به یاد شهید محمداسماعیل عسگری؛
خودم یادم نمیاد، اما دو سال بیشتر نداشتم که بابا مفقودالاثر شده و درست ده سال بعد بود که پیکر قشنگش را آوردند، آن روز من خیلی خوشحال بودم. همه گریه می کردند، ولی من حس خاصی داشتم و خیلی هم افتخار می کردم که او سردار« اقبالیه » است و همه او را می شناسند. حالا که سالها از آن روزها گذشته، خیلی دوست دارم در خواب ببینمش و باهاش حرف بزنم، بچه که بودم، زیاد به خوابم می آمد، ولی حالا اصلا، دعا هم زیاد می خوانم، اما باز هم نمی شود، شاید بابا دیگر مرا دوست ندارد! نه این چه حرفی است، مگر می شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟
خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!
سرویس دفاع مقدس تابناک ـ عکس را که دیدم به سراغ دخترش رفتم. همونی که بر روی دست بابا، سرود وداع را نشنید که اگر شنیده بود، پاپیچ بابا شده بود تا کمی دلش بلرزد، که در طول دفاع، سرداران بانام و بی نام و نشان زیاد بودند که نه تنها دلهایشان نلرزید که دلهای زیادی را هم به لرزه در آوردند.
فرزند شهید محمداسماعیل عسگری را می‌گویم. عکس را که نشانش دادم، دلش لرزید، باورکنید که اگر شما هم بودید این لرزش را حس می‌کردید. اول در دلم که آشوب بود، گفتم این چه کاری بود؟ اما او که رنگ سفیدم را نادیده گرفته بود، اصلا به خودش نیاورد و گفت: این عکس سال 64 گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر(ع) است. در یکی از روستاهای نزدیک ما. پدرم موقع تولد من در مرخصی بود. او مرا خیلی دوست داشت و از به دنیا آمدن من هم خیلی خوشحال بود. بابا همیشه از مناطق جنگی که بر می گشت، برایم سوغاتی می آورد، از هویزه و جاهای مختلف، هنوز روسری‌ها و خیلی چیزهای دیگری را که برایم سوغاتی آورده بود، دارم. بابا صدای خیلی جدی داشت و من نوارهای مداحی اش را هنوز دارم و هر وقت که دلتنگ پدر می شوم، میذارم توی ضبط و با او زمزمه می کنم.


خودم یادم نمیاد، اما دو سال بیشتر نداشتم که بابا مفقودالاثر شده و درست ده سال بعد بود که پیکر قشنگش را آوردند، آن روز من خیلی خوشحال بودم. همه گریه می کردند، ولی من حس خاصی داشتم و خیلی هم افتخار می کردم که او سردار« اقبالیه » است و همه او را می شناسند.
حالا که سالها از آن روزها گذشته، خیلی دوست دارم در خواب ببینمش و باهاش حرف بزنم، بچه که بودم، زیاد به خوابم می آمد، ولی حالا اصلا، دعا هم زیاد می خوانم، اما باز هم نمی شود، شاید بابا دیگر مرا دوست ندارد! نه این چه حرفی است، مگر می شه باباها دختراشونو دوست نداشته باشن؟

البته همیشه حضور بابا را در بیداری‌ها احساس می کنم، عکس هایش با من حرف می زند، وقتی در خانه تنها هستم، همیشه احساس می کنم بابا هم کنارم هست.
من خیلی به او افتخار می کنم و اصلا نبودنش را باور ندارم، همه اش احساس می کنم صدای بابا می آید و با من حرف می زند. دیروز مامانم برای بابا حلوا درست کرده بود و من هم بردم کلاس قرآن و پخش کردم، همیشه هر وقت مامانم چیزی را به نیت بابا خیرات می کند، بابا به خواب اقوام می آید.

مامانم، خیلی بابامو دوست داشت و هر وقت بابا می خواست به جبهه برود، ساک اش را آماده می کرد و بابا را با روی خوش و شاد بدرقه می کرد.
مادربزرگم گریه می کرد، ولی مادرم همیشه با خوشحالی بابا را راه می انداخت، بابا هم از این موضوع خیلی خوشحال بود.
مامان می گه: بابا وقتی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود، حسابی حلالیت طلبیده و گفته است: مرا حلال کن، شاید این دفعه، دفعه آخرم باشد که می روم و ممکنه دیگه برنگردم و بابا هم دیگه برنگشت، اما من الآن یک بابای کوچولو دارم، نذر کرده بودم که اگر بچه ام پسر بود، شبیه بابا باشه و الآن پسرم به نام بابا و مثل باباست و من هم جز اینکه خدا را شکر کنم، کاری از دستم بر نمی آید و همیشه می گویم: «خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام!»

