من همسرم را دوست دارم، خواهش می کنم در زندگی ام دخالت نکنید. با شنیدن این حرف از همسرم خواستم که دیگر هیچ تماسی با این بچه ناخلف نداشته باشد و چند ماه به همین شکل گذشت. در این مدت از طریق اقوام و دامادم می شنیدیم که کیوان و همسرش باهم مشکل دارند ولی اطلاعی نداشتیم که از حدود دو هفته قبل، عروسم از خانه قهر کرده است
خراسان: پیرمرد دل شکسته با دستان چروکیده اش قطرات زلال اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و در حالی که سرش را به دیوار تکیه داده بود گفت:یک عمر زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا فرزندانم را با یک لقمه نان حلال بزرگ کنم و آنها را به سروسامان برسانم. اما امروز برایم خبر آوردند تنها پسرم دست به خودکشی زده است و زمانی که خودم را به بالای سر فرزندم رساندم با جسد او روبه رو شدم.
من و همسرم سال ها در انتظار داشتن یک پسر بودیم تا این که بالاخره فرزند پنجم ما پسر شد و اسم این بچه را کیوان گذاشتیم.ما از روز اول بین او و بچه های دیگرمان تفاوت قائل بودیم و من تصور می کردم این پسر می تواند نسل و نام مرا زنده نگهدارد.
افسوس که محبت های بیش از حد و اندازه، کیوان را فردی مغرور و زیاده خواه بار آورد و ما نیز چون پسر یکی یکدانه خود را خیلی دوست داشتیم ناز او را می خریدیم.
پدر عزادار در دایره اجتماعی کلانتری ۳۷ مشهد افزود: پسرم دو سال قبل خودش را گرفتار یک عشق خیابانی کرد و عاشق دختری شد که خانواده بی در و پیکری داشتند.من و همسرم هرچه به او نصیحت کردیم که این ازدواج به صلاح تو نیست نتیجه ای نگرفتیم و وقتی که با تهدید خودکشی اش روبه رو شدیم به ناچار موافقت خود را با ازدواج کیوان و دختر مورد علاقه اش اعلام کردیم.باور کنید هربار که پسرم و عروسم به خانه ما می آمدند از وضع ظاهری و پوشش بسیار زننده و حرکات زشت عروسم خجالت می کشیدم و به ۲دخترم که دانشجو هستند و هنوز ازدواج نکرده اند گفتم حق ندارند با همسر کیوان از خانه بیرون بروند.
پسرم و عروسم پس از دوره نامزدی یک ساله، زندگی مشترک خود را در آپارتمانی اجاره ای آغاز کردند و ما نیز به خاطر وضعیت همسر کیوان رفت و آمد چندانی با آنها نداشتیم.حدود ۶ماه قبل یک روز پس از آن که درجمع خانوادگی، ریش سفیدهای فامیل از وضعیت ظاهری و رفتاری عروسم گلایه کردند به خانه پسرم رفتم تا کمی او و همسرش را نصیحت کنم. اما کیوان با برخوردی بسیار توهین آمیز با من درگیر شد.آن روز دلم شکست و با چشمانی گریان به خانه برگشتم. اما چند روز بعد از این ماجرا، یک روز کیوان به خانه ما آمد و با معذرت خواهی و ابراز پشیمانی از اشتباهاتش گفت که همسرش را از خانه بیرون کرده است.
پسرم آن روز اعتراف کرد که عروسم با پسری جوان ارتباط مخفیانه دارد و به خاطر این مسئله بین آن ها اختلافاتی به وجود آمده است.
من وهمسرم با کمی گفت وگو پسرمان را آرام کردیم و درست لحظه ای که به دنبال یک راه حل درست و منطقی برای حل مشکل زندگی پسرم بودم پدر همسرش زنگ زد و پس از مکالمه ای کوتاه، کیوان بلند شد و گفت: باید به خانه خودم بروم چون همسرم به اشتباهاتش پی برده و پدرش او را برای معذرت خواهی به خانه برگردانده است.
در این لحظه من کیوان را صدا زدم و گفتم: عزیزم اجازه بده حداقل یک تعهد اخلاقی از همسرت بگیریم و با او اتمام حجت کنیم تا در رفتار و حرکاتش تغییراتی به وجود بیاورد. اما افسوس که پسرم به حرف هایم توجهی نشان نداد و با عجله به خانه خودش رفت.
من و همسرم که مثل سیر و سرکه می جوشیدیم به خانه پسرم رفتیم تا ببینیم موضوع به کجا ختم شده است اما کسی در خانه نبود و خانم همسایه گفت آقا کیوان و خانواده همسرش به پارک رفته اند و...ما با نگرانی به خانه برگشتیم و فردای آن روز با کیوان تماس گرفتیم.
پسرم با رفتاری بسیار تحقیرآمیز گفت: من همسرم را دوست دارم، خواهش می کنم در زندگی ام دخالت نکنید. با شنیدن این حرف از همسرم خواستم که دیگر هیچ تماسی با این بچه ناخلف نداشته باشد و چند ماه به همین شکل گذشت. در این مدت از طریق اقوام و دامادم می شنیدیم که کیوان و همسرش باهم مشکل دارند ولی اطلاعی نداشتیم که از حدود دو هفته قبل، عروسم از خانه قهر کرده است و پسرم که به چشم خود شاهد خیانت همسرش بوده پس از تحمل شرایطی سخت به جای آن که از خانواده خود راهنمایی بگیرد در اقدامی اشتباه بدترین راه ممکن را انتخاب کرده است.متاسفانه کیوان دست به خودکشی زد.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین