آنها هفت مرد بودند، در کنار تنها بنای سالم روستا دو زانو زده بودند و به آهنگ موزون محزونی شیون می کردند. هفت مرد جوان و نیمه جوان که در چند ثانیه، همه چیز خود را از دست داده بودند. پیش از آنکه در پنج بعدازظهر 21 مرداد ویرانی بر خانه و کاشانه شان آوار شود، می شد گفت که آنها مردان خوشبختی بودند، نه تنها آنها که تمام مردم «میرزاعلی کندی» و نه تنها مردم این روستا که مردم ده ها آبادی دیگر منطقه «ورزقان» در استان آذربایجان شرقی.
مردمان ساده یی که از زندگی چیز زیادی نمی خواستند، جز مراتع سرسبز خطه پهناور آذربایجان که رونق دامداری آنها را تداوم بخشد و روزگار زندگی بر وفق مراد شود. این را می شود از همان راهی فهمید که از پایتخت ایران به این سو می آید. از مرز استان زنجان که به سوی غرب برانید، با دشت های پهناور، تپه های کوهپایه یی رنگ و وارنگ و مراتع سرسبزی روبه رو می شوید که خبر از کسب و کار آبادی های این منطقه می دهد. و چقدر ناخوشایند است که این زیبایی خیره کننده را با دل آشوب یک زلزله وا گذارید و پیش آیید و مداوم درگیر این باشید که حیف و افسوس بر این زمین چنین زیبا و گاه چنین بی رحم. وقتی در تهران خبر «زلزله در آذربایجان شرقی» شنیده شد، به جز صدا و سیما که در کمال خونسردی به پخش عادی خود ادامه می داد، تمامی دست اندرکاران خبر و رسانه، به فوریت دست به کار شدند تا ببینند که در آنجا دقیقا چه خبر است.
جنب وجوشی که به یک باره در چند ساعت در فضای مجازی به راه افتاد بیانگر میزان حساسیت عمومی و بار روانی زلزله در ایرانی است که با وجود حافظه تاریخی کوتاه مدت، هرگز تجربه وحشتناک زلزله هایی چون بویین زهرا، رودبار و بم را به دست فراموشی نسپرده است. وقتی که افکار عمومی پیگیر و کنجکاو و کمی هراسیده از خبر زلزله با کم توجهی خبری رادیو و تلویزیون روبه رو شدند، دوباره زمان نیاز به خبرنگاران و روزنامه نگاران غیر دولتی فرا رسید. تنها چند ساعت پس از انتشار خبر، در بیم و امید بسته شدن راه های ارتباطی به منطقه زلزله دیده گروه هایی از روزنامه نگاران و خبرنگاران به سوی تبریز به حرکت درآمدند، برای آنها نداشتن «معرفی نامه» آخرین پرسش پیش روی این سفر به نظر می رسید. آیا به حضور ما نیازی هست؟ آیا می توانیم کاری انجام دهیم؟
قرار است خبرنگار باشیم یا امدادرسان یا چیزی بین هر دو و آیا راهی به منطقه یی که آن را خوب هم نمی شناسیم، می یابیم. وقتی که بار روانی واژه «زلزله» را ساعت دو بامداد روز جمعه، در چهره هراسان نسخه فروش یک داروخانه شبانه روزی دیدم که گویا خبر از ماجرا نداشت، نیاز به وجود روایتگران مستقل از منطقه کاملابرایم اثبات شد. دلیل دیگر این سفر را وقتی یافتیم که در برخورد با مغازه داران بین راهی، کارگران پمپ بنزین و دیگر مسافران راه، متوجه شدیم که به تقریب تا صد کیلومتر مانده به تبریز، هنوز هیچ کس از رخدادی که جان صدها تن از هم میهنان مان را گرفته، خبر ندارد.نخستین نشانه های زلزله برای ما، تازه ساعت ها پس از خروج از تهران آشکار شد. آمبولانس هایی که بعد از پلیس راه زنجان، به سوی استان همجوار می رفتند و در توقف بامدادی در یک کافه کوچک بین راهی، با تصاویر و گزارشی از شبکه محلی «سهند» روبه رو شدیم که برای یک طلوع زیبا در آذربایجان شرقی اصلاخوشایند نبود. هشت ساعت بعد، بدون آنکه هشدار نیروهای امدادی «پلیس راه بستان آباد» درباره «بسته بودن راه» رنگ واقعیت بگیرد، ما به «هریس» رسیدیم: نخستین توقف ما در شمال شرقی آذربایجان شرقی که زلزله را زیر پای خود احساس کرده بود. به تبریز نرفتیم چون کانون زلزله در جایی صد کیلومتر آن سوتر از مرکز استان قرار داشت. اوضاع در نخستین شهری که توقف داشتیم، براساس پیش بینی بود.