او رفت و در وصییتنامه‌اش خطاب به رزمندگان نوشت: هیچوقت مغرور نشویم و همیشه با یاد خدا حرکت کنیم که این مرام حسین(ع) و دیگر امامان و انبیا بوده است. به قول امام عزیزمان مثل حسین(ع) وارد جنگ شدیم و مثل حسین(ع) از جنگ خارج می‏شویم.
همچنین در کارهایتان دلسرد و از کمبودها ناراحت نشوید، چون چشم آیندگان به شما دوخته است و همه مسلمانان جهان، مخصوصا مسلمانان لبنان، فلسطین، سوریه، عراق و دیگر کشورهای مسلمان به امید آن نشسته‌‏اند که مسلمانان ایران بر استعمار و استثمار چیره شود تا هم سرمشق آنها باشد و هم خود از بند استکبار جهانی آزاد شده و نفسی راحت بکشند.
در آخر از پدر و مادرم تشکر می‏کنم که چنین فرزندی را تقدیم اسلام و انقلاب کردند. گرچه من لایق آن نیستم که از شما تقدیر به عمل آورم؛ اما امیدوارم که خداوند توانا و امام زمان (عج) و امام امت از شما تشکر بکنند. پدر ومادر عزیز! مرا ببخشید که فرزندی لایق برای شما نبوده و شما را خیلی اذیت کردم. امیدوارم از سر تقصیراتم درگذرید.
از برادرانم تقاضا می‏کنم که سلاحم را بر زمین نگذارند و همیشه راه مرا ادامه دهند. از پدر و همسرم  می‏ خواهم که از فرزندانم به خوبی مراقبت کنند که آنها بنده ی خوبی برای خدا باشند.
پدر جان! اگر بچه هایم بزرگ شدند و سراغ مرا گرفتند، بگو که بابایتان در جنگ با کفار به شهادت رسید و شما هم باید راه او را ادامه دهید. وقتی دخترم بزرگ شد به کسی او را شوهر بدهید که در خط اسلام و انقلاب باشد.
عزیزانم! هیچ ناراحت نباشید از اینکه به فیض عظمای شهادت رسیدم. بلکه با شهادتم افتخار کنید. شما نگاه کنید اگر به باغ آب ندهید، باغ نابود می‏شود. اسلام هم همینطور است. اگر خون به درخت اسلام نرسد، می‏خشکد. و ما در راه بارور شدن درخت اسلام، حالا، حالاها باید خون بدهیم که این نوع شهادت، سعادت است.

ما را دنبال کنید

به اشتراک گذاری این مطلب!
مطالب مرتبط
نظرات
حبیب طیبی -> 1390/08/22
پاسخ

زنده و چاوید باد یاد شهیدان ما

کاربر مهمان -> 1390/08/22
پاسخ

ارش کمانگیر قصه ها که میگفتند اینها بودند

علیرضا -> 1390/08/22
پاسخ

درود بر این همه شرافت و مردانگی.برای شادی روح شهدا صلوات

آشنا -> 1390/08/22
پاسخ

اینها در عوالمی زندگی کردند که حتی برای من که رزمنده بودم داره درک سخت می شه چه برسه به کسانی که نبودند حالا هی بگو اینها چنان بودند و چنین دل می خواد برای درک موضوع خدا بحق اینها عاقبت ما رو هم بخیر کنه

کاربر مهمان -> 1390/08/22
پاسخ

کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی

کاربر مهمان -> 1390/08/22
پاسخ

26سال قبل،انگار همین دیروز بود که برای عملیات کربلای چهار آماده می شدیم وبرای در امان ماندن از بمباران محل استقرار روزها را در شیارها وشکاف کوههای بخش شمالی شهرستان "گتوند"می گذراندیم واسماعیل عزیز معاون دوم گردان وشهید اکبری رضایی فرمانده محجوب وآرام گردان بود.صدایشان در گوشم وحالات و حرکاتشات در ذهنم نقش بسته.در شب عملیات نیز شهید اسماعیل عزیز به گروهان ما که فرماندهیش را آقارضا صدیقی به عهده داشت مامور شد.در شب عملیات ،در ساحل اروند درمحل گمرگ خرمشهر در لابلای واگن های قطار وتانکهای خودی زمانی که عملیات شروع شده بود ودشمن بی امان با خمپاره ودوشکا وضد هوایی به سمت ما شلیک می کرد،با وجودی که از نظر سلسله مراتب نظامی بالاتر از آقا رضا بود ولی در انتخاب مسیر حرکت در کنار ساحل با متانت تمام نظر آقا رضا (فرمانده گروهان ما )را پذیرفت

کاربر مهمان -> 1390/08/22
پاسخ

ای کاش من هم لاله بودم حیف شد . شهدا مبارکتان باشد شهد شیرین شهادت

محمدرضا تقی زاده -> 1390/08/22
پاسخ

کجایند مردان بی ادعا؟! کاش الان بودید .

مجتبی -> 1390/08/22
پاسخ

ای وای خدا.... چرا ما خون شهیدان را فراموش می کنیم...

کاربر مهمان -> 1390/08/22
پاسخ

واقعا مرد بود

نظر شما

نظرهای حاوی توهین، افترا یا نوشته‌شده با حروف لاتین (فینگلیش) منتشر نمی‌شوند.

نظرسنجیآرشیو
نظرسنجی
آخرین اخبار
پربازدیدترین عناوین