی مورد بحث در علوم مختلف
از سویی، کلمه آزادی، گاه به معنای اختیار در مقابل جبر به کار میرود. گاهی نیز مراد از آزاد، انسان حرّ، در مقابل انسان مملوک و برده است. گاهی گفته میشود فلانی آزاد رایی دارد؛ یعنی رأی مستقل دارد، در مقابل نظر تقلیدی و بعضی مواقع، آزادی به این معنا است که انسان هر کاری را بخواهد، انجام دهد و هر چه را میپسندد بگوید، بدون این که هیچ حدّ و مرزی به عنوان خط قرمز برای وی وجود داشته باشد.
بحث در یونان باستان به گونهای دیگر هم پیگیری شده است. آیا طبیعت و سرشت انسان اجتماعی آفریده شده و به اصطلاح مدنی است؟ یا این که ذات انسان بر تنهایی بنا گشته است. در علم جامعه شناسی از بحث فرد به اصطلاح اندیویدوآلیسم نتیجه میگیرند: اگر گفتیم اصالت از آن جامعه است، یعنی سرشت انسان اجتماعی آفریده شده است. لازمه زندگی اجتماعی رعایت یک سری قیودات و شرایط و ضوابط است. پس طبیعت آدمی به گونهای سرشته گشته است که دارای آزادی مطلق نباشد، بلکه در چارچوب آزادی داشته باشد.
اگر گفتیم اصالت از آنِ فرد است و طبیعت آدمی فردگرا است، لازمه زندگی فردیت، داشتن آزادی مطلق است. به این ترتیب آزادی مقولهای نیست که موضوع بحث علم خاص باشد، بلکه فلسفه و روان شناسی، جامعه شناسی و علم حقوق و علوم سیاسی و علم عقاید و کلام، و به طور کلی ادیان و مکاتب الهی و غیر الهی همگی به خود حق میدهند در این مورد اظهار نظر کنند. بنابراین، استقرا و احصا و جمع آوری دیدگاههای مکاتب مختلف در مورد آزادی، نه ممکن است و نه مفید.
2. آزادی در قرآن
الف: حدود آزادی:
قرآن انسان را یک موجود کاملا آزاد و مختار میداند. به شکلی که پذیرش دین برای او اجباری نخواهد بود (لا اکراه فی الدین) و از طرفی حق دارد مسیر حق یا باطل را خودش انتخاب کند (انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا).
اما بحث دیگر این است؛ یک انسانی که معتقد به اصول اخلاقی و اجتماعی اسلام نیست، آیا میتواند طبق اعتقادات خود در جامعه رفتار کند؟
این نکته اساسی است که اسلام برای رفتار آدمها حد و مرزی قائل است. به دو دلیل:
یکم: رفتار فرد نباید مختل به آزادی دیگران و باعث ضرر به شخص ثالث گردد. این مطلب بدیهی عقل میباشد و اگر کسی با آن مخالفت بورزد یعنی اینکه در جامعه هرج و مرج باید به وجود بیاید. و حتی هرجومرجطلبترین آدمها این را نمیپذیرد. زیرا دست بالای دست بسیار است. و زورگویان بالاتر از او هم فراوان.
دلایل قرآنی و روایی فراوان هم هست (لاضرر و لاضرار فی الاسلام فی الدین)
دوم: مصالح جامعه بر فرد مقدم است.
فلسفه وضع قانون آن است که حقوق اکثر جامع پایمال نگردد. بهترین قانون آن است که جامعیت بیشتری داشته باشد. هیچ قانونی نیست که صد درصد همه افراد را دربر بگیرد.
پس همیشه در اعمال قانون اکثریت منتفع میگردند و یک اقلیتی ممکن است مقداری زیان ببیند. اینجا فرد باید به مصلحت جامعه احترام بگذارد. مثلا میخواهند جادهای بزنند. خانه تعدادی از شهروندان در مسیر است. باید تخریب شود. شهرداری هم عوضی به آنان میدهد اما شاید این عوض به اندازه معوض ارزشمند نباشد اما رفاهی که بعدا حاصل میشود برای همه قابل استفاده است.
البته در اعمال قانون اینگونه نیست که همیشه فقط یک اقلیت خاص متضرر باشند.
