ناگفتههای فرمانده جنگ و جانشین فرمانده کل قوا در سالهای پایانی جنگ، از جمله مسائلی است که بازگویه هزار باره آنها نیز موجب لذت و عبرت و در بسیاری موارد، همراه با موج رسانه ای و تبلیغاتی میشود.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، از جمله این موارد، مصاحبههایی است که از هاشمی رفسنجانی و در کتابی با نام «هاشمی بدون روتوش» به چاپ رسیده است.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام درباره این که آیا نظر کسانی را که معتقدند صدام به دستور و ترغیب آمریکا به ایران حمله کرد را قبول دارد یا نه، میگوید: «قبلا جواب دادم که من نمیگویم که این جنگ مستقیما با دستور آمریکا بود. فکر نمیکنم کسانی که عاقل هستند، این گونه بگویند. میگویم آمریکا هم از این جنگ راضی و خوشحال بود و شاید هم در شکل گیری آن نقش داشت. بعدا ادله و اسنادی به دست آمد که آمریکاییها صدام را ترغیب میکردند. البته تعبیر نمیکنم که به دستور آمریکا بود».

رئیس مجلس خبرگان رهبری درباره چگونگی موج تبلیغاتی صدام برای آغاز جنگ و کمک متحدان عرب عراق برای حمله به ایران میگوید: «از سوی دیگر، شوروی هم در آن زمان در این مسائل بیتأثیر نبود. میتوانست جلوی حمله عراق علیه ایران را بگیرد.
چون عراق پس از مصر، دومین کشور عربی بود که در سال 1351 با شوروی قرارداد دوستی و همکاری امضا کرده بود و همه توان نظامی عراق شرقی و از نوع شوروی بود، ولی این کشور با این که از شکسته شدن حلقه محاصره خویش توسط آمریکا در ایران خوشحال بود، نگران جمهوریهای مسلمان و مسلمانان اتحاد شوروی سابق بود.
«حسنین هیکل»، نویسنده شهیر مصری در سال 1358 اعلام کرده بود که «کشورهای خلیج فارس بیش از همه تهدید ناشی از انقلاب اسلامی را احساس میکنند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی بین آب و آتشند و از یک سو ملتهب از قدرت امام خمینی و از دیگر سو، یخ زده از ضعف آمریکا هستند»؛ این ترس خود را در چهاردهم خرداد 1359 کاملا نشان داده که صدام در شهر طائف با برخی از سران عرب ملاقات کرد و در آن کنفرانس به قول خودشان هدیهای شاهانه از سوی شرکت کنندگان به صدام تقدیم شد که دربردارنده گزارشی از اوضاع اقتصادی، اجتماعی و نظامی ایران بود.
صدام هم که ادله زیادی داشت تا جنگ را آغاز کند: نخست این که به خاطر ترسی که از الهام گیری مردم عراق به ویژه شیعیان داشت، اعلام کرد که ایران در مسائل داخلی عراق دخالت میکند. زخمی شدن طارق عزیز در انفجار بمبی در فروردین 59 را به ایران نسبت داد. چند روز بعد بمبی دیگر در مدرسه ایرانیان واقع در محله وزیریه بغداد منفجر شد که باز هم به ایران نسبت داد. در تیر ماه همان سال هم بمبی دیگر در مقابل وزارت فرهنگ و اطلاعات عراق منفجر شد. صدام در سال 63 برای توجیه حملهاش به ایران در یک سخنرانی گفته بود که «در هفتههای اول تحت تصدی حکومت توسط امام خمینی در ایران بمبگذاریها و انفجارها در هر نقطه از عراق شروع شده بود. »
آیتالله هاشمی رفسنجانی درباره این شبهه که آیا امام از آغاز جنگ توسط صدام با این توجیه که میتواند نقطهای باشد برای از بین بردن طاغوت و رژیم دیکتاتوری در عراق، رضایت داشت یا نه، میگوید: «با نظر شما موافقم، اما این که ته دلشان بود، درست نیست. بر زبان هم میآوردند. مخفی نمیکردند. امام بارها گفتند: صدام جنایتکاری است که با پای خودش به دام آمد و نباید دست از سرش برداریم.... بر هیچ کس مخفی نبود که امام معتقد بودند باید بجنگیم و دفاع کنیم. میگفتند کمترین چیزی که باید به دست بیاوریم، محاکمه صدام است که طبعا نمیتواند در رأس حکومت عراق باقی بماند و ملت عراق هم آزاد میشوند... اما آشکارا از اینکه صدام را میتوانیم ساقط کنیم، خوشحال بودند. البته در عین حال، عمیقا از ضایعات جنگ ناراحت و آزرده میشدند.»

