فرید مدرسی
«حدود یک هفته قبل از فوتشان، آیتالله آقای شیخ ابراهیم امینی که از شاگردان خاص ایشان بودند، به من زنگ زدند که «فلانی! علامه در منزلش نفت ندارد و وقتی من به خدمت ایشان رسیدم، دیدم از شدت سرما به خود میلرزد. کسی هم نیست که به وضع ایشان رسیدگی کند.» من سریعا به بندهزاده، آقا مسعود گفتم که برو ببین در منزل، پیت نفت نداریم؟ رفت و دو پیت آورد. من پر کردم و با ماشین، به در منزل ایشان در همان نزدیکی منزل آقای [محمد] یزدی بردم. خودشان دم درآمدند. عبایشان را به خود پیچیده بودند. خلاصه نفتها را داخل بخاری ریختیم و روشن کردیم. ایشان با همان حالی که داشت، فرمود: «امیدوارم همانطوری که تو ما را گرم کردی، خدا هم تو را روشن و گرم کند!» چند روز بعد از این ماجرا، ایشان دچار سرماخوردگی و سینهپهلو شدند. ایشان را به بیمارستان آقای گلپایگانی منتقل و بستری کردند. حدود یک هفته آنجا بودند و ما روزها خدمت ایشان میرسیدیم و میدیدیم که در عالم بیهوشی به سر میبرند و بعد از آن، دار فانی را وداع گفتند.»(1)
این روایت آخرین ایام عمر «علامه سیدمحمدحسین طباطبایی» از زبان «علیاکبر مسعودیخمینی» یکی از شاگردانش که همچون سایرین رهروی انقلاب اسلامی شده بود، است. شخصیتی در 24 آبان 1360، در این وضعیت از دنیا خداحافظی کرد که او را «یکی از مطرحترین مفسران، فیلسوفان و متالهان اسلامی در سه قرن اخیر و بزرگترین مفسر شیعه در دوران غیبت» میدانند و وزن او را در «اندیشه دینی شیعه و ایرانی در قرن بیستم» قابل مقایسه با «تاثیر سیاسی و اجتماعی امام خمینی» ترسیم میکنند.(2) اکثر شاگردانش ردای سیاست به تن کردهاند و در مقام و منزلتی سیاسی – مذهبی قرار گرفتهاند- از مقطع شکلگیری نظام جمهوری اسلامی تا حال حاضر-؛ آقایان مرتضی مطهری، ابراهیم امینی، حسینعلی منتظری، محمدحسین بهشتی، محمدتقی مصباحیزدی، عبدالکریم موسویاردبیلی، ناصر مکارمشیرازی، محمدجواد باهنر، محمد مفتح، صادق خلخالی، محمد محمدیگیلانی، موسی شبیریزنجانی، جعفر سبحانی، حسن حسنزادهآملی، عبدالله جوادیآملی، محمد امامیکاشانی، حسن طاهریخرمآبادی، محمد فاضللنکرانی، محمد مومن، حسین نوریهمدانی، ابوالقاسم خزعلی، محمدرضا مهدویکنی و دهها شاگرد دیگر او در جایجای نظام سیاسی ایران قرار گرفته و فرزند ارشد رهبر انقلاب – سیدمصطفی خمینی- و رئیس اسبق مجلس اعلای شیعیان لبنان- امام موسیصدر- نیز در پای مکتب او رشد یافته بودند. در همین مقطع که او با این حال و روز در بستر بیماری افتاده بود، دادستان کل کشور- علی قدوسی- داماد و یکی از شاگردان او به حساب میآمد. گویا جایگاه و سلوک علامه، او را در این وضعیت قرار داده بود. چرا که او همواره در طول عمر خود در جایگاه یک «دگراندیش در دل حوزه» جلوس کرده بود؛ هیچگاه سوار بر موج نشده، موجسواری نکرده بود و همراه با نگرش غالب نبود. او در هیچ جبههگیری فکری- سیاسی قرار نمیگرفت و در هر دوره، تفکر مسلط سر ناسازگاری با او داشت؛ چه آن روزی که به قم آمد و آیتالله بروجردی بر جایگاه مرجعیت عامه شیعیان تکیه زده بود، چه آن ایامی که حوزویان سیاسی بودند و در پی براندازی نظام پهلوی و چه روزهای پیروزی انقلاب اسلامی که از سوی اکثر شاگردان او و هملباسانش هدایت میشد و نظامی نوپا قوام مییافت. از اینرو، علامه طباطبایی همواره منتقد و دگراندیش بود؛ پس از گذراندن دورههای مقدماتی و عالیه دروس حوزوی، خود راه خویش را انتخاب میکرد، شاگرداناش را گرد هم جمع میکرد و فقط به دغدغههای خویش میپرداخت؛ به دور از فضای حاکم، بلکه نگاه او در جغرافیای علمی- معنوی جهانی تعریف میشد و از حوادث و رویدادهای مقطعی رویگردان بود و روی خوشی حتی به نظرات شاگردانش در این چارچوب نشان نمیداد. اما آنچه علامه را از سایر دگراندیشان مذهبی و غیرمذهبی مستثنی میکرد، آن بود که او در داخل حوزه به بیان دیدگاه خود میپرداخت، شاگردانی از دل حوزه به او پیوسته بودند و هیچگاه به جنگ بنیادین با سنتهای حاکم بر حوزه نرفت و فقط یک اصلاحطلب کبیر حوزوی بود و راه اصلاح تمام امور را نه در میادین سیاسی بلکه در میادین علمی- فرهنگی متصور میشد. حال باید به این سوال پاسخ داد که چگونه علامه یک دگراندیش شد؟! و چارچوب رفتاری او در این کارزار در بطن حوزه به کدام شیوه نقش یافته بود؟!
«حدود یک هفته قبل از فوتشان، آیتالله آقای شیخ ابراهیم امینی که از شاگردان خاص ایشان بودند، به من زنگ زدند که «فلانی! علامه در منزلش نفت ندارد و وقتی من به خدمت ایشان رسیدم، دیدم از شدت سرما به خود میلرزد. کسی هم نیست که به وضع ایشان رسیدگی کند.» من سریعا به بندهزاده، آقا مسعود گفتم که برو ببین در منزل، پیت نفت نداریم؟ رفت و دو پیت آورد. من پر کردم و با ماشین، به در منزل ایشان در همان نزدیکی منزل آقای [محمد] یزدی بردم. خودشان دم درآمدند. عبایشان را به خود پیچیده بودند. خلاصه نفتها را داخل بخاری ریختیم و روشن کردیم. ایشان با همان حالی که داشت، فرمود: «امیدوارم همانطوری که تو ما را گرم کردی، خدا هم تو را روشن و گرم کند!» چند روز بعد از این ماجرا، ایشان دچار سرماخوردگی و سینهپهلو شدند. ایشان را به بیمارستان آقای گلپایگانی منتقل و بستری کردند. حدود یک هفته آنجا بودند و ما روزها خدمت ایشان میرسیدیم و میدیدیم که در عالم بیهوشی به سر میبرند و بعد از آن، دار فانی را وداع گفتند.»(1)این روایت آخرین ایام عمر «علامه سیدمحمدحسین طباطبایی» از زبان «علیاکبر مسعودیخمینی» یکی از شاگردانش که همچون سایرین رهروی انقلاب اسلامی شده بود، است. شخصیتی در 24 آبان 1360، در این وضعیت از دنیا خداحافظی کرد که او را «یکی از مطرحترین مفسران، فیلسوفان و متالهان اسلامی در سه قرن اخیر و بزرگترین مفسر شیعه در دوران غیبت» میدانند و وزن او را در «اندیشه دینی شیعه و ایرانی در قرن بیستم» قابل مقایسه با «تاثیر سیاسی و اجتماعی امام خمینی» ترسیم میکنند.