فرزند شهید محمداسماعیل عسگری را میگویم. عکس را که نشانش دادم، دلش لرزید، باورکنید که اگر شما هم بودید این لرزش را حس میکردید. اول در دلم که آشوب بود، گفتم این چه کاری بود؟ اما او که رنگ سفیدم را نادیده گرفته بود، اصلا به خودش نیاورد و گفت: این عکس سال 64 گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر(ع) است. در یکی از روستاهای نزدیک ما. پدرم موقع تولد من در مرخصی بود. او مرا خیلی دوست داشت و از به دنیا آمدن من هم خیلی خوشحال بود. بابا همیشه از مناطق جنگی که بر می گشت، برایم سوغاتی می آورد، از هویزه و جاهای مختلف، هنوز روسریها و خیلی چیزهای دیگری را که برایم سوغاتی آورده بود، دارم. بابا صدای خیلی جدی داشت و من نوارهای مداحی اش را هنوز دارم و هر وقت که دلتنگ پدر می شوم، میذارم توی ضبط و با او زمزمه می کنم.

حالا که سالها از آن روزها گذشته، خیلی دوست دارم در خواب ببینمش و باهاش حرف بزنم، بچه که بودم، زیاد به خوابم می آمد، ولی حالا اصلا، دعا هم زیاد می خوانم، اما باز هم نمی شود، شاید بابا دیگر مرا دوست ندارد! نه این چه حرفی است، مگر می شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟

من خیلی به او افتخار می کنم و اصلا نبودنش را باور ندارم، همه اش احساس می کنم صدای بابا می آید و با من حرف می زند. دیروز مامانم برای بابا حلوا درست کرده بود و من هم بردم کلاس قرآن و پخش کردم، همیشه هر وقت مامانم چیزی را به نیت بابا خیرات می کند، بابا به خواب اقوام می آید.

مادربزرگم گریه می کرد، ولی مادرم همیشه با خوشحالی بابا را راه می انداخت، بابا هم از این موضوع خیلی خوشحال بود.
مامان می گه: بابا وقتی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود، حسابی حلالیت طلبیده و گفته است: مرا حلال کن، شاید این دفعه، دفعه آخرم باشد که می روم و ممکنه دیگه برنگردم و بابا هم دیگه برنگشت، اما من الآن یک بابای کوچولو دارم، نذر کرده بودم که اگر بچه ام پسر بود، شبیه بابا باشه و الآن پسرم به نام بابا و مثل باباست و من هم جز اینکه خدا را شکر کنم، کاری از دستم بر نمی آید و همیشه می گویم: «خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!»

همچنین در کارهایتان دلسرد و از کمبودها ناراحت نشوید، چون چشم آیندگان به شما دوخته است و همه مسلمانان جهان، مخصوصا مسلمانان لبنان، فلسطین، سوریه، عراق و دیگر کشورهای مسلمان به امید آن نشستهاند که مسلمانان ایران بر استعمار و استثمار چیره شود تا هم سرمشق آنها باشد و هم خود از بند استکبار جهانی آزاد شده و نفسی راحت بکشند.
در آخر از پدر و مادرم تشکر میکنم که چنین فرزندی را تقدیم اسلام و انقلاب کردند. گرچه من لایق آن نیستم که از شما تقدیر به عمل آورم؛ اما امیدوارم که خداوند توانا و امام زمان (عج) و امام امت از شما تشکر بکنند. پدر ومادر عزیز! مرا ببخشید که فرزندی لایق برای شما نبوده و شما را خیلی اذیت کردم. امیدوارم از سر تقصیراتم درگذرید.

پدر جان! اگر بچه هایم بزرگ شدند و سراغ مرا گرفتند، بگو که بابایتان در جنگ با کفار به شهادت رسید و شما هم باید راه او را ادامه دهید. وقتی دخترم بزرگ شد به کسی او را شوهر بدهید که در خط اسلام و انقلاب باشد.
عزیزانم! هیچ ناراحت نباشید از اینکه به فیض عظمای شهادت رسیدم. بلکه با شهادتم افتخار کنید. شما نگاه کنید اگر به باغ آب ندهید، باغ نابود میشود. اسلام هم همینطور است. اگر خون به درخت اسلام نرسد، میخشکد. و ما در راه بارور شدن درخت اسلام، حالا، حالاها باید خون بدهیم که این نوع شهادت، سعادت است.
