مادر «دانیال چاروسایی»، جوان 17 ساله ماهشهری که بر اثر تصادف دچار مرگ مغزی شد، میگوید که "دلم آرام است اما برای دانیال تنگ شده است."
به گزارش خبرنگار «اجتماعی» ایسنا - منطقه خوزستان، روز بیستوششم ماه رمضان، "دانیال چاروسایی" در ماهشهر با یک دستگاه خودروی پراید تصادف میکند و سرش به جدول کنار خیابان میخورد. پس از انتقال به بیمارستان، پزشکان به خانواده این جوان ماهشهری اعلام میکنند که تکپسر آنها دچار مرگ مغزی شده و امکان بازگشت وجود ندارد. سرانجام با رضایت خانواده، اعضای بدن دانیال در روز عید فطر به هشت بیمار اهدا شد.
ناهید خدایی، مادر دانیال میگوید: «دانیال روزه بود؛ بعد از اذان، افطاری مختصری خورد و رفت دنبال پدرش. پدر دانیال آن شب سر کار بود و من هرچه به دانیال گفتم که پدرت با سرویس محل کار برمیگردد، قبول نکرد و گفت پدرم خسته است و میخواهم بروم دنبالش؛ با موتور رفت. آن شب دلم خیلی شور میزد.
چند لحظه پس از رفتن دانیال صدای آژیر آمبولانس آمد و من دلم بیشتر شور زد.
زمانی که دانیال از منزل خارج شده بود، یک پراید سفیدرنگ به موتور او زده بود و سر پسرم به جدول کنار خیابان اصابت کرده بود. پدرش که از سر کار برگشت، گفت که همسایهها گفتند پسرت تصادف کرده و پایش شکسته. ما هم سریع به بیمارستان رفتیم، ولی وقتی رسیدیم متوجه شدیم که اوضاع وخیمتر است و دانیالم را به ICU برده بودند، کمکم همه خانواده آمدند بیمارستان. شوهرم بیماری دیابت دارد و آن شب حالش بد شد و او را بردند خانه. دکترها میگفتند شاید دانیال برنگردد؛ رضایت میدهید اعضای او را پیوند دهیم؟
پدر دانیال ابتدا مخالف بود و میگفت باید امیدوار باشیم، به همین دلیل دانیال را به بیمارستان گلستان اهواز منتقل کردیم، ولی آنجا هم دکتر گفت پسرتان دچار مرگ مغزی شده است.
دانیال تنها پسر من بود. همیشه بهترینها را میخواست. یادم میآید چند وقت پیش آمد و گفت: "مادر اگر روزی فوت کردم، برای من سیاه نپوش." آن روز در بیمارستان فقط به حرفهای دانیال فکر میکردم و از خدا خواستم هرچه صلاح اوست پیشروی ما قرار دهد. رضایت دادن به اهدای عضو تنها پسرم خیلی سخت بود، ولی در آن لحظه به مادرهایی فکر میکردم که پسرشان بیمار است و نمیخواستم آنها هم مثل من داغدار شوند.
دانیال امانت خدا پیش من بود. روز عید فطر با خدا معامله کردم و رضایت دادم اعضای بدن جگرگوشهام اهدا شود. بعد هم فقط سوره "والعصر" را زمزمه کردم و اشک ریختم."
مادر دانیال هم همانند سایر مادرها، آرزوهای بزرگی برای تنها پسرش داشت و درباره آنها میگوید: "میخواستم دانیال را 18 سالگی داماد کنم. او 17 سالگی رفت، ولی با رفتنش جان چند بیمار را نجات داد. ته دلم آرام است؛ دلم برای دانیالم تنگ شده، ولی آرام هستم و گریه نمیکنم..."