(2) اکثر شاگردانش ردای سیاست به تن کردهاند و در مقام و منزلتی سیاسی – مذهبی قرار گرفتهاند- از مقطع شکلگیری نظام جمهوری اسلامی تا حال حاضر-؛ آقایان مرتضی مطهری، ابراهیم امینی، حسینعلی منتظری، محمدحسین بهشتی، محمدتقی مصباحیزدی، عبدالکریم موسویاردبیلی، ناصر مکارمشیرازی، محمدجواد باهنر، محمد مفتح، صادق خلخالی، محمد محمدیگیلانی، موسی شبیریزنجانی، جعفر سبحانی، حسن حسنزادهآملی، عبدالله جوادیآملی، محمد امامیکاشانی، حسن طاهریخرمآبادی، محمد فاضللنکرانی، محمد مومن، حسین نوریهمدانی، ابوالقاسم خزعلی، محمدرضا مهدویکنی و دهها شاگرد دیگر او در جایجای نظام سیاسی ایران قرار گرفته و فرزند ارشد رهبر انقلاب – سیدمصطفی خمینی- و رئیس اسبق مجلس اعلای شیعیان لبنان- امام موسیصدر- نیز در پای مکتب او رشد یافته بودند. در همین مقطع که او با این حال و روز در بستر بیماری افتاده بود، دادستان کل کشور- علی قدوسی- داماد و یکی از شاگردان او به حساب میآمد. گویا جایگاه و سلوک علامه، او را در این وضعیت قرار داده بود. چرا که او همواره در طول عمر خود در جایگاه یک «دگراندیش در دل حوزه» جلوس کرده بود؛ هیچگاه سوار بر موج نشده، موجسواری نکرده بود و همراه با نگرش غالب نبود. او در هیچ جبههگیری فکری- سیاسی قرار نمیگرفت و در هر دوره، تفکر مسلط سر ناسازگاری با او داشت؛ چه آن روزی که به قم آمد و آیتالله بروجردی بر جایگاه مرجعیت عامه شیعیان تکیه زده بود، چه آن ایامی که حوزویان سیاسی بودند و در پی براندازی نظام پهلوی و چه روزهای پیروزی انقلاب اسلامی که از سوی اکثر شاگردان او و هملباسانش هدایت میشد و نظامی نوپا قوام مییافت. از اینرو، علامه طباطبایی همواره منتقد و دگراندیش بود؛ پس از گذراندن دورههای مقدماتی و عالیه دروس حوزوی، خود راه خویش را انتخاب میکرد، شاگرداناش را گرد هم جمع میکرد و فقط به دغدغههای خویش میپرداخت؛ به دور از فضای حاکم، بلکه نگاه او در جغرافیای علمی- معنوی جهانی تعریف میشد و از حوادث و رویدادهای مقطعی رویگردان بود و روی خوشی حتی به نظرات شاگردانش در این چارچوب نشان نمیداد. اما آنچه علامه را از سایر دگراندیشان مذهبی و غیرمذهبی مستثنی میکرد، آن بود که او در داخل حوزه به بیان دیدگاه خود میپرداخت، شاگردانی از دل حوزه به او پیوسته بودند و هیچگاه به جنگ بنیادین با سنتهای حاکم بر حوزه نرفت و فقط یک اصلاحطلب کبیر حوزوی بود و راه اصلاح تمام امور را نه در میادین سیاسی بلکه در میادین علمی- فرهنگی متصور میشد. حال باید به این سوال پاسخ داد که چگونه علامه یک دگراندیش شد؟! و چارچوب رفتاری او در این کارزار در بطن حوزه به کدام شیوه نقش یافته بود؟!
**** **** ****
آبا و اجداد «سیدمحمدحسین طباطبایی» از خانوادههای اصیل تبریز بودند و جد بزرگ او «سیدسراجالدین عبدالوهاب» شیخالاسلام وقت آذربایجان بود که با وساطت وی، نبرد [چالدران میان] دولت ایران و عثمانی، در سال 920 قمری پایان یافت.(3) «محمدحسین» در خانوادهای متمول در 1281 ش در تبریز متولد شد که در اوان کودکی پدر و مادرش را از دست داد. او پس از فوت پدر- در سن 9 سالگی- و مادر- در سن 6 سالگی- توسط معلم خصوصی «شیخمحمدعلی سرابی» در زادگاه خود – تبریز- قرآن، گلستان و بوستان سعدی، نصاب، اخلاق مصور، انوار سهیلی، تاریخ معجم، منشآت امیرنظام و ارشادالحساب را فرا گرفت و سپس در سن 16 سالگی تحصیل در علوم دینیه و عربیه در مدرسه علمیه «طالبیه» تبریز را آغاز کرد. او خود گفته بود: «در ظرف همین هفت سال [1304-1297ش] در علم صرف کتاب امثله، صرف میر و تصریف و در نحو کتاب عوامل، النموذج، صمدیه، سیوطی، جامی و مغنی و در بیان کتاب مطول و در فقه کتاب شرح لمعه و مکاسب و در اصول کتاب معالم، قوانین، رسائل و کفایه و در منطق کبری و حاشیه و شرح شمسیه و در فلسفه کتاب شرح اشارات و در کلام کتاب کشفالمراد را خواندم و به همین ترتیب دروس متن (در غیر فلسفه و عرفان) خاتمه یافت.»(4) او با گذراندن دروس مقدماتی و سطح علوم حوزوی، جهت تحصیل در درس خارج فقه و اصول و سایر علوم دینی عازم حوزه نجف شد و در حدود 11 سال در کهنترین حوزه علمیه به مجالس درس اساتید و علمای ارشد این حوزه راه یافت. 6 سال خارج اصول و 4 سال خارج فقه را در محضر «آشیخمحمدحسین اصفهانی» و 8 سال خارج فقه و یک دوره خارج اصول را در مکتب «آیتالله نائینیاصفهانی» گذراند و مدت کوتاهی هم استاد درس خارج فقه او «آسید ابوالحسن اصفهانی» شد. همچنین علم رجال را از «آیتالله حجت کوهکمرهای» فرا گرفت و در مدت 6 سال منظومه سبزواری، اسفار و مشاعر ملاصدرا، دوره شفای بوعلیسینا، کتاب اثولوجیا و تمهید ابنترکه و اخلاق ابنمسکویه را از «آسیدحسین بادکوبهای» آموخت. در پی تحصیل فلسفه، به ریاضیات هم پرداخت و حساب استدلالی، هندسه مسطحه و فضایی و جبر استدلالی را از استادی دیگر ـ سیدابوالقاسم خوانساری ـ تلمذ کرد. از دیگر سو او در تمامی طول تحصیل، عرفان را هم پی گرفته بود و بسیار تحت تاثیر استاد اعظم عرفان خود «حاجیمیرزا علیآقاقاضی» بود. با وجود تحصیل تمامی علوم حوزوی، اما او همچنان مشتاق بود تا در این بلدیه روحانیون شیعی به سکنیگزینی خود ادامه دهد که شدت فشارهای معیشتی و عدم ارسال درآمدهای ملکی موروثی او از تبریز، او را به سوی زادگاه خود بازگرداند. اما، نه از خانه پدری خبر و اثری بود و نه روستای شادآباد (ملک موروثیاش) آباد و سرسبز؛ «سید عبدالباقی طباطبایی» - پسر علامه- در اینباره میگوید: «همه چیز را خراب و فرسوده مییابند. دیوار باغها ریخته، قناتها نیمهخشک، درختان نیمهخشک و یا خشک و هرس شده، زمینها سخت و متروک، خلاصه در مدت اقامت ایشان در نجف کاری انجام نگرفته بود و املاک از رونق افتاده و درآمد هم بسیار آسیب دیده بود و بدتر از همه اینکه چند سال از این تاریخ به دستور رضاشاه برای کلیه املاک سند زده شده و اداره ثبت اسناد تاسیس شده بود و املاک موروثی این دو برادر به نام شخص دیگری ثبت و سند صادر شده بود و قانونا دیگر مال ایشان نبود.»(5) علامه مجبور شد، با تلاش شبانهروزی املاک را پس گیرد و سالها برای آبادانی روستای شادآباد زمان صرف کند؛ 10 سال. اما با روی کار آمدن دولت مارکسیستی پیشهوری در آذربایجان، او اگرچه در همین سالها هم به علوم حوزوی و نگاشتن رسالههای علمی میپرداخت، ولی دیگر از رفاه و آسایش دست شست و عازم حوزه علمیه تازهتاسیس و قوام یافته قم شد تا خود را وقف حوزه کند و بار دیگر به دل حوزه بازگردد؛ تنها آشپزخانه محل سکونت او در تبریز، دارای دو مطبخ بود -35 متر مربعی و 24 متر مربعی - اما در قم منزل استیجاری آنان فقط دو اتاق داشت؛ روی هم رفته 20 مترمربع. اگر شرایط زندگی علامه در قم تغییر کرده بود، جایگاه علمی او نیز همچون نجف و تبریز نبود؛ استادی حاذق و مبرز در کنار بزرگ مرجع تقلیدی مسلط بر حوزه. اما در نجف شاگرد بود و تحت تلمذ مراجع وقت تقلید.**** **** ****