ب: آزادی در اعتقاد
لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (256)
ترجمه:
در قبول دین، اکراهی نیست. (زیرا) راه درست از راه انحرافی، روشن شده است. بنابراین، کسی که به طاغوت (بت و شیطان، و هر موجود طغیانگر) کافر شود و به خدا ایمان آورد، به دستگیره محکمی چنگ زده است، که گسستن برای آن نیست. و خداوند، شنوا و داناست.
شان نزول:
مفسر معروف اسلامی طبرسی در مجمع البیان در شان نزول آیه نقل میکند: مردی از اهل مدینه به نام ابو حصین دو پسر داشت. برخی از بازرگانانی که به مدینه کالا وارد میکردند، هنگام برخورد با این دو پسر آنان را به عقیده و آیین مسیح دعوت کردند، آنان هم سخت تحت تاثیر قرار گرفته و به این کیش وارد شدند و هنگام مراجعت نیز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گردیدند.
ابو حصین از این جریان سخت ناراحت شد و به پیامبر «صلی الله علیه و آله و سلم» اطلاع داد و از حضرت خواست که آنان را به مذهب خود برگرداند و سوال کرد آیا میتواند آنان را با اجبار به مذهب خویش باز گرداند؟
آیه فوق نازل گردید و این حقیقت را بیان داشت که: در گرایش به مذهب اجبار و اکراهی نیست.
دین اجباری نیست
آیة الکرسی در واقع مجموعهای از توحید و صفات جمال و جلال خدا بود که اساس دین را تشکیل میدهد، و چون در تمام مراحل با دلیل عقل قابل استدلال است و نیازی به اجبار و اکراه نیست، در این آیه میفرماید: در قبول دین هیچ اکراهی نیست (زیرا) راه درست از بیراهه آشکار شده است (لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی).
رشد از نظر لغت عبارت است از راهیابی و رسیدن به واقع، در برابر غی که به معنی انحراف از حقیقت و دور شدن از واقع است.
از آنجا که دین و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد و اساس و شالودهاش بر ایمان و یقین استوار است خواه و ناخواه راهی جز منطق و استدلال نمیتواند داشته باشد و جمله «لا اکراه فی الدین» در واقع اشارهای به همین است.
به علاوه همانگونه که از شان نزول آیه استفاده میشود، بعضی از ناآگاهان از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) میخواستند که او همچون حکام جبار با زور و فشار اقدام به تغییر عقیده مردم (هر چند در ظاهر) کند، آیه فوق صریحا به آنها پاسخ داد که دین و آیین چیزی نیست که با اکراه و اجبار تبلیغ گردد، به خصوص اینکه در پرتو دلایل روشن و معجزات آشکار، راه حق از باطل آشکار شده و نیازی به این امور نیست.
این آیه پاسخ دندان شکنی است به آنها که تصور میکنند اسلام در بعضی از موارد جنبه تحمیلی و اجباری داشته و با زور و شمشیر و قدرت نظامی پیش رفته است.
جایی که اسلام اجازه نمیدهد پدری فرزند خویش را برای تغییر عقیده تحت فشار قرار دهد، تکلیف دیگران روشن است، اگر چنین امری مجاز بود، لازم بود این اجازه، قبل از هر کس به پدر درباره فرزندش داده شود، در حالی که چنین حقی به او داده نشده است.
و از اینجا روشن میشود که این آیه تنها مربوط به اهل کتاب نیست آن چنان که بعضی از مفسران پنداشتهاند، و همچنین حکم آیه هرگز منسوخ نشده است آن چنان که بعضی دیگر گفتهاند بلکه حکمی است جاودانی و هماهنگ با منطق عقل.
ج: آزادیهای فردی
یکم: حق تحصیل
هر فرد حق دارد در مسیر علم و دانش گام بردارد و کسی مزاحم او نشود.
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(ع):قَالَ الْحِکمَةُ ضَالَّةُ الْمُومِنِ فَحَیثُمَا وَجَدَ أَحَدُکمْ ضَالَّتَهُ فَلْیأْخُذْهَا(89)
ترجمه:
دانش و حکمت گمشده مومن است هرگاه خواست آن را بیابد، میتواند آن را به دست آورد [و کسی حق ندارد مزاحم او شود]
دوم: حق حیات
هر فرد حق زندگی دارد و کسی نمیتواند این حق را از او سلب کند مگر در خصوص مسائلی که به قصاص مربوط میشود و یا آنکه مصداق «مفسد فی الارض» باشد.
