حضرت آیت الله جوادی آملی در درس اخلاق خود که روز گذشته برگزار شد درباره اهمیت اخلاق نسبت به فقه و حقوق گفت: اگر ما بخواهیم جامعه را با قانون اداره کنیم بسیار سخت است چون قانون کفِ تمدن است و نشان عدم کارآیی قانون همین هفت هشت میلیون پروندهای است که در دستگاه قضایی است.
معظم له همچنین در ادامه سخنانش که از سوی پایگاه خبری «اسراء» متشر شد گفت: ذات اقدس الهی در درون همه ما یک حس انعطافپذیری و عاطفه و شرم را گذاشته این شرم و حیاء از بهترین نعمتهای الهی است این سرمایه ماست.
متن کامل درس اخلاق امروز معظم له به شرح زیر می باشد:
در اسلام سه فصل مطرح است یک فصل مربوط به فقه است یک فصل مربوط به حقوق است یک فصل مربوط به اخلاق. آن فصلی که مربوط به حقوق است احکام الهی است و حق الله است بر ما واجب است که عمل بکنیم و بر ما واجب است که در اجرای او کوتاهی نکنیم و بر ما واجب است که اگر کسی خواست اجرا کند او را تأیید کنیم یا مانع او نشویم این بخشهای فقه است و احکام الهی. در این بخش آیات سوره مبارکه نور و مانند آن راهنمای این مطلب است که فرمود در هنگام اجرای حدود ﴿لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ﴾ این اختصاصی به آن حکمی که در اول سوره نور وارد شده است ندارد چون معیار، دین الله است هر چه دین خدا شد و حکم خدا شد ما نه تنها باید اجرا کنیم نه تنها باید مانع مجریان نشویم بلکه باید آنها را تأیید کنیم این ﴿وَلْیشْهَدْ عَذَابَهُمَا﴾ برای چند نکته است: نکته اول این است که مؤمنان عبرت بگیرند نکته دوم آن است که مؤمنان قدرت بگیرند وقتی ببینند حدود الهی اجرا میشود مقتدر میشوند این ﴿وَلْیشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ﴾ تنها برای عبرتگیری نیست برای قدرتیابی هم هست این مربوط به فقه است که حق الله است.
اما حقوق مربوط به مسائلی است که افراد نسبت به یکدیگر دارند اگر به کسی ظلم شده است او برابر عدل میتواند انتقام بگیرد آیاتی از این قبیل که ﴿مَنِ اعْتَدَی عَلَیکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیکُمْ﴾ یا ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ﴾ اینها نشانه آن است که جامعه میتواند حق خودش را احیا بکند احقاق حق بکند استیفای حقوق بکند و مدار این فصل دوم ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ است که در این محور بدی را با بدی پاسخ میدهند.
اخلاق مکمل حقوق است
اما بخش اخلاق که هم مکمل و متمم مسئله حقوق است و هم در تأیید و اجرای فقه و دین خدا سهم تعیینکنندهای دارد آن است که انسان برابر احسان عمل کند نه برابر عدل. احسان بالاتر از عدل است اگر در سوره مبارکه نحل فرمود: ﴿إِن اللهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ﴾ این تقدیم تنها تقدیم لفظی نیست بلکه تقدیم رتبی را هم به همرا دارد احسان بالاتر از عدل است ﴿إِن اللهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ﴾ و بالاتر از عدل، احسان است لذا در همان بخش پایانی سوره مبارکه نحل که مسئله انتقام و عقوبت را مطرح میکند میفرماید:
﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ﴾ یعنی بالاتر از انتقام، گذشت است. این فصل سوم که مسئله اخلاق است با ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ کار ندارد با ﴿یدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ کار دارد یعنی بدی را با نیکی جواب میدهند بدی را با نیکی دفع میکنند بدی را با عدل دفع نمیکنند با احسان دفع میکنند. خب خیلی فرق است بین ﴿یدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ با ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ اگر ما بخواهیم جامعه را با قانون اداره کنیم بسیار سخت است چون قانون کفِ تمدن است و نشان عدم کارآیی قانون همین هفت هشت میلیون پروندهای است که در دستگاه قضایی است اینها که بیجهت شکایت نمیکنند به کسی بدرفتاری شد به کسی بد گفتند حق او را گرفتند و تضییع حقی از او شده است این شکایت میکند. نتیجه این ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ انباشته شدن شش هفت میلیون پرونده در دستگاه قضایی است اما اگر ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ در جامعه رشد کرد دیگر از کفِ تمدن میآییم سطح تمدن با گذشت میشود جامعه را متمدن کرد با خوبی باید جلوی بدی را گرفت یک وقت که ما گذشت کردیم آن برمیگردد خودش شرمنده میشود ذات اقدس الهی در درون همه ما یک حس انعطافپذیری و عاطفه و شرم را گذاشته این شرم و حیاء از بهترین نعمتهای الهی است این سرمایه ماست در پایان همین سوره مبارکه علق که جزء عتایق سوَر است به اصطلاح یعنی جزء سورههایی که در طلیعه رسالت نازل شده است عتیق است کهن است فرمود: ﴿أَلَمْ یعْلَمْ بِأَن اللهَ یرَی﴾ قرآن کریم که اول سخن از جهنم و بگیر و ببند مطرح نکرد اول از حیاء سخن به میان آورد که انسان حیاء نمیکند در محضر خداست؟! خب حالا اگر کسی بیحیاء شد ﴿خُذُوهُ فَغُلوهُ ٭ ثُم الْجَحِیمَ صَلوهُ﴾ وگرنه دین در طلیعه امر ما را به حیاء دعوت کرد این حیاء سرمایهای است که خدا به ما داد این باعث کرامت انسان است یک انسان اهل حیاء این در جامعه کریم است نه بد میکند نه بدی را فوراً بر اساس ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ پاسخ میدهد بلکه بر اساس ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ پاسخ میدهد این انسان باحیاء را ذات اقدس الهی دوست دارد این سرمایه را به ما داد در همه هست حتی در بزهکاران و تبهکاران هست منتها با شدت و ضعف.
هشت میلیون پرونده
این کف تمدن نشانهاش و خطرش همین هفت هشت میلیون پرونده است که در دستگاه قضایی است و همه را هم درگیر کرده اما صدر تمدن ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ است (یک) بعد خدا امر کرده فرمود: ﴿ادْفَعْ بِالتِی هِی أَحْسَنُ﴾ بدی را با بدی جواب ندهید اگر کسی اهانت کرد فوراً پاسخ ندهید اگر کسی در رانندگی حق شما را ضایع کرد یا سرعت بیجا گرفت یا سبقت بیجا گرفت فوراً شکایت نکنید اگر یکی دو لحظه گذشت ببینید او هم برمیگردد.
پس این سه فصل و سه بخش که هر کدام کتاب جدا دارد فقه بحثش جداست، حقوق بحثش جداست، اخلاق بحثش جداست منتها عظمت و جلال و شکوه اخلاق خیلی وسیعتر از آنهاست. گفتند جعفر همسر زینب(سلام الله علیها) در یکی از مسافرها کسی درخواست کمکی کرد یک مال فراوانی بخشید به او گفتند اینجا که شما را نمیشناسند که شما همسر زینب کبرا هستید و این شخص سائل هم به کمتر از این اکتفا میکرد چرا این همه بخشیدی؟ گفت اگر اینها مرا نمیشناسند من که خودم را میشناسم و اگر این شخص به کمتر قناعت میکرد آن روح کَرم و بخشش من حاضر نبود این مردانگی و عظمت را این دین به ما آموخت این را میگویند اخلاق. آن روز هم که حمامهای عمومی بود در حمام هم دوزانو مینشستند میگفتند اینها که ما را میبینند محترماند از بس مؤدب بودند از بس باادب زندگی میکردند این ادب، هنر زندگی است بارها به عرضتان رسید عباس عموی پیامبر است سنش از حضرت خیلی بیشتر است ولی وقتی گفتند «أنت أکبر أم رسول الله؟ قال: هو أکبر و أنا أسَن» او بزرگتر است ولی سن من بیشتر است ادب، ظرافت و هنر مثل اینکه در ظرف بلورین شما میوهای را بیاورید این لفظ، ظرف معناست یک وقت است در یک ظرف گِلی غذایی را به مهمان میدهیم یک وقت است در یک ظرف بلوری شسته این را تحویل میدهید غذا همان غذاست این ادب، هنر زندگی است اخلاق، هنر زندگی است مثل ظرف بلورین است و جامعه را جذب میکند افراد را جذب میکند اخلاق هم رابطه خود را با خود تنظیم میکند که من انسانم هرگز نباید حرفی بزنم که دیگری بخندد این بیان نورانی علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) است این نامه را در نهجالبلاغه برای فرزندش نوشت فرمود بسیار خب، محفل سرور چیز خوبی است کسی بگوید و دیگری بخندد چیز خوبی است اما با یکدیگر مزاح نکنید (یک) چون عداوت میآورد و تو نگو که دیگری بخندد (این دو) وسیله خنداندن نباشد اگر هم تنزیه است دیگری بگوید تو حرفی بزنی که دیگری بخندد یعنی چه؟!