«سیدمحمدحسین» همچون «سیدمحمدحسین طباطباییبروجردی»، مرجع تقلید وقت در قم، دوره تحصیل را سپری کرده بود و زمان آغاز تدریس بود. اما همچون دیگر اساتید حوزه به سراغ علوم رایج یعنی فقه و حتی اصول نرفت و دو علم مغفول «فلسفه و تفسیر» را برگزید؛ چرا که او منتقد شیوه و چارچوبهای آموزشی حوزه بود: «اگر در علوم [حوزههای علمیه دینی] نظری با توجه بیفکنی، خواهی یافت که این علوم به گونهای تنظیم و تدوین شده است که در آنها نیازی به طرح قرآن نیست و چهبسا محصلی همه آن علوم [صرف، نحو، بیان، لغت، حدیث، رجال، درایه، فقه و اصول] را فرا گیرد و به پایان رساند و سپس در همه آنها تضلع و تبحر یافته و مجتهد شود، در حالی که قرآن نخوانده و صفحهای از قرآن را هرگز لمس نکرده است!»(6) او از دیگر سو، در پی توسعه مارکسیسم در ایران در زمان پیشهوری و پس از آن توسط تودهای، فلسفه را تنها راه مقابله با آنان میدانست: «من که از تبریز به قم آمدهام، فقط و فقط برای تصحیح عقاید طلاب براساس حق و مبارزه با عقاید باطله مادیین و غیر ایشان است. در آن زمان که درس فلسفه به صورت مخفی و خصوصی خوانده میشد، طلاب و قاطبه مردم به حمدالله مومن و دارای عقیده پاک بودند و نیازی به تشکیل حوزههای علنی اسفار نبود، ولی امروز هر طلبهای که وارد دروازه قم میشود، با چند چمدان پر از شبهات و اشکالات وارد میشود و امروز باید به درد طلاب رسید و آنها را برای مبارزه با ماتریالیستها و مادیین براساس صحیح آماده کرد...»(7) او این ادله را در پاسخ به «آیتالله بروجردی» میگفت که از او خواسته بود، درس فلسفهاش را تعطیل کند. همچنانکه «آیتالله خمینی» هم پس از مدتی درس فلسفه اسفار خود را متوقف کرد و «آیتالله منتظری» به جای «منظومه»، اشارات میگفت. فضای حاکم بر حوزه کاملا با تدریس فلسفه تقابل داشت، به گونهای که «رضا گلسرخی» یکی از طلبههای آن دوره میگوید: «آقای فقیه صمدی و آقای فاضلکاشانی و آقای راستی با آقای طباطبایی مخالف بودند. حتی فقیه صمدی نسبت به ملاصدرا تعبیر بسیار زنندهای داشت؛ او را [...] میخواند، میگفت: «کتاب اسفار نجس است و آن را باید با انبر برداشت.» او از شاگردان حاج شیخمیرزا مهدی اصفهانی بود. یک بار نیز کتاب اسفار را از بالای کتابخانه مدرسه به پایین پرتاب کرده بود. منظور این است که بیشتر حوزههای علمیه با فلسفه مخالف بودند. در مشهد نیز چنین جوی حاکم بود. همین آقای فقیه صمدی- که مرید آقای میرزامهدی اصفهانی بود- میگفت: «آقای میرزامهدی اصفهانی خوب فهمیده که با فلسفه مخالفت کرده است. » شاگردانش نیز با فلسفه مخالف بودند.»(8)
همچنین «علیاصغر مروارید» در تایید این نظر ادامه میدهد: «آقای طباطبایی از همان زمان با ترس و واهمه تدریس فلسفه را شروع کرد و شاید محور قضایای مخالف فلسفه، بیشتر طلبههای مشهدی بودند. مثلا آقای خزعلی از آن کسانی بود که آن اوایل، حتی نسبت به آقای خمینی به خاطر اینکه فلسفه میداند، علاقه زیادی نشان نمیداد.»(9) «سیدمصطفی برقعی» نیز از قول «علامه طباطبایی» اختلاف بین او و آیتالله بروجردی را نقل میکند و میگوید: «علامه طباطبایی برای بنده فرمودند که حاج احمد از حضرت آیتالله بروجردی برای من پیام آورد که «چرا وقتی آمدم قم شما از من دیدن نکردید و بعد از اینکه شما این درس فلسفه را شروع کردید مثل باران از نجف و سایر بلاد برای من نامه میآید که با وجود بودن تو در این شهر چرا ایشان حکمت را شروع کرد؟!» من جواب دادم: وقتی که آقا تشریف آوردند قم، من تبریز بودم. نامه تبریک ورودشان را نوشتم؛ جوابی هم که مرحمت فرمودند، موجود است. پس من وقتی آمدم قم، ایشان بایستی از من دیدن کرده باشند که نکردند. بعد که آمدم قم، مطالعه کردم در برنامه درس حوزه، تا بدانم در کدام رشته نقص دارد، کسر دارد. دیدم حکمت است و آن به دلیل اشکالاتی است که تودهایها در اذهان انداختهاند و ما بایستی که این ایرادات را رد کنیم، لذا شروع کردم به گفتن فلسفه و جواب گفتن به اشکالات تودهایها.»(10) این بگومگو ادامه داشت که در نهایت به آیتالله منتظری که در آن زمان یکی از ممتحنهای وقت حوزه علمیه قم بود و شاگرد بسیار نزدیک به آیتالله بروجردی، پیغام دادند که «آقای بروجردی دستور دادند که به فلانی یعنی آشیخ حسینعلی بگو دیگر درس منظومه نگوید و شاگردهای آقای طباطبایی را اسمهایشان را بنویسد تا شهریه آنان را قطع کنیم.»(11)
منتظری نزد آیتالله بروجردی میرود و میگوید: «این چیزی که شما راجع به درس آقای طباطبایی فرمودید اولا من که شاگردان ایشان را نمیشناسم و ثانیا... آقا، از درسهای حوزه آن قسمت که در دانشگاهها و در دنیا یک مقداری روی آن حساب میکنند همین فلسفه است و این برای شما هم بد است، فردا میگویند آیتالله بروجردی فلسفه را تحریم کرده، این چیز خوبی نیست.»(12) سپس آقای بروجردی پاسخ میدهد: «من هم میدانم. من خودم در اصفهان فلسفه خواندهام، ولی نمیدانید که از مشهد چقدر به ما فشار میآورند... از طرف دیگر بعضیها مسائل فلسفه را درک نمیکنند، فکرشان منحرف میشود، من در اصفهان که بودم، یک طلبهای از درس فلسفه آخوند کاشی که آمد، گفت من الان یک تکه خدا هستم... وقتی مرحوم صدرالمتالهین در اسفار میرسد به حرفهای صوفیه و عرفا، آن وقت اینجا کشش میدهد، اینها را خیلی افراد درک نمیکنند و عوضی میفهمند.»(13)
آیتالله منتظری در کتاب خاطرات خود اینگونه ادامه این گفتوگو را روایت میکند: «گفتم پس اجازه بدهید، من خودم اشارات درس بگویم و به آقای طباطبایی هم بگویم کتاب شفا یا یک کتاب دیگر که جاذبه داشته و حرفهای درویشی نداشته باشد، بگویند، گفتند: ایشان اطاعت نمیکند؛ گفتم نه آقا همه مطیع شما هستند، چه کسی تخلف میکند؟! گفتند اگر قبول کند که خیلی خوب است. بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبایی- خدا رحمتش کند- ایشان در خانه زیر کرسی نشسته بودند، اتفاقا چند روز بود، مریض بودند- اواخر رجب بود- جریان را به ایشان گفتم، ایشان اول ناراحت شد و فرمود: «این چه وضعی است! با فلسفه که نمیشود، مخالفت کرد! من شاگردهایم را برمیدارم میروم کوشک نصرت [محلی در خارج قم] آنجا درس میگویم.»؛ گفتم آقا ببینید طلبههایی که آمدهاند قم، فقط برای اسفار شما که نیامدهاند، اینها درس خارج آقای بروجردی را هم میخواهند، شهریه هم میخواهند، آخر کوشک نصرت در بیابان، اینکه عملی نیست! شما عنایت بفرمایید، من هم به آقای بروجردی گفتم که ایشان از نظر شما تخلف نمیکنند. شما حالا که مریض هستید، نزدیکیهای ماه رمضان هم که طلبهها میروند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس «شفا» بگویید، ایشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه... گفتم باباجان در این کتاب شفا یک جا لفظ «وجود» هست، شما در این لفظ هر چه مبنا و نظریه راجع به وجود دارید بفرمایید. بالاخره ایشان مرجع ما و رئیس حوزه علمیه است و باید با هم بسازیم؛ در نهایت ایشان به زور قبول کردند و به همین شکل هم عمل کردند.»(14)