وَ مَنْ یقْتُلْ مُومِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاوهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَیهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً(90)
ترجمه:
هر کس یک فرد مومن را از روی عمد بکشد، جایگاه او برای همیشه جهنم، غضب (عذاب خاصی) و لعنت خدا بر او خواهد بود و نیز عذاب بزرگ و سختی برای او مهیا شده است.
سوم: حق اظهار نظر
حق رأی و اظهار نظر با تعبیرات گوناگون در قرآن آمده است. که به برخی اشاره میرود:
* وَ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَینَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقُونَ(91)
امر به مشورت در کنار اقامه نماز برای کسانی که دعوت خدا را اجابت میکنند، آمده است. بدیهی است که در مشورت همه حق دارند نظر خود را بگویند و تهدیدی هم در کار نباشد. زیرا در غیر این صورت مشورت ابتر خواهد بود.
در این آیه دیندار واقعی کسی است که به بعد عبادی (نماز) و عقلی (مشورت) توأم با هم میپردازد. که یکی از ثمرات آن «رزق و روزی» خواهد بود.
وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُتَوَکلِینَ(92)
اینجا پیامبر امر میشود که حتی با مخالفان خود نیز مشورت کند.
چهارم: آزادی در عمل
آزادی بیان یکی از دستورات قرآن است.
إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْیا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوی وَ الرَّکبُ أَسْفَلَ مِنْکمْ وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ لاَخْتَلَفْتُمْ فِی الْمِیعادِ وَ لکنْ لِیقْضِی اللّهُ أَمْراً کانَ مَفْعُولاً لِیهْلِک مَنْ هَلَک عَنْ بَینَةٍ وَ یحْیی مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ وَ إِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ(93)
ترجمه:
در آن هنگام شما در طرف پایین بودید و آنها در طرف بالا (و از این نظر دشمن بر شما برتری داشت و کاروان (قریش) پایینتر از شما بود (و دسترسی به آنها ممکن نبود، و ظاهرا وضع چنان سخت بود که) اگر با یکدیگر وعده میگذاشتند (که در میدان نبرد حاضر شوید) در انجام وعده خود اختلاف میکردید، ولی (همه این مقدمات) برای آن بود که خداوند کاری را که میبایست انجام شود تحقق بخشد تا آنها که هلاک (و گمراه) میشوند از روی اتمام حجت باشد، و آنها که زنده میشوند (و هدایت مییابند) از روی دلیل روشن باشد و خداوند شنوا و دانا است.
نکته:
افراد آزادند تا مسیر هدایت یا گمراهی را خود برگزینند.
پنجم: آزادی در اندیشه
*دهها آیه در قرآن سفارش به فکر و نظر و تدبّر و تحقیق و تعقل میکند.
*دهها آیه قرآن از انسانهای بیفکر مذمت میکند. إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکمُ الَّذِینَ لا یعْقِلُونَ[انفال/22].
*آیات قرآن و احادیث و سیره پیامبر(ص) در جنگ و حکومتداری و آییننامه کارگزاران علی(ع) ما را سفارش به مشورت و نهی از خودمحوری و تکروی میکند.
*اسلام، تقلید در اصول دین را ممنوع میداند.
* تمام آیات تفکر و تدبّر شاهد آزادی فکر است.
* یک ساعت فکر از ساعتها عبادت بهتر است.
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَمَّا یرْوِی النَّاسُ: «أَنَّ تَفَکرَ سَاعَةٍ خَیرٌ مِنْ قِیامِ لَیلَةٍ... » (94)
قرآن آزادی اندیشه را به این میداند که انسان همه اقوال را بشنود، اما تحت تأثیر قرار نگرفته و با ملاکهای منطقی و عقلی که دارد بهترین قول را برگزیند. اسلام با اطاعت کورکورانه و پنبه در گوش گذاشتن مخالف است. به این آیه عنایت بفرمائید:
وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِینَ یسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِک الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِک هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ(95)
ترجمه:
«کسانی که از عبادت طاغوت اجتناب کردند و به سوی خداوند بازگشتند بشارت از آن آنها است، بنابراین بندگان مرا بشارت ده. کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند، آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند».