مردم در گرمای تقریبا بی سابقه آذربایجان شرقی، از دیشب چادر زده بودند و به خانه نرفته بودند. «بار روانی زلزله» آنها را در آفتاب گرم این ظهر مردادی در خیابان نگه می داشت. کمی از تجربه «وحشت زلزله» برای ما گفتند و ما راهی «اهر» شدیم: شهری که نزدیک ترین به مرکز زلزله به شمار می رفت. آنجا جماعتی انبوه تر از هریس در میدان شهر چادر زده بودند. دستگاه شایعه درباره کشته ها در اینجا کارکرد بهتری یافته بود و پیراهن های مشکی نشان می داد که نزدیک ترین شهر به کانون زلزله در شمال شرقی آذربایجان شرقی سوگوار است. مقصد نهایی ما، شهرستان «ورزقان» در 40 کیلومتری اهر بود.
هر چه بیشتر در مسیر پر پیچ و خم ورزقان پیش می رفتیم، نشانه های زلزله هویدا می شد. دو آبادی کوچک ویران شده بودند. حجم چشمگیر نیروهای امدادی و آمبولانس ها که در جاده اهر رفت وآمد داشت، در نزدیکی ورزقان تبدیل به کاروان شده بود و در خود شهرستان، هر جا که چشم می انداختی، اثری از این جنب وجوش امدادرسانی به چشم می خورد. این بار جزو اندک زمان هایی بود که نیروهای امدادی از ما پیشی گرفته بودند. ساعت یک ظهر جمعه، به نظر می رسید که کار آواربرداری، انتقال مجروحان و اسکان موقت زلزله زدگان در نزدیک به تنها 20 ساعت به پایان رسیده است. این زلزله یی بود که به جای شهرها، روستاها و آبادی ها را نشانه رفته و در حقیقت پیامد فاجعه بار زلزله در یک مکان متمرکز نبود. چنین پراکندگی گسترده یی بی شک کار امدادرسانی را دشوار می کرد. برخی از آبادی ها دارای دسترسی های نامناسب بودند و برخی دیگر بعد مسافتی زیادی نسبت به شهر ورزقان داشتند که تبدیل به ستاد بحران زلزله شده بود.
در یک برآورد کلی در حدود 100 آبادی، با زلزله دست به گریبان هستند، روستاهایی مانند «هیبت بگلو» شانس بیشتری داشتند که از تخریب کامل در امان مانده بودند اما چند روستا را نیز دیدیم که به طور کامل زیر آوار مدفون شده بودند. مقام های رسمی، میزان تلفات جانی زلزله را «تا 300 نفر» می دانستند. روستاهایی را نظاره می کردیم که هر کدام گاهی به تعداد انگشت دو دست انسان قربانی داده بودند و این برای آبادی هایی که 200 تا 500 نفر جمعیت داشتند، یک تلفات بالابه شمار می رود. تلفاتی که می شد، بسیار کمتر هم باشد. به هر روستا و آبادی که رسیدیم، بناهای معمولی دارای اسلکت های ساختمانی، پابرجا مانده بود، آجرها و آهن ها در برابر زلزله 2/6 ریشتری مقاومت نشان دادند و آنچه آوار شد، مشتی خاک و گل و کاهگل و بنای قدیمی و چوبی بود. بافت های فرسوده، جان آن صدها نفر را گرفت!