نهتنها تدریس فلسفه، بلکه تفسیر نیز در میان حوزویان کراهت داشت. اما آنچه بیش از تدریس تفسیر برای علامه حاشیه ایجاد کرد، حاشیه او بر بحارالانوار ملامحمد باقر مجلسی بود. «حسین حقانی» میگوید: «علامه طباطبایی یک پاورقی بر بحارالانوار مجلسی نوشت که در آنجا از فلسفه دفاع کرده و مخالفان آنها را محکوم کرده بود. این قضیه به نجف رسید و آقا سیدعبدالهادی شیرازی(ره) [از مراجع تقلید نجف و دوستان آیتالله بروجردی] طی اعلامیهای که در قم پخش شد، علامه را تقریبا تکفیر کرد! در آن زمان علامه در مسجد امام [حسن عسکری] درس فلسفه گذاشته بود و ما هم به این درس میرفتیم، تا اینکه این جوسازیها باعث شد، درس تعطیل شود.»(15) مخالفت با تفسیر علامه، در پی آن بود که او علت خطای علامه مجلسی در تفسیر عقل را دو چیز میدانست: «سوءظن به فیلسوفان و کسانی که از روش عقلی در معارف پیروی میکنند و نیز یکسان انگاشتن همه روایت.»(16) او معتقد بود که «[مجلسی] با وجود اجتهاد و بصیرت در روایات و احادیث، در مسائل عمیق فلسفی وارد نبوده و لذا نتوانسته است مانند شیخ مفید و سیدمرتضی و خواجه نصیر و علامه حلی پاسداری و حفاظت از مکتب بکند و در بیانات خود دچار اشتباه شده و بحارالانوار را از ارزش واقعی خود تنزل داده است و به همین جهت تصمیم گرفت پاورقیهایی بر آن بنویسد که تا جلد ششم، این کار صورت گرفت. ولی از ایشان درخواست شد از برخی ایرادات صرفنظر کند؛ ایشان حاضر نشد و استدلال کرد اگر قرار باشد به واسطه بیانات علامه مجلسی، ایرادات عقلی و علمی بر امامان معصوم (علیهمالسلام) وارد شود، حاضر نیستم آنها را به علامه مجلسی بفروشم. به هر حال از جلد ششم به بعد پاورقیها به چاپ نرسید.»(17) انتقاد از علامه مجلسی در آن زمان در میان حوزویان جرمی نابخشودنی بود که هیاهویی را بر سر زبانها انداخت و او به دلیل گفتن «قدا خطا المجلسی» تکفیر شد. او کاملا متفاوت با سایر مدرسین حوزه و فقها بود؛ بهرغم تدریس تفسیر و فلسفه، مهندس ناظر مدرسه حجتیه [به دلیل آشنایی به محاسبات و هندسه] شده بود، با وجود جایگاه فقهیاش هیچگاه رساله علمیه منتشر نکرد، فتوا نداد، امام جماعت نمیشد و حتی برای تدریس بر فراز منبر نمینشست. او همواره در پوشیدن لباس رسمی فقها و روحانیون، از این قالب تبعیت نمیکرد.
«سیدمحمدحسین حسینیتهرانی» یکی از شاگردان او میگوید: «با عمامه بسیار کوچک از کرباسی آبیرنگ و تکمههای باز قبا و بدون جوراب، با لباس کمتر از معمول در کوچههای قم تردد داشت.»(18) این سلوک و رفتار و دغدغههای علامه تازه نیمه آشکار او بود. او آنقدر متفاوت در افکار و دگراندیش بود که خود گاهی در برابر آشکار شدن این وجوه استقامت میکرد و کتوم بود. اما نیمه پنهان علامه؛ آیتالله سیدمحمدحسن طباطباییالهی- برادر علامه- میگوید: «برادر[م]، راجع به تاثیر صدا و کیفیت آهنگها و تاثیر آن در روح و تاثیر لالایی برای کودکان که آنها را به خواب میبرد و به طور کلی از اسرار علم موسیقی و روابط معنوی روح با صداها و طنینهای وارده در گوش، کتابی نوشتند که انصافا رساله نفیسی بود و تا به حال در دنیای امروز، بینظیر و از هر جهت بدیع و بیسابقه بود، لیکن بعد از اتمام رساله خوف آن را پیدا کرد که به دست نااهل از ابنای زمان و حاکم جائر بیفتد و از آن حکومتهای غیرمشروع دنیای امروز استفاده و بهرهبرداری کنند؛ لذا آن را به کلی مفقود کردند.»(19) او در نوجوانی در کنار تحصیل علوم دینی به آموختن خوشنویسی میپرداخت و نقاشی؛ هنری که حتی امروز هم برخی بر حرمت آن پای میفشارند. دختر علامه- همسر علی قدوسی- میگوید: «[در آن دوره] به نقاشی خیلی علاقه داشتند، به گفته خودشان تمام پول و وقت را صرف خرید کاغذ و نقاشی بر روی آن میکردند.»(20) پسر علامه – عبدالباقی- هم میگوید: «علامه و مرحومه مادرم هر دو سوارکاران لایقی بودند... برای خودش [علامه] اسلحه کمری و تفنگ برنو تهیه کرده بود و بعدها مرا برای آموزش تیراندازی به همراه خود به صحرا میبرد و آموزش نظامی و تیراندازی میداد. ایشان در پیادهروی و مخصوصا شنا مهارت داشت.»(21) همچنین علامه شعرهای عرفانی به زبان پارسی سره میسرود. اما اشعار به جا مانده از او فقط در حدود 12-10 شعر است و گویی اکثر اشعارش را خود آتش زده است. پسر او میگوید: «پدر غزلیات و اشعار جالبی داشت که یک روز تمام آنها را جمع کرد و آتش زد، هیچکس نفهمید چرا... فقط اشعار خودش نبود، بحثهای پرشور تجزیه و تحلیل اشعار حافظ هم بود که همه را یکجا آتش زد.»(22) استاد حسین نصر هم بر تسلط علامه طباطبایی بر شعر انگشت میگذارد و از خاطرهای با او سخن میگوید: «یکی از تجربیات چشمگیر و به راستی منحصربهفرد من در طول یکی از این تابستانها رخ داد که علامه به «درکه» در شمال تهران آمده بود؛ جایی که آن زمان اصلا به شلوغی امروز نبود. او در باغ زیبایی زندگی میکرد که نهری از وسط آن میگذشت. آنجا جز من و او کسی نبود و من یک تابستان کامل را با ایشان دیوان حافظ میخواندم. اصلا نمیتوانید تصور کنید، معانی ژرفی را که او شرح میداد، معانیای که تفسیرهای معمولی [از شعر حافظ] در کنار آنها سنگریزههایی بیش نیست؛ چنان که گویی دیوارها با او به سخن درمیآمدند.»(23)
