سرویس فرهنگی «تابناک» ـ در پاسخ به مطروحه مقام معظم رهبری در خصوص شعری برای «جانبازان شهید» شعرای زیادی از سراسر کشور به این پیشنهاد لیبک گفتند و آثاری در این زمینه خلق کردند. نمونه هایی از این اشعار تقدیم می شود.
رضا اسماعیلی
امشب که عطر خیالت، پیچیده در خانه دل
من با خیال تو مستم، در کنج میخانه دل
میخواهم امشب به یادت، شعری معطر بگویم
«خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»
در سینه داغ تو دارم، چون لاله خونین تبارم
گل کرده در حنجر من، بغض غریبانه دل
میخواهم امشب ز داغت، یک شعله آتش برقصم
آتش برقصم ز داغت، با بال پروانه دل
از رزم تو ای تهمتن! آباد شد باغ میهن
بنگر تو دست خدا را، ای خوب! بر شانه دل
خواندی «غزل - حکمتی» با، لحن صمیمانه دل
دل بردی از ما به یغما، ای پیر فرزانه دل
علیرضا قزوه
فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل
دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل
فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل
از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل
جمعی حقیقت ندیده افسانه گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانهی دل
دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانهی دل
مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانهی دل
مصطفی محدثی خراسانی
از مطلع جان رسیدی، از شرق پیمانه دل
دل مست و دیوانه تو، تو مست و دیوانه دل
چون گردبادی تو را عشق، پیچان و در خود نهان کرد
گنجینه سرّ او شد ناگاه، ویرانه دل
پر بیقرار پریدن، پا بیشکیب نماندن
در حسرت سر نهادن، یک لحظه برشانه دل
حالا که سبز و سلامت، رفتی از این شهر وحشت
حالا که از پیله رستی، بر بال پروانه دل
از ما سلامی به باران، از ما سلامی به خورشید
یادی کن از ما درآن بزم، در بزم مستانه دل
عبدالرحیم سعیدی راد
«رندانه آخر ربودی، جامی ز میخانهی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
آهسته آهسته رفتی، آرام و دلخسته رفتی
با پای بشکسته رفتی، از کنج غمخانهی دل
آتش برایت گلستان؛ دنیا برایت چو زندان
بیرون شو از پیله جان، مانند پروانهی دل
کو عطر سیبم پس از تو؟ امن یجیبم پس از تو؟
آتش نصیبم پس از تو، کنج نهانخانهی دل
سوز دعایت اثر کرد، ما را ولی شعله ور کرد
گل کرد داغی جگر سوز، در چشم گلخانهی دل
پوتین سربازی ات کو؟ شوق سرافرازی ات کو؟
آهنگ جانبازی ات کو؟ ای یار دردانهی دل
دنیای ما مهربان نیست، با لاله ها همزبان نیست
از دست ما پر کشیدی، رفتی به کاشانهی دل
ای رند آلوده از می این ناله را بشنو از نی:
جای تو خالی مبادا «در صدر میخانهی دل»
مصطفی کارگر
پشت نگاه تو خیس است در کوی رندانه دل
همچون مسافر که چشمش مانده به افسانه دل
من روبروی تو هستم وقتی تو آیینه هستی
خون است و طوفان شیون سهم من از خانه دل
لحن غرور تو درد است درد تو تفسیر مرد است
گل میدهی عاشقانه در متن کاشانه دل
ای ابتدای رسیدن در چشمهای تو پیدا
جنس تو یعنی تپیدن در کنج ویرانهی دل
ای عاشقی را نشانهای بال و پر را بهانه
در پهنه آسمانها همدرس جانانه دل
آرامشات غرق غوغا دستی بکش بر سر موج
دریا پر از اتفاق است در پیش پروانه دل
ای همنفس با شهیدان پیوسته از روز میدان
پیش از قنوت پریدن رو کن به خمخانه دل
واکردی آخر گره را از پای خونین پرواز
یاد تو تا هر چه ایام ماند به پایانه دل
بهروز ساقی
«مستانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل
خونین چوبرگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»
در گیر و داری که مائیم دست تو بر شانه دل
در روزگاری که مائیم عشق تو و خانه دل
ما بی شماها غریبیم جا مانده در شهر هجران
یاد شما میزداید تاریکی از خانه دل
تا چون تویی همنفس نیست، دنیا به غیر از قفس نیست
با یادتان میکشد پر، این مرغ دیوانه دل
این زخمها چلچراغی روشنگر راه وصل است
راهی که ما را رساند تا کوی جانانه دل
شمعی و میسوزی از جان، روشنگر شام هجران
آتش گرفته ز داغت پرهای پروانه دل
تلخی می دارد این زخم، آوای نی دارد این زخم
مستی آن یادگاریست از پیر خمخانه دل
در سینه جز بیقراری، جز داغ چیزی نداری
گنجی نهان داری اما در کنج ویرانه دل
میلاد عرفانپور
«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانهی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
ای مانده بر عهد و پیمان! دلخوش به شور تو بودیم
اکنون که دور از شهیدان، سر رفته پیمانه دل
ای زخم، ای زخم خندان! ای درد، ای درد پنهان!