بیان:
در این آیه، قرآن از روش مقایسه بهرهگـیری کرده، و در مقابل مشرکان متعصب و لجوجی که سرنوشتی جز آتش دوزخ ندارند سخن از بندگان خاص و حقیقتجوی پروردگار به میان آورده، میگوید: «بشارت باد بر کسانی که از عبادت (طاغوت) اجتناب کردند و به سوی خدا بازگشتند» (و الذین اجتنبوا الطاغوت ان یعبدوها و أ نابوا الی الله لهم البشری).
با توجه به اینکه «بشری» در اینجا مطلق است همه گونه بشارت بر نعمتهای الهی اعم از مادی و معنوی را شامل میشود، اما این بشارت وسیع و گسترده مخصوص کسانی است که از پـرستش طاغوت اجتناب ورزند، و به سوی خدا باز آیند که مجموع ایمان و اعمال صالح در همین جمله جمع است.
زیرا «طاغوت» در اصل از ماده «طغیان» به معنی تعدی و تجاوز از حد و مرز است، و لذا این کلمه بر هر متجاوز، و هر معبودی جز خدا، مانند شیطان و حکام جبار اطلاق میشود (این کلمه در واحد و در جمع هر دو به کار میرود).
بنابراین «اجتناب از طاغوت» با این معنی وسیع و گسترده، دوری از هر گونه شرک و بت پرستی و هواپرستی و شیطان پرستی و تسلیم در برابر حاکمان جبار و سلطهگران ستمکار را فرا میگیرد، (انابه الی الله) جامع روح تقوی و پرهیزگاری و ایمان است، و البته چنین کسانی درخور بشارتند.
این نکته نیز قابل توجه است که عبادت طاغوت تنها به معنی رکوع و سجود نیست، بلکه هرگونه اطاعت را نیز شامل میشود، چنان که در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) میخوانیم: من اطاع جبارا فقد عبده!: «کسی که اطاعت زمامدار ستمگری کند، او را پرستش کرده است.»
سـپـس برای معرفی این بندگان ویژه میگوید: «بندگان خاص مرا بشارت ده» (فبشر عباد... ).
«آنها که سخنان را میشنوند، و از نیکوترین آنها پیروی میکنند» (الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه).
«آنها کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندان و صاحبان مغز و عقلند» (اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب).
این دو آیه که به صورت یک شعار اسلامی درآمده، آزاداندیشی مسلمانان، و انتخابگری آنها را در مسائل مختلف به خوبی نشان میدهد.
د: آزادی اجتماعی
در محیط اجتماعی انسان آزاد است با توجه به دو اصل گفته شده (در مطلب ششم، مبحث آزادی قسمت «ب») اقداماتی را انجام دهد:
عن امیر المومنین(ع): لا تکونن عبد غیرک و قد جعلک الله سبحانه حرا... (96)
ترجمه:
برده کسی نباش. زیرا خداوند تو را آزاد آفرید [یعنی از دسترنج خودت استفاده کن و نگذار تو را استثمار کنند]
مطلب هفتم: محدوده آزادی
اسلام برای آزادی حد و مرزی قائل است. زیرا انسان نمیتواند مثل حیوانات به شکل غریزی رفتار کند که اگر اینگونه بود میبایست ما هنوز به شکل انسانهای اولیه زندگی میکردیم و رشد و توسعهای نمیداشتیم.
بی شک این رشد و توسعه مدیون محدودیتهای منطقی و عاقلانه است. اگر انسان میخواست فقط به خواهشهای نفسانیاش پاسخ مثبت بدهد، جایی برای اندیشیدن و تعقل نمیماند.
این محدودیتهای سازنده کدام است؟
1. نفی عبودیت غیر خدا
پرستش حقیقی خدا باعث میشود که از طوق پرستش غیر خدا رهایی یابیم. در پرستیدن خدا عزت پیدا کرده و متحمل هزینه نمیشویم. اما کرنش در برابر غیر خدا انسان را ذلیل و حس آزاد اندیشی و آزادگی را از او سلب خواهد کرد.
خداوند دستور داده تا غیر او را نپرستیم (97)
2. رهایی از سلطه پذیری
زیر سلطه غیر خدا بودن خواری و زبونی را به همراه خواهد آورد. و اگر روزی بخواهد از آن سلطه خارج شود، باید تاوان سختی را بدهد. سلاطین تا وقتی افراد برایشان ارزش دارند از آنان حمایت میکنند به محض آنکه بی خاصیت! شدند به شکلهای مختلف از سر راه برداشته میشوند.