همچنین «علیاصغر مروارید» در تایید این نظر ادامه میدهد: «آقای طباطبایی از همان زمان با ترس و واهمه تدریس فلسفه را شروع کرد و شاید محور قضایای مخالف فلسفه، بیشتر طلبههای مشهدی بودند. مثلا آقای خزعلی از آن کسانی بود که آن اوایل، حتی نسبت به آقای خمینی به خاطر اینکه فلسفه میداند، علاقه زیادی نشان نمیداد.»(9) «سیدمصطفی برقعی» نیز از قول «علامه طباطبایی» اختلاف بین او و آیتالله بروجردی را نقل میکند و میگوید: «علامه طباطبایی برای بنده فرمودند که حاج احمد از حضرت آیتالله بروجردی برای من پیام آورد که «چرا وقتی آمدم قم شما از من دیدن نکردید و بعد از اینکه شما این درس فلسفه را شروع کردید مثل باران از نجف و سایر بلاد برای من نامه میآید که با وجود بودن تو در این شهر چرا ایشان حکمت را شروع کرد؟!» من جواب دادم: وقتی که آقا تشریف آوردند قم، من تبریز بودم. نامه تبریک ورودشان را نوشتم؛ جوابی هم که مرحمت فرمودند، موجود است. پس من وقتی آمدم قم، ایشان بایستی از من دیدن کرده باشند که نکردند. بعد که آمدم قم، مطالعه کردم در برنامه درس حوزه، تا بدانم در کدام رشته نقص دارد، کسر دارد. دیدم حکمت است و آن به دلیل اشکالاتی است که تودهایها در اذهان انداختهاند و ما بایستی که این ایرادات را رد کنیم، لذا شروع کردم به گفتن فلسفه و جواب گفتن به اشکالات تودهایها.»(10) این بگومگو ادامه داشت که در نهایت به آیتالله منتظری که در آن زمان یکی از ممتحنهای وقت حوزه علمیه قم بود و شاگرد بسیار نزدیک به آیتالله بروجردی، پیغام دادند که «آقای بروجردی دستور دادند که به فلانی یعنی آشیخ حسینعلی بگو دیگر درس منظومه نگوید و شاگردهای آقای طباطبایی را اسمهایشان را بنویسد تا شهریه آنان را قطع کنیم.»(11)
منتظری نزد آیتالله بروجردی میرود و میگوید: «این چیزی که شما راجع به درس آقای طباطبایی فرمودید اولا من که شاگردان ایشان را نمیشناسم و ثانیا... آقا، از درسهای حوزه آن قسمت که در دانشگاهها و در دنیا یک مقداری روی آن حساب میکنند همین فلسفه است و این برای شما هم بد است، فردا میگویند آیتالله بروجردی فلسفه را تحریم کرده، این چیز خوبی نیست.»(12) سپس آقای بروجردی پاسخ میدهد: «من هم میدانم. من خودم در اصفهان فلسفه خواندهام، ولی نمیدانید که از مشهد چقدر به ما فشار میآورند... از طرف دیگر بعضیها مسائل فلسفه را درک نمیکنند، فکرشان منحرف میشود، من در اصفهان که بودم، یک طلبهای از درس فلسفه آخوند کاشی که آمد، گفت من الان یک تکه خدا هستم... وقتی مرحوم صدرالمتالهین در اسفار میرسد به حرفهای صوفیه و عرفا، آن وقت اینجا کشش میدهد، اینها را خیلی افراد درک نمیکنند و عوضی میفهمند.»(13) آیتالله منتظری در کتاب خاطرات خود اینگونه ادامه این گفتوگو را روایت میکند: «گفتم پس اجازه بدهید، من خودم اشارات درس بگویم و به آقای طباطبایی هم بگویم کتاب شفا یا یک کتاب دیگر که جاذبه داشته و حرفهای درویشی نداشته باشد، بگویند، گفتند: ایشان اطاعت نمیکند؛ گفتم نه آقا همه مطیع شما هستند، چه کسی تخلف میکند؟! گفتند اگر قبول کند که خیلی خوب است. بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبایی- خدا رحمتش کند- ایشان در خانه زیر کرسی نشسته بودند، اتفاقا چند روز بود، مریض بودند- اواخر رجب بود- جریان را به ایشان گفتم، ایشان اول ناراحت شد و فرمود: «این چه وضعی است! با فلسفه که نمیشود، مخالفت کرد! من شاگردهایم را برمیدارم میروم کوشک نصرت [محلی در خارج قم] آنجا درس میگویم.»؛ گفتم آقا ببینید طلبههایی که آمدهاند قم، فقط برای اسفار شما که نیامدهاند، اینها درس خارج آقای بروجردی را هم میخواهند، شهریه هم میخواهند، آخر کوشک نصرت در بیابان، اینکه عملی نیست! شما عنایت بفرمایید، من هم به آقای بروجردی گفتم که ایشان از نظر شما تخلف نمیکنند. شما حالا که مریض هستید، نزدیکیهای ماه رمضان هم که طلبهها میروند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس «شفا» بگویید، ایشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه... گفتم باباجان در این کتاب شفا یک جا لفظ «وجود» هست، شما در این لفظ هر چه مبنا و نظریه راجع به وجود دارید بفرمایید. بالاخره ایشان مرجع ما و رئیس حوزه علمیه است و باید با هم بسازیم؛ در نهایت ایشان به زور قبول کردند و به همین شکل هم عمل کردند.»(14)
نهتنها تدریس فلسفه، بلکه تفسیر نیز در میان حوزویان کراهت داشت. اما آنچه بیش از تدریس تفسیر برای علامه حاشیه ایجاد کرد، حاشیه او بر بحارالانوار ملامحمد باقر مجلسی بود. «حسین حقانی» میگوید: «علامه طباطبایی یک پاورقی بر بحارالانوار مجلسی نوشت که در آنجا از فلسفه دفاع کرده و مخالفان آنها را محکوم کرده بود. این قضیه به نجف رسید و آقا سیدعبدالهادی شیرازی(ره) [از مراجع تقلید نجف و دوستان آیتالله بروجردی] طی اعلامیهای که در قم پخش شد، علامه را تقریبا تکفیر کرد! در آن زمان علامه در مسجد امام [حسن عسکری] درس فلسفه گذاشته بود و ما هم به این درس میرفتیم، تا اینکه این جوسازیها باعث شد، درس تعطیل شود.»(15) مخالفت با تفسیر علامه، در پی آن بود که او علت خطای علامه مجلسی در تفسیر عقل را دو چیز میدانست: «سوءظن به فیلسوفان و کسانی که از روش عقلی در معارف پیروی میکنند و نیز یکسان انگاشتن همه روایت.»(16) او معتقد بود که «[مجلسی] با وجود اجتهاد و بصیرت در روایات و احادیث، در مسائل عمیق فلسفی وارد نبوده و لذا نتوانسته است مانند شیخ مفید و سیدمرتضی و خواجه نصیر و علامه حلی پاسداری و حفاظت از مکتب بکند و در بیانات خود دچار اشتباه شده و بحارالانوار را از ارزش واقعی خود تنزل داده است و به همین جهت تصمیم گرفت پاورقیهایی بر آن بنویسد که تا جلد ششم، این کار صورت گرفت. ولی از ایشان درخواست شد از برخی ایرادات صرفنظر کند؛ ایشان حاضر نشد و استدلال کرد اگر قرار باشد به واسطه بیانات علامه مجلسی، ایرادات عقلی و علمی بر امامان معصوم (علیهمالسلام) وارد شود، حاضر نیستم آنها را به علامه مجلسی بفروشم. به هر حال از جلد ششم به بعد پاورقیها به چاپ نرسید.»(17) انتقاد از علامه مجلسی در آن زمان در میان حوزویان جرمی نابخشودنی بود که هیاهویی را بر سر زبانها انداخت و او به دلیل گفتن «قدا خطا المجلسی» تکفیر شد. او کاملا متفاوت با سایر مدرسین حوزه و فقها بود؛ بهرغم تدریس تفسیر و فلسفه، مهندس ناظر مدرسه حجتیه [به دلیل آشنایی به محاسبات و هندسه] شده بود، با وجود جایگاه فقهیاش هیچگاه رساله علمیه منتشر نکرد، فتوا نداد، امام جماعت نمیشد و حتی برای تدریس بر فراز منبر نمینشست. او همواره در پوشیدن لباس رسمی فقها و روحانیون، از این قالب تبعیت نمیکرد.