ظرف بلوری
خب اینها را میگویند عظمت روحی، اینها را میگویند ادب، اینها را میگویند هنر، اینها را میگویند ظرف بلوری «إِن هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیةٌ فَخَیرُهَا أَوْعَاهَا» حضرت فرمود دلها، ظرف است وقتی دلها ظرف بود بدنها هم میشود ظرف بعضی ظرف گلی نشستهاند بعضی ظرف بلوری شستهاند فرمود شما ظرف بلورین شفاف شسته باش که از دیدن تو دیگران لذت ببرند این اخلاق در حیطه زندگی است بین انسان و خود انسان. بین انسان و خدای انسان، انسان همیشه برده و بنده اوست چون میداند ﴿أَلَمْ یکُ نُطْفَةً مِن مَنی یمْنَی﴾ اگر همین یک تکه آب یک قطره آب در زیر جامهاش بود و خیس میشد خب میرفت در لباسشویی فرمود این یک قطره بود من این را به صورت لؤلؤ لالا در آوردم همین یک قطره انسان همیشه که این را میبیند ﴿أَلَمْ یکُ نُطْفَةً مِن مَنی یمْنَی﴾ احساس کوچکی میکند در برابر ذات اقدس الهی و همواره شاکر است در داخله منزل نسبت به پدر نسبت به مادر البته به ما گفتند که اسوه شما و قُدوه شما و الگوی شما رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) است ما نه آن معانی را میفهمیم نه توان آن را داریم حضرت برای همه احترام قائل بود احترام اخلاقی، ظروف فراوانی نداشت لوازم فراوانی نداشت یک شانه داشت یک کاسه داشت یک بشقاب داشت یک عصا داشت برای همه اینها شناسنامه قائل شد اسم گذاشت اینکه میگویند عصای ممشوق حضرت یا فلان شانه یا فلان کاسه برای همه شناسنامه داشت البته او بر اساس آیه سوره اسراء که ﴿إِن مِن شَیءٍ إِلا یسَبحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ﴾ صدای تسبیح آنها را میشنید حرف آنها را میشنید با آنها حرف میزد یک راه دیگری داشت ولی برای همه آنها حرمت قائل بود اینکه میگفتند عصای ممشوق حضرت را بیاورید اینچنین نبود که یک عصای گرانبها باشد یا آن فَرس دل دل اینها چیزی نبود که خیلی گرانبها و مهم باشد برای اینها نام میگذاشتند خب کسی که برای یک کاسه شناسنامه قائل است برای عصا شناسنامه قائل است برای شانه شناسنامه قائل است احترام میکند اعضای منزل را گرامی میدارد در داخله چنین منزلی جز ادب چیز دیگر نیست این ادب مثل آهنگ خوب است خیلیها اذان میگویند ولی اگر یک مؤذن خوشآهنگ بود جاذبه دارد خیلیها مدیحه دارند مرثیه دارند ولی آن آهنگ باعث جاذبه داشتن آن مدح و مرثیه است ادب مثل آن آهنگ زیباست که داخله منزل را با جاذبه اداره میکند پس ادب بین خود انسان است و خود انسان (یک) بین انسان است و خدای انسان (دو) بین انسان است و اعضای منزل (سه) بین انسان است و همسایهها و همکارها (چهار) بین انسان است و جامعه (پنج).
اولین حرف در تمدن
این اخلاق اولین حرف را در سطح تمدن میزند آن قانون برای کف تمدن است اگر اخلاق باشد هم انسان در مسائل فقهی به ﴿لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ﴾ عمل میکند هم ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ را مهار میکند هم در خدمت ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ هست و چنین جامعهای میشود جامعه اسلامی، حالا این عصاره بیانات فصول گذشته بود و روزهای گذشته.
نامهای که وجود مبارک حضرت امیر برای معاویه نوشت این جواب نامه معاویه است. معاویه مهمترین دسیسهای که داشت مردم را آمدن از شام به مدینه باز میداشت سطح فرهنگ مردم را هم پایین نگه میداشت سواد عمومی را کم کرده بود مردم بودند و گفت تار سخنگویان اموی و دیگر هیچ. قهراً اینها پایین بودند نامههایی از شام به کوفه میآمد برای وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برای تحریک دستگاه حضرت امیر، گاهی جریان عثمان را بهانه میکرد گاهی فضیلت اولی و دومی را ذکر میکرد گاهی جنگهای داخلی که خودش در راهاندازی آنها بیسهم نبود آنها را بهانه میکرد که بالأخره یک نامه خاصی از امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) بگیرد و این نامه را هم علیه آن حضرت در مدینه منتشر کند.
این افتخار ماست
در یکی از نامهها نوشته بود که شما را با گردن بسته یک طناب به گردنتان گذاشتند یا با دست بسته طناب در دستتان گذاشتند شما را بردند در مسجد بیعت بگیرند که خواست حضرت را با این وضع اهانت کند. گفت شما در جریان اولی و دومی فلان و فلان، فلان کار را کردید یا آنها افضلاند این نامهها را نوشت. جوابی که وجود مبارک حضرت امیر داد آن جواب مفصل است مرحوم سید رضی(رضوان الله علیه) این جواب را که مفصل است به سه قسمت کرد یک قسمت را که خیلی مهم نبود اصلاً در نهجالبلاغه نقل نکرد آن قسمتهای حساس را در چند نامه جداگانه نقل کرد که بخشی از اینها در نامههای دیگر گذشت بخشی هم مربوط به نامه بیست و هشتم است که امروز میخوانیم. درباره آن نامه که حضرت در جواب مرقوم فرمودند اینکه شما گفتید من را با طناب بستند و بردند این حق است ما که انکار نکردیم ولی «أردت أن تفضحنی فافتضح» تو رفتی مرا سبک کنی خودت رسوا شدی ما همیشه میگوییم وقتی بخواهیم سقیفه را امضا کنیم با دست بسته امضا میکنیم هرگز با میل و اراده خود ما سَقفی نیستیم ما غدیری هستیم ما که انکار نکردیم. شما گفتید مرا مجبور کردند رفتیم امضا کردیم بله مرا مجبور کردند مرا با طناب بردند این افتخار ماست. گفتی درباره اولی و دومی تو نه به اولی کار داری نه به دومی کار داری تو این را میخواهی بهانه قرار بدهی که چیزی من درباره اینها بگویم و این را شما در شام علیه من توطئه کنی تو چه کار به این حرفها؟! ما که انکار نکردیم جریان امضای سقیفه را ولی این فخر ماست آنگاه گوشهای از افتخارات را وجود مبارک حضرت امیر در این نامه ذکر میکند.
پس این نامه مفصل است (یک) مرحوم سید رضی بخشی از این نامه را در نهجالبلاغه نقل نکرد (دو) بخشهای دیگر را در دو نامه جداگانه در دو فصل جداگانه نقل کرد (سه) الآن ما در نامه 28 نهجالبلاغه هستیم. حضرت اینچنین مرقوم فرمود: «أَما بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ» چون عصاره مطالبش در نوبتهای قبل گفته شد ولی عبارت را نخواندیم حالا عبارت را یک مقدار سریع میخوانیم «تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللهِ مُحَمداًصلی الله علیه وآله وسلم لِدِینِهِ وَ تَأْییدَهِ إِیاهُ بِمَنْ أَیدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ» تو درباره پیامبر و یاوران پیامبر سخن گفتی اما «فَلَقَدْ خَبأَ لَنَا الدهْرُ مِنْکَ عَجَباً» روزگار یک حرف تازهای یک کشف تازهای کرده آخر تو را چه کار به این حرفها؟! این حرفها در خاندان ماست ما پیغمبر را میشناسیم یاوران پیغمبر را میشناسیم کسانی که اولین گروه بودند حرف او را پذیرفتند میشناسیم کسانی که دومین گروه بودند و یاوران او بودند آنها را هم میشناسیم «إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ اللهِ تَعَالَی عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَینَا فِی نَبِینَا» تو فضایل خاندان ما را داری ذکر میکنی. در نوبت قبل اشاره شد که ما در فارسی مَثلی داریم میگوییم «زیره به کرمان برد» برای اینکه در آنجا زیره فراوان است عرب مشابه این مَثلی دارد میگویند خرما به هَجَر برد هَجَر یکی از منطقههای بحرین است که خرما در آنجا فراوان است که انشاءالله به حق صدیقه کبرا(سلام الله علیها) این عزیزان و شیعیان بحرین از آلخلیفه و آلسعود آزاد بشوند و نجات پیدا کنند.
نظر ابن سینا درباره امیرالمومنین(ع)
فرمود تو «کَنَاقِلِ التمْرِ إِلَی هَجَرَ» مثل اینکه خرما به بحرین آوردی اینجا نزد ما این حرفها را چرا میزنی ما میدانیم پیامبر چه کسی بود اهل بیتش چه کسانیاند چه فضیلتی دارند تو این حرفها را چرا به ما میزنی؟! «فَکُنْتَ فِی ذلِکَ کَنَاقِلِ التمْرِ إِلَی هَجَرَ» هجر همان منطقه بحرین است «أَوْ دَاعِی مُسَددِهِ إِلَی النضَالِ» شما مثل کسی هستی که تازه تیراندازی را به وسیله استادش یاد گرفته حالا استادش را به مسابقه دعوت میکند آخر استاد، تیراندازی را به او یاد داد چطوری این شاگرد میتواند با استادش مسابقه بدهد «أَوْ دَاعِی مُسَددِهِ إِلَی النضَالِ» اینها مَثلهای معروف است «وَ زَعَمْتَ أَن أَفْضَلَ الناسِ فِی الْإِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ» او میخواست وجود مبارک حضرت امیر مثلاً درباره اینها حرفی بزند آن وقت این نامه را علیه حضرت در شام توطئه کند. حضرت دیگر نام اولی و دومی را نبرد فرمود تو میگویی افضل الناس فلان است و فلان آخر تو چه کار به این حرفها داری؟! اگر کسی افضل است به تو سودی نمیرسد و اگر کسی مفضول است به تو آسیبی نمیرسد تو سهمی نداری این را میگویند عقلِ علی در این بحث بود یا بحثهای دیگر مرحوم ابنسینا وقتی از امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در آن رساله معراجیه نام میبرد و حضرت را وصف میکند خب علیبنابیطالب فضایلش قابل شمارش نیست که گوشهای از آن فضایل را خود حضرت اینجا بیان میکند اما یک فیلسوف وقتی بخواهد علیبنابیطالب وصف بکند نمیگوید او أعبد است او أفضل است او أسخاست او أشجع است میگوید حدیثی را که علیبنابیطالب(سلام الله علیه) از وجود مبارک پیامبر(علیهما السلام) نقل میکند از پیامبر به عنوان اعز انبیا و با جلال و شکوه نام میبرد مرحوم بوعلی، میگوید پیامبر به کسی که به منزله عقل بشر است که دیگران چشم و گوشاند و علیبنابیطالب عقل او در بین خلق نه در بین عرب یا در بین اصحاب یا در بین مسلمین، علی(سلام الله علیه) در بین خلق مثل عقل است در بین حواس همه چشم و گوش را عقل رهبری میکند یعنی الآن اگر وجود مبارک حضرت امیر بود و هفت میلیارد بشر را میدید این هفت میلیارد مثل دست و پا و چشم و گوش بودند و علی عقل بود یک فیلسوف بخواهد از حضرت امیر تعریف بکند این است این را در رساله معراجیه دارد.