اما خداوند بزرگ چه معاملهای با انسان میکند؟
وقتی زندگی خداجویان را بررسی میکنیم میبینیم که سراسر پر است از موفقیت و توفیق. عزت و منفعت. پاکی و صداقت. محبت خلق خدا و منفعتی که مردم از آنان بردهاند.
3. فریاد مظلوم
انسان حق ندارد عربده بکشد و در معابر عمومی فریاد بر آورد مگر آنکه حقی از او پایمال شده باشد.
لَا یُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ وَکَانَ اللَّهُ سَمِیعًا عَلِیمًا (98)
4. نباید مسخره کرد
انسان حق ندارد مومنی را مسخره کند و مایه ریشخند به او شوند. وقتی حق ندارد یک فرد را مسخره کند، قطعا مسخره کردن اقوام و طوایف گناه بزرگتری خواهد بود.
قرآن میفرماید:
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَی أَنْ یَکُونُوا خَیْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَی أَنْ یَکُنَّ خَیْرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمَانِ وَمَنْ لَمْ یَتُبْ فَأُولَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ (99)
ترجمه:
ای کسانی که ایمان آوردهاید نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را استهزا کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند، و نه زنانی از زنان دیگر شاید آنان بهتر از اینان باشند، و یکدیگر را مورد طعن و عیبجویی قرار ندهید، و با القاب زشت و ناپسند یاد نکنید، بسیار بد است که بر کسی بعد از ایمان نام کفر بگذارید، و آنها که توبه نکنند ظالم و ستمگرند.
5. نباید در مجالس گناه شرکت کرد
وَإِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آَیَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَإِمَّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (100)
ترجمه:
هر وقت کسانی را که آیات ما را استهزا میکنند مشاهده نمایی از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند و اگر شیطان از یاد تو ببرد، به محض توجه پیدا کردن با (این) جمعیت ستمگر منشین.
نکته:
هرگاه گروهی از مسلمانان آگاهانه معصیت میکنند (مثلا در یک عروسی مرد و زن با هم میرقصند و... ) این گونه معصیت کردن یعنی دهن کجی به دین و تمسخر آیات قرآن. اینجاست که مومن در این گونه مجالس شرکت نمیکند و اگر به شکل غیر منتظره پیش آمد، آن را ترک میکند.
6. عدم ورود به منزل دیگران
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ (101)
ترجمه:
ای کسانی که ایمان آوردهاید در خانههایی غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل آن خانه سلام کنید، این برای شما بهتر است، شاید متذکر شوید.
7. هر سوالی را نپرسید
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْیَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَإِنْ تَسْأَلُوا عَنْهَا حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآَنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْهَا وَاللَّهُ غَفُورٌ حَلِیمٌ (102)
ترجمه و تفسیر
سؤالات بیجا!
شک نیست که سوال کردن کلید فهم حقایق است، و به همین دلیل کسانی که کمتر میپرسند کمتر میدانند، و در آیات و روایات اسلامی نیز به مسلمانان دستور اکید داده شده است که هر چه را نمیدانند بپرسند، ولی از آنجا که هر قانونی معمولا استثنایی دارد، این اصل اساسی تعلیم و تربیت نیز استثنایی دارد و آن اینکه گاهی پارهای از مسائل پنهان بودنش برای حفظ نظام اجتماع و تامین مصالح افراد بهتر است در اینگونه موارد جستجوها و پرسشهای پی در پی، برای پرده برداشتن، از روی واقعیت، نه تنها فضیلتی نیست بلکه مذموم و ناپسند نیز میباشد، مثلا غالب پزشکان صلاح این میدانند که بیماریهای سخت و وحشتناک را از شخص بیمار مکتوم دارند، گاهی تنها اطرافیان را در جریان میگذارند، با این قید که از بیمار پنهان دارند، زیرا تجربه نشان داده، بیشتر مردم اگر از عمق بیماری خود آگاه شوند گرفتار وحشتی میگردند که اگر کشنده نباشد لااقل بهبودی را به تاخیر میاندازد.
در اینگونه موارد بیمار هرگز نباید در برابر طبیب دلسوز خود به سوال و اصرار بپردازد. زیرا اصرارهای مکرر او گاهی چنان میدان را بر طبیب تنگ میکند که برای آسودگی خود و رسیدگی به سایر بیماران جز این نمیبیند که حقیقت را برای این بیمار لجوج آشکار سازد اگر چه او از این رهگذر زیانهائی ببیند.