«سیدمحمدحسین حسینیتهرانی» یکی از شاگردان او میگوید: «با عمامه بسیار کوچک از کرباسی آبیرنگ و تکمههای باز قبا و بدون جوراب، با لباس کمتر از معمول در کوچههای قم تردد داشت.»(18) این سلوک و رفتار و دغدغههای علامه تازه نیمه آشکار او بود. او آنقدر متفاوت در افکار و دگراندیش بود که خود گاهی در برابر آشکار شدن این وجوه استقامت میکرد و کتوم بود. اما نیمه پنهان علامه؛ آیتالله سیدمحمدحسن طباطباییالهی- برادر علامه- میگوید: «برادر[م]، راجع به تاثیر صدا و کیفیت آهنگها و تاثیر آن در روح و تاثیر لالایی برای کودکان که آنها را به خواب میبرد و به طور کلی از اسرار علم موسیقی و روابط معنوی روح با صداها و طنینهای وارده در گوش، کتابی نوشتند که انصافا رساله نفیسی بود و تا به حال در دنیای امروز، بینظیر و از هر جهت بدیع و بیسابقه بود، لیکن بعد از اتمام رساله خوف آن را پیدا کرد که به دست نااهل از ابنای زمان و حاکم جائر بیفتد و از آن حکومتهای غیرمشروع دنیای امروز استفاده و بهرهبرداری کنند؛ لذا آن را به کلی مفقود کردند.»(19) او در نوجوانی در کنار تحصیل علوم دینی به آموختن خوشنویسی میپرداخت و نقاشی؛ هنری که حتی امروز هم برخی بر حرمت آن پای میفشارند. دختر علامه- همسر علی قدوسی- میگوید: «[در آن دوره] به نقاشی خیلی علاقه داشتند، به گفته خودشان تمام پول و وقت را صرف خرید کاغذ و نقاشی بر روی آن میکردند.»(20) پسر علامه – عبدالباقی- هم میگوید: «علامه و مرحومه مادرم هر دو سوارکاران لایقی بودند... برای خودش [علامه] اسلحه کمری و تفنگ برنو تهیه کرده بود و بعدها مرا برای آموزش تیراندازی به همراه خود به صحرا میبرد و آموزش نظامی و تیراندازی میداد. ایشان در پیادهروی و مخصوصا شنا مهارت داشت.»(21) همچنین علامه شعرهای عرفانی به زبان پارسی سره میسرود. اما اشعار به جا مانده از او فقط در حدود 12-10 شعر است و گویی اکثر اشعارش را خود آتش زده است. پسر او میگوید: «پدر غزلیات و اشعار جالبی داشت که یک روز تمام آنها را جمع کرد و آتش زد، هیچکس نفهمید چرا... فقط اشعار خودش نبود، بحثهای پرشور تجزیه و تحلیل اشعار حافظ هم بود که همه را یکجا آتش زد.»(22) استاد حسین نصر هم بر تسلط علامه طباطبایی بر شعر انگشت میگذارد و از خاطرهای با او سخن میگوید: «یکی از تجربیات چشمگیر و به راستی منحصربهفرد من در طول یکی از این تابستانها رخ داد که علامه به «درکه» در شمال تهران آمده بود؛ جایی که آن زمان اصلا به شلوغی امروز نبود. او در باغ زیبایی زندگی میکرد که نهری از وسط آن میگذشت. آنجا جز من و او کسی نبود و من یک تابستان کامل را با ایشان دیوان حافظ میخواندم. اصلا نمیتوانید تصور کنید، معانی ژرفی را که او شرح میداد، معانیای که تفسیرهای معمولی [از شعر حافظ] در کنار آنها سنگریزههایی بیش نیست؛ چنان که گویی دیوارها با او به سخن درمیآمدند.»(23)
***
پس از درگذشت آیتالله بروجردی، فضایی جدید در حوزه حکمفرما شد؛ فضایی که از یک سو در سود جستن از ابزارهای جدید همچون مطبوعات و تغییر در چارچوبهای آموزشی پدیدار شده و از دیگر سو به سمت و سوی سیاست و مبارزه با رژیم وقت کشانکشان به راه افتاده بود. مرجعیت از آن یک مرجع تقلید نبود و چندین عالم دینی در قم، مشهد، تهران و نجف در این جایگاه کم و بیش قرار گرفته بودند. در ابتدای آغاز این دوره، تغییرات در ابعاد علمی و آموزشی حوزه و حتی سیاستورزی طلاب و علمای قم، تا حدودی علامه طباطبایی همراه شده بود. او برای طلاب مدرسه حقانی – مدرسهای نوپا با اسلوب جدید- فلسفهای که تا دیروز حرمت و کراهت داشت، را در قالب دو کتاب بدایهالحکمه و نهایتالحکمه نگاشت؛ اگرچه برخی نوشتن این دو کتاب را در پی سفارش مدیر مدرسه حقانی – علی قدوسی- دانستند (24) و «حسین نصر» این دو کتاب را در پی تقاضای خود عنوان کرد.(25) او همچنین با روحانیون و مذهبیهای سیاسی همچون مرتضی مطهری، مهدی بازرگان، محمدحسین بهشتی و محمود طالقانی همراه شد و دو مقاله درباره «اجتهاد و تقلید در اسلام» نوشت که در کنار مقاله سایرین، در کتابی تحت عنوان «مرجعیت و روحانیت» گردآوری شد. او در فضای باز حوزه گویی نفس راحتی میکشید و در میان دغدغههای خود و سایر حوزویان تفاوتی نمیدید. مقالاتش همچون دیگر شاگرداناش در «مکتب اسلام» و «مکتب تشیع» منتشر میشد و آنان از نوشتههای استاد در جهت وزانت نشریه سود میجستند،(26) بدین ترتیب، او همنوا با هشت عالم دینی و مراجع تقلید نوپا در برابر «لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی» اعتراض کرد؛ «مرتضی الحسینی اللنگرودی، احمدالحسینی الزنجانی، محمدحسین طباطبایی، محمد الموسویالیزدی، محمدرضا الموسوی الگپایگانی، سیدکاظم شریعتمداری، روحالله الموسویالخمینی، هاشم الاملی، مرتضی الحائری»(27) پس از آن نیز حتی در اعتراض به بازداشت آیتالله خمینی در سال 41 همراه با سایر عالمان دینی به تهران رفت و متحصن شد؛ «آقایان شریعتمداری، نجفی، منتظری، علامه طباطبایی، میرزاحسین نوری، امینی، جوادیآملی و حاجشیخ مرتضی حائری» که آیتالله گلپایگانی به دلیل «حفظ و صیانت از حوزههای علمیه» از این کار پرهیز کرد.(28) او همچنین با آزادی آیتالله خمینی به دیدار او رفت: «مرحوم علامه هم با اینکه به طور کلی از مسائل سیاسی برکنار بود، در عین حال به دیدن امام آمد.»(29) اما اندکاندک گویی علامه بار دیگر به جایگاه گذشته خود که ناهمنوایی با فضای غالب حوزه بود، بازمیگشت؛ راه و مسیر او منحصربهفرد بود و نادر. اگرچه اکثر شاگردانش به مرجعیت آیتالله خمینی میاندیشیدند و او را ترویج میکردند؛ اما او حتی پس از فوت آیتالله حکیم در نجف نیز، نه از آیتالله مرعشی و آیتالله گلپایگانی سخنی گفت و نه از آیتالله شریعتمداری و آیتالله خمینی؛ بلکه روی خود را به سوی نجف برگرداند و همچون آقایان سلطانیطباطبایی و مرتضی حائرییزدی، آیتالله خویی را به دیگران معرفی میکرد.(30)علامه ارادت خاصی به «آیتالله میلانی» داشت و خود را مرید آقای میلانی میخواند(31)؛ آیتاللهی که برخی میگویند شاخه نظامی موتلفه با او در ارتباط بودند و احکام خود را از او میگرفتند و اعضای نهضت آزادی نیز در بیت او آمدورفت داشتند. اما با این حال علامه به سیاست روی خوشی نشان نمیداد و هرازگاهی شاگردانش را از عرصه سیاست برحذر میداشت: «به آقای مرتضی [مطهری] بگو کارش را در زمینه فلسفه به سروسامانی برساند و از ارائه این همه سخنرانی عمومی در جاهای مختلف دست بردارد.»(32) او در مواجهه با آیتالله شریعتمداری و امام خمینی بر سر «دارالتبلیغ»، نیز اگرچه سعی میکرد بیطرف باشد، اما بیشتر جانب شریعتمداری را میگرفت و ادله آیتالله خمینی را نمیپذیرفت. در همان ایام علامه در نامهای به آیتالله میلانی به این اختلافات پرداخت و حتی اعلامیهای 10 مادهای جهت حل اختلاف نوشت.(33) او در نامه خود به آیتالله میلانی آورده بود: «در خصوص اختلافات مربوط به دارالتبلیغ باید عرض کرد که این مساله یکی از مسائل بغرنج این حوزه قرار گرفته و تاکنون راهحل حقیقی برایش پیدا نشده است و کسان زیادی که به منظور جمع کلمه با آقایان وارد مذاکره شدهاند با شکست مواجه گشتهاند و اغلب وارد این صوره هم اگر نباشد، معنا با آقای شریعتمداری موافقند و حجت آقای خمینی را قانعکننده نمیدانند.»(34)