چیزی به تو نمی رسد
حالا آن مقاماتی که برای حضرت امیر است که «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السمَاءِ أَعْلَمُ مِنی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» آنها که به عقل کسی در نمیآید و همین عقل بود که توانست نامهها را اینچنین پاسخ بدهد که بهانهای به دست دیگران نیفتد. فرمود: «وَ زَعَمْتَ أَن أَفْضَلَ الناسِ فِی الْإِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ فَذَکَرْتَ أَمْراً» جریان را ذکر کردی «إِنْ تَم اعْتَزَلَکَ کُلهُ» اگر این سخنان درست باشد که چه کسی افضل است چیزی به تو نمیرسد «وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یلْحَقْکَ ثَلْمُهُ» اگر این حرفها درست نباشد ثُلمه و آسیب و اُفت و آفتش به تو نمیرسد اصلاً تو چه کارهای؟! «وَ مَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَالسائِسَ وَالْمَسُوسَ» تو چه کار داری تشخیص بدهی که سیاستمدار کیست؟
افراد تحت سیاست کیست؟ سائس کیست؟ مسوس کیست؟ فاضل کیست؟ مفضول کیست؟ مگر شما تو و برادر و پدرت همانهایی نبودید که در جریان فتح مکه جزء اسرای جنگی بودید و پیامبر شما را آزاد کرد فرمود: «إذهبوا أنتم الطلقاء» اینکه زینب کبرا(سلام الله علیها) در شام فرمود: «أمِن العدل یابن الطلقاء» همین است فرمود شما آزادشده جد ما بودید دیگر شما جزء اسرای جنگی بودید اباسفیان بود معاویه بود برادر معاویه بود این دودمان را که جزء اسرای جنگی بودند در جریان فتح مکه جدم آزاد کرد لذا اینها به عنوان طلقاء و آزادشده معروفاند اینها طلاق سیاسی پیدا کردند. خب فرمود: «وَ مَا لِلطلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطلَقَاءِ وَ التمْییزَ بَینَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَولِینَ وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ» چه کسی افضل است چه کسی مفضول است اولی و دومی چه سِمتی دارند اینها به تو نمیرسد «هَیهَاتَ لَقَدْ حَن قِدْحٌ لَیسَ مِنْهَا» اینها که تیراندازند میدانند اگر ده تیر یا هشت تیر کمتر و بیشتر را ردیف کردند که تیراندازی کنند یک تیری که شبیه تیرها نیست استوار نیست تند و تیز نیست محکم نیست آن تیرانداز میفهمد که این از آن جنسها نیست فرمود تو از آن جنسها نیستی این هم یکی از آن مثلهای معروف عرب است «حَن قِدْحٌ لَیسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیهِ الْحُکْمُ لَهَا» کسی که محکوم است حالا آمده دارد داوری میکند و روی کرسی داوری نشسته است «أَلا تَرْبَعُ أَیهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلَعِکَ» چرا سرِ جایت نمینشینی؟! چرا در حد خودت نمیمانی «وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ» تو که کوتاهدستی کوتاهبالی چرا به اندازه دست و بالت سخن نمیگویی «وَ تَتَأَخرُ حَیثُ أَخرَکَ الْقَدَرُ» قَدر الهی قضای الهی تو را به عقب انداخت چرا میخواهی جلو بیفتی «فَمَا عَلَیکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لاَ ظَفَرُ الظافِرِ» نه کسی پیروز شد سودش به تو برمیگردد نه کسی شکست خورد زیانش به تو میرسد «وَ إِنکَ لَذَهابٌ فِی التیهِ» شما مثل همان اسرائیلی هستید که ﴿فَإِنهَا مُحَرمَةٌ عَلَیهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ﴾ عمری را در سرگردانی و حیرت به سر میبرد «رَواغٌ عَنِ الْقَصْدِ» از آن مقصد و اقتدار و اقتصاد فاصله گرفته « أَلاَ تَرَی غَیرُ مُخْبِرٍ لَکَ وَ لَکِنْ بِنِعْمَةِ اللهِ أُحَدثُ» تو رفتی خاندان ما را یعنی شخصیت مرا و خاندان مرا تحقیر بکنی خاندان ما که به عظمت معروفاند.
خودستانی کمال است
نهیی در اسلام شده است که هیچ کس خودستایی نکند خودش را نستاید چون شیطان بالأخره دستبردار نیست ولی خودستانی کمال است یعنی خودت را بستان، خودت را ستایش نکن خودستایی زشت است اما خودستانی محمود و ممدوح است خودت را از خودت بگیر تخلیه کن من من نگو فرمود اسلام چنین حکمی دارد جلوی زبان ما را گرفته گفته از خودتان تعریف نکنید ولی یک بیان نورانی هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که تعریف کردن و تزکیه خود انسان روا نیست مگر در جای ضرورت که بالأخره انسان باید آبروی خودش را حفظ بکند.
حضرت فرمود اگر نهی نبود ما خودمان را معرفی میکردیم که چه کسانی هستیم ولی در حد ضرورت دودمان خودمان را معرفی میکنیم بر اساس ﴿وَأَما بِنِعْمَةِ رَبکَ فَحَدثْ﴾ که نعمتی الهی را ما تحدیث بکنیم و مشخص بکنیم. فرمود چیزهایی است که همه میدانند تو هم شنیدی «أَن قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ» فرمود جنگهایی در اسلام شده چه انصار چه مهاجر خیلیها رفتند شربت شهادت نوشیدند شهدای اسلام شدند اجر همه آنها با خداست «وَ لِکُل فَضْلٌ» همه اینها فضیلت دارند اما از خاندان ما اگر کسی برود و شهید بشود چه اینکه رفت و شهید شد پیغمبر درباره او حرفی زد که درباره دیگران نگفت، کاری کرد که درباره دیگران نکرد نه قول پیغمبر سابقه داشت و نه فعل پیغمبر سابقه داشت «حَتی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا» از خاندان ما کسی برود جبهه و شهید بشود پیغمبر درباره او حرفی زد که درباره احدی نگفت کاری کرد که درباره احدی نکرد قول و فعل حضرت بیسابقه بود «حَتی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ: سَیدُ الشهَدَاءِ» حمزه سیدالشهداء شد البته سیدالشهداء است مادامی که حضرت امیر زنده است این را ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه میگوید امام، سیدالشهداء است تا علیبنابیطالب شربت شهادت ننوشید حمزه سیدالشهداء بود اما وقتی وجود مبارک امیرالمؤمنین شربت شهادت را نوشید او سیدالشهداء است خب میدانید ابنابیالحدید معتزلی است «الفضل ما شهدت به» خب این قول است «وَ خَصهُ رَسُولُ الهِه» چون آن قول هم بالأخره در محضر حضرت بود یا حضرت گفت یا با تقریر امضا کرد «وَ خَصهُ رَسُولُ اللهِصلی الله علیه وآله وسلم بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَیهِ» هفتاد تکبیر بر جنازه مطهره حمزه سیدالشهداء در نماز میت گفت. مرحوم ابنمیثم در شرح نهجالبلاغه میگوید رازش این است که وقتی نماز میت به امامت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوانده شد خب نماز میت پنج تکبیر دارد گروهی تازه از فرشتهها آمدند که نماز بخوانند نماز دوم شروع شد باز پنج تکبیر این گروه که تمام شد گروه سوم از ملائکه آمدند چهارده گروه در چهارده نوبت آمدند وجود مبارک پیامبر چهارده نماز میت خواند در هر نمازی پنج تکبیر مجموع تکبیرات نمازهای چهاردهگانه میشود هفتادتا این جزء مختصات حمزه سیدالشهداء است «وَ خَصهُ رَسُولُ اللهِصلی الله علیه وآله وسلم بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَیهِ» این یک نمونه. نمونه دیگر «أَوَلاَ تَرَی أَن قَوْماً قُطعَتْ أَیدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ» اینها که رفتند جبهههای جنگ حق علیه باطل عدهای جانباز شدند چشمشان یا دستشان یا پایشان را در راه ذات اقدس الهی دادند که خدا ثواب همه اینها را مقرر بکند آنهایی که جانبازند شفا عطا بکند و آنها که مقطوعالوریدند شفا عطا کند و صبر جمیل عطا کند.