در سینه تو چه کرده ست، با شعله پروانه دل؟
اینک مهیای یاری، آن را که باید تو داری
هم صبر مردانه جان، هم شوق جانانه دل
خاتم شکست و نگین ماند، رفتند یاران و دین ماند
سیل آمد و بر زمین ماند، آوار ویرانه دل
آخر زمان سفر شد، سجادهات باخبر شد
بعد از تو خون جگر شد، شعر غریبانه دل
محمدحسین انصاری نژاد
"رندانه آخر ربودی ، جامی زخمخانه ی دل
رنگین چوبرگ شقایق ،خونین چوافسانه ی دل"
درآن سماعی که چشمت ،از آسمان سر درآورد
دیدی که توفان به پا کرد ، آن می به پیمانه ی دل
وقتی که یک دستت ازشور، رد می شد از کهکشان ها
ازهر رگت می شنیدی ، گلچرخ مستانه ی دل
چشمت که می افتد آرام ، برقاب عکس اتاقت
حس می کنی روبرویت، باران پروانه ی دل
هرنیمه شب مرغ آمین ،سرمست شبخوانی توست
ای شور دیوان شمسم! شبگرد دیوانه ی دل!
کپسول اکسیژن اما ، بغض تو را منتشر کرد
ازبس عمیق است و کاری ، زخم شهیدانه ی دل
عباس خوش عمل
در جبهه های رهایی سرمست پیمانهی دل
سنگر به سنگر سرودی شعر غریبانهی دل
دل دادی و جان گرفتی صهبای عرفان گرفتی
آن دم که فرمان گرفتی از پیر فرزانهی دل
در هر نمازی که بردی بر طاق ابروی جانان
رکعت به رکعت شنیدی گلبانگ مستانهی دل
در بزمگاه شهودت بر گرد شمع وجودت
بال رهایی گشودت گلچرخ پروانهی دل
در گلشن حق پرستی اول بت «من» شکستی
وز لاله احرام بستی گرد حرمخانهی دل
چون راه وحدت سپردی سودا به کثرت نبردی
وز لوح خاطر ستردی افسون افسانهی دل
تا قبله ی حضرت گل رفتی به نور توکل
آتش زدی در تعقل همپای دیوانهی دل
هم زمزمی هم صفایی هم مروه ای هم منایی
آیینه ی کربلایی ای روح دردانهی دل.
رضا اسماعیلی
امشب که عطر خیالت، پیچیده در خانه دل
من با خیال تو مستم، در کنج میخانه دل
میخواهم امشب به یادت، شعری معطر بگویم
«خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»
در سینه داغ تو دارم، چون لاله خونین تبارم
گل کرده در حنجر من، بغض غریبانه دل
میخواهم امشب ز داغت، یک شعله آتش برقصم
آتش برقصم ز داغت، با بال پروانه دل
از رزم تو ای تهمتن! آباد شد باغ میهن
بنگر تو دست خدا را، ای خوب! بر شانه دل
خواندی «غزل - حکمتی» با، لحن صمیمانه دل
دل بردی از ما به یغما، ای پیر فرزانه دل
علیرضا قزوه
فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل
دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل
فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل
از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل
جمعی حقیقت ندیده افسانه گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانهی دل
دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانهی دل
مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانهی دل
مصطفی محدثی خراسانی
از مطلع جان رسیدی، از شرق پیمانه دل
دل مست و دیوانه تو، تو مست و دیوانه دل
چون گردبادی تو را عشق، پیچان و در خود نهان کرد
گنجینه سرّ او شد ناگاه، ویرانه دل
پر بیقرار پریدن، پا بیشکیب نماندن
در حسرت سر نهادن، یک لحظه برشانه دل
حالا که سبز و سلامت، رفتی از این شهر وحشت
حالا که از پیله رستی، بر بال پروانه دل
از ما سلامی به باران، از ما سلامی به خورشید
یادی کن از ما درآن بزم، در بزم مستانه دل
عبدالرحیم سعیدی راد
«رندانه آخر ربودی، جامی ز میخانهی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
آهسته آهسته رفتی، آرام و دلخسته رفتی
با پای بشکسته رفتی، از کنج غمخانهی دل
آتش برایت گلستان؛ دنیا برایت چو زندان
بیرون شو از پیله جان، مانند پروانهی دل
کو عطر سیبم پس از تو؟ امن یجیبم پس از تو؟
آتش نصیبم پس از تو، کنج نهانخانهی دل
سوز دعایت اثر کرد، ما را ولی شعله ور کرد
گل کرد داغی جگر سوز، در چشم گلخانهی دل