و حالابی شک برای تسلای 30 تا 40 هزار انسانی که در چند ثانیه با یک «زندگی زیر و رو شده» روبه رو شدند، کار زیادی نمی توان کرد. برای صدها قربانی پنجشنبه دردناک یکی از زیباترین گستره های طبیعی کشور هم نمی توان دیگر کاری کرد اما شاید برای آنها که زنده اند، هنوز کارهای زیادی باشد که بتوان انجام داد. نیروهای امدادی تلاش چشمگیری انجام داده اند اما مردم بی پناه، زنان، مردان و کودکان معصوم در چادرهای بی کیفیتی جا داده شده اند که در گرمای این روزهای کشور به نقطه جوش می رسد و در سرمای طبیعی شبانگاهان منطقه، در نقطه انجماد قرار می گیرد اما مشکل بزرگ تر و حیاتی تر از چادر هم هست. دارو، غذا و آب، نیازهای فوری زلزله زدگان آذربایجان شرقی است.
در هر روستایی که وارد می شدیم، با هجوم مردمی روبه رو بودیم که به راستی چیزی برای خوردن و آشامیدن نداشتند. برای نمونه در روستای «جیقه» به هر دو خانوار، تنها یک کنسرو رسیده بود! آنها مردمی هستند سختکوش، در 24 ساعت خانه و زندگی خود را از دست داده اند و در هراس از پس لرزه های پیاپی، کابوس یک زلزله بزرگ دیگر را می بینند. اگر می خواهیم دوباره به تماشای تلاش آنها در این دشت های بزرگ و پهناور بنشینیم، باید بدانیم که آنها نیازمند امید هستند و امید برای آنها این روزها در هدیه های کوچک مردم سراسر ایران چکیده می شود، در دست هایی که دست آنها را می فشارد. آنجا مردی بود که بر ویرانه خانه اش به من گفت: «صدای مرا به مسوولان عالیرتبه برسانید». من به او قول دادم که در عوض خواسته اش، صدایش را به «مردم ایران» می رسانم.
منبع: اعتماد
مردمان ساده یی که از زندگی چیز زیادی نمی خواستند، جز مراتع سرسبز خطه پهناور آذربایجان که رونق دامداری آنها را تداوم بخشد و روزگار زندگی بر وفق مراد شود. این را می شود از همان راهی فهمید که از پایتخت ایران به این سو می آید. از مرز استان زنجان که به سوی غرب برانید، با دشت های پهناور، تپه های کوهپایه یی رنگ و وارنگ و مراتع سرسبزی روبه رو می شوید که خبر از کسب و کار آبادی های این منطقه می دهد. و چقدر ناخوشایند است که این زیبایی خیره کننده را با دل آشوب یک زلزله وا گذارید و پیش آیید و مداوم درگیر این باشید که حیف و افسوس بر این زمین چنین زیبا و گاه چنین بی رحم. وقتی در تهران خبر «زلزله در آذربایجان شرقی» شنیده شد، به جز صدا و سیما که در کمال خونسردی به پخش عادی خود ادامه می داد، تمامی دست اندرکاران خبر و رسانه، به فوریت دست به کار شدند تا ببینند که در آنجا دقیقا چه خبر است.