اما فرمود خیلیها میروند در جبهههای جنگ جانباز میشوند ولی « أَوَلاَ تَرَی أَن قَوْماً قُطعَتْ أَیدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ» خیلیها رفتند و دستهایشان در راه خدا قطع شد «وَ لِکُل فَضْلٌ » اما «حَتی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ: الطیارُ فِی الْجَنةِ وَ ذُوالْجَنَاحَینِ» برادر من که دو دستش در جبهه جدا شد خدا دو بال به او داد که این طیار در بهشت است در بعضی از نقلهاست که «یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة» میشود جعفر طیار. «وَ لَوْ لاَ مَا نَهَی اللهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمةً» در اسلام خودستایی محمود نیست که ما اینچنین، ما اینچنین، این را من کردم ولی برای ضرورت اینها را گفتم تا بدانی ما چه کسانی هستیم و شما چه کسانی هستید میگفتیم که «تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ» هم مؤمنان بشناسند و برای آنها محمود باشد «وَ لاَ تَمُجهَا آذَانُ السامِعِینَ» گوش هیچ کسی آسیب نبیند این سخنان گوشخراش نیست و این حرفها دلنواز است دل مؤمنین را مینوازد خوشحال میکند گوش شنوندهها را آسیب نمیرساند چون حق است حق برای گوشها آشناست «فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرمِیةُ فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» این حرفها را رها کن. خاندان ما را با احدی نمیشود قیاس کرد. در بیانات خود پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود: «لا یقاس بهم أحد» به نظر ما این «أحد» نکره در سیاق نفی است اختصاصی به جن و انس ندارد ملائکه هم همین طورند هیچ کسی را نمیشود با اینها سنجید «لا یقاس بهم احد» این بیان خود پیغمبر است.
دستپروده خداییم
همین بیان در نهجالبلاغه در خطبه دیگری آمده البته با اسم ظاهر دارد فرمایش پیغمبر است که «لا یقاس بنا أحد» هیچ کسی را نمیشود با ما قیاس کرد هم این در بیانات پیغمبر است هم در بیانات حضرت امیر در نهجالبلاغه اما این از ظرائف تعبیرات حضرت امیر است فرمود: «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» «و الناس» نه عرب، نه مسلمان، ما دستپروده خداییم مردم یعنی مردم اینها از برکات ما استفاده میکنند چه مسلمان چه کافر، چه عرب چه عجم، این چه مقامی است؟! ابنابیالحدید میگوید که ظاهرش این است که خب خدمات ما به مردم میرسد هر که باشد چه مسلمان چه کافر حالا در زمان حکومت حضرت امیر خیلی از کفار بودند که از عدل علی بهره میبردند دیگر یهودی بود، مسیحی بود دیگر.
میگوید به حسب ظاهر نعمتهای این خاندان به مردم میرسد به حسب تربیتهای معنوی تعبیر ابنابیالحدید این است که «نحن عبید الله سبحانه و تعالی والناس بعد عبیدٌ لنا» نه عبید یعنی بنده عبادی، همان «من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا» به این تعبیر این «عبیدٌ لنا» را ابنابیالحدید میگوید خب کسی که در برابر این نامه اعتراض نکرد که دیگر معاویه قفل کرد دیگر نمیتوانست بگوید این حرفها نیست که اگر میتوانست مینوشت آن کسی که دهنکج بود مینوشت «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا» این در ایام غدیر، در ایام ولایت این جملهها باید در بنرها نوشته بشود «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» اینها باید روی بنرها نوشته بشود اینها باید روی پارچهها نوشته بشود خب درباره موسای کلیم خدا چه فرمود؟ فرمود: ﴿وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی﴾ انبیا این طور هستند انسانهای کامل این طور هستند که اینها مصنوع الهیاند مستقیماً فیض را از ذات اقدس الهی میگیرند خدا به ما نزدیک است ﴿أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ است ولی ما از او دوریم «او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد» خب اگر کسی استاد باشد، حکیم باشد، فقیه باشد، کنار یک اعما نشسته باشد این قُرب و بُعدش متساوی نیست جزء اضافات متخالف الأطراف است این به او نزدیک است ولی او از این دور است یک نابینا چه میداند که آن که در کنارش نشسته است حکیم است، فقیه است، ادبی است، اینکه نمیبیند که.
اگر ﴿فَإِنهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ التِی فِی الصدُور﴾ اگر ـ معاذ الله ـ ما نابینا بودیم کسی که ﴿أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ است که او را نمیبینیم دیگر، اگر نمیبینیم واسطه میخواهیم. فرمود: «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» بعد ما گذشتهای فراوانی از نظر اخلاقی داشته و داریم ما اهل تکبر نیستیم تمام جلال و شکوه ما محفوظ است اما ما با همه جلال و شکوه با شما رابطه خانوادگی پیدا کردیم از شما زن گرفتیم به شما زن دادیم که با هم زندگی کنیم «لَمْ یمْنَعْنَا قَدِیمَ عِزنَا وَ لاَ عَادِی طَوْلِنَا عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ» با اینکه شما لیاقت این کار را نداشتید اما سوابق طولانی ما و مَجد و عظمت ما مانع نشد که با شما به عنوان کُفْ و همسر زندگی کنیم به شما زن بدهیم از شما زن بگیریم. «قَدِیمَ عِزنَا» که معلوم است «عَادِی» این یاء مشدد است اینکه میبینید بعضیها میگویند «عادی» این از نظر ادبی درست نیست برای اینکه دال نباید مشدد باشد این «عادی» باید بگویند نه «عادی» برای اینکه این عادت است و باید بگوییم «عادی» یعنی دال مخفف است مشدد نیست. اما اینجا که دارد «عَادِی» یاء مشدد است منسوب به قوم عاد است یک امر کهن را میگویند «عادی» که این همان چشمه خورشید جهانافروز است که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود. آنچه منصوب به قوم عاد است که ﴿إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ التِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ﴾ از او به عادی یاد میکنند که یاء مشدد است فرمود: «لَمْ یمْنَعْنَا قَدِیمَ عِزنَا وَ لاَ عَادِی طَوْلِنَا» طَول یعنی خیر و برکت که خدا طائل است ذیالطول است یعنی برکت است در این کتابهای فقهی و اصولی میگویند این حرف «لا طائل تحته» یعنی طَوْل ندارد نه طول ندارد طَوْل یعنی نعمت و برکت و خیر یعنی این حرفی نیست که مطلب علمی در آن باشد خدا ذیالطول است یعنی ذی النعمة و البرکة است فرمود ما ذیالطول بودیم یعنی برکت داشتیم کار ما با نعمت همراه بود ولی معذلک با خاندان شما ازدواج کردیم ما که متواضعانه به سر میبریم «أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ» ولی «وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ! وَ أَنی یکُونُ ذلِکَ» ما هرگز کُف شما نیستیم شما کف ما نیستید برای اینکه «مِنا النبِی وَ مِنْکُمُ الْمُکَذبُ» از دودمان ما پیامبر مبعوث میشود از دودمان شما اباسفیان است که تکذیب میکند «مِنا أَسَدُ اللهِ» که حمزه است «وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلاَفِ» احزابی جمع شدند و حَلف و سوگند یاد کردند علیه کسی علیه عدل و حق قیام بکنند کسی پیمانکار این بود و سوگند یاد میکرد او اسدِ احلاف بود ما اسد الله تحویل میدهیم شما اسد احزاب تحویل میدهید «وَ مِنا سَیدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنةِ» الحسن و الحسین منا که «سیدا شباب اهل الجنة» اینها جزء مفاخر ما هستند «وَ مِنْکُمْ صِبْیةُ النارِ» نه بچههای آتش، بزرگسالاناند که فکر کودکی دارند.
میبینید بعضیها کودک هشتاد سالهاند کودک هفتاد سالهاند الآن هم اگر خوب گوش بدهی حرف نزنی ببینید اینها چطور حرف میزنند فقط از کودکی و جوانیشان ما چقدر میخوردیم چقدر غذا میخوردیم چقدر راه میرفتیم حرفهایشان همین است الآن هم که هشتاد سالش است کودک هشتاد ساله است فقط میگوید آن وقت این قدر میخوردیم این قدر میخوابیدیم اینچنین نیست که حالا که هشتاد سال شد هشتاد قدم برداشته باشد خب.
فرمود این طور نبود صِبیه نه یعنی اینها بچههایی هستند بچه که اهل آتش نیست یعنی کودکِ هشتاد ساله است کودک شصت ساله است اینها را میگویند صِبیه نار. «وَ مِنا خَیرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ» فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از ماست که بهترین زنان جهانیان است «وَ مِنْکُمْ حَمالَةُ الْحَطَبِ» عمه شما بود که در سوره مسد آمده است آن تیغها را، تنها هیزم عادی نبود این هیزم تیغدار را سرِ راه حضرت میریخت که حضرت آسیب ببیند «فِی کَثِیرٍ مِما لَنَا وَ عَلَیکُمْ» خیلی از فضایل است که ما داریم و شما فاقد آن هستید و ما اینها را دیگر بازگو نمیکنیم این بخش اول از این نامه، حالا بخش دومش انشاءالله در نوبت بعد.
امیدواریم ذات اقدس الهی به همه ما توفیقی عطا کند که هم در بخش فقه، هم در بخش حقوق، هم در بخش اخلاق به آداب و سنن الهی آشنا بشویم! پروردگارا! امر فرج ولیات را تسریع بفرما! نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، ملت و مملکت ما، مسئولان ما، همه را در سایه عنایت ولیات حفظ بده! خدمات خدمتگزاران را به احسن وجه بپذیرند! مشکلات مسکن و اقتصاد و ازدواج جوانها را به حق قرآن و عترت برطرف بفرما! جوانهای ما مخصوصاً این عزیزان را مشمول ادعیه ذاکیه ولی عصر قرار بده! فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت قرار بده! امام راحل، شهدای انقلاب و جنگ، همه را مشمول رحمت خاصه خود بفرما! و کشور ولی عصر را تا ظهور آن حضرت از هر گزندی محافظ بفرما! «غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
معظم له همچنین در ادامه سخنانش که از سوی پایگاه خبری «اسراء» متشر شد گفت: ذات اقدس الهی در درون همه ما یک حس انعطافپذیری و عاطفه و شرم را گذاشته این شرم و حیاء از بهترین نعمتهای الهی است این سرمایه ماست.