پوتین سربازی ات کو؟ شوق سرافرازی ات کو؟
آهنگ جانبازی ات کو؟ ای یار دردانهی دل
دنیای ما مهربان نیست، با لاله ها همزبان نیست
از دست ما پر کشیدی، رفتی به کاشانهی دل
ای رند آلوده از می این ناله را بشنو از نی:
جای تو خالی مبادا «در صدر میخانهی دل»
مصطفی کارگر
پشت نگاه تو خیس است در کوی رندانه دل
همچون مسافر که چشمش مانده به افسانه دل
من روبروی تو هستم وقتی تو آیینه هستی
خون است و طوفان شیون سهم من از خانه دل
لحن غرور تو درد است درد تو تفسیر مرد است
گل میدهی عاشقانه در متن کاشانه دل
ای ابتدای رسیدن در چشمهای تو پیدا
جنس تو یعنی تپیدن در کنج ویرانهی دل
ای عاشقی را نشانهای بال و پر را بهانه
در پهنه آسمانها همدرس جانانه دل
آرامشات غرق غوغا دستی بکش بر سر موج
دریا پر از اتفاق است در پیش پروانه دل
ای همنفس با شهیدان پیوسته از روز میدان
پیش از قنوت پریدن رو کن به خمخانه دل
واکردی آخر گره را از پای خونین پرواز
یاد تو تا هر چه ایام ماند به پایانه دل
بهروز ساقی
«مستانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل
خونین چوبرگ شقایق، رنگین چو افسانه دل»
در گیر و داری که مائیم دست تو بر شانه دل
در روزگاری که مائیم عشق تو و خانه دل
ما بی شماها غریبیم جا مانده در شهر هجران
یاد شما میزداید تاریکی از خانه دل
تا چون تویی همنفس نیست، دنیا به غیر از قفس نیست
با یادتان میکشد پر، این مرغ دیوانه دل
این زخمها چلچراغی روشنگر راه وصل است
راهی که ما را رساند تا کوی جانانه دل
شمعی و میسوزی از جان، روشنگر شام هجران
آتش گرفته ز داغت پرهای پروانه دل
تلخی می دارد این زخم، آوای نی دارد این زخم
مستی آن یادگاریست از پیر خمخانه دل
در سینه جز بیقراری، جز داغ چیزی نداری
گنجی نهان داری اما در کنج ویرانه دل
میلاد عرفانپور
«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانهی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانهی دل»
ای مانده بر عهد و پیمان! دلخوش به شور تو بودیم
اکنون که دور از شهیدان، سر رفته پیمانه دل
ای زخم، ای زخم خندان! ای درد، ای درد پنهان!
در سینه تو چه کرده ست، با شعله پروانه دل؟
اینک مهیای یاری، آن را که باید تو داری
هم صبر مردانه جان، هم شوق جانانه دل
خاتم شکست و نگین ماند، رفتند یاران و دین ماند
سیل آمد و بر زمین ماند، آوار ویرانه دل
آخر زمان سفر شد، سجادهات باخبر شد
بعد از تو خون جگر شد، شعر غریبانه دل
محمدحسین انصاری نژاد
"رندانه آخر ربودی ، جامی زخمخانه ی دل
رنگین چوبرگ شقایق ،خونین چوافسانه ی دل"
درآن سماعی که چشمت ،از آسمان سر درآورد
دیدی که توفان به پا کرد ، آن می به پیمانه ی دل
وقتی که یک دستت ازشور، رد می شد از کهکشان ها
ازهر رگت می شنیدی ، گلچرخ مستانه ی دل
چشمت که می افتد آرام ، برقاب عکس اتاقت
حس می کنی روبرویت، باران پروانه ی دل
هرنیمه شب مرغ آمین ،سرمست شبخوانی توست
ای شور دیوان شمسم! شبگرد دیوانه ی دل!
کپسول اکسیژن اما ، بغض تو را منتشر کرد
ازبس عمیق است و کاری ، زخم شهیدانه ی دل
عباس خوش عمل
در جبهه های رهایی سرمست پیمانهی دل
سنگر به سنگر سرودی شعر غریبانهی دل
دل دادی و جان گرفتی صهبای عرفان گرفتی
آن دم که فرمان گرفتی از پیر فرزانهی دل
در هر نمازی که بردی بر طاق ابروی جانان
رکعت به رکعت شنیدی گلبانگ مستانهی دل
در بزمگاه شهودت بر گرد شمع وجودت
بال رهایی گشودت گلچرخ پروانهی دل
در گلشن حق پرستی اول بت «من» شکستی
وز لاله احرام بستی گرد حرمخانهی دل
چون راه وحدت سپردی سودا به کثرت نبردی
وز لوح خاطر ستردی افسون افسانهی دل
تا قبله ی حضرت گل رفتی به نور توکل
آتش زدی در تعقل همپای دیوانهی دل
هم زمزمی هم صفایی هم مروه ای هم منایی
آیینه ی کربلایی ای روح دردانهی دل.