1
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، جلد 43، ص 214 - 215)
3
به نجّار گفت: می توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید: برای کجا؟
مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه ام.
نجار پرسید: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گریست ...
4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»
محمد ممبینی
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟
****
2کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، جلد 43، ص 214 - 215)
****
3
به نجّار گفت: می توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید: برای کجا؟
مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه ام.
نجار پرسید: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گریست ...
****
4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»
محمد ممبینی