همچنین مردم در همکاریهای خود نیاز به خوشبینی دارند و برای حفظ این سرمایه بزرگ صلاح این است که از تمام جزئیات حال یکدیگر با خبر نباشند، زیرا بالاخره هر کس نقطه ضعفی دارد، و فاش شدن تمام نقطههای ضعف، همکاریهای افراد را مواجه با اشکال میکند، مثلا ممکن است یک فرد با شخصیت و موثر تصادفا در یک خانواده پست و پایین متولد شده باشد، اکنون اگر سابقه او فاش شود، ممکن است آثار وجودی او در جامعه متزلزل گردد در این گونه موارد به هیچوجه نباید افراد، اصراری داشته باشند و به جستجو برخیزند.
و یا اینکه بسیاری از نقشهها و طرحهای مبارزات اجتماعی باید تا هنگام عمل مکتوم باشد و اصرار در افشای آنها ضربهای بر موفقیت و پیروزی اجتماع است.
اینها و امثال آن مواردی است که سؤ ال کردن در آن صحیح نیست و رهبران تا در فشار زیاد قرار نگیرند، نباید آنها را پاسخ گویند.
قرآن در آیه فوق به این موضوع اشاره کرده، صریحا میگوید: ای کسانی که ایمان آوردهاید از اموری که افشای آنها باعث ناراحتی و دردسر شما میشود پرسش نکنید (یا ایها الذین آمنوا لا تسالوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤ کم).
ولی از آنجا که سؤالات پی در پی از ناحیه افراد و پاسخ نگفتن به آنها ممکن است موجب شک و تردید برای دیگران گردد و مفاسد بیشتری به بار آورد اضافه میکند اگر در اینگونه موارد زیاد اصرار کنید بوسیله آیات قرآن بر شما افشاء میشود و به زحمت خواهید افتاد (و ان تسالوا عنها حین ینزل القرآن تبدلکم).
و اینکه افشا کردن اینها را به زمان نزول قرآن اختصاص میدهد به خاطر آن است که سؤالات مربوط به مسائلی بوده که میبایست از طریق وحی روشن گردد.
سپس اضافه میکند: تصور نکنید اگر خداوند از بیان پارهای از مسائل سکوت کرده است از آن غفلت داشته بلکه میخواسته است شما را در توسعه قرار دهد و آنها را بخشوده است، و خداوند بخشنده حلیم است (عفا الله عنها و الله غفور حلیم).
در حدیثی از علی (علیه السلام) میخوانیم: (ان الله افترض علیکم فرائض فلا تضیعوها و حد لکم حدودا فلا تعتدوها و نهی عن اشیاء فلا تنتهکوها و سکت لکم عن اشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلفوها:) خداوند واجباتی برای شما قرار داده آنها را ضایع میکنید، و حدود و مرزهایی تعیین کرده از آنها تجاوز ننمایید و از اموری نهی کرده در برابر آنها پرده دری نکنید، و از اموری ساکت شده و صلاح در کتمان آن دیده و هیچگاه این کتمان از روی نسیان نبوده، در برابر اینگونه امور، اصراری در افشاء نداشته باشید.
8. عوامل آزادگی
انسان تا وقتی که در یکی از امور زیر گرفتار باشد نمیتواند انسان آزادهای باشد. آزادگی یعنی رها شدن از همه قیود وابستگی. در اینجا مهمترین عوامل آزادگی را با هم مرور میکنیم:
الف: ترک شهوات
آن کس که بتواند خود را از همه قیود شهوانی (شهوت جنسی، پول، قدرت، شهرت، خوردن و آشامیدن و...) رها سازد، آزاده است. (من ترک شهوات کان حرا) (103)
ب: زهد
کسی که نسبت به دنیا زهد بورزد و بی رغبت باشد، خود را آزاد و خدا را خشنود کرده است. (من زهد من الدنیا اعتق نفسه و ارضی ربه) (104)
ج: کسب حلال
کسی که با کار و تلاش خود بتواند کسب و درآمد حلالی داشته باشد، انسان آزادهای است. (من توفیق الحر اکتسابه المال من حله) (105)
د: دوری از رذائل
انسان آزاده از هر حیله و زشتی منزه است (الحریه منزهه من الغل و المکر) (106)
هـ: ترک دنیا
ترک دنیا به معنی عدم دلبستگی به آن است. دلبستگی به دنیا باعث تضییع حقوق دیگران و در پارهای ظلم و جنایت میشود.