«محمدرضا مهدویکنی» به صراحت موضع علامه طباطبایی را بر سر «دارالتبلیغ» و جانبداری او از «آیتالله شریعتمداری» را بازگو میکند و میگوید: «ما در آن وقت میشنیدیم که امام با دارالتبلیغ مخالفاند... [اما] مرحوم علامه طباطبایی از کسانی بودند که از این جریان [آیتالله شریعتمداری و مسوولان دارالتبلیغ] طرفداری میکردند و حتی در یک صحبتی- که البته از مسموعاتی است که در قم میشنیدم- مرحوم علامه طباطبایی فرموده بودند که بالاخره نمیدانم چرا امام (البته آن وقت میگفتند حاج آقا روحالله) با این جریان مخالفت میکند و خوب است کسی پیدا بشود و بیاید بین این دو نفر آقایان را اصلاحی بدهد که مخالفت نشود... ما از موضعگیری علامه طباطبایی به خاطر علاقهای که به امام داشتیم کمی ناراحت بودیم. بعد در یک جلد تفسیرالمیزان- فکر میکنم جلد دوم- دیدیم که مرحوم شریعتمداری تقریظی عربی نوشتهاند (که الان در یکی از چاپها هم هست)- در آن زمان برای ما مشکلزا بود، چون در نظر ما آقای طباطبایی بالاتر از این بود که آقای شریعتمداری بر تفسیرش تقریظ بنویسد.»(35) البته برخی تقریظ آیتالله شریعتمداری را در پی ایجاد مخالفتهایی با چاپ تفسیر المیزان دانستهاند که این تقریظ در تسهیل کار موثر بود.(36) بدینسان علامه در آماج فراز و فرودهای دو دهه 40 و 50 فقط در گیرودار مباحث علمی خود بود؛ آنچه آن روزها در حوزه نوایی دلانگیز به حساب نمیآمد. او حتی در مراودات علمی خود به سمت و سویی رفت که بیشتر تهران پذیرای آن بود؛ اگرچه در قم نیز جلساتی به عنوان تدوین پیشنویس کتابی با نام «اصول فلسفه و رئالیسم» برگزار میکرد و با شاگردانی انقلابی همچون «مطهری، منتظری، بهشتی، قدوسی و...» در آن محفل علمی به نقد و بررسی نظرات مارکسیستها میپرداختند تا مانیفستی علیه مانیفست مارکس تلقی شود. اما جلسات پنجشنبههای علامه طباطبایی با حسین نصر، داریوش شایگان، مرتضی مطهری، مناقبی- داماد علامه و از وعاظ مشهور-، ذوالمجد طباطبایی و... از سال 37 در تهران شروع شده بود و گاهی حتی با یک نفر به غیر از علامه برگزار میشد که در برخی از ایام نیز «هانری کربن» حضور مییافت. البته در آینده روحانیون دیگری همچون مکارمشیرازی و خسروشاهی به آن افزوده شدند و این جلسات حدود 25 سال به طول انجامید. «نصر» از این محفل علمی یاد میکند و میگوید: «در طول سالیانی که کربن در جلسات نبود، ما با علامه طباطبایی متون بسیاری از جمله اسفار ملاصدرا را میخواندیم و هر چه بیشتر به مباحث فلسفه تطبیقی میپرداختیم. زمانی شایگان و من Tao te-ching را به فارسی برگرداندیم تا درباره آن با علامه طباطبایی بحث کنیم. ما همچنین درباره کتاب «سر اکبر» ترجمه فارسی اوپانیشادها و تصحیح نائینی و «تارا چند»، بحث میکردیم. گهگاهی هم اناجیل [چهار انجیل] را میخواندیم و علامه از منظر اسلام آنها را تفسیر میکرد. آن تجربهای بسیار پربار و به راستی منحصربهفرد بود. من همواره درباره جلساتی که کربن در آن حاضر بود، گفتهام که گفتمانی در این سطح از زمان قرون وسطی تحقق نیافته بود. کربن که میرفت جلسات ما همچنان ادامه داشت و منحصر به پاییز نبود.»(37) او از دیگر برنامههای مشترک خود با علامه طباطبایی نیز نام میبرد: «درباره کتابهای قرآن در اسلام و شیعه در اسلام؛... این کتابها را کنثکراگ هنگامی که در ایران به دیدن من آمد، سفارش داد و گفت: «من در پی انتشار سه کتاب درباره تشیع هستم و مرکز جدیدی در دانشگاه کولگیت درباره مطالعه ادیان هست، اما منبع خوبی درباره تشیع در غرب نیست.» بنابراین من این مسوولیت را پذیرفتم و از علامه خواستم که این کتابها را تالیف کنند. ویرایش و ترجمه به انگلیسی کتاب شیعه در اسلام را خودم انجام دادم... اما درباره کتاب قرآن در اسلام، من آن کتاب را هم در ایران زمان انقلاب به انگلیسی برگرداندم و این ترجمه گم شد... قرار بود که جلد سوم، گزیدهای از احادیث ائمه شیعه باشد. علامه طباطبایی متن را انتخاب کردند، ویلیام چیتیک به انگلیسی برگرداند و مقدمهاش را من نوشتم.»(38) نصر که در آتیه خود به دربار نزدیک شده بود و «رئیس دفتر ویژه ملکه» شد، درباره علامه میگوید: «علامه مرد بسیار بزرگی بودند که در کنار استعدادهای فلسفی، در ادبیات هم دستی تمام داشتند. به عربی و فارسی شعر میسرودند، خوب مینوشتند و در هر دو ساحت فلسفه و تفسیر قرآن میداندار بودند. ایشان فیلسوفی دست اول بودند و ذهنی فوقالعاده فلسفی داشتند که این نکته در مباحث میان ایشان و کربن پیدا بود؛ مباحثی که کار اصلی ترجمه آن پس از سپهبدی بیشتر با من بود. بنابراین بار اصلی ترجمه سالها بر دوش من بود، در حالی که در سالهای آخر، شایگان هم در این کار کمک میکرد.»(39)
علامه همچنان که به مطهری گوشزد میکرد سیاست را به کناری بیندازد و همرنگ او شود، از فعالیت «نصر» هم دل خوشی نداشت: «تنها کسی که از این کار من [همراهی نصر با فعالیتهای فرهنگی فرحدیبا] راضی نبود، علامه طباطبایی بود که او در واقع از اوضاع حاکم بر ایران در آن زمان یکسره ناراضی بود. ایشان نگران من بودند و گفتند: مشعل آموزشهای اسلامی در دستان شماست و باید که خیلی مراقب خودتان باشید؛ بسیار مراقب باشید.»(40) داریوش شایگان که او هم همچون نصر از روشنفکرانی بود که با انقلابیون همراه نشد، دیگر شاگرد علامه و مجذوب این محفل بود. او هم علامه را میستود و مجذوب او بود: «بیهیچ تردیدی، علامه طباطبایی را بیش از همه ستوده و دوست داشتهام. به او احساس ارادت و احترام سرشار از عشق و تفاهم داشتم. سوای احاطه وسیع او بر تمامی گستره فرهنگ اسلامی، آن خصلت او که مرا سخت تکان داد، گشادگی و آمادگی او برای پذیرش بود.»