متن کامل درس اخلاق امروز معظم له به شرح زیر می باشد:
در اسلام سه فصل مطرح است یک فصل مربوط به فقه است یک فصل مربوط به حقوق است یک فصل مربوط به اخلاق. آن فصلی که مربوط به حقوق است احکام الهی است و حق الله است بر ما واجب است که عمل بکنیم و بر ما واجب است که در اجرای او کوتاهی نکنیم و بر ما واجب است که اگر کسی خواست اجرا کند او را تأیید کنیم یا مانع او نشویم این بخشهای فقه است و احکام الهی. در این بخش آیات سوره مبارکه نور و مانند آن راهنمای این مطلب است که فرمود در هنگام اجرای حدود ﴿لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِی دِینِ اللهِ﴾ این اختصاصی به آن حکمی که در اول سوره نور وارد شده است ندارد چون معیار، دین الله است هر چه دین خدا شد و حکم خدا شد ما نه تنها باید اجرا کنیم نه تنها باید مانع مجریان نشویم بلکه باید آنها را تأیید کنیم این ﴿وَلْیشْهَدْ عَذَابَهُمَا﴾ برای چند نکته است: نکته اول این است که مؤمنان عبرت بگیرند نکته دوم آن است که مؤمنان قدرت بگیرند وقتی ببینند حدود الهی اجرا میشود مقتدر میشوند این ﴿وَلْیشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ﴾ تنها برای عبرتگیری نیست برای قدرتیابی هم هست این مربوط به فقه است که حق الله است.
اما حقوق مربوط به مسائلی است که افراد نسبت به یکدیگر دارند اگر به کسی ظلم شده است او برابر عدل میتواند انتقام بگیرد آیاتی از این قبیل که ﴿مَنِ اعْتَدَی عَلَیکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیکُمْ﴾ یا ﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ﴾ اینها نشانه آن است که جامعه میتواند حق خودش را احیا بکند احقاق حق بکند استیفای حقوق بکند و مدار این فصل دوم ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ است که در این محور بدی را با بدی پاسخ میدهند.
اخلاق مکمل حقوق است
اما بخش اخلاق که هم مکمل و متمم مسئله حقوق است و هم در تأیید و اجرای فقه و دین خدا سهم تعیینکنندهای دارد آن است که انسان برابر احسان عمل کند نه برابر عدل. احسان بالاتر از عدل است اگر در سوره مبارکه نحل فرمود: ﴿إِن اللهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ﴾ این تقدیم تنها تقدیم لفظی نیست بلکه تقدیم رتبی را هم به همرا دارد احسان بالاتر از عدل است ﴿إِن اللهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ﴾ و بالاتر از عدل، احسان است لذا در همان بخش پایانی سوره مبارکه نحل که مسئله انتقام و عقوبت را مطرح میکند میفرماید:
﴿وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیرٌ﴾ یعنی بالاتر از انتقام، گذشت است. این فصل سوم که مسئله اخلاق است با ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ کار ندارد با ﴿یدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ کار دارد یعنی بدی را با نیکی جواب میدهند بدی را با نیکی دفع میکنند بدی را با عدل دفع نمیکنند با احسان دفع میکنند. خب خیلی فرق است بین ﴿یدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ با ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ اگر ما بخواهیم جامعه را با قانون اداره کنیم بسیار سخت است چون قانون کفِ تمدن است و نشان عدم کارآیی قانون همین هفت هشت میلیون پروندهای است که در دستگاه قضایی است اینها که بیجهت شکایت نمیکنند به کسی بدرفتاری شد به کسی بد گفتند حق او را گرفتند و تضییع حقی از او شده است این شکایت میکند. نتیجه این ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ انباشته شدن شش هفت میلیون پرونده در دستگاه قضایی است اما اگر ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ در جامعه رشد کرد دیگر از کفِ تمدن میآییم سطح تمدن با گذشت میشود جامعه را متمدن کرد با خوبی باید جلوی بدی را گرفت یک وقت که ما گذشت کردیم آن برمیگردد خودش شرمنده میشود ذات اقدس الهی در درون همه ما یک حس انعطافپذیری و عاطفه و شرم را گذاشته این شرم و حیاء از بهترین نعمتهای الهی است این سرمایه ماست در پایان همین سوره مبارکه علق که جزء عتایق سوَر است به اصطلاح یعنی جزء سورههایی که در طلیعه رسالت نازل شده است عتیق است کهن است فرمود: ﴿أَلَمْ یعْلَمْ بِأَن اللهَ یرَی﴾ قرآن کریم که اول سخن از جهنم و بگیر و ببند مطرح نکرد اول از حیاء سخن به میان آورد که انسان حیاء نمیکند در محضر خداست؟! خب حالا اگر کسی بیحیاء شد ﴿خُذُوهُ فَغُلوهُ ٭ ثُم الْجَحِیمَ صَلوهُ﴾ وگرنه دین در طلیعه امر ما را به حیاء دعوت کرد این حیاء سرمایهای است که خدا به ما داد این باعث کرامت انسان است یک انسان اهل حیاء این در جامعه کریم است نه بد میکند نه بدی را فوراً بر اساس ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ پاسخ میدهد بلکه بر اساس ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ پاسخ میدهد این انسان باحیاء را ذات اقدس الهی دوست دارد این سرمایه را به ما داد در همه هست حتی در بزهکاران و تبهکاران هست منتها با شدت و ضعف.
هشت میلیون پرونده
این کف تمدن نشانهاش و خطرش همین هفت هشت میلیون پرونده است که در دستگاه قضایی است و همه را هم درگیر کرده اما صدر تمدن ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ است (یک) بعد خدا امر کرده فرمود: ﴿ادْفَعْ بِالتِی هِی أَحْسَنُ﴾ بدی را با بدی جواب ندهید اگر کسی اهانت کرد فوراً پاسخ ندهید اگر کسی در رانندگی حق شما را ضایع کرد یا سرعت بیجا گرفت یا سبقت بیجا گرفت فوراً شکایت نکنید اگر یکی دو لحظه گذشت ببینید او هم برمیگردد.
پس این سه فصل و سه بخش که هر کدام کتاب جدا دارد فقه بحثش جداست، حقوق بحثش جداست، اخلاق بحثش جداست منتها عظمت و جلال و شکوه اخلاق خیلی وسیعتر از آنهاست. گفتند جعفر همسر زینب(سلام الله علیها) در یکی از مسافرها کسی درخواست کمکی کرد یک مال فراوانی بخشید به او گفتند اینجا که شما را نمیشناسند که شما همسر زینب کبرا هستید و این شخص سائل هم به کمتر از این اکتفا میکرد چرا این همه بخشیدی؟ گفت اگر اینها مرا نمیشناسند من که خودم را میشناسم و اگر این شخص به کمتر قناعت میکرد آن روح کَرم و بخشش من حاضر نبود این مردانگی و عظمت را این دین به ما آموخت این را میگویند اخلاق. آن روز هم که حمامهای عمومی بود در حمام هم دوزانو مینشستند میگفتند اینها که ما را میبینند محترماند از بس مؤدب بودند از بس باادب زندگی میکردند این ادب، هنر زندگی است بارها به عرضتان رسید عباس عموی پیامبر است سنش از حضرت خیلی بیشتر است ولی وقتی گفتند «أنت أکبر أم رسول الله؟ قال: هو أکبر و أنا أسَن» او بزرگتر است ولی سن من بیشتر است ادب، ظرافت و هنر مثل اینکه در ظرف بلورین شما میوهای را بیاورید این لفظ، ظرف معناست یک وقت است در یک ظرف گِلی غذایی را به مهمان میدهیم یک وقت است در یک ظرف بلوری شسته این را تحویل میدهید غذا همان غذاست این ادب، هنر زندگی است اخلاق، هنر زندگی است مثل ظرف بلورین است و جامعه را جذب میکند افراد را جذب میکند اخلاق هم رابطه خود را با خود تنظیم میکند که من انسانم هرگز نباید حرفی بزنم که دیگری بخندد این بیان نورانی علی بن ابی طالب(سلام الله علیه) است این نامه را در نهجالبلاغه برای فرزندش نوشت فرمود بسیار خب، محفل سرور چیز خوبی است کسی بگوید و دیگری بخندد چیز خوبی است اما با یکدیگر مزاح نکنید (یک) چون عداوت میآورد و تو نگو که دیگری بخندد (این دو) وسیله خنداندن نباشد اگر هم تنزیه است دیگری بگوید تو حرفی بزنی که دیگری بخندد یعنی چه؟!