جنب وجوشی که به یک باره در چند ساعت در فضای مجازی به راه افتاد بیانگر میزان حساسیت عمومی و بار روانی زلزله در ایرانی است که با وجود حافظه تاریخی کوتاه مدت، هرگز تجربه وحشتناک زلزله هایی چون بویین زهرا، رودبار و بم را به دست فراموشی نسپرده است. وقتی که افکار عمومی پیگیر و کنجکاو و کمی هراسیده از خبر زلزله با کم توجهی خبری رادیو و تلویزیون روبه رو شدند، دوباره زمان نیاز به خبرنگاران و روزنامه نگاران غیر دولتی فرا رسید. تنها چند ساعت پس از انتشار خبر، در بیم و امید بسته شدن راه های ارتباطی به منطقه زلزله دیده گروه هایی از روزنامه نگاران و خبرنگاران به سوی تبریز به حرکت درآمدند، برای آنها نداشتن «معرفی نامه» آخرین پرسش پیش روی این سفر به نظر می رسید. آیا به حضور ما نیازی هست؟ آیا می توانیم کاری انجام دهیم؟
قرار است خبرنگار باشیم یا امدادرسان یا چیزی بین هر دو و آیا راهی به منطقه یی که آن را خوب هم نمی شناسیم، می یابیم. وقتی که بار روانی واژه «زلزله» را ساعت دو بامداد روز جمعه، در چهره هراسان نسخه فروش یک داروخانه شبانه روزی دیدم که گویا خبر از ماجرا نداشت، نیاز به وجود روایتگران مستقل از منطقه کاملابرایم اثبات شد. دلیل دیگر این سفر را وقتی یافتیم که در برخورد با مغازه داران بین راهی، کارگران پمپ بنزین و دیگر مسافران راه، متوجه شدیم که به تقریب تا صد کیلومتر مانده به تبریز، هنوز هیچ کس از رخدادی که جان صدها تن از هم میهنان مان را گرفته، خبر ندارد.نخستین نشانه های زلزله برای ما، تازه ساعت ها پس از خروج از تهران آشکار شد. آمبولانس هایی که بعد از پلیس راه زنجان، به سوی استان همجوار می رفتند و در توقف بامدادی در یک کافه کوچک بین راهی، با تصاویر و گزارشی از شبکه محلی «سهند» روبه رو شدیم که برای یک طلوع زیبا در آذربایجان شرقی اصلاخوشایند نبود. هشت ساعت بعد، بدون آنکه هشدار نیروهای امدادی «پلیس راه بستان آباد» درباره «بسته بودن راه» رنگ واقعیت بگیرد، ما به «هریس» رسیدیم: نخستین توقف ما در شمال شرقی آذربایجان شرقی که زلزله را زیر پای خود احساس کرده بود. به تبریز نرفتیم چون کانون زلزله در جایی صد کیلومتر آن سوتر از مرکز استان قرار داشت. اوضاع در نخستین شهری که توقف داشتیم، براساس پیش بینی بود.
مردم در گرمای تقریبا بی سابقه آذربایجان شرقی، از دیشب چادر زده بودند و به خانه نرفته بودند. «بار روانی زلزله» آنها را در آفتاب گرم این ظهر مردادی در خیابان نگه می داشت. کمی از تجربه «وحشت زلزله» برای ما گفتند و ما راهی «اهر» شدیم: شهری که نزدیک ترین به مرکز زلزله به شمار می رفت. آنجا جماعتی انبوه تر از هریس در میدان شهر چادر زده بودند. دستگاه شایعه درباره کشته ها در اینجا کارکرد بهتری یافته بود و پیراهن های مشکی نشان می داد که نزدیک ترین شهر به کانون زلزله در شمال شرقی آذربایجان شرقی سوگوار است. مقصد نهایی ما، شهرستان «ورزقان» در 40 کیلومتری اهر بود.