امیرالمومنین علی (ع) میفرماید:
آیا آزاد مردی نیست که باقیمانده این لقمه را برای اهلش رها کند (یعنی متاع دنیا) زیرا که برای شما جز بهشت نباشد. پس خود را جز به بهشت نفروشید. (107)
نتیجه گیری
بررسی نظام جامع تربیتی اسلام به بحثی مفصل و یک دوره چند جلدی میانجامد.
آنچه بر شما گذشت تنها بیان مختصر و خلاصهای بود از اهم اصول تربیتی اسلام. زیرا اسلام یک دین تک بعدی و فردی نیست.
انسان به دلیل آن که یک موجود اجتماعی است، میبایست در ابعاد مختلف حریم و حدود خود را بداند و نسبت به آدم نهایت ادب و دقت رعایت را داشته باشد.
«نظام تربیتی اسلام» بیشتر بر مبنای پیشگیری و تربیتی بنا نهاده شده است. و الا در سیستم قضایی اسلام که دارای وجوه متمایز ممتاز از حقوق قضایی سایر نقاط دنیا است، برای بزهکاران تدابیر مختلف هم اندیشیده شده است. اما به دلیل آنکه این سیستم بیشتر جنبه جراحی و ماهیت قهری و برخوردی دارد، در این مقال بدان نپرداختم، اگر چه بنا بر تفسیری میتوان سیستم امنیتی و قضایی هر جامعه را هم جزء سیستم تربیتی معنا کرد. در واقع بعد تنبیهی را مو شکافی کردن است. شاید در آینده هر کدام از فصول یاد شده را به عنوان یکی از نظامهای اسلامی علی حده و مفصل به رشته تحریر در آوردم. مثلا: «نظام اقتصادی اسلام» یا «نظام قضائی اسلام» و...
امید آنکه همین مقدار اندک از این قلیل مورد استفاده مخاطبان عزیز قرار گرفته باشد.
--------------------------------------
زیر نویس و منابع:
1) لویس معلوف، ت. بندر ریگی محمد؛ المنجد ص 1961؛ چ 4 ایران 1382
2) معین محمد؛ فرهنگ فارسی معین؛ چ 6 تهران1382؛ چاپخانه مهارت ص 279
3) لویس معلوف، ت. بندر ریگی محمد؛ المنجد ص 767؛ چ 4 ایران 1382
4) زمر/9
5) مجادله/11
6) بقره 247
7) طه 114
8) فاطر 28
9) المنجد، لوئیس معلوف، ص535، دهاقانی 1374
10) طباطبایی، سید مصطفی؛ فرهنگ نوین، ص463
11) غریب محمد؛ واژه نامه نوین، ص 1157
12) صافات آیه 84
13) نحل آیه 97
14) مائده آیه 35
15) تکاثر آیه 8
16) نساء آیه 95
17) وسایل الشیعه ج 11 ص 9
18) محجه البیضاء ج 5 ص 115
19) رعد آیه 11
20) المنجد، لوئیس معلوف، ص194، دهاقانی 1374
21) کهف 46
22) سفینه البحار ج 8 ص508
23) کافی ج 4 ص 50
24) کنزالعمال حدیث 45191
25) نساء 34
26) روم 21
27) بحار الانوار ج 103 ص 220
28) هنگامی که بنده ازدواج میکند، نصف ایمان او کامل میشود. پس در نصف دیگر پرهیزگاری را رعایت کند. کنز العمال حدیث 44403
29) بحار الانوار ج 103 ص 331
30) کنز العمال حدیث 44731
31) برای آگاهی بیشتر ر. ک: صدر، سیدمحمد باقر، اقتصاد ما، ج 1 و 2. ( این قسمت از نرم افزار پرسمان اقتباس شده است)
32) نساء آیه 5
33) بقره آیه 275
34) بقره آیه 188
35) کافی ج 5 ص 150
36) الدر المثور ج 2 ص 495
37) وسائل الشیعه ج 12 ص 287
38) بحار الانوار ج 103 ص 95
39) کنز العمال حدیث 9330
40) محجه البضاء ج 3 ص 173
41) وسائل الشیعه ج 18 ص 32
42) مزمل آیه 20
43) نساء ایه 36
44) نور آیه 27
45) آل عمران آیه 145
46) مومنون آیه 96
47) آل عمران 134
48) بقره آیه 83
49) مومنون آیه 8
50) بحار الانوار ج 77 ص 418
51) انفال آیه 27
52) کافی ج 2 ص 199
53) مستدرک الوسائل ج 1 ص 210
54) محجه البیضا ج 2 ص 24
55) کافی ج 6 ص 453
56) بحار الانوار ج 79 ص 298
57) همان ص 307
58) وسائل الشیعه ج 3 ص 340
59) همان ج 1 ص 432
60) عیون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 74
61) اصول علم سیاست، موریس دوورژه، ترجمه ابوالفضل قاضی شریعت پناهی، ص 11.