ظرف بلوری
خب اینها را میگویند عظمت روحی، اینها را میگویند ادب، اینها را میگویند هنر، اینها را میگویند ظرف بلوری «إِن هذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیةٌ فَخَیرُهَا أَوْعَاهَا» حضرت فرمود دلها، ظرف است وقتی دلها ظرف بود بدنها هم میشود ظرف بعضی ظرف گلی نشستهاند بعضی ظرف بلوری شستهاند فرمود شما ظرف بلورین شفاف شسته باش که از دیدن تو دیگران لذت ببرند این اخلاق در حیطه زندگی است بین انسان و خود انسان. بین انسان و خدای انسان، انسان همیشه برده و بنده اوست چون میداند ﴿أَلَمْ یکُ نُطْفَةً مِن مَنی یمْنَی﴾ اگر همین یک تکه آب یک قطره آب در زیر جامهاش بود و خیس میشد خب میرفت در لباسشویی فرمود این یک قطره بود من این را به صورت لؤلؤ لالا در آوردم همین یک قطره انسان همیشه که این را میبیند ﴿أَلَمْ یکُ نُطْفَةً مِن مَنی یمْنَی﴾ احساس کوچکی میکند در برابر ذات اقدس الهی و همواره شاکر است در داخله منزل نسبت به پدر نسبت به مادر البته به ما گفتند که اسوه شما و قُدوه شما و الگوی شما رسول خدا(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) است ما نه آن معانی را میفهمیم نه توان آن را داریم حضرت برای همه احترام قائل بود احترام اخلاقی، ظروف فراوانی نداشت لوازم فراوانی نداشت یک شانه داشت یک کاسه داشت یک بشقاب داشت یک عصا داشت برای همه اینها شناسنامه قائل شد اسم گذاشت اینکه میگویند عصای ممشوق حضرت یا فلان شانه یا فلان کاسه برای همه شناسنامه داشت البته او بر اساس آیه سوره اسراء که ﴿إِن مِن شَیءٍ إِلا یسَبحُ بِحَمْدِهِ وَلکِن لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ﴾ صدای تسبیح آنها را میشنید حرف آنها را میشنید با آنها حرف میزد یک راه دیگری داشت ولی برای همه آنها حرمت قائل بود اینکه میگفتند عصای ممشوق حضرت را بیاورید اینچنین نبود که یک عصای گرانبها باشد یا آن فَرس دل دل اینها چیزی نبود که خیلی گرانبها و مهم باشد برای اینها نام میگذاشتند خب کسی که برای یک کاسه شناسنامه قائل است برای عصا شناسنامه قائل است برای شانه شناسنامه قائل است احترام میکند اعضای منزل را گرامی میدارد در داخله چنین منزلی جز ادب چیز دیگر نیست این ادب مثل آهنگ خوب است خیلیها اذان میگویند ولی اگر یک مؤذن خوشآهنگ بود جاذبه دارد خیلیها مدیحه دارند مرثیه دارند ولی آن آهنگ باعث جاذبه داشتن آن مدح و مرثیه است ادب مثل آن آهنگ زیباست که داخله منزل را با جاذبه اداره میکند پس ادب بین خود انسان است و خود انسان (یک) بین انسان است و خدای انسان (دو) بین انسان است و اعضای منزل (سه) بین انسان است و همسایهها و همکارها (چهار) بین انسان است و جامعه (پنج).
اولین حرف در تمدن
این اخلاق اولین حرف را در سطح تمدن میزند آن قانون برای کف تمدن است اگر اخلاق باشد هم انسان در مسائل فقهی به ﴿لاَ تَأْخُذْکُم بِهِمَا رَأْفَةٌ﴾ عمل میکند هم ﴿جَزاءُ سَیئَةٍ سَیئَةٌ مِثْلُهَا﴾ را مهار میکند هم در خدمت ﴿وَیدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السیئَةَ﴾ هست و چنین جامعهای میشود جامعه اسلامی، حالا این عصاره بیانات فصول گذشته بود و روزهای گذشته.
نامهای که وجود مبارک حضرت امیر برای معاویه نوشت این جواب نامه معاویه است. معاویه مهمترین دسیسهای که داشت مردم را آمدن از شام به مدینه باز میداشت سطح فرهنگ مردم را هم پایین نگه میداشت سواد عمومی را کم کرده بود مردم بودند و گفت تار سخنگویان اموی و دیگر هیچ. قهراً اینها پایین بودند نامههایی از شام به کوفه میآمد برای وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیه) برای تحریک دستگاه حضرت امیر، گاهی جریان عثمان را بهانه میکرد گاهی فضیلت اولی و دومی را ذکر میکرد گاهی جنگهای داخلی که خودش در راهاندازی آنها بیسهم نبود آنها را بهانه میکرد که بالأخره یک نامه خاصی از امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) بگیرد و این نامه را هم علیه آن حضرت در مدینه منتشر کند.
این افتخار ماست
در یکی از نامهها نوشته بود که شما را با گردن بسته یک طناب به گردنتان گذاشتند یا با دست بسته طناب در دستتان گذاشتند شما را بردند در مسجد بیعت بگیرند که خواست حضرت را با این وضع اهانت کند. گفت شما در جریان اولی و دومی فلان و فلان، فلان کار را کردید یا آنها افضلاند این نامهها را نوشت. جوابی که وجود مبارک حضرت امیر داد آن جواب مفصل است مرحوم سید رضی(رضوان الله علیه) این جواب را که مفصل است به سه قسمت کرد یک قسمت را که خیلی مهم نبود اصلاً در نهجالبلاغه نقل نکرد آن قسمتهای حساس را در چند نامه جداگانه نقل کرد که بخشی از اینها در نامههای دیگر گذشت بخشی هم مربوط به نامه بیست و هشتم است که امروز میخوانیم. درباره آن نامه که حضرت در جواب مرقوم فرمودند اینکه شما گفتید من را با طناب بستند و بردند این حق است ما که انکار نکردیم ولی «أردت أن تفضحنی فافتضح» تو رفتی مرا سبک کنی خودت رسوا شدی ما همیشه میگوییم وقتی بخواهیم سقیفه را امضا کنیم با دست بسته امضا میکنیم هرگز با میل و اراده خود ما سَقفی نیستیم ما غدیری هستیم ما که انکار نکردیم. شما گفتید مرا مجبور کردند رفتیم امضا کردیم بله مرا مجبور کردند مرا با طناب بردند این افتخار ماست. گفتی درباره اولی و دومی تو نه به اولی کار داری نه به دومی کار داری تو این را میخواهی بهانه قرار بدهی که چیزی من درباره اینها بگویم و این را شما در شام علیه من توطئه کنی تو چه کار به این حرفها؟! ما که انکار نکردیم جریان امضای سقیفه را ولی این فخر ماست آنگاه گوشهای از افتخارات را وجود مبارک حضرت امیر در این نامه ذکر میکند.
پس این نامه مفصل است (یک) مرحوم سید رضی بخشی از این نامه را در نهجالبلاغه نقل نکرد (دو) بخشهای دیگر را در دو نامه جداگانه در دو فصل جداگانه نقل کرد (سه) الآن ما در نامه 28 نهجالبلاغه هستیم. حضرت اینچنین مرقوم فرمود: «أَما بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ» چون عصاره مطالبش در نوبتهای قبل گفته شد ولی عبارت را نخواندیم حالا عبارت را یک مقدار سریع میخوانیم «تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللهِ مُحَمداًصلی الله علیه وآله وسلم لِدِینِهِ وَ تَأْییدَهِ إِیاهُ بِمَنْ أَیدَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ» تو درباره پیامبر و یاوران پیامبر سخن گفتی اما «فَلَقَدْ خَبأَ لَنَا الدهْرُ مِنْکَ عَجَباً» روزگار یک حرف تازهای یک کشف تازهای کرده آخر تو را چه کار به این حرفها؟! این حرفها در خاندان ماست ما پیغمبر را میشناسیم یاوران پیغمبر را میشناسیم کسانی که اولین گروه بودند حرف او را پذیرفتند میشناسیم کسانی که دومین گروه بودند و یاوران او بودند آنها را هم میشناسیم «إِذْ طَفِقْتَ تُخْبِرُنَا بِبَلاَءِ اللهِ تَعَالَی عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَینَا فِی نَبِینَا» تو فضایل خاندان ما را داری ذکر میکنی. در نوبت قبل اشاره شد که ما در فارسی مَثلی داریم میگوییم «زیره به کرمان برد» برای اینکه در آنجا زیره فراوان است عرب مشابه این مَثلی دارد میگویند خرما به هَجَر برد هَجَر یکی از منطقههای بحرین است که خرما در آنجا فراوان است که انشاءالله به حق صدیقه کبرا(سلام الله علیها) این عزیزان و شیعیان بحرین از آلخلیفه و آلسعود آزاد بشوند و نجات پیدا کنند.
نظر ابن سینا درباره امیرالمومنین(ع)
فرمود تو «کَنَاقِلِ التمْرِ إِلَی هَجَرَ» مثل اینکه خرما به بحرین آوردی اینجا نزد ما این حرفها را چرا میزنی ما میدانیم پیامبر چه کسی بود اهل بیتش چه کسانیاند چه فضیلتی دارند تو این حرفها را چرا به ما میزنی؟! «فَکُنْتَ فِی ذلِکَ کَنَاقِلِ التمْرِ إِلَی هَجَرَ» هجر همان منطقه بحرین است «أَوْ دَاعِی مُسَددِهِ إِلَی النضَالِ» شما مثل کسی هستی که تازه تیراندازی را به وسیله استادش یاد گرفته حالا استادش را به مسابقه دعوت میکند آخر استاد، تیراندازی را به او یاد داد چطوری این شاگرد میتواند با استادش مسابقه بدهد «أَوْ دَاعِی مُسَددِهِ إِلَی النضَالِ» اینها مَثلهای معروف است «وَ زَعَمْتَ أَن أَفْضَلَ الناسِ فِی الْإِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ» او میخواست وجود مبارک حضرت امیر مثلاً درباره اینها حرفی بزند آن وقت این نامه را علیه حضرت در شام توطئه کند. حضرت دیگر نام اولی و دومی را نبرد فرمود تو میگویی افضل الناس فلان است و فلان آخر تو چه کار به این حرفها داری؟! اگر کسی افضل است به تو سودی نمیرسد و اگر کسی مفضول است به تو آسیبی نمیرسد تو سهمی نداری این را میگویند عقلِ علی در این بحث بود یا بحثهای دیگر مرحوم ابنسینا وقتی از امیرالمؤمنین(سلام الله علیه) در آن رساله معراجیه نام میبرد و حضرت را وصف میکند خب علیبنابیطالب فضایلش قابل شمارش نیست که گوشهای از آن فضایل را خود حضرت اینجا بیان میکند اما یک فیلسوف وقتی بخواهد علیبنابیطالب وصف بکند نمیگوید او أعبد است او أفضل است او أسخاست او أشجع است میگوید حدیثی را که علیبنابیطالب(سلام الله علیه) از وجود مبارک پیامبر(علیهما السلام) نقل میکند از پیامبر به عنوان اعز انبیا و با جلال و شکوه نام میبرد مرحوم بوعلی، میگوید پیامبر به کسی که به منزله عقل بشر است که دیگران چشم و گوشاند و علیبنابیطالب عقل او در بین خلق نه در بین عرب یا در بین اصحاب یا در بین مسلمین، علی(سلام الله علیه) در بین خلق مثل عقل است در بین حواس همه چشم و گوش را عقل رهبری میکند یعنی الآن اگر وجود مبارک حضرت امیر بود و هفت میلیارد بشر را میدید این هفت میلیارد مثل دست و پا و چشم و گوش بودند و علی عقل بود یک فیلسوف بخواهد از حضرت امیر تعریف بکند این است این را در رساله معراجیه دارد.