فرمانده کل جنگ در زمان دفاع مقدس در برابر این پرسش که عدهای را عقیده بر این است که باید پس از فتح خرمشهر در سال 61 جنگ پایان یافته و آتش بس مورد قبول واقع میشد، چرا که موقعیت سال 61 بسیار بهتر از موقعیت سال 67 بود که قطعنامه مورد پذیرش قرار گرفت و این همان است که مرحوم حاج سید احمد خمینی در مصاحبه با روزنامه جمهوری اسلامی اعلام میکنند که امام پس از فتح خرمشهر با تداوم جنگ مخالف بودند و نیز این پرسش که به باور بسیاری، هاشمی عامل اصلی ادامه جنگ پس از خرداد 61 است میگوید: «من عینیات خودم را میگویم که غیر از حرفهایی است در آن مصاحبه از حاج احمد آقا نقل شده است... اما در مورد خرمشهر و جنگ اولا وقتی در خرمشهر پیروز شدیم، هیچ کس را ندیدم که بگوید جنگ را ادامه ندهیم. بر عکس همه موافق تداوم جنگ بودند. مثلا آقای منتظری پس از فتح المبین (2/1/61) نصف شب به من تلفن کرد که نیروها منتظر چه هستند؟ چرا وارد عراق نمیشوند؟ عراق به هم ریخته، به بغداد بروید و مسأله را تمام کنید و بعضیها در عراق منتظر ورود شما هستند تا کودتا کنند.
سه روز پس از فتح خرمشهر، یعنی ششم خرداد، چند تن از فرماندهان جنگ از جمله آقایان محسن رضایی و صیاد شیرازی، یعنی سران ارتش و سپاه به تهران آمدند تا از امام کسب تکلیف کنند. چون آن موقع کسی نبود که فرمان بدهد. جلسه شورای عالی دفاع را در خدمت امام در جماران برگزار کردیم. من و آیتالله خامنهای هم در آن جلسه بودیم، ولی حرف نزدیم و امام و فرماندهان نظامی حرف میزدند. امام پس از تبریک و تشکر گفتند: میخواهید برای ادامه جنگ چه کار کنید؟ نظر فرماندهان این بود که اگر میخواهیم جنگ را ادامه دهیم، باید از مرز بگذریم. اول از امام پرسیدند که جنگ را ادامه بدهیم یا نه؟ امام گفتند: باید ادامه دهید و هیچ کس حق ندارد از توقف جنگ و آتش بس حرف بزند. هر کس چنین حرفی بزند با او برخورد میکنم. چون پاسخ امام قاطع بود، از این مرحله گذشتند. خودشان هم همان نظر را داشتند... این که بگویند من جنگ را برای تثبیت قدرتم میخواستم از حرفهای بچگانه است. اتفاقا اگر کسی ترمز بود، من بودم.»
وی همچنین درباره اینکه از چه مقطعی به عنوان فرمانده جنگ مصمم شد که جنگ را باید فیصله داد، میگوید: «نقطه اوجش زمان فرماندهیام بود و وقتی که امام حکم را به من دادند. در ملاقات خداحافظی این حرف را به امام گفتم. این حرف من متکی به جلسه سران بود که همه ما پنج نفر (آیتالله خامنهای، آیتالله موسوی اردبیلی، آیتالله هاشمی رفسنجانی، مهندس میر حسین موسوی و حاج سید احمد خمینی) به این نتیجه رسیده بودیم که نمیگذارند در جنگ پیروز شویم. منتها راهکار من این بود که جایی را بگیریم که ارزش استراتژیک داشته باشد تا عراق نتواند بدون آن منطقه زیاد بماند و بیاید معامله کند... پس سیاست من حتی پیش از فرماندهی با اتکا به نظر دوستان این بود که جایی از عراق را بگیریم و آتشبس را قبول کنیم.»