هر چه بیشتر در مسیر پر پیچ و خم ورزقان پیش می رفتیم، نشانه های زلزله هویدا می شد. دو آبادی کوچک ویران شده بودند. حجم چشمگیر نیروهای امدادی و آمبولانس ها که در جاده اهر رفت وآمد داشت، در نزدیکی ورزقان تبدیل به کاروان شده بود و در خود شهرستان، هر جا که چشم می انداختی، اثری از این جنب وجوش امدادرسانی به چشم می خورد. این بار جزو اندک زمان هایی بود که نیروهای امدادی از ما پیشی گرفته بودند. ساعت یک ظهر جمعه، به نظر می رسید که کار آواربرداری، انتقال مجروحان و اسکان موقت زلزله زدگان در نزدیک به تنها 20 ساعت به پایان رسیده است. این زلزله یی بود که به جای شهرها، روستاها و آبادی ها را نشانه رفته و در حقیقت پیامد فاجعه بار زلزله در یک مکان متمرکز نبود. چنین پراکندگی گسترده یی بی شک کار امدادرسانی را دشوار می کرد. برخی از آبادی ها دارای دسترسی های نامناسب بودند و برخی دیگر بعد مسافتی زیادی نسبت به شهر ورزقان داشتند که تبدیل به ستاد بحران زلزله شده بود.
در یک برآورد کلی در حدود 100 آبادی، با زلزله دست به گریبان هستند، روستاهایی مانند «هیبت بگلو» شانس بیشتری داشتند که از تخریب کامل در امان مانده بودند اما چند روستا را نیز دیدیم که به طور کامل زیر آوار مدفون شده بودند. مقام های رسمی، میزان تلفات جانی زلزله را «تا 300 نفر» می دانستند. روستاهایی را نظاره می کردیم که هر کدام گاهی به تعداد انگشت دو دست انسان قربانی داده بودند و این برای آبادی هایی که 200 تا 500 نفر جمعیت داشتند، یک تلفات بالابه شمار می رود. تلفاتی که می شد، بسیار کمتر هم باشد. به هر روستا و آبادی که رسیدیم، بناهای معمولی دارای اسلکت های ساختمانی، پابرجا مانده بود، آجرها و آهن ها در برابر زلزله 2/6 ریشتری مقاومت نشان دادند و آنچه آوار شد، مشتی خاک و گل و کاهگل و بنای قدیمی و چوبی بود. بافت های فرسوده، جان آن صدها نفر را گرفت!
و حالابی شک برای تسلای 30 تا 40 هزار انسانی که در چند ثانیه با یک «زندگی زیر و رو شده» روبه رو شدند، کار زیادی نمی توان کرد. برای صدها قربانی پنجشنبه دردناک یکی از زیباترین گستره های طبیعی کشور هم نمی توان دیگر کاری کرد اما شاید برای آنها که زنده اند، هنوز کارهای زیادی باشد که بتوان انجام داد. نیروهای امدادی تلاش چشمگیری انجام داده اند اما مردم بی پناه، زنان، مردان و کودکان معصوم در چادرهای بی کیفیتی جا داده شده اند که در گرمای این روزهای کشور به نقطه جوش می رسد و در سرمای طبیعی شبانگاهان منطقه، در نقطه انجماد قرار می گیرد اما مشکل بزرگ تر و حیاتی تر از چادر هم هست. دارو، غذا و آب، نیازهای فوری زلزله زدگان آذربایجان شرقی است.
در هر روستایی که وارد می شدیم، با هجوم مردمی روبه رو بودیم که به راستی چیزی برای خوردن و آشامیدن نداشتند. برای نمونه در روستای «جیقه» به هر دو خانوار، تنها یک کنسرو رسیده بود! آنها مردمی هستند سختکوش، در 24 ساعت خانه و زندگی خود را از دست داده اند و در هراس از پس لرزه های پیاپی، کابوس یک زلزله بزرگ دیگر را می بینند. اگر می خواهیم دوباره به تماشای تلاش آنها در این دشت های بزرگ و پهناور بنشینیم، باید بدانیم که آنها نیازمند امید هستند و امید برای آنها این روزها در هدیه های کوچک مردم سراسر ایران چکیده می شود، در دست هایی که دست آنها را می فشارد. آنجا مردی بود که بر ویرانه خانه اش به من گفت: «صدای مرا به مسوولان عالیرتبه برسانید». من به او قول دادم که در عوض خواسته اش، صدایش را به «مردم ایران» می رسانم.
منبع: اعتماد