چیزی به تو نمی رسد
حالا آن مقاماتی که برای حضرت امیر است که «فَلَأَنَا بِطُرُقِ السمَاءِ أَعْلَمُ مِنی بِطُرُقِ الْأَرْضِ» آنها که به عقل کسی در نمیآید و همین عقل بود که توانست نامهها را اینچنین پاسخ بدهد که بهانهای به دست دیگران نیفتد. فرمود: «وَ زَعَمْتَ أَن أَفْضَلَ الناسِ فِی الْإِسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ فَذَکَرْتَ أَمْراً» جریان را ذکر کردی «إِنْ تَم اعْتَزَلَکَ کُلهُ» اگر این سخنان درست باشد که چه کسی افضل است چیزی به تو نمیرسد «وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یلْحَقْکَ ثَلْمُهُ» اگر این حرفها درست نباشد ثُلمه و آسیب و اُفت و آفتش به تو نمیرسد اصلاً تو چه کارهای؟! «وَ مَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَالسائِسَ وَالْمَسُوسَ» تو چه کار داری تشخیص بدهی که سیاستمدار کیست؟
افراد تحت سیاست کیست؟ سائس کیست؟ مسوس کیست؟ فاضل کیست؟ مفضول کیست؟ مگر شما تو و برادر و پدرت همانهایی نبودید که در جریان فتح مکه جزء اسرای جنگی بودید و پیامبر شما را آزاد کرد فرمود: «إذهبوا أنتم الطلقاء» اینکه زینب کبرا(سلام الله علیها) در شام فرمود: «أمِن العدل یابن الطلقاء» همین است فرمود شما آزادشده جد ما بودید دیگر شما جزء اسرای جنگی بودید اباسفیان بود معاویه بود برادر معاویه بود این دودمان را که جزء اسرای جنگی بودند در جریان فتح مکه جدم آزاد کرد لذا اینها به عنوان طلقاء و آزادشده معروفاند اینها طلاق سیاسی پیدا کردند. خب فرمود: «وَ مَا لِلطلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطلَقَاءِ وَ التمْییزَ بَینَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَولِینَ وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ» چه کسی افضل است چه کسی مفضول است اولی و دومی چه سِمتی دارند اینها به تو نمیرسد «هَیهَاتَ لَقَدْ حَن قِدْحٌ لَیسَ مِنْهَا» اینها که تیراندازند میدانند اگر ده تیر یا هشت تیر کمتر و بیشتر را ردیف کردند که تیراندازی کنند یک تیری که شبیه تیرها نیست استوار نیست تند و تیز نیست محکم نیست آن تیرانداز میفهمد که این از آن جنسها نیست فرمود تو از آن جنسها نیستی این هم یکی از آن مثلهای معروف عرب است «حَن قِدْحٌ لَیسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیهِ الْحُکْمُ لَهَا» کسی که محکوم است حالا آمده دارد داوری میکند و روی کرسی داوری نشسته است «أَلا تَرْبَعُ أَیهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلَعِکَ» چرا سرِ جایت نمینشینی؟! چرا در حد خودت نمیمانی «وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ» تو که کوتاهدستی کوتاهبالی چرا به اندازه دست و بالت سخن نمیگویی «وَ تَتَأَخرُ حَیثُ أَخرَکَ الْقَدَرُ» قَدر الهی قضای الهی تو را به عقب انداخت چرا میخواهی جلو بیفتی «فَمَا عَلَیکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوبِ وَ لاَ ظَفَرُ الظافِرِ» نه کسی پیروز شد سودش به تو برمیگردد نه کسی شکست خورد زیانش به تو میرسد «وَ إِنکَ لَذَهابٌ فِی التیهِ» شما مثل همان اسرائیلی هستید که ﴿فَإِنهَا مُحَرمَةٌ عَلَیهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ﴾ عمری را در سرگردانی و حیرت به سر میبرد «رَواغٌ عَنِ الْقَصْدِ» از آن مقصد و اقتدار و اقتصاد فاصله گرفته « أَلاَ تَرَی غَیرُ مُخْبِرٍ لَکَ وَ لَکِنْ بِنِعْمَةِ اللهِ أُحَدثُ» تو رفتی خاندان ما را یعنی شخصیت مرا و خاندان مرا تحقیر بکنی خاندان ما که به عظمت معروفاند.
خودستانی کمال است
نهیی در اسلام شده است که هیچ کس خودستایی نکند خودش را نستاید چون شیطان بالأخره دستبردار نیست ولی خودستانی کمال است یعنی خودت را بستان، خودت را ستایش نکن خودستایی زشت است اما خودستانی محمود و ممدوح است خودت را از خودت بگیر تخلیه کن من من نگو فرمود اسلام چنین حکمی دارد جلوی زبان ما را گرفته گفته از خودتان تعریف نکنید ولی یک بیان نورانی هم از وجود مبارک امام صادق(سلام الله علیه) است که تعریف کردن و تزکیه خود انسان روا نیست مگر در جای ضرورت که بالأخره انسان باید آبروی خودش را حفظ بکند.
حضرت فرمود اگر نهی نبود ما خودمان را معرفی میکردیم که چه کسانی هستیم ولی در حد ضرورت دودمان خودمان را معرفی میکنیم بر اساس ﴿وَأَما بِنِعْمَةِ رَبکَ فَحَدثْ﴾ که نعمتی الهی را ما تحدیث بکنیم و مشخص بکنیم. فرمود چیزهایی است که همه میدانند تو هم شنیدی «أَن قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فِی سَبِیلِ اللهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ» فرمود جنگهایی در اسلام شده چه انصار چه مهاجر خیلیها رفتند شربت شهادت نوشیدند شهدای اسلام شدند اجر همه آنها با خداست «وَ لِکُل فَضْلٌ» همه اینها فضیلت دارند اما از خاندان ما اگر کسی برود و شهید بشود چه اینکه رفت و شهید شد پیغمبر درباره او حرفی زد که درباره دیگران نگفت، کاری کرد که درباره دیگران نکرد نه قول پیغمبر سابقه داشت و نه فعل پیغمبر سابقه داشت «حَتی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا» از خاندان ما کسی برود جبهه و شهید بشود پیغمبر درباره او حرفی زد که درباره احدی نگفت کاری کرد که درباره احدی نکرد قول و فعل حضرت بیسابقه بود «حَتی إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ: سَیدُ الشهَدَاءِ» حمزه سیدالشهداء شد البته سیدالشهداء است مادامی که حضرت امیر زنده است این را ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه میگوید امام، سیدالشهداء است تا علیبنابیطالب شربت شهادت ننوشید حمزه سیدالشهداء بود اما وقتی وجود مبارک امیرالمؤمنین شربت شهادت را نوشید او سیدالشهداء است خب میدانید ابنابیالحدید معتزلی است «الفضل ما شهدت به» خب این قول است «وَ خَصهُ رَسُولُ الهِه» چون آن قول هم بالأخره در محضر حضرت بود یا حضرت گفت یا با تقریر امضا کرد «وَ خَصهُ رَسُولُ اللهِصلی الله علیه وآله وسلم بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَیهِ» هفتاد تکبیر بر جنازه مطهره حمزه سیدالشهداء در نماز میت گفت. مرحوم ابنمیثم در شرح نهجالبلاغه میگوید رازش این است که وقتی نماز میت به امامت پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خوانده شد خب نماز میت پنج تکبیر دارد گروهی تازه از فرشتهها آمدند که نماز بخوانند نماز دوم شروع شد باز پنج تکبیر این گروه که تمام شد گروه سوم از ملائکه آمدند چهارده گروه در چهارده نوبت آمدند وجود مبارک پیامبر چهارده نماز میت خواند در هر نمازی پنج تکبیر مجموع تکبیرات نمازهای چهاردهگانه میشود هفتادتا این جزء مختصات حمزه سیدالشهداء است «وَ خَصهُ رَسُولُ اللهِصلی الله علیه وآله وسلم بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَةً عِنْدَ صَلاَتِهِ عَلَیهِ» این یک نمونه. نمونه دیگر «أَوَلاَ تَرَی أَن قَوْماً قُطعَتْ أَیدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ» اینها که رفتند جبهههای جنگ حق علیه باطل عدهای جانباز شدند چشمشان یا دستشان یا پایشان را در راه ذات اقدس الهی دادند که خدا ثواب همه اینها را مقرر بکند آنهایی که جانبازند شفا عطا بکند و آنها که مقطوعالوریدند شفا عطا کند و صبر جمیل عطا کند.