(41) او همچنین از ملاقاتی آمیخته با معنویت میان او و علامه سخن میگوید: «[در آن ملاقات] من از استاد درباره وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثل میکند، سوال کردم. ناگهان استاد، که معمولا بسیار فکور و خاموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد. دقیقا به خاطر ندارم که از چه میگفت، اما آن فوران حالهای دمادم را که در من میدمید، خوب به یاد دارم. احساس میکردم که عروج میکنم... هنگامی که به حال عادی باز آمدم، ساعتها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسه صلحی وصفناپذیر بودم.»(42) علامه آنقدر به جلسات خود با این حلقه دلبسته شده بود که هیچگاه جلسهای دیگر را بر آن ترجیح نمیداد. «عبدالمجید معادیخواه» از روحانیون انقلابی این دلبستگی علامه را در خاطرهای گنجانده است؛ خاطرهای از جلسهای در منزل مرحوم ملکی- از اعضای موسس جامعه روحانیت مبارز- که از علامه خواستند «مسجد همت تجریش» را در تحقق آرمانی که موضوع رایزنی در آن محفل بود، یاری کند. اما علامه فقط یک جمله گفت: «اقدام لازم و سودمندی است، اما به 15 سال فداکاری نیاز دارد.» جملهای که به مذاق روحانیون انقلابی خوش نیامد و اقدام پس از این جمله نیز کام آنان را تلخ کرد: «او [علامه]، در پی همان اظهارنظر مفید و مختصر، با میزبان و جمع حاضر بدرود گفت و همگی را در شگفتی یأسآوری فرو برد... توجیه آن بدرود شتابآلود، ضرورت حضور او در محفل دیگری بود؛ محفلی که گویی هر دو هفته یکبار در تهران تشکیل میشد تا جمعی از استادهای دانشگاه با دیدگاههای علامه بیش از پیش آشنا شوند.»(43)***
اما گویی انقلاب اسلامی ایران پیامد دیگری را برای «علامه سیدمحمدحسین طباطبایی» به ارمغان آورد: حبس و تبعید شاگردان معمماش در پیش از انقلاب و بر کرسی نشستن آنان پس از انقلاب، به همراه هجرت شاگردان مکلای او که شمع محفل تدریس او را خاموش کرد و او به گوشه خانهاش در قم رفت و پس از سه سال درگذشت؛ آن هم در حال و هوا و وضعیتی آن گونه. البته پس از مرگ مراسم تشییع او با شکوه خاصی برگزار شد که اکبر هاشمیرفسنجانی، رئیس وقت مجلس در خاطراتنویسی خود در روز 25 آبان 60 آورده است: «پیش از دستور درباره علامه طباطبایی صحبت کردم. در قم جنازه آقای طباطبایی با شکوه تشییع گردید. آقای یزدی، نایبرئیس مجلس، از طرف مجلس شرکت کرد. عصر در مدرسه شهید مطهری از طرف امام و مجلس و مقامات دیگر،مجلس ترحیم بود.»(44) از دیگر سو شاگردان او در حزب جمهوری اسلامی که سران آن همگی در مکتب او تلمذ کردهاند، یادنامهای با نام «فیلسوف الهی» برای ادای احترام منتشر کردند و شاگرد دیگری- محمدتقی مصباحیزدی- او را «یکی از ارکان حوزه علمیه قم در عصر حاضر» نامید و گفت: «شاید کمتر اهل فضلی یافت شود که از خرمن پربار درسهای ایشان خوشهای نچیده باشد و یا از نوشتههای عمیق و وزینش بهرهای نبرده باشد.»(45) در آن سو هم «حسین نصر» به فکر استاد بوده و کتاب «شیعه در اسلام» علامه را در دانشگاه «جورج واشنگتن» با ترجمه خود تدریس میکند. از دیگر سو هم دانشگاهی به نام اوست و خیابانها و موسساتی. اما گویی همچنان نکته قابل تامل «علیاکبر مسعودیخمینی» در کتاب خاطراتش درباره چرایی وضعیت پیش از مرگ علامه طباطبایی پابرجاست که گفته بود: «به هر حال نمیدانم در بیتوجهی به ایشان [علامه طباطبایی]، چه کسی مقصر بود؟!» (46) البته شاید او در دریای دگراندیشی خود فرو رفت و اینگونه درگذشت تا «نامش بزرگتر از آثارش»(47) باشد.
ارجاعات:
1- امامی، جواد، خاطرات آیتالله مسعودیخمینی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، پاییز 81، ص39
2- برگرفته از دانشنامه اینترنتی «ویکیپدیا»
3- گلشن ابرار، پژوهشکده باقرالعلوم (سازمان تبلیغات اسلامی)، انتشارات معروف، قم، جلد دوم، چاپ دوم، پاییز 82، ص866
4- مرزبان وحی و خرد (یادنامه مرحوم علامه سیدمحمدحسین طباطبایی)، موسسه بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی)، قم، چاپ اول، 1381، صص40-39
5- همان، ص73
6- المیزان، جلد 5، ص276
7- مرزبان وحی و خرد، ص220
8- کرباسچی، غلامرضا، تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی (تاریخ حوزه علمیه قم)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، 1380، ص222
9- همان، ص220
10- همان، ص214
11، 12، 13 و 14- خاطرات آیتالله منتظری، سایت اینترنتی آیتالله منتظری، جلد اول، صص 138-137
15- تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی (تاریخ حوزه علمیه قم)، ص218
16- مرزبان وحی و خرد، ص675
17- همان، صص97-96
18- همان، ص93
19- همان، ص80
20- همان، ص99
21- همان، صص75-74
22- همان، ص27
23- جهانبگلو، رامین، در جستوجوی امر قدسی (گفتوگو با سیدحسین نصر)، ترجمه سیدمصطفی شهرآیینی، نشر نی، تهران، چاپ اول، 1385، ص126
24- موسویآشان، سید مسعود، زندگینامه شهید آیتالله علی قدوسی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، تابستان 84، ص46
25- در جستوجوی امر قدسی، ص127
26- جعفریان، رسول، جریانها و سازمانهای مذهبی- سیاسی ایران (از روی کار آمدن محمدرضا شاه تا پیروزی انقلاب اسلامی)، چاپ ششم، بهار 85، ص296 و 293
27- معادیخواه، عبدالمجید، جام شکسته، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلد اول، تهران، چاپ اول، پاییز 82، ص 553
28- خاطرات آیتالله مسعودیخمینی، ص271
29- همان، ص285
30 - کمالیان، محسن و رنجبر کرمانی، علیاکبر، عزت شیعه (دفتر دوم)، صحیفه خرد، قم، چاپ اول، 1386، ص 372
31- خاطرات آیتالله مسعودیخمینی، ص270
32- در جستوجوی امر قدسی، ص132
33- صالح، سیدمحسن و جوادزاده، علیرضا، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم (از آغاز تاکنون)، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، جلد اول، چاپ اول، زمستان 85، ص330
34- «سند جالبی از پیشنهاد علامه طباطبایی برای اصلاح حوزه» (برگرفته از مجموعه نامههای ارسالی به آیتالله میلانی)، سایت خبری- تحلیلی بازتاب، کد خبر: 60739، 26 بهمن 85
35- خواجه سروی، غلامرضا، خاطرات آیتالله مهدویکنی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، چاپ اول، زمستان 85، ص126-125
36- جریانها و سازمانهای مذهبی- سیاسی ایران، ص209
37- در جستوجوی امر قدسی، صص126-125
38- همان، صص128-127
39- همان، ص131
40- همان، ص188
41 و 42- جهانبگلو، رامین، زیر آسمانهای جهان (گفتوگو با داریوش شایگان)، ترجمه نازی عظیما، نشر و پژوهش فرزان روز، تهران، چاپ اول، 1374، صص 71-69
43- جام شکسته، جلد دوم، چاپ اول، بهار 84، ص171
44- هاشمی، یاسر، عبور از بحران (کارنامه و خاطرات هاشمیرفسنجانی) 1360، دفتر نشر معارف، تهران، چاپ دوم، 1378، ص370
45- مرزبان وحی و خرد، ص65
46- خاطرات آیتالله مسعودیخمینی، ص39
47- نقل قولی از دکتر داریوش شایگان
