گویند: ساکن کویی از سر ناهنجاری و آشفته روانی، بوته خاری بر سر راه مردم کاشت و دل به امید رشد آن خوش داشت. آن خار بر پای رهگذران میخلید و جامهشان میدرید. هر چه به او گفتند: این بوته را بر کن، قول فردا میداد و وعده بر ناپیدا مینهاد. ناگزیر شکوه به قاضی بردند و بر محکمهی عدالتش نشاندند.
قاضی گفت: ای مرد! غافلی، که هر وعده که بر فردا میفکنی، آن بوته جوانتر میشود و در خاک استوارتر و تو در کندن آن سستتر و ناتوانتر؟ برخیز و هم امروز بوته خار بر کن و روزگار خویش، بیش به فردای ناپیدا مفکن!
قاضی گفت: ای مرد! غافلی، که هر وعده که بر فردا میفکنی، آن بوته جوانتر میشود و در خاک استوارتر و تو در کندن آن سستتر و ناتوانتر؟ برخیز و هم امروز بوته خار بر کن و روزگار خویش، بیش به فردای ناپیدا مفکن!