اما فرمود خیلیها میروند در جبهههای جنگ جانباز میشوند ولی « أَوَلاَ تَرَی أَن قَوْماً قُطعَتْ أَیدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللهِ» خیلیها رفتند و دستهایشان در راه خدا قطع شد «وَ لِکُل فَضْلٌ » اما «حَتی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ: الطیارُ فِی الْجَنةِ وَ ذُوالْجَنَاحَینِ» برادر من که دو دستش در جبهه جدا شد خدا دو بال به او داد که این طیار در بهشت است در بعضی از نقلهاست که «یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة» میشود جعفر طیار. «وَ لَوْ لاَ مَا نَهَی اللهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمةً» در اسلام خودستایی محمود نیست که ما اینچنین، ما اینچنین، این را من کردم ولی برای ضرورت اینها را گفتم تا بدانی ما چه کسانی هستیم و شما چه کسانی هستید میگفتیم که «تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ» هم مؤمنان بشناسند و برای آنها محمود باشد «وَ لاَ تَمُجهَا آذَانُ السامِعِینَ» گوش هیچ کسی آسیب نبیند این سخنان گوشخراش نیست و این حرفها دلنواز است دل مؤمنین را مینوازد خوشحال میکند گوش شنوندهها را آسیب نمیرساند چون حق است حق برای گوشها آشناست «فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرمِیةُ فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» این حرفها را رها کن. خاندان ما را با احدی نمیشود قیاس کرد. در بیانات خود پیغمبر(علیه و علی آله آلاف التحیة و الثناء) فرمود: «لا یقاس بهم أحد» به نظر ما این «أحد» نکره در سیاق نفی است اختصاصی به جن و انس ندارد ملائکه هم همین طورند هیچ کسی را نمیشود با اینها سنجید «لا یقاس بهم احد» این بیان خود پیغمبر است.
دستپروده خداییم
همین بیان در نهجالبلاغه در خطبه دیگری آمده البته با اسم ظاهر دارد فرمایش پیغمبر است که «لا یقاس بنا أحد» هیچ کسی را نمیشود با ما قیاس کرد هم این در بیانات پیغمبر است هم در بیانات حضرت امیر در نهجالبلاغه اما این از ظرائف تعبیرات حضرت امیر است فرمود: «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» «و الناس» نه عرب، نه مسلمان، ما دستپروده خداییم مردم یعنی مردم اینها از برکات ما استفاده میکنند چه مسلمان چه کافر، چه عرب چه عجم، این چه مقامی است؟! ابنابیالحدید میگوید که ظاهرش این است که خب خدمات ما به مردم میرسد هر که باشد چه مسلمان چه کافر حالا در زمان حکومت حضرت امیر خیلی از کفار بودند که از عدل علی بهره میبردند دیگر یهودی بود، مسیحی بود دیگر.
میگوید به حسب ظاهر نعمتهای این خاندان به مردم میرسد به حسب تربیتهای معنوی تعبیر ابنابیالحدید این است که «نحن عبید الله سبحانه و تعالی والناس بعد عبیدٌ لنا» نه عبید یعنی بنده عبادی، همان «من علمنی حرفا فقد سیرنی عبدا» به این تعبیر این «عبیدٌ لنا» را ابنابیالحدید میگوید خب کسی که در برابر این نامه اعتراض نکرد که دیگر معاویه قفل کرد دیگر نمیتوانست بگوید این حرفها نیست که اگر میتوانست مینوشت آن کسی که دهنکج بود مینوشت «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا» این در ایام غدیر، در ایام ولایت این جملهها باید در بنرها نوشته بشود «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» اینها باید روی بنرها نوشته بشود اینها باید روی پارچهها نوشته بشود خب درباره موسای کلیم خدا چه فرمود؟ فرمود: ﴿وَاصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی﴾ انبیا این طور هستند انسانهای کامل این طور هستند که اینها مصنوع الهیاند مستقیماً فیض را از ذات اقدس الهی میگیرند خدا به ما نزدیک است ﴿أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ است ولی ما از او دوریم «او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد» خب اگر کسی استاد باشد، حکیم باشد، فقیه باشد، کنار یک اعما نشسته باشد این قُرب و بُعدش متساوی نیست جزء اضافات متخالف الأطراف است این به او نزدیک است ولی او از این دور است یک نابینا چه میداند که آن که در کنارش نشسته است حکیم است، فقیه است، ادبی است، اینکه نمیبیند که.
اگر ﴿فَإِنهَا لاَ تَعْمَی الْأَبْصَارُ وَلَکِن تَعْمَی الْقُلُوبُ التِی فِی الصدُور﴾ اگر ـ معاذ الله ـ ما نابینا بودیم کسی که ﴿أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ است که او را نمیبینیم دیگر، اگر نمیبینیم واسطه میخواهیم. فرمود: «فَإِنا صَنَائِعُ رَبنَا وَ الناسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا» بعد ما گذشتهای فراوانی از نظر اخلاقی داشته و داریم ما اهل تکبر نیستیم تمام جلال و شکوه ما محفوظ است اما ما با همه جلال و شکوه با شما رابطه خانوادگی پیدا کردیم از شما زن گرفتیم به شما زن دادیم که با هم زندگی کنیم «لَمْ یمْنَعْنَا قَدِیمَ عِزنَا وَ لاَ عَادِی طَوْلِنَا عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ» با اینکه شما لیاقت این کار را نداشتید اما سوابق طولانی ما و مَجد و عظمت ما مانع نشد که با شما به عنوان کُفْ و همسر زندگی کنیم به شما زن بدهیم از شما زن بگیریم. «قَدِیمَ عِزنَا» که معلوم است «عَادِی» این یاء مشدد است اینکه میبینید بعضیها میگویند «عادی» این از نظر ادبی درست نیست برای اینکه دال نباید مشدد باشد این «عادی» باید بگویند نه «عادی» برای اینکه این عادت است و باید بگوییم «عادی» یعنی دال مخفف است مشدد نیست. اما اینجا که دارد «عَادِی» یاء مشدد است منسوب به قوم عاد است یک امر کهن را میگویند «عادی» که این همان چشمه خورشید جهانافروز است که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود. آنچه منصوب به قوم عاد است که ﴿إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ٭ التِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلاَدِ﴾ از او به عادی یاد میکنند که یاء مشدد است فرمود: «لَمْ یمْنَعْنَا قَدِیمَ عِزنَا وَ لاَ عَادِی طَوْلِنَا» طَول یعنی خیر و برکت که خدا طائل است ذیالطول است یعنی برکت است در این کتابهای فقهی و اصولی میگویند این حرف «لا طائل تحته» یعنی طَوْل ندارد نه طول ندارد طَوْل یعنی نعمت و برکت و خیر یعنی این حرفی نیست که مطلب علمی در آن باشد خدا ذیالطول است یعنی ذی النعمة و البرکة است فرمود ما ذیالطول بودیم یعنی برکت داشتیم کار ما با نعمت همراه بود ولی معذلک با خاندان شما ازدواج کردیم ما که متواضعانه به سر میبریم «أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ» ولی «وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ! وَ أَنی یکُونُ ذلِکَ» ما هرگز کُف شما نیستیم شما کف ما نیستید برای اینکه «مِنا النبِی وَ مِنْکُمُ الْمُکَذبُ» از دودمان ما پیامبر مبعوث میشود از دودمان شما اباسفیان است که تکذیب میکند «مِنا أَسَدُ اللهِ» که حمزه است «وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلاَفِ» احزابی جمع شدند و حَلف و سوگند یاد کردند علیه کسی علیه عدل و حق قیام بکنند کسی پیمانکار این بود و سوگند یاد میکرد او اسدِ احلاف بود ما اسد الله تحویل میدهیم شما اسد احزاب تحویل میدهید «وَ مِنا سَیدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنةِ» الحسن و الحسین منا که «سیدا شباب اهل الجنة» اینها جزء مفاخر ما هستند «وَ مِنْکُمْ صِبْیةُ النارِ» نه بچههای آتش، بزرگسالاناند که فکر کودکی دارند.
میبینید بعضیها کودک هشتاد سالهاند کودک هفتاد سالهاند الآن هم اگر خوب گوش بدهی حرف نزنی ببینید اینها چطور حرف میزنند فقط از کودکی و جوانیشان ما چقدر میخوردیم چقدر غذا میخوردیم چقدر راه میرفتیم حرفهایشان همین است الآن هم که هشتاد سالش است کودک هشتاد ساله است فقط میگوید آن وقت این قدر میخوردیم این قدر میخوابیدیم اینچنین نیست که حالا که هشتاد سال شد هشتاد قدم برداشته باشد خب.
فرمود این طور نبود صِبیه نه یعنی اینها بچههایی هستند بچه که اهل آتش نیست یعنی کودکِ هشتاد ساله است کودک شصت ساله است اینها را میگویند صِبیه نار. «وَ مِنا خَیرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ» فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از ماست که بهترین زنان جهانیان است «وَ مِنْکُمْ حَمالَةُ الْحَطَبِ» عمه شما بود که در سوره مسد آمده است آن تیغها را، تنها هیزم عادی نبود این هیزم تیغدار را سرِ راه حضرت میریخت که حضرت آسیب ببیند «فِی کَثِیرٍ مِما لَنَا وَ عَلَیکُمْ» خیلی از فضایل است که ما داریم و شما فاقد آن هستید و ما اینها را دیگر بازگو نمیکنیم این بخش اول از این نامه، حالا بخش دومش انشاءالله در نوبت بعد.
امیدواریم ذات اقدس الهی به همه ما توفیقی عطا کند که هم در بخش فقه، هم در بخش حقوق، هم در بخش اخلاق به آداب و سنن الهی آشنا بشویم! پروردگارا! امر فرج ولیات را تسریع بفرما! نظام ما، رهبر ما، مراجع ما، ملت و مملکت ما، مسئولان ما، همه را در سایه عنایت ولیات حفظ بده! خدمات خدمتگزاران را به احسن وجه بپذیرند! مشکلات مسکن و اقتصاد و ازدواج جوانها را به حق قرآن و عترت برطرف بفرما! جوانهای ما مخصوصاً این عزیزان را مشمول ادعیه ذاکیه ولی عصر قرار بده! فرزندان ما را تا روز قیامت از بهترین شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت قرار بده! امام راحل، شهدای انقلاب و جنگ، همه را مشمول رحمت خاصه خود بفرما! و کشور ولی عصر را تا ظهور آن حضرت از هر گزندی محافظ بفرما! «غفر الله لنا و لکم و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»