62) همان
63) مبانی علم سیاست، عبدالحمید ابوالمحمد، ج 1، ص 27.
64) بنیادهای علم سیاست، عبدالرحمن عالم، ص 26.
65) همان، ص 29 - 30.
66) همان، ص 33.
67) فلسفه سیاسی، آنتونی کوئیس، مرتضی اسعدی، ص 44 و 48
68) همان، ص 45.
69) دولتِ عقل، حسین بشیریه، ص 32.
70) بقره آیه 247
71) شعرا آیه 3
72) سجده آیه 24
73) طه آیه 25و26
74) ص آیه 26
75) نساء آیه 84
76) نساء آیه 135
77) حج آیه 41
78) یوسف آیه 55
79) سفینه البحار ج 2 ص 641
80) بحار الانوار ج 33 ص 512
81) غرر الحکم حدیث 10944
82) همان حدیث 2665
83) بقره آیه 124
84) کافی ج 2 ص 331)
85) غرر الحکم حدیث 3346
86) سازمان پژوهش، بینش اسلامی، سال دوم دبیرستان، ص 12
87) هفته نامه پرتو سخن، شماره 47 چهارشنبه 79. 6. 30.
88) بقره آیه 256
89) الکافی، ج8، ص167
90) نساء آیه 93
91) شوری آیه 38
92) آل عمران آیه 159
93) آل عمران آیه 159
94) الکافی، ج2، ص54
95) زمرآیه 17و18
96) غررالحکم، ص335
97) آل عمران آیه 64
98) نساء آیه 148
99) حجرات آیه 99
100) انعام آیه 68
101) نور آیه 27
102) مائده آیه 101
103) تحف العقول ص 99
104) غرر الحکم حدیث 8816
105) همان حدیث 9393
106) همان حدیث 1485
107) نهج البلاغه حکمت 456
منابع:
01. لویس معلوف، ت. بندر ریگی محمد؛ المنجد؛ چ 4 ایران 1382
02. معین محمد؛ فرهنگ فارسی معین؛ چ 6 مهارت تهران1382
03. طباطبایی، سید مصطفی؛ فرهنگ نوین
04. غریب محمد؛ واژه نامه نوین
05. قرآن کریم؛ نسخه خطی عثمان طه
06. الحر العاملی، محمد بن الحسن؛ وسائل الشیعه؛ قم، آل البیت (ع)؛ چ2، 1404قمری
07. فیض کاشانی، ملا محسن؛ محجه البیضاء
08. الهندی، حسام الدین؛ کنز العمال؛ موسسه الرساله؛ بیروت، 1409 ق
09. مجلسی، محمد باقر؛ بحار الانوار؛ موسسه الوفاء؛ بیروت، 1403ق
10. السیوطی، جلال الدین؛ الدر المنثور؛ دار الفکر؛ بیروت
11. نوری طبرسی، میرزا حسین؛ مسترک الوسائل؛ آل البیت(ع)؛ قم، 1408ق
12. صدوق، ابی جعفر؛ عیون اخبار الرضا (ع)؛ موسسه الاعلمی؛ بیروت، 1404ق
13. تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد؛ غرر الحکم و درر الکلم؛ دفتر تبلیغات، قم1366
14. شعبه الحرانی، علی بن الحسین؛ تحف العقول؛ تصحیح، غفاری ـ علی اکبر؛ موسسه النشر الاسلامی؛ قم1363
15. الرضی، الشریف؛ نهج البلاغه؛ دار المعرفه، بیروت
